تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.
چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!
اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست.
شاید هم جنازه ام پیدا نشه!
در دل مادر آشوبی به پا شد.
رضایت نامه را امضا کرد.
پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت.
-جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی .
بیهوش نشی هااا
چادرت را هم محکم بگیر!


-------------------------------


تو چه با غیرت نگران چادر مادرت بودی
و مردان شهر من چه راحت چادر از سر زنانشان برداشتند.
من از گفتن شرمنده ام شرم دارم!!!
بخشي از خاطرات «مريم كاتبي» از امدادگران دفاع مقدس كه با آغاز تحركات ضدانقلاب و به توصيه دكتر «فياض بخش» به غرب كشور مي رود در ادامه خواهد آمد:
كاتبي درباره چگونگي حضورش در شهر سنندج مي گويد: من بر عكس بانواني كه به صورت داوطلبانه و با شجاعت به جبهه مي رفتند اصلا شجاع نبودم. با آغاز تحركات ضدانقلاب در كردستان دكتر فياض بخش از من خواست كه به سنندج بروم اما من قبول نميكردم و دكتر تصميم گرفت كه اين مساله را با مرحوم مادرم در ميان بگذارد.
مادرم به من اصرار كرد كه به استان كردستان بروم اما من باز هم سازناسازگاري زدم چرا كه اصلا دوست نداشتم به آنجا بروم و حتي به او گفتم: تو مي خواهي من را به كشتن بدهي. با تمام اين ناخرسندي ها من به كردستان رفتم در آنجا با شهيد محمد بروجردي ملاقات كردم. او از من پرسيد كه دوست داري به پاوه بروي يا مريوان؟ من كه از قبل مي دانستم اوضاع شهر پاوه بسيار خطرناك است بي درنگ گفتم مريوان.
ديدن صحنه هايي از شجاعت ، ايثار و مظلوميت رزمندگان باعث شد تا آخرين روز جنگ در جبهه بمانم و در آخر هم بعد از عمليات «مرصاد» با اشك جبهه را ترك كردم. پس از ختم قائله كردستان و با آغاز جنگ تحميلي به عنوان «ماما» به جبهه جنوب رفتم و در بيمارستان شهيد «كلانتري» انديمشك حضور يافتم. در ماه رمضان سال 1362 به دنبال عمليات «والفجر» دشمن چند پاتك به ما زد كه در آن تعداد بسياري از رزمندگان مجروح شدند از جمله رزمندگاني كه در اين پاتك ها به شدت مجروح شده بودند مي توان به رزمندگان گردان تخريب استان فارس اشاره كرد چرا كه آنها بر اثر انفجار «مين»، از ناحيه دست و پا دچار آسيب ديدگي شده بودند.

[تصویر: Defae_Moghaddas%20(307).JPG]

در آن سال من مسئول بخش «ريكاوري» بودم و با پايان يافتن كارم در اين بخش به اتاق هاي ديگر سر مي زدم. با ورود به بخش «ارتوپدي» به همراه دوستانم مجروحان را پانسمان مي كرديم. بعد از پايان كارهاي اين بخش نيز بايد غذاي مجروحان را آماده مي كرديم و به آنها مي داديم.
وقتي به آشپزخانه بيمارستان رفتم تا براي مجروحان غذا بياورم متوجه شدم كه ناهار آنها قورمه سبزي است و از آنجايي كه روزه بودم و بسيار قورمه سبزي را دوست داشتم گفتم: «واي خدا چند ساعت ديگر بايد تا افطار صبر كنم؟» پرستاران مسئول غذا دادن به مجروحان بودند. در ميان آنها رزمنده اي بود كه هر دو دست و پاهايش شكسته بود به همين دليل بايد من به او غذا مي خوراندم با هر قاشقي كه به دهان او مي گذاشتم اشك مي ريخت تا اينكه به قاشق ششم رسيد.

[تصویر: Defae_Moghaddas%20(168).JPG]

از او پرسيدم: «چرا اشك مي ريزي؟» چيزي نگفت دوباره پرسيدم تا اينكه گفت: خدا من را بكشد ، شما بايد در حالي كه روزه هستيد به من غذا بدهيد از قورت دادن آب دهانتان معلوم است كه با هر قاشق كه من مي خورم شما نيز دلتان مي خواهد از اين قورمه سبزي بخوريد.
در ماه رمضان سال 1360 برق انديمشك بر اثر موشك باران عراق قطع شد. در آن زمان آب بيمارستان ها از طريق پمپ هايي كه با برق كار مي كردند تامين مي شد. هوا به شدت گرم بود و هيچ وسيله خنك كننده اي نداشتيم. براي آنكه بتوانيم گرما را تحمل كنيم بر روي كاشي هاي بيمارستان مي خوابيديم تا كمي از حرارت بدنمان كاسته شود و چون احساس مي كرديم كه شايد كاشي ها براثر ريختن خون مجروحان نجس شده باشد خدا خدا مي كرديم كه برق تا زمان افطار وصل شود.

[تصویر: Defae_Moghaddas%20(292).JPG]

ماه رمضان سال هاي 59،60،62 به دليل شرايط سخت از جمله ماه هايي بود كه به سختي روزه گرفتيم اما اين روزه داري عاملي بود تا دامنه صبر و استقامتمان را در برابر مشكلات افزايش دهيم.

