(۱۷/مهر/۹۶ ۱۷:۳۳)mdroudgar نوشته است: [ -> ]سلام دوستان
البته کسیکه این تاپیک رو نوشته باید دفاع کنه ونمیدونم چرامطلبی نمی نویسه اما اونچه دوستان از اون غافل اند اینه که این دوست ما فرض گرفته که در هستی تنها یک دسته موجود زنده هست وآن هم انسانه وازآیه قران استناد میکنه که نظریه تکامل حداقل درباره انسان درسته چراکه این موجود دارای ریشه واحد ودر مسیر تکامل از پیچ وخم تنازغ بقا وانطباق باطبیعت وجهش راه تکامل رو طی میکنه .کسی از دوستان به این استناد ایرادی نگرفته است
vahrakan
دوست عزیزما مطالب خوبی رو مطرح کردند که البته ادامه داره ومنتظربقیه مطلب ایشون هستم ولی تا اینجا معلومه که انسان موجود ریشه واحد دارد ومسبوق به سابقه نیست که این امر درفرض دوست نویسنده موجوده
mahdy30na
اتفاقا تمام اشکال نظریه به طرفداران بی خدای آن وارد میشه لذا اگر آیات قرآن چنین حقیقتی رو بیان کنه اشکالش چیه؟ مگر قرآن مقبول ما نیست؟ پس چرا نگران بررسی فرضیه تکامل درآن باشیم بنابراین بنظر بنده سوال نویسنده کماکان بدون جوابمونده
(ميتوان قائل به نظريه تكامل باشيم ولي وجود ناظم (خدا) را براي سلسله منظم موجودات ثابت کنیم ودیندار باشیم)برگرفته از مطلب شما
سلام دوست عزیز
ان شاء الله به ادامه تفسیر علامه طباطبایی می پردازیم و در این تفسیر به نتایج خوبی خواهیم رسید.
نظر علامه طباطبایی در باره تطور یا فرگشت قسمت دوم
![[تصویر: 634313_NMIADNJZ.jpg]](http://images.persianblog.ir/634313_NMIADNJZ.jpg)
ازدواج فرزندان بلافصل آدم بین برادران و خواهران بوده
مطلب دوم این است که : ازدواج در طبقه اولى، بعد از خلقت آدم و حوا یعنى در فرزندان بلافصل آدم و همسرش بین برادران و خواهران بوده و دختران آدم با پسران او ازدواج کرده اند، چون آن روز در تمام دنیا نسل بشر منحصر در همین فرزندان بلا فصل آدم بوده، (در آن روز غیر از آنان، نه دخترانى یافت مى شده است که تا همسر پسران آدم شوند و نه پسرى بود که همسر دخترانش گردند) بنابراین هیچ اشکالى هم ندارد (اگر چه در عصر ما خبرى تعجب آور است و لیکن ) از آنجائى که مساله یک مساله تشریعى است و تشریع هم تنها و تنها کار خداى تعالى است و لذا او مى تواند یک عمل را در روزى حلال و روزى دیگر حرام کند: (و اللّه یحکم لا معقب لحکمة ) (ان الحکم الا للّه ). (و لا یشرک فى حکمه احدا) (و هو اللّه لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحکم و الیه ترجعون ).
و اتّقوا اللّه الذى تسائلون به و الارحام
منظور از (تسائل ) به خدا این است که مردم با سوگند به خداى تعالى از یکدیگر چیزى درخواست کنند این به او بگوید تو را به خدا سوگند مى دهم که فلان کار را بکنى و او نیز به این چنین چیزى را بگوید و تسائل به خداى تعالى کنایه است از اینکه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظیم بوده و او را دوست مى داشتند چون آدمى به کسى و چیزى سوگند مى دهد که او را عظیم بداند و محبوب بدارد.
گفتار مفسرین در نقش ترکیبى (الارحام ) در آیه و بررسى نظر آنان
و اما اینکه فرمود: (و الارحام )، از ظاهرش برمى آید که عطف باشد بر لفظ جلاله (اللّه ) و معناى آن چنین باشد: (از خدائى که یکدیگر را به احترام او قسم مى دهید بترسید) و از ارحام نیز بترسید و چه بسا چنین باشد که بعضى از مفسرین گفته اند که عطف است بر محل و باطن ضمیر (به ) که حالت نصبى دارد مثل : مررت بزید و عمرا و مؤ ید این احتمال این است که در قرائت حمزه کلمه (ارحام ) به صداى زیر خوانده شده تا عطف باشد بر ضمیر متصل مجرور (به ) اگر چه علماى نحو این وجه را ضعیف شمرده و گفته اند:
قاعده در مثل جمله (مررت بزید و عمروا) باید عمرو را به صداى بالا خواند براى اینکه عطف بزید است که در باطن مفعول (مرور) است.
در نتیجه معناى آیه شریفه چنین مى شود: (از خدائى که شما یکدیگر را به او و به رحم خود سوگند مى دهید (و مى گوئید تو را به خدا و به رحم سوگند مى دهم ) بترسید و پروا کنید).
این بود خلاصه آنچه مفسرین در این باره گفته اند، لیکن سیاق آیات و نیز روال قرآن در بیاناتش با این گفتار سازگار نیست. توضیح اینکه اگر کلمه ارحام را صله اى مستقل براى موصول (الذى ) بگیریم تقدیر کلام چنین مى شود: (و اتّقوا اللّه الذى تسائلون بالارحام ) بترسید از خدائى که یکدیگر را به رحم ها سوگند مى دهید) و معلوم است که این عبارت ناتمام است چون صله نامبرده خالى از ضمیر است و این جایز نیست.
(بله اگر از این صله ضمیرى به موصول برمى گشت مثلا مى گفتیم : (و اتّقوا اللّه الذى جعل بینکم و بین ارحامکم موده فتسائلون بهم ) آن وقت مى توانستیم کلمه (و الارحام ) را صله مستقلى بگیریم (مترجم )).
و اگر چنانچه مجموع کلمه (والارحام ) و جمله (تسائلون به ) را یک صله بگیریم براى موصول (الذى ) در این صورت مفاد آیه با ادب قرآن کریم نسبت به خداى تعالى سازگارى ندارد چون در مساله عظمت و عزت خدا و ارحام را مساوى و برابر گرفته ایم.
(پس معناى درست همان است که ما کردیم و گفتیم تقدیر کلام (و اتقوا الارحام ) است و معناى آیه این است که : پاس حرمت خدائى را که یکدیگر را به او سوگند مى دهید بدارید و پاس حرمت ارحام را هم نگه دارید (مترجم ) ).
اگر کسى بگوید که : نسبت تقوا به ارحام دادن صحیح نیست و نمى شود گفت : (از ارحام بترسید)، در پاسخ مى گوییم هیچ عیبى ندارد چرا که ارحام و حرمت آن نیز به صنع و خلقت خداى تعالى منتهى مى شود و این تنها آیه مورد بحث نیست که در آن تقوا را به غیر خداى تعالى نسبت داده بلکه در موارد دیگر نیز این عمل را انجام داده است مثلا در آیه : (و اتّقوا یوما ترجعون فیه الى اللّه ).
و نیز در آیه : (و اتّقوا النار التى اعدّت للکافرین ).
و در آیه : (و اتّقوا فتنه لاتصیبن الّذین ظلموا منکم خاصة ) تقوا را به (روز قیامت ) و به (آتش آن روز) و به(فتنه ) نسبت داده است.
و به هر حال این قسمت از کلام خداى تعالى به منزله تقیید بعد از اطلاق و تضییق بعد از توسعه در قسمت قبلى است آنجا که مى فرمود: (یا ایها الناس اتّقوا...) و نساء چون حاصل معناى قسمت اول این بود که از خدا بترسید از این جهت که رب شما است و از این جهت که شما را خلق کرده و همه شما (افراد بشر) را از یک سنخ قرار داده سنخ و ماده اى که در همه افرادتان محفوظ است و همه شما را از ماده اى آفریده که در تمامى افرادتان محفوظ است و با تکثر شما متکثر مى شود، آن سنخه واحده و آن ماده محفوظه این است که همه شما در مساله نوعیت و جوهره ذات انسانید.
و اما حاصل معناى قسمت دوم که مورد بحث است این است که : از خدا بترسید از این جهت که نزد شما داراى عزت و عظمت است (عزت و عظمتى که یکى از (شؤ ون ) ربوبیت است نه اصل ربوبیت ) و بترسید از وحدت خویشاوندى و ارتباط رحمى که خدا آن را در بین شما قرار داده، (و معلوم است که وحدت خویشاوندى و رحمى یکى از شؤ ون و شعبه هاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است ).
با این بیان روشن شد که بدین جهت کلمه (واتّقوا) را در یک آیه دو بار ذکر کرد و امر به تقوا را در جمله دوم تکرار نمود که هر چند مضمون جمله دوم تکرار مضمون جمله اول بود لیکن از آنجائى که معناى زایدى را در برداشت (و آن فهماندن اهمیت امر ارحام بود) لذا جمله (واتّقوا) را تکرار نمود.
وجه اطلاق (رحم ) بر خویشاوندان
کلمه (ارحام ) جمع کلمه (رحم ) است و رحم در اصل به معناى محل نشو و نماى جنین در شکم مادران مى باشد همان عضو داخلى که خداى عزوجل در باطن زنان قرار داده تا نطفه در آن تربیت شده و فرزندى تمام عیار گردد این معناى اصلى کلمه رحم است ولى بعدها به عنوان استعاره و به علاقه ظرف و مظروف در معناى قرابت و خویشاوندى استعمال شد چون خویشاوندان همه در اینکه از یک رحم خارج شده اند مشترکند پس کلمه (رحم ) به معناى نزدیک و ارحام به معناى نزدیکان انسان است و قرآن شریف در امر رحم نهایت درجه اهتمام را بکار برده، همانطور که امر قوم و امت را مورد اهتمام و عنایت قرار داده چون رحم عبارت است از مجتمع خانوادگى و کوچک اما قوم و امت مجتمعى است بزرگ و لذا قرآن کریم این توجه و عنایت را به امر مجتمع بزرگ کرده و آن را حقیقتى صاحب اثر و داراى خواص دانسته و فرمود: (و هو الذى مرج البحرین هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بینهما برزخا و حجرا محجورا و هو الّذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و کان ربّک قدیرا).
و نیز فرموده : (و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا).
و نیز فرموده : (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى کتاب اللّه ).
و فرموده : (فهل عسیتم ان تولّیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم ).
و فرموده : (و لیخش الّذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم ) و آیاتى دیگر که به نحوى براى اجتماع اثرى اثبات مى کند.
معناى (رقیب ) و تعلیل امر به تقوا به این صفت خداوند
ان اللّه کان علیکم رقیب
کلمه (رقیب )، به معناى (حفیظ) است و (مراقبت ) به معناى (محافظت ) است و گویا این کلمه از ماده(رقبه ) (برده _ گردن ) گرفته شده با این عنایت که مردم هر یک حافظ رقاب بردگان خود بودند و یا از اینجا گرفته شده که رقیب در محافظت آنچه که مراقبش مى کند همواره رقبه (گردن ) خود را مى کشد، تا وضع آن را زیر نظر داشته باشد به این مناسبت محافظت را مراقبت خوانده اند، البته (رقوب ) به معناى مطلق (حفظ)نیست بلکه تنها آن محافظت از حرکات و سکنات شخص محفوظ و مرقوب را مراقبت مى گویند که به منظور اصلاح موارد خلل و فساد آن باشد و یا به این منظور باشد که حرکات و سکنات آنرا ضبط کنند.
پس کانه مراقبت همان حفظ کردن چیزى است به اضافه عنایت علمى و شهودى بر آن و به همین جهت مراقبت به معناى حراست و داروغگى و انتظار و بر حذر بودن و در کمین نشستن استعمال مى شود و در قرآن خداى تعالى نیز رقیب خوانده شده چون اعمال بندگان را حفظ مى کند تا پاداش دهد همچنین حفیظ و در کمین و وکیل نیز گفته شده است : (و ربّک على کل شى ء حفیظ اللّه حفیظ علیهم و ما انت علیهم بوکیل فصب علیهم ربک سوط عذاب، ان ربک لبالمرصاد).
بطورى که ملاحظه مى کنید امر به تقوا در وحدت انسانى است در بین همه افراد سارى و جارى است و دستور به اینکه آثار آن تقوا را که لازمه آن است حفظ کنند را با این بیان تعلیل کرده که : خداى تعالى رقیب است و به این تعلیل سخت ترین تخویف و تهدید نسبت به مخالفت این دستورها را مى رساند و با دقت در این تعلیل روشن مى شود: آیاتى که متعرض مساله (بغى )، (ظلم )، (فساد در زمین )، (طغیان ) و امثال اینها شده و دنبالش تهدید و انذار کرده چه ارتباطى با این غرض الهى یعنى (حفظ وحدت انسانیت از فساد و سقوط) دارد.
گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اولیه
در تاریخ یهود آمده است که : عمر نوع بشر از روزى که در زمین خلق شده تاکنون، بیش از حدود هفت هزار سال نیست که اعتبار عقلى هم کمک و مساعد این تاریخ است، براى اینکه اگر ما از نوع بشر یک انسان مرد و یک زن را که با هم زن و شوهر باشند فرض کنیم که در مدتى متوسط نه خیلى طولانى و نه خیلى کوتاه با هم زندگى کنند و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند و در وضع متوسطى از حیث امنیت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و... و همه عوامل و شرایطى که در زندگى انسان مؤ ثرند قرار داشته باشند و از سوى دیگر فرض کنیم این دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل کنند و باز فرض کنیم که همه اوضاعى که درباره آن دو فرض کردیم درباره فرزندان آن دو نیز محقق باشد و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنیا بیایند خواهیم دید که این انسان که در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند، در یک قرن یعنى در راءس صد سال عددشان به هزار نفر مى رسد، در نتیجه هر یک نفر از انسان در طول صد سال پانصد نفر مى شود.
آنگاه اگر عوامل تهدیدگر را که با هستى بشر ضدیت دارد (از قبیل بلاهاى عمومى یعنى سرما، گرما، طوفان، زلزله، قحطى، وبا، طاعون، خسف، زیر آوار رفتن، جنگهاى خانمان برانداز و سایر مصائب غیر عمومى که احیانا به تک تک افراد مى رسد) در نظر بگیریم و از آن آمار که گرفتیم سهم این بلاها را کم کنیم و در این کم کردن حداکثر را در نظر بگیریم یعنى فرض کنیم که بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بین ببرد و در هر صد سال که بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مى شوند غیر از یک نفر زنده نماند.
و به عبارت دیگر: عامل تناسل که باید در هر صد سال دو نفر را هزار نفر کند تنها آندو را سه نفر کند و از هزار نفر تنها یک نفر بماند آنگاه این محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال یعنى هفتاد قرن ادامه دهیم خواهیم دید که عدد بشر به دو بلیون و نیم مى رسد و این عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است که آمارگران بین المللى آنرا ارائه داده اند.
پس اعتبار عقلى هم همان را مى گوید که تاریخ گفته است و لیکن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح(ژئولوژى ) معتقدند که عمر نوع بشرى بیش از ملیونها سال است و بر این گفتار خود ادله اى از فسیل هائى که آثارى از انسانها در آنها هست، و نیز ادله اى از اسکلت سنگ شده خود انسانهاى قدیمى آورده اند، که عمر هر یک از آنها به طورى که روى معیارهاى علمى خود تخمین زده اند بیش از پانصد هزار سال است.
این اعتقاد ایشان است لیکن ادله اى که آورده اند قانع کننده نیست دلیلى نیست که بتواند اثبات کند که این فسیل ها، بدن سنگ شده اجداد همین انسانهاى امروز است و دلیلى نیست که بتواند این احتمال را رد کند که این اسکلت هاى سنگ شده مربوط است به یکى از ادوارى که انسانهائى در زمین زندگى مى کرده اند چون ممکن است چنین بوده باشد و دوره ما انسانها متصل به دوره فسیل هاى نامبرده نباشد، بلکه انسانهائى قبل از خلقت آدم ابوالبشر در زمین زندگى کرده و سپس منقرض شده باشند و همچنین این پیدایش انسانها و انقراضشان تکرار شده باشد، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد.
و اما قرآن کریم بطور صریح متعرض کیفیت پیدایش انسان در زمین نشده، که آیا ظهور این نوع موجود (انسان ) در زمین منحصر در همین دوره فعلى است که ما در آن قرار داریم و یا دوره هاى متعددى داشته، و دوره ما انسانهاى فعلى آخرین ادوار آن است ؟.
هر چند که ممکن است از بعضى آیات کریمه قرآن استشمام کرد که قبل از خلقت آدم ابوالبشر (علیه السلام ) و نسل او انسانهائى دیگر در زمین زندگى مى کرده اند مانند آیه شریفه :
(و اذ قال ربک للملائکه انّى جاعل فى الارض خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدّماء) که از آن برمى آید قبل از خلقت بنى نوع آدم دوره دیگرى بر انسانیت گذشته، که ما در تفسیر همین آیه به این معنا اشاره کردیم.
بله در بعضى از روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام مطالبى آمده که سابقه ادوار بسیارى از بشریت را قبل از دوره حاضر اثبات مى کند و انشاءالله بزودى در بحث روائى روایات نامبرده از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
گفتارى پیرامون منتهى شدن نسل حاضر به آدم و حوا و رد شبهاتى در این مورد
چه بسا گفته باشند که اختلاف رنگ پوست بدن انسانها که عمده آن سفیدى در نقاط معتدله از آسیا و اروپا و سیاهى در ساکنان آفریقاى جنوبى و زردى در ساکنان چین و ژاپن و سرخى در هنود آمریکائیان مى باشد حکم مى کند به اینکه هر یک از این نسل ها به مبدئى منتهى شود که غیر از مبداء آن دیگرى است چون اختلاف رنگها از اختلاف طبیعت خونها ناشى مى شود و بنابراین مبداء مجموع افراد بشر نمى تواند کمتر از چهار نوع زن و شوهر باشد چرا که چهار نوع رنگ بیشتر وجود ندارد (و از یک نوع زن و شوهر چهار نوع انسان منشعب نمى شود پس فرضیه آدم و حوا قابل قبول نیست ).
و چه بسا بر نظریه خود استدلال نیز کرده باشند به اینکه : همه مى دانیم قاره آمریکا در قرون اخیر کشف شد (که کریستف کلمب فرانسوى آنرا کشف کرد) و وقتى کشف کرد سرخ پوستان را در آنجا دید با اینکه همه مى دانیم سرخ پوستان هیچ ارتباط و اتصالى با سایر سکنه دنیا نداشتند و نمى شود احتمال داد که ساکنان نیم کره شرقى دنیا با فاصله بسیار زیادى که با آنان داشتند ریشه و منشاء واحدى داشته باشند و همه به یک پدر و یک مادر منتهى شوند و لیکن هر دو دلیل علیل و محل خدشه است.
اما مساله اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها هیچ دلالتى بر نظریه آنان ندارد، براى اینکه بحث هاى طبیعى امروز اساس خود را بر این پایه نهاده که انواع کائنات در حال تطور و تحولند و با چنین مبنائى چگونه اطمینان پیدا مى شود به اینکه اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها مستند به تطور در این نوع نباشد؟
با اینکه این دانشمندان جزم و قطع دارند بر اینکه تطور و تحول در بسیارى از انواع جانداران از قبیل اسب و گوسفند و فیل و غیر آن واقع شده و این بحث و فحص سرانجام به آثارى باستانى و تحت الارض بسیارى برخورده که کشف مى کند چنین تطورى واقع شده علاوه بر اینکه علماى امروز هیچ اعتنائى به اختلاف رنگها نداشته در جرائد مى خوانیم که در این ایام در انگلستان جمعى از دکترهائى که خود را طبیب مى دانند در این صدد بر آمده اند که فرمولى تهیه کنند که رنگ پوست بدن انسان را تغییر دهند مثلا سیاه آن را به سفید مبدل سازند.
و اما مساله وجود انسانهاى سرخ پوست در ماوراى بحار با اینکه همین طبیعى دانان مى گویند که تاریخ بشریت از میلیونها سال تجاوز مى کند هیچ چیزى را اثبات نمى کند این تاریخ نقلى است که عمر بشر را شش هزار سال و اندى مى داند و وقتى مطلب از این قرار باشد چه مانعى دارد که در قرون قبل از تاریخ حوادثى رخ داده باشد و قاره آمریکا را از سایر قاره ها جدا کرده باشد همچنانکه آثار باستانى ارضى بسیارى دلالت دارد بر اینکه دگرگونگى هاى بسیارى در اثر مرور زمان در سطح کره زمین رخ داده دریاها خشکى و خشکى ها دریا شده و بیابانها کوه و کوه ها مسطح و از همه اینها مهم تر اینکه دو قطب شمال و جنوب و منطقه هاى زمین دگرگون گشته دگرگونى هائى که علوم طبقات الارض و هیاءت و جغرافیا آنرا شرح داده است و با این حرفها و نظریه ها دیگر دلیلى براى آقایان باقى نمى ماند مگر صرف استبعاد اینکه آمریکائى سرخ پوست، با چینى زردپوست در یک پدر و یک مادر مشترک باشند. و اما قرآن کریم ظاهر قریب به صریحش این است که نسل حاضر از انسان از طرف پدر و مادر منتهى مى شود به یک پدر(بنام آدم ) و یک مادر (که در روایات و در تورات به نام حوا آمده ) و این دو تن پدر و مادر تمامى افراد انسان است همچنانکه آیات زیر بر این معنا دلالت مى کند: (و بدء خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین ).
(ان مثل عیسى عند اللّه کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ).
(و اذ قال ربّک للملائکه انى جاعل فى الارض خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک، قال انى اعلم ما لا تعلمون و علم آدم الاسماء کلّها)
(اذ قال ربّک للملائکه انّى خالق بشرا من طین فاذا سوّیتة و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین ).
بطورى که ملاحظه مى کنید آیاتى که نقل شد شهادت مى دهند بر اینکه سنت الهى در بقاى نسل بشر این بوده که از راه ساختن نطفه این بقا را تضمین کند و لیکن این خلقت با نطفه بعد از آن بود که دو نفر از این نوع را از گل بیافرید، و او آدم و پس از او همسرش بود که از خاک خلق شدند (و پس از آنکه داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پدید آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند) پس در ظهور آیات نامبرده بر اینکه نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مى شوند جاى هیچ شک و تردیدى نیست، هر چند که مى توان (در صورت اضطرار) این ظهور را کرد.
آدم مذکور در آیات قرآنى آدم نوعى نیست
و چه بسا گفته باشند که : مراد از آدم که در آیات مربوط به خلقت بشر، نامش ذکر شده آدم نوعى است نه، یک فرد معینى از بشر، گوئى که مطلق انسان از این جهت که خلقتش منتهى به مواد زمین است و از این جهت که به امر تولید مثل پرداخته، آدم نامیده شده و چه بسا که این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند کرده باشند، که مى فرماید: (و لقد خلقناکم ثمّ صوّرنا کم ثم قلنا للملائکه اسجدوا لآدم ) چون این آیه از این اشاره خالى نیست که فرشتگان ماءمور شده اند براى کسى سجده کنند که خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجده اش کرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده بلکه جمیع افراد بشر بوده است چون فرموده : (شما را خلق کردیم و سپس صورتگرى نمودیم...) و همچنین در آیه دیگر فرموده : (قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدى... قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین،... قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الاّ عبادک منهم المخلصین ) نخست سخن از خلقت یک فرد دارد، مى فرماید:
(اى ابلیس چه چیز تو را باز داشت از اینکه سجده کنى براى کسى که من او را به دست خود خلق کردم ؟... ابلیس گفت : (من از او شریف ترم، چرا که مرا از آتش و او را از گل آفریدى ) و در آخر از همان یک فرد تعبیر به جمع کرده مى فرماید: ابلیس گفت : (به عزتت سوگند که همه آنان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را).
لیکن این احتمال قابل قبول نیست و اشکالهاى زیر آن را رد مى کند، نخست اینکه مخالف ظاهر آیاتى است که نقل کردیم و دوم اینکه مخالف صریح آیه اى است که در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائکه و خوددارى ابلیس از آن _ در سوره اعراف - آمده و فرموده : (یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنّة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سواتهما).
چون ظهور این آیه در اینکه آدم شخصى معین بوده و در بهشت بسر مى برده و شیطان او و همسرش را فریب داده جاى تردید نیست.
سوم مخالفتش با ظاهر آیه زیر است که مى فرماید: (و اذ قلنا للملائکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس قال ءاسجد لمن خلقت طینا قال ارایتک هذا الذى کرمت على لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنکن ذریته الا قلیلا.
و چهارم مخالفتش با ظاهر آیه مورد بحث است که مى فرماید: (یا ایها النّاس اتّقوا ربّکم الذى خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالا کثیرا و نساء...) به همان بیانى که در تفسیرش گذشت.
پس همه این آیات _ بطورى که ملاحظه مى فرمائید _ با این معنا که جنس بشر به اعتبارى آدم نامیده شود و یک فرد از این جنس هم به اعتبارى دیگر آدم خوانده شود نمى سازد و نیز با این معنا که خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى دیگر به نطفه هیچ سازگارى ندارد مخصوصا آیه شریفه : (ان مثل عیسى عند اللّه کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون...)
که صریح در این است که خلقت آدم مانند خلقت عیسى و خلقت عیسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنائى است و اگر منظور از کلمه (آدم ) آدم نوعى بود دیگر تشبیه خلقت عیسى به آن معنا نداشت چون خلقت عیسى خارق العاده بود و خلقت نوع بشر بطور (عادى ) است و صاحبان این احتمال از نظریه از حد اعتدال و میانه روى به حد تفریط گرائیده اند همچنانکه زین العرب یکى از علماى اهل سنت بسوى افراط گرائیده و گفته است اعتقاد به خلقت بیش از یک آدم کفر است (یعنى آنقدر پاى بند به فردیت شخص آدم شده که حاضر نیست آدم هاى متعدد در نسل هاى متعدد را بپذیرد با اینکه طبق روایات و نیز کشفیات اخیر آدم هاى بسیارى بوده اند که هر یک سر سلسله نسل خود به شمار مى آیند).
ادامه دارد...