بسم الله الرحمن الرحیم
عکس اول را در آورد: این پسـر اولـم محـسن است...
عکـس دوم را گذاشت روی عکـس محـسن: این پسر دومم محـمـد است
دوسـال با محسـن تفاوت سنـی داشت.
عکـس سـوم را آورد و گذاشت روی عکس محـمـد
رفت بگوید این پسـر سـومم.. سـرش را بالا آورد ....
دید شانه های امــام(رحمة الله علیه) دارد می لـرزد
امـام(رحمة الله علیه) گـریه اش گرفته بود ...
فـوری عکسـها را جمـع کرد زیر چـادرش و خـیلی جـدی گفت:
چـهارتا پسـرم رو دادم کـه اشکتـو نبینم...
پی نوشت:
کجـایی امــام و رهبـرما کشــی دست نــوازش برســرمــا
توی ی کتاب خاطرات جنگ خوندم ک یکی از رزمنده ها وقتی میخواسته بره خط مقدم ب بقیه می گفته:
برادرا اگه کسی از من بدی دیده حقش بوده ...
اگه هم خوبی دیده حتما اشتباهی پیش اومده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی طبع طنز هم داشتن رزمنده هاااااااااااااااااا
یادشون همیشه گرامی

کلام شهدا
دل به زرق و برق دنيا نبنديم. براى مسافرت پرمخاطره، بار سفر تدارك ببينيم، سبك بار و سبكبال عازم شويم و تهذيب نفس داشته باشيم.
شهيد على اصغر مسعودى
خاطرات شهدا
يک روز براي انجام مأموريتي ، سوار ماشين شديم که حرکت کنيم ، اما هر چه استارت زديم ، ماشين روشن نمي شد. در اين لحظه شهيد مهرعلي بهروزي (شهيدي از مرودشت فارس) رو به ما کرد و گفت: فلاني فکر مي کنم وضو نداري! به سرعت پريديم پايين و رفتيم وضو گرفتيم. دوباره وقتي سوار شديم و استارت زديم ، بلافاصله ماشين روشن شد و براي انجام مأموريت به راه افتاديم.
کلام شهدا
دنيا ظلمت گاهى است كه انسان را در خود غرق مى سازد.
شهيد على رضايى
خاطرات شهدا
نگاهش کردم . يک ترکه دستش بود روي خاک نقشه عمليات را توجيه مي کرد. به م برخورد فرمانده گردان شسته، يکي ديگر دارد توجيه مي کند.
فکر کردم فرمانده گروهان است يا دسته. نديده بودمش تا آن موقع بلند شديم. ميخواست برود، دستش را گرفتم. گفتم شما فرمانده گروهاني؟خنديد. گفت نه يکم بالاتر. دستم را فشار داد و رفت.
حاج حسن گفت: تو اينو نميشناسي؟گفتم : نه کيه؟
گفت يه ساله جبهه اي هنوز فرمانده تيپت رو نميشناسي؟