روزه ، گرما ، جبهه /خاطره
[تصویر: sixR3w_535.jpg]
در ماه رمضان سال 60 برق اندیمشک بر اثر موشک باران عراق قطع شد. در آن زمان آب بیمارستان ها از طریق پمپ هایی که با برق کار می کردند تامین می شد. هوا به شدت گرم بود و هیچ وسیله خنک کننده ای نداشتیم. برای آنکه بتوانیم گرما را تحمل کنیم بر روی کاشی های بیمارستان می خوابیدیم تا کمی از حرارت بدنمان کاسته شود.
خاطره ای از مریم کاتبی از امدادگران دفاع مقدس
-
سردار شهید حسین بهرامی از خود دو وصیت نامه به یادگار گذاشت که حقیقتاً خواندنی است. در اولین وصیت نامه اش که شب قبل از عملیات سوسنگرد نوشته آورده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
بل الانسان علی نفسه بصیره
اینجانب حسین بهرامی فرزند محمد تقی ساکن در ارض الهی (ساری قریه ی ولشکلا) به سرمایه ی عمری 23 سال (حدوداً) مسوولیت رسمی اگر لیاقت باشد، عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشهد.
هر که بنده را شناخت و هر که نشناخت پس بشناسد مرا. این نوشته حاکی از چگونگی بهره برداری از سرمایه ی عمری دارد (زیستن) از دوران طفولیت بصیرت ندارم جز حرکات کودکانه و بازی گوشی در محدوده ی یک خانواده ی روستایی شمال ایران. تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا درس می خواندم و از این اوان نیز نکته ی قابل ذکری نیست (12 سال عمری= ؟) از کلاس ششم ابتدایی به شهرستان ساری به منظور ادامه ی تحصیل روانه گردیدم که بایستی قبل از هر چیز بگویم از آن هنگامه شیطان در این بنده ضعیف و بدون پشتوانه نفوذ کرد و افسارم را بدست گرفت.
او اراده می کرد، بنده عمل می کردم. او طرح می ریخت بنده اجرا می نمودم،‌ مستعمره تحت فرماندهی و حکومت او بودم، آنچنان مطیع که نپرس. او کارهای بنیادی و اساسی خویش را در بنده آغاز نموده بود.
1ـ‌ زینت دادن دنیا
2ـ امر به فحشا و منکرات و ایجاد زمینه تمایل و کشش نسبت به آن
3ـ ایجاد غرور و تکبر
4ـ پایه ریزی جهل از معارف الهی
5ـ برحذر بودن و فراری بودن از فریضه الهی
6ـ‌ عصیان در برابر حق. و آنگاه گردیدم طاغوتچه، شاید هم طاغوت بنده ایی شدم با کوله باری از گناه و قلبی سیاه و خویی شیطانی همواره عصیانگر و سرکش البته لازم به تذکر نخواهد بود که وسایل مورد استفاده ی شیطان چه ها بودند ولی سینما، مجلات، رادیو، دوست ناباب، محیط زندگی (بردگی) موقعیت سنی و … از عوامل مؤثر بودند.
در این دوران بنده سخت ترین ضربات را از طریق شیطان خوردم و توسط آن ضربات کاری شهید گشتم (شاهد راه شیطان، نمونه و سمبل سبیل الطاغوت) خدایا اینان اعترافات و اقرارات این بنده ی سرکش و عصیانگر (از روی جهل و جنایت انجام دادم) است.
اثرات مهم و اساسی این دوران:
1ـ‌ جاهل بودن از معارف الهی
2ـ‌ کسب خوی شیطانی (دروغ، کبر، ریا و … )
3ـ سیاه گردیدن قلب بر اثر اعمال خلاف حق. خدایا تو خود دانی که من کیستم و تقدیر بر من چه خواهد بود ولی در کلاس دهم (‌اول متوسطه بودم) که ناگاه ضربه ی شدید بر بنده وارد گردید. ضربه ای که تحمل آن مشکل بود روح ضعیف و زیر صفر اما جسمی قوی ولی به یکبار جسم تسلیم گردید.
دیگر آن حسین رفت، حسین جدیدی آمد روی کار، حسینِ در صفِ سینما، در مسجد جامع ساری در حال سجده و رکوع و قیام، خدایا! رحمت فرست بر محمد و آل او و بر دوستانی که مرا راهنمایی نمودند و رحمت بر برادران مان،‌ حاج شیخ عبدالله نظری،‌ تصمیم گرفتم در تابستان درس طلبگی بخوانم (حتی قرار بود وسط سال کلاس درس را ترک کنم و بروم به حوزه ی علمیه مشغول گردم.) حدود شاید یک ماهی درس خواندم ولی از آنجایی که انگیزه ی این حرکت نو بدون راهنمایی آگاه و رهبری صحیح نبوده لذا از تصمیم و قصدم برگشتم. در سال یازدهم جهالت و سیاهی قلب و اخلاقیات شیطانی کار و اثر خویش را مصراً ادامه می داد و حتی گاهی آن روح جدید تسلیم می گردید. (خدایا تو خود همه ی اعمال بنده را در پنهان و آشکار و آنچه در وهم و خیال بوده است می دانی و در لوح مکتوب ثبت و ضبط داری.) اما با توجه به جو شهرستان ساری و برخورد با دوستان به حمد الله فضل الهی شامل بوده است، پس از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه مشهد گردیدم (56ـ 1355).
خدایا! اگر نبود فضل تو و اگر نبود کرم و رحمت تو، اگر نبود بخشش تو و اگر نبود ثبات ثبوتیه ی غفور و رحمان و رحیم بودن تو و اگر نبود صفات توبه پذیری تو و … بنده به کدامین سو رونده بودم چرا که با وجود این صفات بنده ای هستم ذلیل و شکست خورده و کارنامه ی اعمالم سیاه و چسبیده به زمین.
خدایا! تو خود دانی که اینها تعارف نیست همه اش واقعیت است، ولی خدایا همه ی این اعمالم از روی جهالت بوده است.
خدایا! آگاهانه عصیان نکرده ام، ای خدا! تو خودت در سوره ی جمعه و علق صحبت از تعلیم و علم آورده ای به حق حقانیت و نور قدس خودت معلم های این بنده ی ضعیف را جزو عباد مخلص و متقی و ذاکر و متوکل و صالح … قرار بده.
یادم نمی رود آن استاد بزرگوارم آن شب، خدا! از تو و کتاب تو صحبت می کرد و اولین رابط ما آیه ی یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه … بوده است. خدایا! آن معلم و دیگر معلمانم (که اگر لیاقت شاگردیشان را داشته باشم) را رحمت و درود فرست و برای آنان در لغزش ها تکیه گاه باش.
آشنایی بنده با آن معلم و دیگر دوستان (که خدایا تو می دانی چقدر دوستشان داشتم و دارم) صفحه ی جدیدی را می گشاید. اگر چه جهالت و سیاهی قلب و خوی شیطانی موانعی هستند در راه کسب فیض از محضرشان.
خلاصه، ای رب عالمیان! و ای ملک الناس! و ای معبود مخلوقات! این سرمایه ی عمری 23 سال را آنچه که تو خود می خواستی صرف ننمودم،‌ تنبلی و سستی و اهمال و غرور و منیت شیطانی آنچه مرا درهم پیچید مشمول (والعصر ان الانسان لفی خسر) شدم.
خدایا! می دانی که اگر پیروزی در جهاد اکبر داشته پشت سر آن شکست و عقب نشینی بود،‌ غرور و منیت شیطانی.
خدایا! می دانم که بنده ی خوبی برای تو نبودم، ولی به خودت قسم دلم تو را می خواست،‌ می خواستم که با تو انس و الفت گیرم و لذت ببرم. می خواستم با تو دوست و رفیق گردم. می خواستم فقط در آغوش تو باشم و تو را ببوسم. می خواستم فقط و فقط تو بر من ترحم کنی و دست نوازش بر سرم بکشی. می خواستم همیشه به یاد تو باشم. تو را ناظر بدانم. ای خدا! تو خود می دانی که فقط بر تو اتکا کنم. خلاصه تو تویی و من منم. تو همانی که همیشه بر من ترحم نمودی و فضل و بخشش نمودی ولی من که دنیا جلوه اش را به نمایش در آورد و بنده گول آن را خوردم.
خدایا! بر تو سپاس و حمد که امام خمینی را بر ما ارزانی داشتی. خدایا! با قیامت این نعمت تو و ولی تو انقلاب اسلامی به بلوغ رسید و ادامه خواهد داشت تا پیروزی نهایی قیام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف).
خدایا! می دانی در قلبم چه می گذرد و می دانی چه می خواهم با تو در میان بگذارم و برای چه مقدمه چینی نمودم.
خدایا! گاهی فکر می کنم مگر پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و یا علی(علیه السلام) و یا فاطمه(سلام الله علیها) در جبهه ی جنگ شهید گردیدند اما و صد اما.
خدایا!‌ تو برادرم و دوست عزیزم سعید را به مشهد آوردی و از همان ابتدا بین قلوب مان الفت بخشیدی. خدا! توسط این برادرم به اهواز آمدم و با برادرهای مسجد جزایری اهواز آشنا گردیدم، جمع جوانمردی صفا و جمع نور و عصمت و جمع هدایت و رهبری و جمع عبودیت و امامت و جمع خلوص و تقوا و آگاهی و معرفت و جمع جهاد و فتح و نصر و شهادت و جمع انقلاب مظلومیت و جمع مصیبت و عزت. خدایا! فضیلت و رحمت را بر این جمع هر چه بیشتر و بهتر بگردان و آنچه که برای تو می خواهند عطا فرما و آنچه را که نمی دانند و نمی خواهند ولی تو آگاهی به آنها ارزانی دار. خدایا! همچنان که آنان با صدق به اسلام ابتدا نمودند،‌ خدایا! انتهایش نسبت به اسلام صدق گردان و آنها را در جهاد اکبر و اصغر پیروز و موفق گردان. خدایا! آنچه به ذهنم نمی رسد تا دعا برایشان نمایم و تو می دانی به آنها عنایت فرما. خدایا! این جمع بارقه ی امید را نسبت به آرزویی که داشتم شهادت. آخر تو خود توسط معصومین قطره ی اول شوینده ی گناهان و رسیدن و مشاهده وجه الله.
خدایا! شهادت مقام مشاهده و فنا الی الله؛
خدایا! مقام شهادت نعره ی شیطان شکن، ستون فقرات شیطان و تباه ساختن و درهم پیچیدن بناهای شیطان؛
خدایا! شهادت الحاق به رضوان تو؛
خدایا! شهادت کوتاه ترین و سریع ترین راه رسیدن به تو؛
خدایا! گفتمت بعضی از معصومین در جنگ شهید نگردیدند! ولی آیا شهید نشدند؟! ولی خدایا! ذلیل و فقیر و مسکین و متکین و متضرع و شکست خورده ام، چه کنم اگر شهید نشوم به نهایت می دانم شهادت خود وسیله است برای رسیدن به تو و برای اجرا و برقراری حکومت و قانون تو در زمین؛
خدایا! لطفی فرما و کرمی کن خونم را زیر درخت اسلام بریز، اگر لیاقت باشد.
خدایا! «رضاً به رضائک و تسلیماً به امرک.» تقدیر چه باشد تو خود دانی بر من هست، تکلیف است «اللهم ارنا مناسکنا و تکالیفنا و فرائضنا و بک علینا و انک انت التواب الرحیم.» «اللهم هییء لنا من امرنا رشدا.»
خدایا! این جمع بارقه امید را در روح من شعله ور ساخت. نزد یکی به اخبار شهادت،‌ نزد یکی به اسامی شهادت،‌ نزد یکی به عکس های شهادت، نزد یکی به زیستن شهادت، این جمع نزدیکی به قبل از شهادت (اصغر و رضا). لمس و درک و تماس شهادت (جمال)‌ جمالِ من!، تو برای بنده، جمالی غیر از دیگر جمال ها یا برای دیگران بودی تو می دانی؟ انشاء الله می دانی بعد از شهادتت بر من چه می گذشت،‌ خدایا! این حسین تو چه کند؟
حسینی که شجاعت ندارد، حسینی که ایثار ندارد، حسینی که خضوع ندارد،‌ حسینی که چیزی نمی داند، حسینی که خلوص ندارد،‌ حسینی که در بند است، زندانی است،‌… حسود است، خدایا! حسینی که محرم راز تو نیست، حسینی که حلم و ظرفیت ندارد،‌ تو خودت بگو به هر وسیله که می دانی بگو چه کنم. آری، ‌آری نمی دانم چه بگویم یک عمر گناه یک عمر ذلت یک عمر نکبت یک عمر دربدری و پوچی و سرگردانی؛
خدایا! خدایا! چه کنم. اما یک چیز می گویم. «الحمد الله نعمت الشهاده»
شهادت، خدایا! منّتی است بر من؛
شهادت شربتی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ خون مقدمه اش است؛
شهادت، نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ روح های پلید لازم است؛
شهادت نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختن زهر مهلک شیطانی لازم است؛
بلی! شهادت، ریختن طرح و فتح مکان های اشغال شده شیطان است؛
شهادت وفای به عهد است؛
شهادت یکی از طرق رسانیدن پیام شهیدان است؛
شهادت اظهاراتی و رسوا و افشا نمودن باطل است؛
شهادت شهد است، شهادت مشاهده است؛‌
شهادت آیت است؛
شهادت نعمت است؛
شهادت مقدمه ی فتح در این دنیا است و خود فتحی بزرگتر در آخرت است؛
شهادت خشنود کننده ی «محمود» است؛
شهادت دشمن را در سیلاب خون غرق می سازد و دوست را به ساحل نجات هدایت می نماید.
هان ای قلم،‌ دیگر نوشتن بس است جایت را به قدم بده و جوهرت را با خون سرخ معامله کن و آنگاه با این تعویض و جابجایی خویش می نویسد. «مداد العلما افضل من دماء الشهدا»
و اما تو ای قدم و خونِ پیکر! خجالت نمی کشی که بعد از انجام تکلیف به پیش عزیزان دنیا برگردی و با سم ستوران تانک های دشمن دیدار نداشته باشی و اینها را با وجودی که بی حرکت هستی از کار بیندازی و نمی خواهی که دیده ی دشمن غدار و مغضوب و ضال به تو بیفتد و اگر شد او را هدایت و در غیر این صورت بر او اتمام حجت کرده باشی.
ای پیکر! آیا دوست نداری واقعه ی کربلا و هویزه تکرار گردد؟! چرا، می دانم که دوست داری و مشتاق آن هستی اما خدایا! به خودت قسم، راضیم به رضا و قضای تو و مطیع امر و فرمان تو. «اللهم الحقنی بالصالحین و الا و ایائک والشهدا و رضوانک.» «اللهم جعلنا من الشهدا و الصدیقین والمتقین والذاکرین والمتوکلین والمخلصین. اللهم جعلنا من السابقون و السابقون فی الآخره و اولئک المقربون.»
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته والسلام علی من اتبع الهدی
* فراز هایی از وصیت نامه ی دوم:
مثل تشنه ی به سوی آب، دوان دوان به سوی خدا باشید.
باید اشتیاق تو به سوی دشمن بیشتر از اشتیاق دشمن به سوی خانه اش باشد.
* هیچ گفتاری بدون عمل ارزشی ندارد و هیچ گفتار و کرداری بدون نیت فایده ای ندارد و هیچ گفتار و کردار نیتی بدون موافقت با سنت نتیجه بخش نیست.
* بر شما باد از بنده به شجاعت و جهاد و کوشش و فعالیت و جوشش و خروش.
* برشما وصیت باد از بنده به شناخت فهم و قرآن و نهج البلاغه.
* شهادت دشمن را در سیلاب خون غرق می سازد و دوست را در ساحل نجات هدایت می نماید.
* بر شما وصیت باد از بنده به پیروی نکردن از گرو های فاسد و منافق.
* بر شما وصیت باد از بنده که نسبت به یکدیگر برادر، صمیمی و متحد باشید و قدر یکدیگر را بشناسید و مفسدان و منافقان را از جمع خود دور نمایید.
* برادران! دست شما و کف پای شما را می بوسم. مبادا!مبادا! با عمل تان و گفتارتان دل امام را به درد بیاورید و در این صورت لعنت و نفرین خدا بر شما باد و ای کاش اصلا و ابدا با شما دوست نبودم. هیچ وقت شما را نمی دیدم ولی مطمئنم که شما هیچ وقت امام را تنها تخواهید گذاشت و همواره تا آخرین نفس هایتان و قطره های خون تان یاور و شیعه ی امام هستید و در این صورت رحمت الهی و نور و مغفرت الهی بر شما باد و چشم منافقین و کافران کور باد.
یا حسین(عليه السلام)


تک تیر انداز خودی را صدا زدم،گفتم: اوناهاش،اونجاست،بزنش....
اسلحه اش را برداشت،نشانه گرفت،نفسش را حبس کرد و لی ناگهان
اسلحه اش را پایین آورد!!!!!

لحظه ای بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد.

گفتم: چرا بار اول نزدی؟؟




[تصویر: 688.JPG]

به آرامی گفت:

داشت آب می خورد!!!
گفتم:… نــــــــه !
این عملیات حساسه. ممکنه زخمی بشی و فریاد بزنی…
گفت: قول می دم…
اون طرف رودخانه جسد زخمیش رو پیدا کردیم که ...

دهان خودش را پر از گِل کرده بود ….!!
پرچم، پيشاني‌بند، انگشتر، چفيه، بي‌سيم روي كولش، خيلي بانمك شده بود؛
گفتم: « چيه خودتو مثل علم درست كردي؟ مي‌دادي پشت لباستم برات بنويسن.»

پشت لباسشو نشون داد:
« جگر شير نداري سفر عشق مرو. »

گفتم: « به هر حال اصرار بيخود نكن؛ بي‌سيم‌چي، لازم دارم ولي تو رو نمي‌برم. هم سنت كمه، هم برادرت شهيد شده. »

از من حساب مي‌برد، حتي يك كم مي‌ترسيد. دستش رو گذاشت رو كاپوت تويوتا و گفت « باشه، نميام. ولي فرداي قيامت شكايتتو به فاطمه زهرا مي‌كنم. مي‌توني جواب بدي؟ »

گفتم: « برو سوار شو.»

********
گفتم: « بي‌سيم‌چي.»

بچه‌ها مي‌گفتن: « نمي‌دونيم كجاست. نيست.»

به شوخي گفتم: « نگفتم بچه‌س؛ گم مي‌شه؟ حالا بايد كلي بگرديم تا پيداش كنيم ...»

بعد عمليات داشتيم شهدا رو جمع مي‌كرديم. بعضي‌ها فقط يه گلوله يا تركش ريز، خورده بودند. يكي هم بود كه تركش سرشو برده بود. برش گردوندم. پشت لباسشو ديدم
« جگر شير نداري سفر عشق مرو. »


-------------------------------



و من و امثال من جرات سفر عشق رفتن نداریم .....
و تو با آن سن و سال
عاشقی و دل شیر داری......
افسوس
هزار افسوس برای من و امثال من.......
[تصویر: 46824106297608312889.jpg]

شهیدی رو پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا

ده سال از شهادتش می گذشت،

اما قمقمه اش همچنان آبی شفاف داشت و خوش طعم

یکی از بچه ها رفته سراغ چند تا کارشناس آب و مسائل کشاورزی

ازشون پرسید: اگر آبی دوازده سال زیر خاک بمونه ، چی میشه؟

خیلی عادی گفتند: خب معلومه! خواه ناخواه تبدیل به لجن میشه

مقداری از آب قمقمه ی شهید رو ریخت و داد به کارشناسان

وقتی خوردند ، ازشون پرسید: این آبی که خوردید چه جوری بود

گفتند: هیچی ! آبی تازه و زلال ، بدون ماندگی ...

خنده اش گرفت

کارشناسان با تعجب پرسیدند: چیه؟

قمقمه رو نشانشان داد و گفت: این آبی که شما خوردید متعلق به این قمقمه است که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده

مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. از صلواتی که فرستادند میشد فهمید حالتشون عوض شده

... سربازی که در تفحص کار می کرد اومد پیشم و گفت: مادرم مریضه

گفتم : خب برو مرخصی ... برو که ببریش دکتر

گفت: نه! به این حرفا نیست. می دونم چطور درمانش کنم

جرعه ای از آب قمقمه ی شهید رو با خودش برد تهران

بعد از چند روز با شادمانی برگشت

می گفت: مادرم آب قمقمه رو خورد

به امید خدا خیلی زود خوب شد...



راوی: حمید داوود آبادی
منبع: کتاب تفحص ، صفحه ۷۰
داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته.

گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسه‌اس.»

يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه.»
.
.
.
.
.
.
.
.
چقدر خاکی بودن!!!

[تصویر: 42066823597595905347.jpg]
ما در عملیات والفجر6 در گردان ابوالفضل(علیه السلام)، لشکر 25 کربلا بودیم. فرمانده مان «غلام رضا خرمیان» بود. گردان ما در محور چیلات عمل کرد و با تمام رشادتی که بچه‌ها به خرج دادند، باز هم تو محاصره‌ی دشمن افتادیم.
من و «شهید محمد ابراهیمی» و چند نفر دیگر پشت یک تپه سنگر گرفتیم. عراقی‌ها هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شدند و محاصره را تنگ تر می کردند. محمد که کلاش داشت، هر چند دقیقه یک بار، می‌رفت بالای تپه، به دشت نگاهی می‌انداخت، تک تیر می‌زد و برمی گشت.
من از ترس اسیر شدن فریاد زدم:
«محمد، بزن! رگبار بزن!»
محمد گفت:
«نه، نمی‌شود برادر.»
گفتم:
«چرا؟»
گفت:
«همه‌ی این تیرها حساب و کتاب دارد. چه طور شلیک کنم درحالی که نمی‌دانم دشمن کجاست؟! اول باید دشمن را ببینم، بعد درست و حساب شده بزنم تا در قیامت شرمنده نباشم که چرا بیت المال را هدر دادم.»
راوی: حسن شیپوری (بابلسر)

[/b]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع