مگر آب مهریه ی مادرتان نبود؟!
پس چرا اصغر تشنه لب شهید شد...؟!
آقا سلام گرچه بلند است جایتان / می خواهم از زمین بنویسم برایتان
یک نامه حاوی همه حرفهای راست / یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست
یک نامه از بلندی انسان که پست شد / یک نامه از کسی که دچار شکست شد
این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است / یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است
بعد از شما غبار به آیینه ها نشست / شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست
پرپر شدند در دل طوفانی از بدی / گلهای رو سپید همیشه محمدی
آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی / انسان منهدم شده، قرآن زینتی
بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند / جلباب هایمان کم کم روسری شدند
خورشید مرد و شام تباهی دراز شد / بر روی دشمنان در این قلعه باز شد
در کسوت قدیمی آزادی زنان / دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است / در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
ساعات عمرمن همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیرکه آب ازسرم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت
مولا، شمار درد دلم، بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
…عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجایی گل نرگس؟
به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم
که به جای نم شبنم
بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت
به فدای رخت ای ماه
بیا
صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،
آجرک الله
عزیز دو جهان یوسف در چاه ،
دلم سوخته از آه نفس های غریبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسیم سحری
روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی
و سپس رفته به اقلیم رهایی،
به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی
و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت
زیر رکابت
ببری تا بشوم کرب و بلایی؟
به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد
تو کجایی؟
تو کجایی؟
شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی
شاید این شعرا خیلی شنیده باشیم و تکراری باشه ولی وقتای ناامیدی خیلی به کار میاد.
خبر آمد خبری در راه است *** سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید *** پرده از چهره گشاید شاید
سلام
یوسف از جرم زلیخا مدتی زندان برفت
مهدی از اعمال ما حبس ابد گردیده است...
انگار رسمیست بین یزیدو معاویه هردو قرآن به سرنیزه میکنند...!
دلتنگی غروب همه جمعه های من
کی می رسد به صحن حضورت صدای من
یک شب میان سینه زدنها و گریه ها
مهری بزن به نامه کرب و بلای من
محمد بیابانی