شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
شهيد بابايي
در یکی از پایگاههای جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بیسیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی نهر جاسم به اطلاع تیمسار بابایی رساند . آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمبارانهای پی در پی محاصره را بشکند . این در حالی بود که شرائط جوی در پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز هواپیما وجود نداشت . در آن شرائط بابایی به خودش این اجازه را نمی داد که جان هیچ خلبانی را به خطر بیندازد در حالیکه خود را برای پرواز آماده می کرد به مسئولین فنی هواپیما دستور داد تا در اسرع وقت یک فروند اف – 5 با حداکثر مهمات اماده کنند . با توجه به نامناسب بودن وضعیت هوا همه دوستانی که در انجا حضور داشتند در تکاپو بودند تا نگذارند تیمسار بابایی پرواز کند . چند تن از خلبانان آماده شدند که به جای ایشان ماموریت را انجام دهند ولی بابایی این اجازه را نمی داد . با تمام تلاشی که دوستان و حتی فرمانده پایگاه انجام دادند نتوانستند او را از تصمیمش منصرف کنند تمام فکر بابایی این بود که بچه ها در خطرند و اگر به موقع نرسد همه قتل عام می شوند اما این پرواز پروازی عادی نبود زیرا هر لحظه ممکن بود با شرائط جوی بد و کمی دید خلبان و هواپیما دچار حادثه شوند . بابایی سوار هواپیما شد . لحظه ای بعد در برابر چشمان ملتمس ما هواپیما را از زمین کند و در آسمان اوج گرفت .آیا موفق خواهد شد یا نه ؟ همین انتظار باعث شده بود که تمام دوستان بابایی در کنار باند به انتظار آمدنش لحظه شماری کنند . هر کس زیر لب دعایی را برای سلامتی او زمزمه می کرد .پس از بیست دقیقه ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و فریادی برخاست :
او آمد
سرهنگ خلیل صراف
کتاب پرواز تا بی نهایت
من به شخصه اون 5000 سال تاریخ رو با این 8 سال عوض نمیکنم.
داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسهاس.»
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرماندهي گردان تخريبه.»
وقتي ميرفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء ميكردم، ميخواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.
وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نميكردند. دست برد توي شناسنامهاش و براي اينكه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامهاش گم شده. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.
منبع: 100خاطره
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطره ای زیبا از شهید چمران:
مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."
به نام خدا
فداکاری بسیجی
سال 74 بود و فصل پاییز،که در منطقه عملیات والفجر یک در فکه،میدان مین ها را می گشتیم تا جاهای مشکوک را پیدا کنیم.بعد از کانالی که برای مقابله با حمله بچه ها زده بودند،میدان مین وسیعی قرار داشت.نزدیک که شدیم صحنه عجیبی را مشاهده کردیم.اول تصور کردیم لباس یا پارچه ای است که باد آورده،اما وقتی جلوتر رفتیم متوجه شدیم شهیدی است که ظاهرا برای عبور از میان سیم های خاردار، خود را روی آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند.بند بند استخوان های بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتی دوازده ساله روی سیم خاردار دراز کشیده بود.دوازده سال انتظاری که معبر میدان مین را هم به ما نشان می داد.فهمیدیم که لشکر عاشورا در این محدوده عملیات کرده است.
به نام خدا
ابر مامور
قبل از عملیات محرم،نیرو ها بایستی در جای خودشان برای حمله به دشمن آماده می شدند و چون دشمن دید داشت،نقل و انتقال نیرو ها باید در شب انجام می شد.
نیمه ماه بود و مهتاب همه جا را پوشانده.این مساله ذهن فرماندهان را به خود مشغول کرده بود،شهید حسن پور گفت:خدا معجزه اش را امشب به ما نشان خواهد داد.گفتم:چطور؟گفت این نیروها باید از دیدگاهی رد شوند که دشمن آن ها را خواهد دید،مگر قدرت الهی ما را کمک کند.
در این صحبت بودیم که گردان اول به فرماندهی شهید علی مردانی وارد دیدگاه شد.در این اثنا تکه ابر کوچکی آرام آرام ماه را به صورت کامل پوشاند.خیلی اهمیت ندادیم،گردان که مستقر شد ابر نیز کنار رفت.نیم ساعت بعد گردان دوم به فرماندهی سید جوادی وارد دیدگاه شد.دوباره تکه ابر ظاهر شد.این بار همه رزمندگاه به آسمان نگاه می کردند و اشک ها سرازیر بود،چرا که امداد غیبی الهی را به چشم خود می دیدیم.
در این موقعیت جمله شیهد حسن پور در ذهنم جولان می کرد:
((وقتی شما از خداوند کمک بخواهید،او هم کمکش را صد در صد شامل حال شما خواهد کرد.))
کتاب کرامت شهدا،ص105
بچه
گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستينهاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاه ميكردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباسهايش چيزي نمانده، جز يك شُرت و نصف زيرپوش.
ته خاكريز. هركس ميخواست او را پيدا كند، ميرفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
[align=JUSTIFY] هركس ميافتاد، داد ميزد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نميتوانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد ميزدند: «امدادگر...! امدادگر...».
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نميدانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».
گناهان یک شهید ۱۶ساله
در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید ۱۶ ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد، گناهان یک روز او این ها بود :
* سجده نماز ظهرم طولانی نبود.
* زیاد خندیدم.
* هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.
راوی در سطر آخر اضافه کرده بود که:
« دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر ۱۶ ساله کوچکترم »
به نام خدا
مادر شهید مطهری می گوید: دو ماه قبل از تولد مرتضی، شبی خواب دیدم که به همراه زنان محل در محفلی نورانی در مسجد اجتماع کرده ایم. ناگاه بانویی محترم وارد شد و دو زن نیز همراه ایشان بودند که بر اهل مجلس گلاب می پاشیدند.
وقتی نوبت به من رسید آن بانو به همراهانشان فرمودند: به روی ایشان ((سه بار گلاب بپاشید.))
دلیل این کار را جویا شدم، با خوشرویی پاسخ داد:
((به خاطر آن جنینی که در رحم داری، چنین کاری لازمبود.زیرا او آینده ای درخشان خواهد داشت و به جامعه اسلامی خدمت عظیم و گسترده ای خواهد کرد.))
اندیشه مطهر،ص 18
به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند!
خاطره ای لطیف از دوران دفاع مقدس
زخمي ها رو از سالن به سوي هواپيما مي آوردم ، يهو شنيدم يكي از پاسداران كه ظاهرآ مسئول بقيه بود ، خطاب به يكي از اعضاي گروه تخليه گفت : " چيسي " را يادتون نره ... ". با شنيدن نام "چيسي " پيش خودم گفتم حتمآ يكي از خانم هاي گزارشگر ، تركش خورده
![[تصویر: 97303_638.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/7/6/97303_638.jpg)
آن چه خواهید خواند خاطره ای است لطیف از یکی از براردان نیرئوی هوایی ارتش که سوابق درخشانی در سال های دفاع مقدس به نام خود ثبت نموده است. کاپیتان مدرسی ، امروز با کهولت سن و بیماری های ناشی از ضعف جسمانی خود دست و پنجه نرم می کند اما هنوز طبع لطیف و شوخ خود را حفظ کرده است. برای سلامتی اش دعا می کنیم:
هر كسي ممكنه تو زندگيش ، دچار توهم و اشتباه بشه .. گاهي اوقات اين اشتباهات باعث دلخوري مي شه و گاهي هم جنبه طنز به خودش مي گيره .... آن چه كه قصد دارم براتون تعريف كنم ، ماجراي طنزيه كه در ايام جنگ برام رخ داد ، و فكر مي كنم هيچگاه از خاطرم نره ..
در اوج جنگ بوديم . يكي از ماموريت هاي ما ، حمل مجروحين جنگي به تهران و شهرستان ها بود . همان طور كه مي دانيد ، هواپيماي سي - ۱۳۰ ، چند منظوره است . يعني هم قابليت حمل بار و مسافر را داره ، هم مي تونه چتر باز با تجهيزاتشون رو حمل كنه ، هم قادره با زدن برانكارد داخلش ، تبديل به آمبولانس هوايي بشه .نقش آمبولانس اين هواپيما ، خيلي كمك به نجات جان رزمندگان مي كرد . و رسوندن به موقع اين عزيزان به مركز استان ها و بيمارستان ها ، از جمله وظايف ما در ماموريت هاي جنگي بود . بخاطر همين موضوع در اكثر فرودگاه هاي كشور ، گروه هايي به نام " ستاد تخليه " اين وظيفه را بعهده داشتند. البته اين نكته را هم اضافه كنم ، وقتي ما به فرودگاهي براي حمل مجروحين جنگي مي رفتيم ، تا تكميل شدن ظرفيت هواپيما ، خدمه به نوعي خود را سر گرم مي كردند .بعضي ها به كافه ترياي فرودگاه مي رفتند و با نوشيدن يك فنجان قهوه يا چاي ، خستگي را از تنشان بيرون مي اوردند .برخي هم با مجروحاني كه حال حرف زدن داشتن ، به گفتگو مي نشستند .ولي من عادت داشتم به جاي حرف زدن و قهوه خوردن ، در حمل مجروحين به بچه هاي ستاد تخليه كمك نمايم . و اعتقادم بر اين بود كه ، حتي ده دقيقه زود رسيدن ، باعث نجات جان چند نفر مي شه ...
خب حالا كه با حال و هواي آن ايام آشنا شديد ، با اجازه تون به اصل ماجرا مي پردازم :
در يكي از روزهايي كه صدام حسين نامرد ، حسابي به خاك ما تجاوز كرده بود و بچه هاي دلير رزمنده ما در گير دفاع از خاكمون بودند ، ما ماموريت داشتيم از اين ور دارو و آذوقه ببريم و در مراجعت زخمي ها را با خودمون به تهران بياريم . راستش رو بخواهيد ، زمان ماموريت رو يادم رفته ! مكانش هم غرب كشور بود . بين فرودگاه سنندج يا كرمانشاه هم شك دارم ! ولي فكر مي كنم كرمانشاه بود . ما طبق معمول با هزار مكافات نشستيم .اما چرا مكافات ؟ واقعيت اينه كه بخاطر نزديكي اين منطقه به خاك عراق ، مرتب جنگنده هاي دشمن بمباران مي كردند و يا شيميايي مي زدند . اينه كه هميشه وضعيت اين منطقه " قرمز " بود . و ما براي اجتناب از آتش خودي ها ، قبلش اعلام مي كرديم كه وضعيت را " سفيد " اعلام كنند تا ما بشينيم !! تازه ستون پنجم هم در اين منطقه زياد بود . نا كس ها به هيچ كس رحم نمي كردند.
به محض نشستن هواپيما ، گروه هاي مستقر در فرودگاه سريع محموله را تخليه كردند ، و نوبت به آوردن مجروحين به داخل هواپيما شد . همانطور كه اشاره كردم ، من همراه خدمه نرفتم و در آوردن مجروحين كمك مي كردم .صداي ناله از هر طرف بلند بود ... يكي پا نداشت ، يكي دستش قطع شده بود . يكي شكمش گلوله خورده بود ... بعضي ها هم در شرايطي كه سرم به بدنشون وصل بود و خون زيادي ازشون بيرون ميامد ، در حال نماز خوندن بودند . ما مي گفتيم : برادر وقت گير آوردي ؟ ترو خدا بجومب ..الان دوباره مي زنند و اين بار همه مون ناك اوت مي شيم ! در حالي كه تند تند زخمي ها رو از سالن به سوي هواپيما مي آوردم ، يهو شنيدم يكي از پاسداران كه ظاهرآ مسئول بقيه بود ، خطاب به يكي از اعضاي گروه تخليه گفت : " چيسي " را يادتون نره ... "چيسي " را حتمآ با اين هواپيما بفرستين . با شنيدن نام "چيسي " پيش خودم گفتم حتمآ يكي از خانم هاي گزارشگر ، تركش خورده . بهتره برم اونو من بيارم . تا هم كمي زبون انگليسي بلغور كنم .يه كم هم از كارش بپرسم .يكي نبود بگه آخه مرد حسابي .به تو چه ؟!! حالا چه وقت تمرين زبونه ؟!!
در اين گير و دار بود كه اومدم زرنگي هم بكنم . پيش خودم گفتم ، اگه تنها برم كه اين خانم چيسي را بيارم ، سر ديگه برانكارد را حتمآ يكي از برادران سپاه مي گيره و اگه ببينه كه دارم با اين خانوم حرف هم مي زنم ، اگه هيچي هم نگه ، اينقدر چپ چپ به من نيگا مي كنه كه حرف زدن معمولي رو هم يادم ميره ، چه برسه زبون خارجي .اين بود كه بدو بدو رفتم سراغ يكي از همكارانم كه داشت قهوه مي خورد . اسمش سرهنگ قوي پنجه بود . او يكي از بهترين خلبانان پايگاه بود .با او رو در واسي نداشتم . در حال دويدن هي پشت سرم رو نيگا مي كردم كه خداي نكرده كسي نره " چيسي " خانم را حمل كنه . نذاشتم سرهنگ طفلي قهوه اش را تموم كنه . به عبارتي زهرش كردم . جريان را سريع بهش گفتم و دو نفري رفتيم داخل بيمارستان صحرايي .
از اولين پاسدار پرسيدم " چيسي " كجاست ؟ با انگشت دست انتهاي سالن را نشونم داد .براي اين كه صد در صد مطمئن بشم ، بار ديگه از برادري ديگر اين سئوال را نمودم . او هم همون نقطه را نشوونم داد . قند تو دلم داشت آب مي شد . به سرهنگ گفتم موقع آوردن تند تند قدم هايت را بر نداري تا بتونم كمي حرف بزنم .
خلاصه به انتهاي سالن رسيديم . ولي من هيچ خانمي را نديدم .پيش خود گفتم ديدي بردنش ؟!!. از مسئول بخش با ناراحتي پرسيدم برادر جان چيسي كجاست ما اومديم كه ببريمش . انتظار داشتم كه ناراحت بشه و بگه آخه به شما چه مربوط است ؟ يا چيزي تو اين مايه ها .ولي با كمال تعجب ديدم ، نه تنها ناراحت نشد ، بلكه خيلي هم دوعامون كرد كه خدا خيرتون بده . اجرتون با آقام امام حسين ( ع) .و رفت در اطاق كوچكي را باز كرد و گفت بفرمائيد ."چيسي " را اين جا مي زاريم تا از بقيه جدا بشه .
ولي ديدم از خانم خارجي خبري نيست . در عوض يك برادر پاسدار را نشون دادن كه اين چيسي است !! يعني چي ؟ مگر ما با اينا شوخي داريم .؟ طاقت نياوردم و خطاب به مسئول برادران گفتم ..... چيسي اينه ..؟ گفت آره برادر .گفتم .گفتم :آخه اين كه چيسي نيست ؟ گفت چيسي همين است . وقتي ديد ما مات و مبهوت مانديم گفت :
رزمندگاني كه گلوله يا تركش به معده يا مثانه آن ها اصابت مي كنه .براي خروج مايعات و ادرار ، ما اين دسنگاه چيسي را بهش وصل مي كنيم .ديگه بقيه حرف هاش رو نشنيدم ... فقط دهان آن برادر را مي ديدم كه تكان مي خورد .وقتي به خود اومدم ديدم يك سر برانكارد دست من است . و سر ديگش را سرهنگ قوي پنجه تو دستش گرفته .سرهنگ خطاب به من گفت :بهروز! گفتي يواش يواش گام بردارم ؟
انتهای پیام/
منبع:مشرق