تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینائی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد...


این بیت شعر، خاطرات نوجوونیم رو برام زنده می کنه...با تمام وجودم و تو همه زندگیم معنیشو بخوبی درک کردم...


گاهی گمان نمی کنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی ناگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدائی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
بسم الله الرحمن الرحیم

یادم ز وفای اشجه الناس اید
از دیده تر سوده الماس اید
گر خدا افریند حسین دگری
زنهار برادری چو عباس اید
مقتل نوشتهنیزه به پهلوی تو زدند
حتما شبیه مادرتان بی هوا حسین

مقتل نوشته رأس تورا بد بریده اند
چون از جلو بریده نشد از قفا حسین
ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای
هر سو نشان توست ولی بی نشانه ای
زهرای پاک ، ای غم زیبای دلنشین
تو خواندنی ترین غزل عاشقانه ای


همي گويم و گفته ام بارها
بود كيش من مـِــهر دلدارها

پرستش به مستيست در كيش مهر
برونند زين جـرگه هشيارها

( علامه طباطبائی )
[تصویر: %D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85.gif]

[تصویر: 34.png]

[تصویر: 483303_535499933168185_737677801_n.jpg]

[تصویر: 5656.png][img]

[تصویر: aa2251082a951b0a49233955286515c92634c2e0.jpeg]
(۲۸/مرداد/۹۲ ۹:۴۷)اولولالباب نوشته است: [ -> ]
ابیات زیر یکی از زیباترین شهرهایست که شنیده ام !! واقعا جای تامل داره!!

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضــها که در گــلو رسـوب شد نیامدی

خـلیل آتـشیـن سخن، تبر به دوش بت شکن

خـدای ما دوباره سنـگ و چـوب شـد نیامدی

بـرای ما که خـسته ایم و دل شـکسته ایم نه

ولـی بـرای عـده ای چـه خـوب شـد نیامدی

تــمام طـول هـفته را به انـتـظار جـمـعه ام

دوبـاره صـبح، ظـهر نـه غـروب شـد نیامدی

سلام
واقعا زيبا و پر محتواست
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک استHeart
سهراب سپهری


[b]او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا
داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا


عجز راگر در جناب بی‌نیازیها رهی‌ست
اینقدرها بس‌که تاکویت رسد فریاد ما


نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز
بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه‌ها


هرکه را الفت شهید چشم مخمورت‌کند
نشئه انگیزد زخاکش‌گرد تا روز جزا


از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض
رنگ تمثالی مگر آیینه‌گردد توتیا


نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهر
آنقدر خاکسترکایینه‌ای گیرد جلا


زندگی‌محمل‌کش وهم دوعالم آرزوست
می‌تپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا


آرزو خون‌گشتهٔ نیرنگ وضع نازکیست
غمزه درد دور باش و جلوه می‌گوید بیا


هرچه‌می‌بینم تپش‌آمادهٔ صد جستجوست
زبن بیابان نقش پا هم نیست بی‌آوازپا


قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود
سرو راخجلت مگر درسایه‌اش داردبه پا


هرنفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش
تاکند شوخی عرق آیینه می‌ریزد حیا


بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود
خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع