کلام شهدا
هيچ شرافتي بالاتر از تسليم بودن در مقابل خدا نيست.
شهيدمحمد کمالي
خاطرات شهدا
خوابيده بود. بحث مي کرديم. اين قدر داد و فرياد کرديم که از خواب پريد . « چيه ؟ چي شده ؟» گفتم« اين مي گه واسه چي خاک ريز نزدي برامون.» گفت« خب چرا نزدي؟» گفتم « آقا جون ! وسط روز که نمي شه خاک ريز زد.» بلند شد، نشست .« روز و شب نداره. پاشو بريم، بينم مي شده خاک ريز بزني و نزده اي.»
شهيد خرازي
کلام شهدا
هيچگاه حرفهايي را كه مي شنويد بدون تحقيق قبول نكنيد، تا شايعه در مقصودش كه از بين بردن اسلام و لوث كردن سران انقلاب است ناكام بماند.
شهيدعباس اكبري
خاطرات شهدا
در منطقه ي دربندي خان مجروح شدم. سه ماه و نيم نمي توانستم راه بروم. شبي خيلي گريه کردم، ديگر خسته شده بودم. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به مادرش قسم دادم. دلم براي جبهه پر مي زد. صبح زود همين که از خواب برخاستم، سراغ عصا رفتم و شروع کردم با اعتماد راه رفتن. پاهايم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشک مي ريختم و گريه مي کردم.
شهيد محمد کماليان
کلام شهدا
ياري دين تو و حسين زمان خميني بت شکن بوده است
شهيدصابر اماني
خاطرات شهدا
تک تير انداز خودي را صدا زدم،گفتم: اوناهاش،اونجاست،بزنش....
اسلحه اش را برداشت،نشانه گرفت،نفسش را حبس کرد و لي ناگهان اسلحه اش را پايين آورد!!!!!
لحظه اي بعد دوباره نشانه گرفت و شليک کرد.گفتم: چرا بار اول نزدي؟؟به آرامي گفت«داشت آب مي خورد»
کلام شهدا
ياران شتاب کنيد...گويند قافله اي در راه است که گنهکاران را در آن راهي نيست، آري گنهکاران را راهي نيست ،اما پشيمانان را مي پذيرند
.
شهيدسيد مرتضي آويني
خاطرات شهدا
وقتي که کنار ما بود ، انگار آرامتر بوديم. امدادگر بود آرام و مهربان .هر کسي زخمي مي شد داد ميزد: «امدادگر... امدادگر«... و او خودش و ميرسوند بالاي سرش و زخم هاش رو مي بست . توي يکي از عمليات ها ، خود امدادگر گلوله خورد. ديگه نميتونست بگه امدادگر ... زير لب آهسته ناله ميکرد : يا زهرا... يا زهرا...
کلام شهدا
يك سفارش دارم به دوستان و همكلاسي هايم، و اينكه همه كارهايتان فقط براي رضاي خدا باشد. در همه حال، چه راه رفتن، چه درس خواندن، چه صحبت كردن به ياد خدا باشيد.
شهيدمهدي مهدي زاده
خاطرات شهدا
توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش مي ريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه ام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقي ها نفهمند سنگر من خالي شده.»
کلام شهدا
فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید و به یاد شهیدان باشید ، چرا که یاد شهیدان است که مردم را به سوی خدا منقلب می کند.
شهید محمد کشوری
خاطرات شهدا
تا پنجم ابتدايي را توي روستا خواند. نمي دانم كلاس اول يا دوم راهنمايي بود كه گفت مي خواهم بروم حوزه علميه . بيشتر از يك سال، در حوزه بود. يك بار آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم. فرستاده بودنش ميناب. پانزده شانزده روزي ميناب بود. بعد برگشت و عصباني گفت اين جايي كه مرا فرستادند جبهه نبود! گفتم كجا مي خواهي بروي؟ گفت: اهواز، با چند تا دوستانش رفت اهواز. بعد از حدود 45 ـ 50 روز هم دوره اي هايش آمدند و گفتند موسي شهيد شده. باورمان نمي شد. گفتيم تا با چشم نبينيم باور نمي كنيم. بعد از هشت سال جنازه اش را آوردند. وقتي گذاشتيمش زير خاك، باورمان شد. (متولد: 1352 روستاي بهرغ استان هرمزگان/ شهادت: 1365) خاطره اي از طلبه شهيد موسي حسن پور جغاني
منبع :كتاب سيزده ساله ها، نوشته هادي شيرازي، ص194