خدايا توفيقمان ده كه اگر با خون وضو نگرفتيم.با ياد خون دادگان وضو بگيريم.
شهيد علي چيت سازان
گوشش را گرفته بود و پياده اش مي کرد. گفت: «بچه اين دفعه چهارمه که پياده ات مي کنم، گفتم نميشه بري.» گريه مي کرد، التماس مي کرد، ولي فايده اي نداشت، يواشکي رفته بود.
از پنجره از سقف، هر دفعه هم پياده اش کرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توي ايستگاه قم مامور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار، خم شده بود ديده بود پسر نوجواني به ميله هاي قطار آويزان است با لباس هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني ديگر دلشان نيامد برش گردانند.
خدايا خسته شده ام ، پير شده ام ، دل شکسته ام ، نااميدم و ديگر آرزويي ندارم.احساس مي کنم که اين دنيا ديگر جاي من نيست ، با همه وداع مي کنم و مي خواهم با خداي خود تنها باشم.
شهيد
مصطفي چمران
پيرمردي بود از تك و تا افتاده اما در قبول مسئوليت به كم تر از حضور در خط مقدم و منطقه عملياتي رضا نمي داد.
ـ تو اين سن و سال مي خواهي بيايي جلو كه چه بشود؟
ـ من ديگر آدم قبل نيستم بعد از اين مدت كه جبهه بوده ام ديگر مثل پسرهاي چهارده ساله جوان شده ام!
سخن شهید: در امام بيشتر دقيق شويد و سعي عظمت او را بيابيد و خود را تسليم او سازيد.
شهيد حسين ضعيف
خاطره شهید:
عمليات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسايلش را مي گشت ؛ دنبال چيزي بود . گفتم « چي مي خوايي؟» گفت « واکس . مي خوام کفشامو واکس بزنم، بايد بريم جلسه .»
شهيد حسن باقري
چقدر رزمندگان تمیزی داشتیم
کلام شهدا:در پيمودن راه خدا، كوشا باشيد و تقواى الهى را پيشه كنيد.
شهيد
محمدحسن قلى زاده
خاطرات شهدا:
حسين موتور رو مي راند و من پشت سرش نشسته بودم. ناگهان وسط تپه هاي زليجان ايستاد.پرسيدم: چي شد؟ چرا ايستادي؟پياده شد و گفت: تو بشين جلو و رانندگي کن.گفتم: چرا؟گفت: احساس مي کنم دچار غرور شده ام.تعجب کردم، وسط دشت و تپه هاي زليجان، چطور چنين احساسي پيدا کرده بود؟!
وقتي ازش پرسيدم، يعني چجوري شد که اينجوري شدي؟!گفت: به تپه قبلي که رسيديم، کمي گاز دادم و از موتور سواري خودم لذت بردم. معلوم مي شه دچار هواي نفس شدم، در حالي که واسه خاطر خدا سوار موتور شديم.از اون به بعد تا مدتها سوار موتور نمي شد.(شهيد غلامحسين خزائي)
کلام شهدا
خدايا! تو خود گفتي هر که عاشق من باشد عاشقش خواهم بود، وهر که را عاشق باشم شهيدش خواهم کرد وخون بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت؛ خدايا من عاشق توام!
شهيد ابوالقاسم تقديري
خاطرات شهدا
برفتم بيرون،برگشتم. هنوز حرف مي زدند. پيرمرد مي گفت « جوون ! دستت چي شده ؟ تو جبهه اين طوري شدي يا مادر زاديه ؟» حاج حسين خنديد.
آن يکي دستش را آورد بالا . گفت « اين جاي اون يکي رو هم پر مي کنه .يه بار تو اصفهان با همين يه دست ده دوازده کيلو ميوه خريدم براي مادرم.»پيرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسيدم « پدر جان ! تازه اومده اي لشکر؟ »
حواسش نبود. گفت « اين ، چه جوون بي تکبري بود. ازش خوشم اومد. ديدي چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چيه اين ؟» گفتم «حاج حسين خرازي» راست نشست . گفت « حسين خرازي ؟ فرمان ده لشکر؟»