تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
لطافت طبع...

[تصویر: 15758592469634637675.jpg]

چند دقیقه بیشتر به اعزام نمونده بود که دیدم نیست
رفتم دنبالش و دیدم با یکی از بچه ها داره عکس می اندازه
گفتم این پسره کی بود که باهاش عکس می انداختی؟
اونم الان که اتوبوس ها دارن میرن؟!!!
گفت: یه چیزی گفتم فکر کردم شاید ناراحت شده باشه
باهاش عکس انداختم تا از دلش در بیارم ...

منبع: کتاب آخرین امتحان ، صفحه24
کلام شهدا
این را بدانید که مسئولیت خطیری در قبال مسلمانان و خانواده شهداء دارید.
سردار شهید آقا مصطفی حامد پیشقدم
خاطرات شهدا
نيروهاي بعثي نزده هم مي رقصيدند، نيازي نبود كسي پا روي دمشان بگذارد يك لحظه صداي توپ خانه شان قطع نمي شد آن قدر كه ديگر براي بچه ها جنبه لالايي داشت. شايد اگر نمي زدند حوصله مان از سكوت سر مي رفت. درست برخلاف ما كه حساب پوكه هايمان را هم بايد مي داشتيم و به ندرت دست به قبضه و ماشه مي برديم. روزي يكي از بچه ها شيطاني اش گل كرد و گفت: «بياييد يگ گلوله شليك كنيم ببينيم دشمن چه واكنشي نشان مي دهد؟» آقا منطقه را جهنم كردند، با انواع سلاح ها حدود سي دقيقه آتش ريختند. تمام اين مدت را برادري كه يك گلوله خمپاره ناقابل را پرتاب كرده بود ناله و نفرين مي كرد كه: «بي پدرها شوخي هم سرشان نمي شود. مي زنند به قصد كُشت! مگر ما يك گلوله بيشتر انداختيم، آن هم معلوم نيست عمل كرده باشد يا نه؛ آدم اين قدر بي جنبه!»
منبع :پایگاه جامع عاشورا
خاطرات شهدا

از بلند گو اعلام کردند جمع شوید جلو تدارکات وپتو بگیرید. هوا به اندازه کافی سرد بود فرمانده گردان با صدای بلند گفت : کی سردشه ؟ همه جواب دادند : دشمن . گفت : بارک الله معلوم میشود هنوز سردتان نیست بفرمایید بروید دنبال کارتان پتویی نداریم که به شما بدیم!!!!
کلام شهدا
واي و صد واي بر آنان كه قدر خودشان را در اين چند روزه دنياي فاني نمي‌دانند؛ يعني دستشان را پر نمي‌نمايند و به اخلاق حسنه و اعمال نيك آراسته نمي‌شوند.
سردار شهيد حاج عبدالله نوريان
خاطرات شهدا
همراه ما کشيده بود عقب.بايد يک کم استراحت مي‌کرديم و دوباره مي‌رفتيم جلو. قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي. نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.» دست مالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند. حاج احمد متوسلیان
منبع:صدخاطره
شهید بی حجابی را دوست ندارد...

[تصویر: 85289712382261346659.jpg]
دختریک آدم طاغوتی بود
یک روز آمد درب مغازه
یادم نیست چه می خواست؛ ولی می دانم محمود چیزی به او نفروخت
دخترعصبانی شد، تهدید هم کرد حتی!
شب با پدرش آمد دم خانه مان
نه گذاشت و نه برداشت، محکم زد توی گوش محمود!
محمود خواست جوابش را بدهد، پدرم نگذاشت
می دانست پدرش توی دم و دستگاه رژیم شاه بروبیایی دارد
هرجور بود قضیه را فیصله داد...
دختره دو سه بار دیگر هم آمد درب مغازه
محمود چیزی به او نفروخت که نفروخت
می گفت:«ما به شما بی حجاب ها هیچی نمی فروشیم.»
خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه
منبع: کتاب ساکنان ملک اعظم1"منزل کاوه" ، صفحه4
کلام شهدا
وقتی دشمن درونی ما از بین رفت دشمن بیرونی یعنی کفار و مخالفین اسلام هم از بین میروند.
شهید بهمن عالیشوندی
خاطرات شهدا
شب عمليات بدر بود كه با قايق به طرف منطقه مورد نظر خود به راه افتاديم . بعد از رسيدن به خشكى كه با مشقت زياد و عبور از موانع خورشيدى و سيم خاردارهاى حلقوى انجام گرفت . دستور حركت صادر شد. خط اول را نيروهاى خط شكن از وجود نيروهاى دشمن پاك كرده بودند و گوشه و كنار جاده جنازه هاى آن ها ديده مى شد. منطقه فوق العاده با تلاقى بود و گاهى تا مچ پا در گل و لاى فرو مى رفتيم . ما كه تجهيزات كامل همراه داشتيم و در حال دويدن هم بوديم ، فهميديم كه وقت نماز صبح شده است . اعلام شد امكان توقف و اقامه نماز نيست و بايد در همين حالت نماز بخوانيد. ما در حال دويدن و در وضعيتى كه گلوله هاى خمپاره در اطرافمان به زمين مى خورد و نيز عده اى هم مجروح مى شدند. نماز صبح را در حال دويدن اقامه كرديم .
منبع:نماز عشق - راوی:علی اکبر اشراقی
کلام شهدا
نماز تجدید عهد بندگی مخلوق با خداست.
استاد شهید مرتضی مطهری
خاطرات شهدا
وقتی دکتر تیر خورد، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها. دکتر وقتی شنید، خیلی خندید. شهید مصطفی چمران
منبع:کتاب چمران
دلهای آسمانی ، آرزوهای آسمانی...
[تصویر: 28999915618664134020.jpg]
صبح روز عید مبعث بود
رفتارهای محمد مهدی نظرم رو به خودش جلب کرد
امروز با روزهای دیگه فرق داشت

دیدم حال و هوای عجیبی داره
نماز صبح رو رفت یه گوشه و به تنهایی خواند. چه نمازی خواند ، پر از معنویت
سفره انداختیم تا صبحانه بخوریم ، اما محمد مهدی نیومد.
علتش رو پرسیدم ، گفت: می خواهم صبحانه رو از دست پیامبر ص در بهشت دریافت کنم
یه سیب بهش تعارف کردند ، نخورد. گفت: دلم میوه ی بهشتی می خواهد
همانروز به شهادت رسید ........ به آرزوش رسید
خاطره ای از سردار شهید محمد مهدی خادم الشریعه
راوی: محمد علی اخگری
منبع: کتاب هلال نا تمام ، صفحه51
کلام شهدا
اين دنيا مزرعه آخرت است. پس بكوشيد از اين مزرعه محصول بهترى براى آخرت برداريد.
شهيد محمدعباسى ثانى
خاطرات شهدا
گوشش را گرفته بود و پیاده اش می کرد. گفت: «بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم، گفتم نمیشه بری.» گریه می کرد، التماس می کرد، ولی فایده ای نداشت، یواشکی رفته بود. از پنجره از سقف، هر دفعه هم پیاده اش کرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مامور قطار صدایی شنیده بود، از زیر قطار، خم شده بود دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی دیگر دلشان نیامد برش گردانند.
منبع:سایت صبح
کلام شهدا
شهادت، حد نهايي تكامل يك انسان است.
شهيد محمدرضا رودسر ابراهيمي
خاطرات شهدا
امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می کردی. شهید مهدی زین الدین
منبع:کتاب زین الدین
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع