تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
خدایا تو را شکر می کنم که عشق حضرت مهدی ( عج ) را در دل من جای دادی و خدایا تو را شکر می کنم که مرا به زیور ایمان آراستی.
شهید مهندس مصطفی ابراهیمی مجد

خاطرات شهدا
هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث های فراوان راجع به این قضیه شنیده بودم.خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در بیاورم.تا اینکه ﭘام به جبهه باز شدو مدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم. بچه ها از دستم ذله شده بودند. بس که هی از معجرات و امدادهای غیبی ﭘرسیده بودم. یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت: "" می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چی؟ "" با خوشحالی گفتم : "" خوب معلومه"" نا غافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و و محکم کرد تو سرم. تا چانه رفتم تو قابلمه. سرم تو قابلمه ﮐﻴﭖ ﮐﻴﭖ شده بود. آنها می خندیدند و من گریه می کردم. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقی اش را یادم نیست. وقتی به خود آمدم که دیدم افتادم گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند. لحظه ای بعد قابلمه در آمدو نفس راحتی کشیدم. یکی از آنها گفت: ""ﭘسر عجب شانسی آوردی. تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو. ببین ترکش به قابلمه هم به قابلمه هم خورده! "" آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه ؟!
منبع:کتاب رفاقت به سبک تانک/ داوود امیریان/ ص 19 و 70
کلام شهدا
انتقاد كردن و اشكال گرفتن كاري است آسان اما در صحنه عمل وارد شدن و حضور داشتن در صحنه مهم است نه كارشكني و چوب لاي چرخ گذاشتن و يا انتقاد كردن از اعمال انجام شده ديگران .
شهيد عزت الله عسگري
خاطرات شهدا
«اقا مصطفی ! شما فرمان ده ای، نباید بری جلو. خطر داره .» عصبانی شد.اخمهایش را کرد توی هم.بلند شد و رفت. یکی از بچه ها از بالای تپه می آمد پایین . هنوز ریشش در نیامده بود از فرق سر تا نوک پایش خاکی بود.رنگ به صورت نداشت. مصطفی از پایین تپه نگاهش می گرد.خجالت می کشید ، سرش را انداخته بود پایین.میگفت « فرمانده کیه ؟ فرمانده اینه که همه ی جوونی و زندگیش رو برداشته اومده این جا.» شهید مصطفی ردانی پور
کلام شهدا
ملتي که در روزهاي عاشورا و تاسوعا فرياد مي زدند و مي‌زنند اي امام حسين-عليه السلام-! کاش ما در زمانت بوديم و تو را ياري مي کرديم، حال وقت آن رسيده که حسين زمان را ياري دهيد، به خدا قسم اگر کسي که در امر ياري حسين زمان کوتاهي کند، مثل اين است که در کربلا حسين –عليه السلام- را ياري نکرده.
روحانی شهيد مصطفي حجتي
خاطرات شهدا
بچه هايي كه خيلي با هم صميمي بودند و تقريباً مي توانستند با همۀ مخفي كاري ها بفهمند كي نماز شب مي خواند و كي اهل حال و حُول است و كي نيست، وقتي مي خواستند به نحوي بگويند كه مثلاً هواي ما را هم داشته باش و التماس دعا، به شوخي مي گفتند: تو را خدا رفتي تو هال ... در حال رو، روي خودت نبند.
منبع:پایگاه جامع عاشورا
کلام شهدا
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهاده‌ایم كه همانا راه حسین (علیه السلام) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
سردار شهید علیرضا موحد دانش

خاطرات شهدا
پست نگهبانی ما شب بود. کنار اروند قدم می زدیم. یکی رد می شد، گفت « چه طورین بچه ها ؟ خسته نباشید. « دست تکان داد ، رفت . پرسیدم «کی بود این ؟ » گفت « فر مان ده لشکر » گفتم« برو ! این وقت شب؟ بدون محافظ؟» شهید حاج حسین خرازی
منبع:کتاب خرازی
کلام شهدا
یک نان را ۳۵ میلیون نفر می خوریم اما زیر بار زور نمیریم.
رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی

خاطرات شهدا
دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدو از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم« اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟» خیل آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها.» شهید حسن باقری
منبع:کتاب باقری
کلام شهدا
عاشورا پایه اصلی و ضامن بقای انقلاب اسلامی است و چشمه و جوشش انقلابهای دیگر است.
شهید حسن منتظر قائم
خاطرات شهدا
چند روزى بود كه براى ماءموريت به لشكر 17 رفته بودم . شب اول را بنده در حسينيه خوابيده بودم . در حالت خواب و بيدارى بودم كه ديدم عظيم رزمندگان مشغول نماز هستند. آن قدر جمعيت زياد بود كه فكر مى كردى نماز جماعت است . اين نمازها و التماس ها تاءثير عمده خود را از فرمانده شهيدان آن لشكر گرفته بود.شهيد بزرگوار زين الدين آن چنان مخلص بود كه بر روى نيروهاى زير دست اين گونه تاءثير گذار بود. به طورى كه نمازهاى شبانه اين لشكر در آن موقع زبانزد شده بود.
منبع:نمازعشق - راوی:نعمت الله عباسى
خاطرات شهدا
سپاس یی ‌کران مهربان خدای خالق را که شناخت معرفت خویش را به من آموخت، سپس عشق به راه خود را در دلم نشانید.
روحانی شهید مهدی آخوندبان
کلام شهدا
سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط . عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت « نگه دار نماز بخونیم.» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره .»گفت «کسی که جبهه می یاد ، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.» شهید حسن باقری
منبع:کتاب باقری
کلام شهدا
هیچ شنیده ای که مرغی اسیر، قفس را هم بر دارد و با خود ببرد؟
شهید سیدمرتضی آوینی
خاطرات شهدا
از فرماندهی لشکر،حکم فرماندهی تیپ را برایش آورده بودند. سریع با فرمانده لشکر تماس گرفت و گفت: من باید فکر کنم.همین طوری که نمی شود! فردا که دوباره آمدند، حاجی به حكم فرماندهی تیپ، جواب مثبت را داد. من که از این قضیه تعجب کرده بودم، به حاجی گفتم: چرا همان دیروز جواب مثبت ندادید؟ حاجی هم گفت: دیروز در آن حالت نمی توانستم فکر کنم و تصمیم بگیرم.راستش رفتم و باخودم فکر کردم، امروز که مرا به فرماندهی تیپ منصوب کردند، اگر چند روز دیگر بخواهند این مسئولیت را از من بگیرند و بگویند: «از این پس باید به عنوان یک رزمنده ساده در جبهه خدمت کنی»، من چه عکس العملی نشان خواهم داد؟ اگر ناراحت و غمگین شوم، پس معلوم می شود برای رضای خدا این مسئولیت را قبول نکرده‏ام. ولی اگر برایم فرقی نداشت، مشخص می‏شود که این مسئولیت را برای رضای خدا و به دور از هوای نفس قبول کرده‏ام و فرقی ندارد که در کجا خدمت کنم. چون دیدم اگر بخواهند مسئولیت فرماندهی تیپ را از من بگیرند، برایم فرقی ندارد، لذا قبول کردم. سردار شهید حاج حسین بصیر
منبع:پا به پای باران، ص58
کلام شهدا
باید در كنار ارزش‌هاي معنوي و اخلاقي به علم روز هم مجهز شويم و گرنه دنيا بي‌توجه از كنارمان خواهد گذشت.
حجه الاسلام و المسلمین شهید مصطفی ردانی پور
خاطرات شهدا
بعثی ها آن روز گیر داده بودند که «شما همش اهل گریه و نیایش هستید و لبخند به لبتان نمی آید و اصلاً بلد نیستید شاد باشید و افراطی هستید.» شاید این که بچه ها با افسرانی مشغول کار بودند که دستشان به خون دوستانشان آغشته بود، باعث شده بود که کمتر با آن ها شوخی کنند و بخندند و وقتی شهیدی را پیدا می کردند، روضه می خواندند و می گریستند. آن ها می گفتند: «امام شما هم در هیچ کدام از فیلم ها و تصویرهایی که دیده ایم نمی خندد.» همان روز شهدا به کمکمان آمدند. یک شهید که عکس امام توی جیبش بود؛ امام داشت می خندید!
منبع:سایت صبح
کلام شهدا
به خدا قسم اگر می‌دانستم با هر بار که خونم ریخته می‌شود، بی‌حجابی آغوشِ حجاب را در برمی‌گیرد؛ حاضر بودم هزاران بار کشته شوم.
شهید یعقوب ابراهیم‌نژاد
خاطرات شهدا
چشم هایش را چسبانده بود به دوربین . زل زده بود تو آتش. از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی پی ام پی و تانک و آر پی جی . رفت بالا ی سر بچه ها و یکی یکی بیدارشان کرد. چند ساعت بیش تر طول نکشید . با کلی اسیر و غنیمت برگشتند. بار اول بود که از نزدیک عراقی می دیدند. شب که شد،سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت. – یه وقت غرور نگیردتون . فکر نکنید جنگ همینه . عراقی ها باز هم می آن. از این به بعد با حواس جمع تر و توکل بیش تر. شهید مصطفی ردانی پور
منبع:کتاب ردانی پور
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع