تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
به نام خدا



ﺑﯽ ﺗﻮ ، ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ
ﻫﻤﻪ ﺗﻦ ﭼﺸﻢ ﺷﺪﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﮔﺸﺘﻢ
ﺷﻮﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ
ﺷﺪﻡ ﺁﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ !
ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻧﺨﺎﻧﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﮔﻞ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ
ﺑﺎﻍ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﻨﺪﯾﺪ
ﻋﻄﺮ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﭘﯿﭽﯿﺪ
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ
ﭘﺮ ﮔﺸﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻟﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﮔﺸﺘﯿﻢ
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻥ ﺟﻮﯼ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﺎﻫﺖ
ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻧﮕﺎﻫﺖ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺻﺎﻑ ﻭ ﺷﺐ ﺁﺭﺍﻡ
ﺑﺨﺖ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍﻡ
ﺧﻮﺷﻪ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ
ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﺷﺐ ﻭ ﺻﺤﺮﺍ ﻭ ﮔﻞ ﻭ ﺳﻨﮓ
ﻫﻤﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺷﺒﺎﻫﻨﮓ
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ : ﺗﻮ ﺑﻤﻦ ﮔﻔﺘﯽ :
ﺍﺯﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺣﺬﺭ ﮐﻦ !
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺏ ﻧﻈﺮ ﮐﻦ
ﺁﺏ ، ﺁﺋﯿﻨﺔ ﻋﺸﻖ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺵ ﻓﺮﺩﺍ ، ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ، ﭼﻨﺪﯼ ﺍﺯﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﻦ !
ﺑﺎ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻨﻢ :
ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ؟
ﻧﺪﺍﻧﻢ
ﺳﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ؟
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺗﻮ ﭘَﺮ ﺯﺩ
ﭼﻮﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﻟﺐ ﺑﺎﻡ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﺗﻮ ﺑﻤﻦ ﺳﻨﮓ ﺯﺩﯼ ، ﻣﻦ ﻧﻪ ﺭﻣﯿﺪﻡ ، ﻧﻪ ﮔﺴﺴﺘﻢ
ﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ : ﺗﻮ ﺻﯿﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻫﻮﯼ ﺩﺷﺘﻢ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺗﻮ ﺩﺭﺍﻓﺘﻢ ، ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﮔﺸﺘﻢ
ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﺍﻧﻢ
ﺳﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ … !
ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ
ﻣﺮﻍ ﺷﺐ ﻧﺎﻟﺔ ﺗﻠﺨﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ !
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﻣﺎﻩ ﺑﺮ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺧﻨﺪﯾﺪ
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ
ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﻧﮕﺴﺴﺘﻢ ، ﻧﺮﻣﯿﺪﻡ
ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ﻏﻢ ، ﺁﻥ ﺷﺐ ﻭ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺩﮔﺮ ﻫﻢ
ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺯﺩﻩ ﺧﺒﺮ ﻫﻢ
ﻧﻪ ﮐﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﻫﻢ !
ﺑﯽ ﺗﻮ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ
با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن
باور آئینه ها جرات انکار نبودن
بودنت معجزه ی شرقی باران و عطش
تو نبودی ، روز و شب این همه تب دار نبودن

تو نه سحری تو نه جادو نه سرابی میدونم
تو نه آغاز یه رویا نه یه خوابی میدونم

تو همون آیت و نوری توی شبهای سیاه
توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

گر چه هنوزم فاصله ها خورشید رو از من میگیره
اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

ثانیه ها ثانیه ها وسعت فریاد منه
کاری بکن کاری بکن فرصت میلاد منه

با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام
با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام

لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره
تو کویر تشنه روح من بگو باز بارون بباره
ﺁﻗﺎ ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺁﺧﺮﺵ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﮔﻨﺎﻩ ﺧﻼ‌ﯾﻖ ﮐﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻟﻄﻒ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﻝ ﺧﻮﯾﺶ ﺷﺎﮐﯿﻢ
ﻗﺪﺭﯼ ﺗﺤﻤﻠﻢ ﺑﻨﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﻣﻦ ﻧﻨﮓ ﻭ ﻋﺎﺭ ﺣﻀﺮﺗﺘﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﯽ ﺷﻮﻡ
ﮐﯽ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺍﻫﻞ ﺑﮑﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺟﻤﻌﯽ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺣﺮﻡ ﻓﺎﻃﻤﯽ ﺷﺪﻧﺪ
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﻟﻢ ﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﺎﻥ ﭘﺮ ﺟﺮﺍﺣﺖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﭼﺸﻤﻪ ﺳﺎﺭ ﺫﮐﺮ ﻭ ﺩﻋﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﻣﻦ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﻏﻼ‌ﻡ ﺣﻘﯿﺮ ﻭﻻ‌ﯾﺘﻢ
ﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﻇﻬﻮﺭ ﺷﻤﺎ ﻗﺴﻢ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺴﯿﻢِ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ‌ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ شوم
اللهم عجل لولیک الفرج

از همان روزی که زلف یار را کج ساختند

ذوالفقار این تیغ معنادار را کج ساختند




زلف یار در حجاب و ذوالفقار در نیام


علتی دارد که این آثار را کج ساختند




خشت اول نام حیدر بود و چون بنا نگفت


تا ثریا قد این دیوار را کج ساختند




قبله‌گاه اهل معنی چون شکاف کعبه شد


قبله‌گاه مردم دین دار را کج ساختند




تا نریزد نام مولا مثل قند از گوشه اش


پس برای طوطیان منقار را کج ساختند




مهر حیدر ریخت همراه گناهان زیاد


روی دوشم تا که کوله‌بار را کج ساختند




تا خلایق در ازل سرگرم مولا بوده اند


در علی پیمانه اسرار را کج ساختند




من که ایوان نجف را دیده ام حس می‌کنم


پیش آن ایوان در و دیوار را کج ساختند




تا که در هر پیچ و خم نام علی را سر دهند


دیده باشی در نجف بازار را کج ساختند...


مهدی رحیمی
حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک و التماس دعا
خبر، آمیخته با بغض گلوگیر شده‌ ست

سیل دلشوره و آشوب، سرازیر شده‌ ست

سرِ دین، طعمه‌ ی سرنیزه‌ ی تکفیر شده‌ ست


هر که در مدح علی(علیه السلام) شعر جدید آورده‌ ست
گویی از معرکه‌ ها نعش شهید آورده‌ ست

روضه‌ی مشک رسیده‌‌ ست به بی‌آبی‌ ها

خون حق می‌چکد از ابروی محرابی‌ ها

باز هم حرمله... سرجوخه‌ ی وهابی‌ ها


کوچه پس‌کوچه‌ ی آینده، به خون تر شده است

باز بوزینه‌ ی کابوس، به منبر شده‌ است


خط و ربط عرب ای کاش که کاشی گردند

تا حرم، همسفر «قافله‌ باشی» گردند

لاشه‌ خواران سقیفه، متلاشی گردند


می‌ زند قهقهه، «القارعه» بر خامی‌ شان
خون دین می‌چکد از «دولت اسلامی»شان

بنویسید: تب ناخلفی‌ ها ممنوع!

هدف آزاد شده، بی‌ هدفی‌ ها ممنوع!

در دل «عرش»، ورود سلفی‌ ها ممنوع!


«عرش» یک روضه‌ ی فاش است که داغ و گیراست
«عرش»… گفتیم که نام دگرِ سامرّاست

شرق، در فتنه‌ ی اصحاب شمال افتاده‌ ست

بر رخ غرب، از این حادثه خال افتاده‌ ست

وا شده مشت و از این چفیه، عقال افتاده‌ ست!


گویی از هرچه که زشتی‌ ست، کفی هم کافی‌ست!
جهت خشم خدا، یک سلفی هم کافی‌ ست!

تا «بهار عربی» روی علف باز کند

جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند

وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند!


عاشق شیرخدا، وارث شمشیر خداست
سینه‌ ی «سنی و شیعه» سپر شیر خداست

لختِ خونِ جگر ماست به روی لبشان

کوره‌ی دوزخیان، گوشه‌ نشین تبشان

لهجه‌ ی عبری و لحن عربی، مکتب‌شان


«نیل» را تا به «فرات»، آنچه که بود، آتش زد
شک مکن؟ ما همه را «مکر یهود» آتش زد

بی‌ جگرها جگر حمزه به دندان گیرند

انتقام اُحُد و بدر ز طفلان گیرند

چه تقاص‌ ز لب قاری قرآن گیرند


بیشتر زان که از این قوم، بدی می‌جوشد
از زمین غیرت «حجربن عدی» می‌جوشد!

گره، انگار نه انگار به کار افتاده

سایه‌ ی سرکش ما گردنِ دار افتاده

چشم بی‌ غیرت اگر سمت «مزار» افتاده


صاعقه در نفسِ ابری خود کاشته‌ ایم
به سر هر مژه‌ای یک قمه برداشته‌ ایم

سنگ تکفیر به آئینه‌ی مذهب؟ هیهات!

ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟ هیهات!

دست خولی طرف معجر زینب؟ هیهات!


ما نمک خورده‌ی عشقیم، به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم، به زینب سوگند


داس تکفیر، گل از ریشه بچیند؟ هرگز!

کفر بر سینه‌ی توحید نشیند؟ هرگز!

مرتضی همسر خود کشته ببیند؟ هرگز!


پایتان گر طرف «کرب و بلا» باز شود
آخرین جنگ جهانیِ حق آغاز شود

خوش‌خیالی است مرامی که اجاقش کور است

مفتیِ نفتیِ این حرمله‌گان، مزدور است

قصه حنجره و تیرِ سه‌ پر مشهور است


خار در چشم سعودی شده «بیداریِ ما»
باز کابوس یهودی شده «بیداریِ ما»


رگ «بیداریِ ما» شد شریانی که زدند

بشنوی (بر دُهُل «جنگ جهانی» که زدند)

پاسخ شیعه به هر زخم زبانی که زدند


بذر غیرت، سر خاک شهدا می‌ کاریم
پاسخ شیعه همین است که: صاحب داریم
احمد بابایی
شاید آن روز که سهراب نوشت:

“تا شقایق هست زندگی باید کرد” خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت:

هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی بی مهدی زندگی با غم‏هاست

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

کریم تر از حاتم
حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟»
گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم.»
گفتم : «والله این بسی خوش بود.»
حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟»
گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت.»
وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کردی؟»
گفت: «سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟»
پس حاتم را پرسیدند که: «تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت: «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»
گفتند: «پس تو کریمتر از او باشی!»
گفت: «هیهات! وی هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم.»
گفتم مادر! ... گفت: جانم?
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
?گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم

اما یک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!
⚡همیشه از درد گفتم
و از رنج.....!
... مادر دوستت دارم



مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری

❤مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !❤

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .??

??مادر??
چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ، درست میشود " گفتن های مادر ، ✨
اثرش را هزار قرص آرامبخش قوی ندارد .

مادر?
اگر به من بگويی هشتاد بار دور دنيا بچرخ ميگويم ✨
هشتاد بار دور مادرم ميچرخم چون مادرم دنياي من است...
[تصویر: 0.160451001286050073_irannaz_com.jpg]

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پردوست
کنج هردیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو
گل بشنو
هرکه می خواهد واردخانه ی پرعشق وصفایم گردد
یک سبدبوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شستوشوی دل هاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریااست
بردرش برگ گلی می کوبم
روی آن باقلم سبزبهار
می نویسم ای یار
خانه ی مااینجاست
تاکه سهراب نپرسددیگر خانه ی دوست کجاست؟؟
زهر اشکی شد و چشمان ترش را سوزاند
سینه ی بی رمق محتضرش را سوزاند

بارها حرمت این شیخ در این شهر شکست
ناله ی بی کسی اش هر سحرش را سوزاند

سالها بود که با روضه ی مادر می سوخت
آنقدر سوخت دلش دور و برش را سوزاند

قاتل مادر او باز سراغش آمد
هیزم آورده و دیوار و درش را سوزاند

باز هم شکر که پهلوی نحیفش نشکست
گرچه لرزیدن طفلان جگرش را سوزاند

پیر مرد است زمین می خورد و می گرید
یاد داغی که دل شعله ورش را سوزاند
حسن لطفی
با هر گلایه ای به دلش غم بیاورد
با این حساب فکر کنم کم بیاورد

«لرزان» شده است با دو سه تا انتقاد نرم
رفته است تا که پاسخ محکم بیاورد

روزی به خنده گفت: «به ما چه بهشت...؟» و حال،
«سرد»ش شده است و حرف «جهنم» بیاورد

«بزدل» همان کسی است که از ترس حرف حق
نگذاشته است اهل حقی دم بیاورد

دندان قروچه می کند و انگ می زند
با حیله حرف «محکمه» را، هم بیاورد (1)

ما «بی سواد» و «عصر حجر»، چیست فضل او؟
چیزی نمانده فحــش فراهــم بیاورد

شیطان مودّب است و محترم و کدخدای ده
باید هرآنچه خواست بر سر آدم بیاورد

دی شیخ بی چراغ به بی راهه می دوید
با این حساب فکر کنم کم بیاورد
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع