خدایا دلت برای ما نمیسوزد دلت برای حضرت بسوزد
تا کی باید ماجرای کوچه ....
تا کی ظهر عاشورا ...
تا کی غربت و بی پدری ما را نظاره کند؟
تا چه اندازه صبر برای امام قرار دادی؟
خدایا ما گنهکاریم
مارا تنبیه کن به ظهور
ان شا الله اخرین جمعه بی پدری مان باشد با صلواتی بر محمد و آل محمد
میدونم شما همیشه به یادمی و شاید به حالم گریه میکنی
تو اون لحظه هایی که غافلم یه کاری کن منم به یادت باشم
یعنی همیشه آقا جان
یا صاحب الزمان
الامان الامان الامان...
عطر ولایت آمد
نسیم امامت پیچید
داغ شهادت لرزاند
نام ام ابیها همه جا پیچید
وای بر امت زمان
چرا از بیعت سرپیچیدند؟
آقا تا کی نظاره گر واقعه ظهر میباشید؟
هر روز و هر لحظه در جلوی چشمتان در و دیوار - ظهر عاشورا ....
زبانم لال
شکستم دلت را مولاجان!
شرمنده ایم
سلام
آجرك الله يا بقيه الله(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
يا علي عليه السلام
همه گویند به تعجیل ظهورش صلوات
کاش این جمعه بگویند به تبریک حضورش...
صلوات
خدایا، مرا ببین!
آنقدر ازدست رفته و نابودم، آن قدر در این غم، ناتوان و بی قرارم که چارهای ندارم هیچ؛
جز آنکه تو دعایم را مستجاب کنی. نه، برای من گریزگاهی نیست، هیچ راهی نیست؛
جز اینکه اجابتم کنی!
«اَلَّلهُمَّ أَرِنِی الطَّلْعَةَ الرَّشِیدة وَ الْغُرَّةَ الْحَمِیدَة ...»
مرا چو عقل و احساس برفت از غم دوری و هجران یار خویش
از عاقل توان باز ستاند حساب ، اما من که در هجران یار گشتم محجور و مجنون.
بارالها گر خواهی بستانی حساب از بنده سراپا گناه خویش، بنگر که من شیفته و عاشق و پریشان کدام مولاستم.
ماهم گدری داریم که یروز میاد دستی سرمون میکشه .
برای سلامتی اون پدری که همه منتظرش هستن صلوات بفرست.[align=CENTER]الْلَّهُمَّ صَلِّ عَلَىَ مُحَمَّدٍ وَعلى آَلِ مُحَمَّدٍ
بر غربت تو گر همه ی عمر بگریم
ای یار سفر کرده ی من باز غریبی
شعری از امام خامنه ای در مورد امام زمان عجل الله تعالی فرجه
دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است
ما منتظر آخرین سردار…
او منتظر آخرین سرباز…