تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
هيچ شرافتي بالاتر از تسليم بودن در مقابل خدا نيست.
شهيدمحمد کمالي

خاطرات شهدا
خوابيده بود. بحث مي کرديم. اين قدر داد و فرياد کرديم که از خواب پريد . « چيه ؟ چي شده ؟» گفتم« اين مي گه واسه چي خاک ريز نزدي برامون.» گفت« خب چرا نزدي؟» گفتم « آقا جون ! وسط روز که نمي شه خاک ريز زد.» بلند شد، نشست .« روز و شب نداره. پاشو بريم، بينم مي شده خاک ريز بزني و نزده اي.»
شهيد خرازي
کلام شهدا
هيچگاه حرفهايي را كه مي شنويد بدون تحقيق قبول نكنيد، تا شايعه در مقصودش كه از بين بردن اسلام و لوث كردن سران انقلاب است ناكام بماند.

شهيدعباس اكبري
خاطرات شهدا
در منطقه ي دربندي خان مجروح شدم. سه ماه و نيم نمي توانستم راه بروم. شبي خيلي گريه کردم، ديگر خسته شده بودم. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به مادرش قسم دادم. دلم براي جبهه پر مي زد. صبح زود همين که از خواب برخاستم، سراغ عصا رفتم و شروع کردم با اعتماد راه رفتن. پاهايم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشک مي ريختم و گريه مي کردم.
شهيد محمد کماليان
وقف اســــــلام...



[تصویر: 45733776823120857573.jpg]
يكى از بچه ها شيرينى تولد بچه اش رو آورده بود

تعارف كرديم ، حاجى هم يكى برداشت

گفتم «خب حاجى! شما كى شيرينى تولد بچه تون رو مى آريد؟»

گفت «من بچه ام رو نمى بينمش كه بخوام شيرينى اش رو بيارم» ...



... راست می گفت
همه ی وجودش رو وقف اسلام کرده بود



خاطره ای از زندگی سردار شهید حاج حسین خرازی

منبع: کتاب مجموعه خاطرات " کتاب شهید خرازی "
کلام شهدا
ياري دين تو و حسين زمان خميني بت شکن بوده است

شهيدصابر اماني
خاطرات شهدا
تک تير انداز خودي را صدا زدم،گفتم: اوناهاش،اونجاست،بزنش....
اسلحه اش را برداشت،نشانه گرفت،نفسش را حبس کرد و لي ناگهان اسلحه اش را پايين آورد!!!!!
لحظه اي بعد دوباره نشانه گرفت و شليک کرد.گفتم: چرا بار اول نزدي؟؟به آرامي گفت«داشت آب مي خورد»
کلام شهدا
ياران شتاب کنيد...گويند قافله اي در راه است که گنهکاران را در آن راهي نيست، آري گنهکاران را راهي نيست ،اما پشيمانان را مي پذيرند
.
شهيدسيد مرتضي آويني
خاطرات شهدا
وقتي که کنار ما بود ، انگار آرامتر بوديم. امدادگر بود آرام و مهربان .هر کسي زخمي مي شد داد ميزد: «امدادگر... امدادگر«... و او خودش و ميرسوند بالاي سرش و زخم هاش رو مي بست . توي يکي از عمليات ها ، خود امدادگر گلوله خورد. ديگه نميتونست بگه امدادگر ... زير لب آهسته ناله ميکرد : يا زهرا... يا زهرا...
کلام شهدا
يك سفارش دارم به دوستان و همكلاسي هايم، و اينكه همه كارهايتان فقط براي رضاي خدا باشد. در همه حال، چه راه رفتن، چه درس خواندن، چه صحبت كردن به ياد خدا باشيد.

شهيدمهدي مهدي زاده
خاطرات شهدا
توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش مي ريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه ام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقي ها نفهمند سنگر من خالي شده.»
[تصویر: 40982030427323135822.jpg]
کلام شهدا
فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید و به یاد شهیدان باشید ، چرا که یاد شهیدان است که مردم را به سوی خدا منقلب می کند.
شهید محمد کشوری

خاطرات شهدا
تا پنجم ابتدايي را توي روستا خواند. نمي دانم كلاس اول يا دوم راهنمايي بود كه گفت مي خواهم بروم حوزه علميه . بيشتر از يك سال، در حوزه بود. يك بار آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم. فرستاده بودنش ميناب. پانزده شانزده روزي ميناب بود. بعد برگشت و عصباني گفت اين جايي كه مرا فرستادند جبهه نبود! گفتم كجا مي خواهي بروي؟ گفت: اهواز، با چند تا دوستانش رفت اهواز. بعد از حدود 45 ـ 50 روز هم دوره اي هايش آمدند و گفتند موسي شهيد شده. باورمان نمي شد. گفتيم تا با چشم نبينيم باور نمي كنيم. بعد از هشت سال جنازه اش را آوردند. وقتي گذاشتيمش زير خاك، باورمان شد. (متولد: 1352 روستاي بهرغ استان هرمزگان/ شهادت: 1365) خاطره اي از طلبه شهيد موسي حسن پور جغاني

منبع :كتاب سيزده ساله ها، نوشته هادي شيرازي، ص194
کلام شهدا
و ما تمام تلاشمان و ناراحتی‌هامان و رنج‌ها و حتی نوع احساسهامان در اینست که بهتر زندگی کنیم بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلاً چرا زندگی می‌کنیم؟
شهید حسین علم الهدی
خاطرات شهدا
شيرزاد از كودكي علاقه ي خاصي به من و مادرش داشت ، هميشه همراه ما بود و تحمل دوري ما را نداشت ، اما چون عاشق امام و انقلاب بود ، زماني كه رفتن به جبهه را تكليف خود دانست ، با عزمي استوار گام به پيش نهاد و آماده ي رفتن شد . فصل زمستان بود . به او گفتم :پسرم اين فصل خيلي مناسب نيست ، در يك وقت مناسب به جبهه برو ! قاطعانه گفت : پدر جان ! رفتن به جبهه يك وظيفه شرعي است و فصل مناسب و غير مناسب نمي شناسد . من را قانع كرد و راهي شد ، شجاعتي شگرف داشت . هرگز نديدم از چيزي واهمه كند و بترسد . اين دو بيت شعر را پيوسته زمزمه مي كرد : خفتگان را خبر از عالم بيداران نيست تا غمت پيش نيايد غم مردم نخوري ماهيان نديده اند غير از آب پرس پرسان زهم كه آب كجاست

منبع :افلاكيان(خاطرات شهداي دانش آموز كردستان)
کلام شهدا
کمر همت ببندید و دین خدا را یاری کنید و شر اجانب را از کشور رسول الله کوتاه نمایید و این قرن ،قرن سرفرازی مستضعفین و قرن خفت و زبونی مستکبرین است.
سردار شهید حاج حسن دشتی
خاطرات شهدا
در سال چهل و نه آقاي بهشتي ناچار به ايران برگشتند و در اين سال ابتدا شروع به برقراري جلسه اي كردند به نام «مكتب قرآن » كه جلسه تفسير بود و از نيروهاي جوان و فعال تهران در آن شركت مي كردند و محلي بود براي آموزش گسترده قرآن ومحل تجمعي براي نيروهاي جوان اسلامي ، اين مكتب بعد از پانزده جلسه درس كه پيرامون امر به معروف و نهي از منكر بود در يك يورش ساواك تعطيل شد.سيد محمدرضا بهشتي
منبع :سيره شهيد دكتر بهشتي
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع