تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
نادر محمدي‌ از بچه‌ هايي‌ بود كه‌ نماز شبش‌ ترك‌ نمي‌شد؛ ولي‌ سعي‌مي‌كرد كسي‌ متوجه‌ نشود. در عين‌ حال‌ اعتقاد سختي‌ داشت‌ به‌ اينكه‌ «كسي‌كه‌ نماز شب‌ مي‌خواند بايد از همه‌ لحاظ‌ خود را در اختيار خدا قرار دهد وسر بر فرمان‌ او باشد و نماز شب‌ در كارهاي‌ يوميه‌اش‌ اثر مثبت‌ داشته‌ باشد.»
بعضي‌ از بچه‌ها بودند كه‌ به‌ قول‌ خودشان‌ با تيزبازي‌ از زير كار در رويي‌مي‌كردند و هنگامي‌ كه‌ نوبت‌ شستن‌ ظرف‌ غذاي‌ دسته‌ سي‌ چهل‌ نفري‌ به‌آنها مي‌رسيد، به‌ بهانه‌اي‌ جيم‌ مي‌شدند و خواه‌ ناخواه‌ بار اين‌ مسئله‌ مي‌افتادبر دوش‌ عده‌اي‌ از نيروهاي‌ مخلص‌ كه‌ در اين‌ گونه‌ مواقع‌ هميشه‌ داوطلب‌بودند و بدون‌ هيچ‌ ادعا و يا كلامي‌ كارهاي‌ ديگران‌ را هم‌ بر عهده‌ مي‌گرفتند.
بعضي‌ شبها كه‌ نادر براي‌ خواندن‌ نماز شب‌ مي‌رفت‌، چراغ‌ قوه‌اي‌ همراه‌مي‌برد و مي‌رفت‌ سراغ‌ كساني‌ كه‌ به‌ قول‌ خودشان‌ خيلي‌ تيز بودند و در آن‌نيمه‌ شب‌ مشغول‌ خواندن‌ نماز شب‌. جلوي‌ ديگران‌، نور چراغ‌ را به‌ صورت‌آنها مي‌انداخت‌ و خيلي‌ سريع‌ و تند مي‌گفت‌:
«بي‌ خودي‌ براي‌ خدا خالي‌ نبند. كي‌ گفته‌ كه‌ از زير شستن‌ ظرف‌ غذاي‌خودت‌ و ديگران‌ در بروي‌ و بيايي‌ نماز شب‌ بخوني‌؟ جمعش‌ كن‌ ببينم‌. فرداحالت‌ را مي‌گيرم‌.»
صبح‌ كه‌ مي‌شد، نادر با همان‌ صراحت‌، سر سفره‌ جلوي‌ همه‌ نيروهافرياد مي‌زد:
ـ آي‌ بچه‌ها... برادر فلاني‌ كه‌ از زير كار در مي‌رود و مي‌گذارد ظرف‌غذايش‌ را شما بشوريد و محل‌ استراحت‌ را جارو كنيد و همه‌ كارهاي‌ ديگر راشما انجام‌ بدهيد، شبها خيلي‌ مخلص‌ مي‌شود و مي‌رود نماز شب‌ مي‌خواندو كلي‌ براي‌ خدا خالي‌ مي‌بندد.
اينجا بود كه‌ طرف‌ از خجالت‌ آب‌ مي‌شد و از آن‌ به‌ بعد از تيزبازي‌ِ گذشته‌خبري‌ نبود و زودتر از بقيه‌ داوطلب‌ مي‌شد براي‌ شستن‌ ظروف‌ غذا.
البته‌ همين‌ مسئله‌ بعدها شد نقل‌ كلام‌ و شوخي‌ بچه‌ها و نادر با همان‌بچه‌ها خودماني‌ و دوست‌ جداناشدني‌ مي‌شد.

کتاب خاطرات شاد جنگ
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمتی از خاطرات جانباز شیمیایی امین امیری [تصویر: dm-WFTY.jpg]عکس قبل از مجروحیت

اقای امین امیری بعد از مجروحیت به هلند انتقال داده میشوند .یکی از خاطرات ایشان که در روزنامه حمایت چاپ شده تحت این عنوان می باشد .
فقط برای بازی می آیم
وقتي در هلند اقامت داشتم، پسر سفير ايران در هلند پذيراي سفير ايران از اسپانيا بود، به ديدار مجروحان آمد و از ما براي ديدن بازي فوتبال دوستانه خود با سفير اسپانيا دعوت كرد و من در جواب به دعوت او گفتم براي ديدار بازي نمي‌آيم، اگر اجازه بازي مي‌دهيد خوشحال مي‌شوم كه گفت: با اين حال نمي‌تواني بازي كني! گفتم شما كفش بزرگ برايم پيدا كن، بازي با من.
پاهايم سوخته و باندپيچي شده بود و كفش‌ها اندازه پايم نمی شد، برايم كفش تهيه كردند و با آنها بازي كردم. فردا شب نيز آمد و براي ديدار بازي پينگ‌پنگ دعوتم كرد و باز همان پاسخ را دادم، فقط براي بازي مي‌آيم.
در پايان بازي سفير به كنارم آمد و گفت: با وجود اينكه ايراني هستم و سفير ايران، باز از روحيه شما دلاوران متعجب مانده‌ام، اين روحيه دشمن را به زمين مي‌زند.
نا گفته نماند که ایشان به ورزش علاقه زیادی دارند.
البته در کربلای جبهه ها یادش به خیر هم عکس های ایشان با دوستانشان هست
[تصویر: 20090107770.jpg]


عملیات مسلم ابن عقیل حاج بهزاد می گفت تا رمز عملیات رو گفتم دیدم ستون از هم باز شد.
دیدم قمقمه ها رو دارن خالی می کنن ،گفتم 15کیلومتر راهه چرا آب رو میریزید!
گفتند: مگه خودتون رمز عملیات رو نگفتی یا ابوالفضل العباس(علیه السلام) ما حیا می کنیم با
خودمون آب برداریم وبا رمز یا ابوالفضل العباس(علیه السلام) بریم عملیات!
حاج رحیم می گفت بچه های این عملیات رو شهداشون من خودم از منطقه مندلی آوردم ،
میگفت خدا می دونه بعضی هاشون می دیدم در قمقمه ها باز و آبی نبود و..........
رو پیراهناشون نوشته بودند
قربان لب تشنه ات ابوالفضل العباس
راوي مرحوم حاج عبدالله ضابط ....
http://avayesahra63.blogfa.com/cat-3.aspx?p=2

[/b]
بسم رب الشهدا
در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم،کمتر از احوالات خودش حرف می زد. هر گاه از او سؤالی می پرسیدیم یک کلام می گفت:من بسیجی لَر هستم!
گردان به مرخصی رفت.به همراه یکی از بچه ها او را تعقیب کردیم او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه شهر قم رفت.


جلو رفتیم و در زدیم وقتی ما را دید خیلی ناراحت شد. گفت:چرا مرا تعقیب کردید؟ گفتیم:ما لشگر علی بن ابی طالب علیه السلام هستیم آقا گفته از احوالات زیردستهای خودتان با خبر باشید.وارد منزل شدیم زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه ای نشسته بود !

از پیرمرد درمورد زندگی اش،بسیجی شدنش و این پیرزن سؤال کردیم.گفت:ما اهل شاهین دژ اطراف تبریز بودیم در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شود.

مدتی بعد انقلاب پیروز شد بعد هم در کردستان درگیری شد آمد شهرستان و با ما خداحافظی کرد.
راهی کردستان شد چند ماه از او خبر نداشتیم به دنبالش رفتم بعد از پیگیری گفتند:شهید شده،جنازه اش هم افتاده دست ضدانقلاب!

بعد از مدتی خبر دادند:پسرت را قطعه قطعه کرده اند و سوزانده اند.هیچ اثری از پسرت نمانده!

همسرم از آن روز کارش فقط گریه بود آنقدر گریه کرد تا اینکه چشمانش نابینا شد! از آن روز گفتم:هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می کنم.یک روز گفت :به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم.ما هم اینجا آمدیم من هم دستفروشی می کردم.یک روز گفت:آقا یک خواهشی دارم برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند من هم آمدم از آن روز همسایه ها از او مراقبت می کنند. شب عملیات کربلای پنج بود هر چه آن پیرمرد اصرار کرد نگذاشتم به عملیات بیاید گفتم :چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست نمی گذارم بیایی!
گفت:اشکالی ندارد اما من میدانم پسرم بی معرفت نیست! از پیش ما به گردانی دیگر رفت در حین عملیات یاد او افتادم گفتم:به مسئولین آن گردان سفارش کنم نگدارند پیرمرد جلو بیاید. تماس گرفتم با فرمانده کردان صحبت کردم سراغ پیرمرد را گرفتم فرمانده گردان بی مقدمه گفت :دیشب زدیم به خط دشمن بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهادت رسید پیکرش همان جا ماند! بدنم سرد شد با تعجب به حرفهای او گوش می کردم خیلی حال و روزم به هم ریخته بود یعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم.جلوی خانه شلوغ بود همسایه ها آمدند و سؤال کردند:چه نسبتی با اهل این خانه دارید!؟ خودم را معرفی کردم بعد گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم دیدیم همانطور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جان داده و روحش به ملکوت پیوسته! راوی:حاج حسین کاجی
چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است


چشم‌هـای پاکش اما خیره بر در مانده است


روی دیــــــــوار اتاق کوچــــــک تنـــــهایی‌اش


عکــس بابایش کـنار شعر مـادر مانده است

غواص به فرمانده اش گفت: اگر رمز را اعلام کردی و تو آب نپریدم، من رو هول بده تو آب ! فرمانده گفت اگه مطمئن نیستی میتونی برگردی . غواص جواب داد نه، پای حرف امام ایستادم، فقط می ترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و العان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم. والفجر8 ،اروند رود وحشی ، فرمانده تا داد زد یا زهرا ، غواص قصه ی ما اولین نفری بود که تو آب پرید ! اولین نفری بود که به شهادت رسید !

...من و شما چقدر پای حرف امام ایستاده ایم؟
[تصویر: 13502456041.jpg]










یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسرهم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرتیکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکریکرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سویقناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»

ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را درآن دنیا دید!
|علیرضا|



سجده شکر
... داشتیم میرفتیم سمت خط ناگهان دیدم جوانی به طرف ما آمد و گفت لااله الا الله و محمد رسول الله .. اول جا خوردیم و روی زمین دراز کشیدیم.

جلوتر که آمد دیدیم از بسیجی های مخلص است .گفتم برادر چه شده است؟به کجا میروی؟

گفت ترکش خورده ام . کمک میخواهم.

در آن تاریکی شب دستش را دراز کرد و گفت مثله اینکه این دست من در اثر ترکش قطع شده است و به یک پوست بند است.آنرا بگیر و بکش.خودم میتوانم به عقب بروم...

به شهید ابوالقاسم معینی گفتم تو این کار را بکن .

گفت من طاقتش را ندارم اگر میتوانی کمکش کن .

دستش را کشیدم و کمکش کردم حتی یک تکان هم نخورد .بعد دست قطع شده را از من گرفت و همان طور که از محل قطع شده خون بیرون می جست. آنرا روی خاک گذاشت . با یک دست دیگر سر به سجده نهاد سپس نماز شکر گزارد و گفت خدایا قبول کن من این دست را در راه حسین دادم ...

بعد پرسید از اینجا تا کربلا چقر راه است ؟

شهید معینی آنقدر گریه کرد که نتوانست جوابش را بدهد . او پیشانی معینی را بوسید و گفت محکم و استوار باشید ورفت .

وقتی به سنگر رسیدیم معینی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود . وضو گرفت و به نماز شب ایستاد

وقتی دلیلش را پرسیدم گفت او با یک دست سجده کرد و من که دو دست داشتم بسیار شرمنده ایثار او شدم بنابراین میخواهم هر شب به یاد او نماز شب بخوانم ..
کتاب قاصد سپید صفحه 18

نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده.یک روز


دیدم سرپاکت نامه از جیبش زده بیرون.گفتم: این


چیه؟ گفت عکس دخترمه. گفتم:بده ببینمش. گفت


خودم هنوز ندیدمش. گفتم چرا؟ گفت الان موقع


عملیاته. می ترسم مهر پدر فرزندی کار


دستم بده.باشه بعد....
[تصویر: 1363119726185200_large.jpg]
کاشکی من هم می تونستم به همین راحتی از دنیا دل بکنمSadConfused
در جاده بصره_شلمچه در حال حرکت بودیم که انفجارهای پیاپی صورت گرفت و دشمن شدیدا جاده را کوبید.
در این لحظه دیدیم که شهید علی اکبر دهقان مورد اصابت ترکش قرار گرفت.
میخواستیم پیکر مطهرش را سریع برداریم و از منطقه دور شویم ولی بدنش سر نداشت.فریاد یا حسین به گوش میرسید وقتی به دنبال صدا رفتیم صحنه ای را دیدیم که تمام 10_15 نفری که انجا بودیم دیگر یارای جمع اوری پیکر را نداشتیم در ان لحظه فقط ایستادیم و گریه کردیم .
سر بریده شهید دهقان لحظاتی فریاد یا حسین می سرداد....
وقتی وصیت نامه اش را از کوله پشتی اش بود خواندیم راز این یاحسین بر ما اشکار شد نوشته بود
خدایا من شنیده ام که امام حسین با لب تشنه شهید شده من هم دوست دارم که اینگونه شهید شوم..
من شنیده ام که سر امام حسین را از قفا بریده اند من هم دوست دارم سرم از قفا بریده شود.
خدایا من شنیده ام که سر امام حسین بالای نیزه فران خوانده. من که مثل امام حسین اسرار قرانی نمیدانم که بتوانم با ان انس بگیرم که حالا بعد از مرگم بخوانم ولی به امام حسین خیلی علاقه و عشق دارم . دوست دارم وقتی شهید شوم سره بریده ام به ذکر یا حسین یا حسین باشد .
و سرش با لب تشنه از قفا بریده شد و در همان حال یا حسین میگفت

نقل از حجت الاسلام محمد صادقی سریانی جانباز دفاع مقدس

ای کاش بودم در کربلا
همراهت ای خون خدا
می شد سرم از تن جدا
می رفت به روی نیزه ها
تازه وارد بودم .


عراقى ها از بالاى تپه ديد خوبى داشتند. دستور رسيده بود كه بچه ها آفتابى نشوند
.

تو منطقه مى گشتم، يك جوان بيست و يكى دو ساله، با كلاه سبز بافتنى روى سرش، رفته بالاى درخت، ديده بانى مى کرد.

صدايش كردم «تو خجالت نمى كشى اين همه آدمو به خطر مى ندازى؟

آمد پايين و گفت بچه تهرونى؟

گفتم آره، چه ربطى داره؟
گفت هيچى. خسته نباشى. تو برو استراحت كن من اين جا هستم.


هاج و واج ماندم. كفريم كرده بود. برگشتم جوابش را بدهم كه يكى از بچه هاى لشكر سر رسيد. هم ديگر را بغل كردند، خوش و بش كردند و رفتند
.


بعدها كه پرسيدم اين كى بود، گفتند :سردار سرلشكر پاسدار شهید مهدی زین الدین فرمانده لشكر علی بن ابیطالب (ع ).
[تصویر: 1363545856248768_large.jpg]
فروتنی و تواضع موج میزنه در این آدم من و شما چقدر فروتنیم؟DodgySadHuh
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع