تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهی

سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند شیخ بهایی
افسوس که عمر خود تباهی کردیم
صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم
در دفتر ما نماند یک نکته سفید
از بس به شب و روز سیاهی کردیم شیخ بهایی
آن حرف که از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان می‌باید
هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت

جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید شیخ بهایی
باز دلم آمده در پیچ و تاب
انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان
اضطرب یضطرب اضطراب

آتش عشق است كه در اصل و فرع
التهب یلتهب التهاب

نور خداییست كه در شرق و غرب
انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست كه در جزء و كل
انسحب ینسحب انسحاب

شك كه دل موهبت عشق را
اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است كه اشك بصر
انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب
احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون
اغترب یغترب اغتراب

آمُلیا موعد پیك اجل
اقترب یقترب اقتراب
علامه حسن زاده آملی
منزلگه عشاق دل آگاه حسین است . . . بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است . . . از مردم گمراه جهان راه مجویید . . . نزدیكترین راه به الله حسین است
گاهی دعایم کن
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی، بی عشق نا زیباست
دعایت می کنم،
با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی، تبسم را به لب های عزیزی، هدیه فرمایی
بیابی، کهکشانی را، درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری، رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه ی خود، گم کنی
با دل بکوبی، کوبه ی مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن
فاصله داری
و هنگامیکه ابری، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را، از نوازش های بارانی
دعایت می کنم
روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق
بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق، با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالی ات را پر کنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم روزی
نسیمی، خوشه ی اندیشه ات را
گرد و خاک غم، بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا، برقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی، بر تن عریان مسکینی، بپوشانی
به کام پر عطش، یک جرعه آبی، بنوشانی
دعایت می کنم روزی بفهمی،
در میان هستی بی انتها، باید تو می بودی
بیابی جای خود را، در میان نقشه ی دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، بیاد آرد
دعایت می کنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامیکه می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچکس
دعایت می کنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
ترا در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم، ای خوب من
گاهی دعایم کن
كيوان شاهبداغي

گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین
برگها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم
وای بر احوال برگ بی درخت


شفیعی کدکنی

مثل ناگهان
یک شهاب کال
تند و رعدناک
بی امان در آسمان شکفت و گفت:
«عمر لحظه ایست
از آمدن
تا به آخر آمدن...
و کار ما در این میان
شکفتن است و بس....»
گفت و خاک شد...


"مرحوم قیصر امین پور"
راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...
حافظ

و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد که هنوز انسانم
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع