نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت …
ولی بسیار مشتاقم …
که از خاک گلویم سوتکی سازد …
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …
که او پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد ….
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد …
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم !!
شعر بالا از آقای سید مرتضی موسوی بوده که به اشتباه به نام دکترعلی شریعتی معروف شده است
دوست مشمار آن که در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
سعدی
به تماشای قدت آینهها حیرانند
ماهها پشت نگاه تو شبیه ماهاند
هرچه نی روی لب دشت عطش میخواند
همه مدیون دم گرم تو یعنی آهاند
ابر را مات کن از صفحه شطرنجی روز
ذرههای دل خورشید تو را میخواهند
....
شعر از :غلامرضا شکوهی
رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کسی است که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
دل از سیاست اهل ریا بکن ، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
اگر روزی خشایاری مزن اتش به قصر روم.
که در گهواره ی ایندگان اسکندری هم هست
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست