تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
خدايا توفيقمان ده كه اگر با خون وضو نگرفتيم.با ياد خون دادگان وضو بگيريم.
شهيد علي چيت سازان

گوشش را گرفته بود و پياده اش مي کرد. گفت: «بچه اين دفعه چهارمه که پياده ات مي کنم، گفتم نميشه بري.» گريه مي کرد، التماس مي کرد، ولي فايده اي نداشت، يواشکي رفته بود.
از پنجره از سقف، هر دفعه هم پياده اش کرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توي ايستگاه قم مامور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار، خم شده بود ديده بود پسر نوجواني به ميله هاي قطار آويزان است با لباس هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني ديگر دلشان نيامد برش گردانند.
خدايا خسته شده ام ، پير شده ام ، دل شکسته ام ، نااميدم و ديگر آرزويي ندارم.احساس مي کنم که اين دنيا ديگر جاي من نيست ، با همه وداع مي کنم و مي خواهم با خداي خود تنها باشم.
شهيد
مصطفي چمران
پيرمردي بود از تك و تا افتاده اما در قبول مسئوليت به كم تر از حضور در خط مقدم و منطقه عملياتي رضا نمي داد.
ـ تو اين سن و سال مي خواهي بيايي جلو كه چه بشود؟
ـ من ديگر آدم قبل نيستم بعد از اين مدت كه جبهه بوده ام ديگر مثل پسرهاي چهارده ساله جوان شده ام!
شــــــــــــرط بندی حـــــــــــــلال ..

[تصویر: 78542928077131783853_thumb.png]
جمعه ها در مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) دعای ندبه توسط آقا سیّد با آن صدای زیبایش برقرار بود بیشتر جمعه ها بعد از خواندن دعا برای فوتبال به محله ی بخش 8 می رفتیم .خیلی ها برای فوتبال ابتدا به دعای ندبه می آمدند و کم کم با اهل بیت آشنا میشدند. آقا سیّد با اینکه از درد پایش در ناحیه ی زانو رنج می برد ، امّا با علاقه و خیلی جدّی فوتبال بازی می کرد. زمانی که برای فوتبال میرفتیم گاهی اوقات میشد که از دهان سید خون جاری میشد.این هم از آثار شیمیایی شدن سید در جنگ بود.اما ایشان طوری که کسی متوجه نشود به گوشه ای میرفت تا کسی آن صحنه را نبیند.به قول خودش اجرش از بین نرود.بعد از بازی بچه ها سر برد و باخت،نحوه ی داوری و ... با هم بحث میکردند.در یکی از روزها، سیّد بچّه ها راجمع کرد و گفت:"بازی خشک و خالی صفایی ندارد، حتما باید تو بازی شرط بندی هم باشد".یکی از بچّه ها گفت:"آقاسیّدشرط بندی؟!از شما دیگر انتظار نداشتیم ." آقا سیّد خنده ای کرد و گفت: "شرط بندی حلال! "همه با تعجب نگاهش کردیم .گفت:" هر تیمی که بازنده شد برای تیم برنده باید نفری صد تا صلوات بفرستد ."همه قبول کردند.از این به بعد هر وقت بازی میکردیم،یا صلوات دهنده بودیم یا صلوات گیرنده.با این کار آقا سید،کلمه ی برد و باخت و ناراحتی بعد از آن در ذهن بچه ها به انرژی مثبت تبدیل شد.
[url=http://axgig.com/viewer.php?file=49362153687029216794.jpg][/url]
سخن شهید:
در امام بيشتر دقيق شويد و سعي عظمت او را بيابيد و خود را تسليم او سازيد.
شهيد حسين ضعيف

خاطره شهید:
عمليات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسايلش را مي گشت ؛ دنبال چيزي بود . گفتم « چي مي خوايي؟» گفت « واکس . مي خوام کفشامو واکس بزنم، بايد بريم جلسه .»
شهيد حسن باقري

چقدر رزمندگان تمیزی داشتیمBlush
کلام شهدا:در پيمودن راه خدا، كوشا باشيد و تقواى الهى را پيشه كنيد.
شهيد

محمدحسن قلى زاده
خاطرات شهدا:
حسين موتور رو مي راند و من پشت سرش نشسته بودم. ناگهان وسط تپه هاي زليجان ايستاد.پرسيدم: چي شد؟ چرا ايستادي؟پياده شد و گفت: تو بشين جلو و رانندگي کن.گفتم: چرا؟گفت: احساس مي کنم دچار غرور شده ام.تعجب کردم، وسط دشت و تپه هاي زليجان، چطور چنين احساسي پيدا کرده بود؟!
وقتي ازش پرسيدم، يعني چجوري شد که اينجوري شدي؟!گفت: به تپه قبلي که رسيديم، کمي گاز دادم و از موتور سواري خودم لذت بردم. معلوم مي شه دچار هواي نفس شدم، در حالي که واسه خاطر خدا سوار موتور شديم.از اون به بعد تا مدتها سوار موتور نمي شد.(شهيد غلامحسين خزائي)


[تصویر: thumb_7_leafs.jpg]


برف سنگینی آمده بود و هوا حسابی سرد بود

سید رو با یه دبه 10 لیتری تو صف نفت دیدم

گفتم سید تا 40 لیتر هم میدن چرا دبه کوچیک؟!

گفت: « همین 10 لیتری هم نیازمونو برطرف می کنه ،

باشه برا کسایی که بیشتر نیاز دارن
»



.:. هدیه به شهید سید علی محمد فرصتیان؛ صلوات .:.


کلام شهدا :
در تربيت كودك خود بكوشيد . و از ياد دادن قرآن و احكام اسلامى به فرزندان خود غافل نباشيد .
شهيد سيدحسين صفايى


خاطرات شهدا :
مي خنديد و مي گفت : آدم اگر قرار است شهيد شود ، بهتراست بيش تر از سه دقيقه طول نكشد .

همين طور هم شد . وقتي تير گرينوف به پيشاني سردار نشست ، كمتر از سه دقيقه ، روحش پرواز كرد .
شهيد حاج خداکرم
کلام شهدا
خدايا! تو خود گفتي هر که عاشق من باشد عاشقش خواهم بود، وهر که را عاشق باشم شهيدش خواهم کرد وخون بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت؛ خدايا من عاشق توام!
شهيد ابوالقاسم تقديري
خاطرات شهدا
برفتم بيرون،برگشتم. هنوز حرف مي زدند. پيرمرد مي گفت « جوون ! دستت چي شده ؟ تو جبهه اين طوري شدي يا مادر زاديه ؟» حاج حسين خنديد.
آن يکي دستش را آورد بالا . گفت « اين جاي اون يکي رو هم پر مي کنه .يه بار تو اصفهان با همين يه دست ده دوازده کيلو ميوه خريدم براي مادرم.»پيرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسيدم « پدر جان ! تازه اومده اي لشکر؟ »
حواسش نبود. گفت « اين ، چه جوون بي تکبري بود. ازش خوشم اومد. ديدي چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چيه اين ؟» گفتم «حاج حسين خرازي» راست نشست . گفت « حسين خرازي ؟ فرمان ده لشکر؟»
کلام شهدا
درود بر خانواده شهدا كه با صبرشان مشت محكمى بر دهان تمامى ضدانقلاب ها و تمامى ابر جنايتهاى شرق و غرب زده اند.
شهيد حسين دباغ
خاطرات شهدا
خيلي شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جايي بود در هر حالتي دست بردار نبود. خمپاره كه منفجر شد تركش كه خورد گفت:
«بچه ها ناراحت نباشيد، من مي روم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها كه مي گذاشتندش روي برانكارد، از خنده روده بر شده بودند.
کلام شهدا
درود بر خانواده ى معظم شهدا! كه توانستند فرزندانى چون حبيب ابن مظاهر و على اكبر (علیه السلام) را در آغوش گرم خودشان پرورش دهند.
شهيد حبيب ا... زنگويى
خاطرات شهدا
يه پسر بچه رو گرفتيم که ازش حرف بکشيم. آوردنش سنگر من. خيلي کم سن و سال بود. بهش گفتم: « مگه سن سربازي توي ايران هجده سال تمام نيست؟ » سرش را تکان داد.
گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! » بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شايد به خاطر جنگ ، امام خميني کارش به جايي رسيده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازي رو کم کرده؟ »
جوابش خيلي من رو اذيت کرد. با لحن فيلسوفانه اي گفت: « سن سربازي پايين نيومده ، سن عاشقي پايين اومده »
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع