تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
در موقع نماز كسب و كار را كنار بگذاريد و با خدا به معامله بپردازيد كه خداوند بهترين تجارت كنندگان است.
شهيد عليرضا خطيبي نيا
خاطرات شهدا
حق با من بود. هر وقت فکرش را مي کردم مي ديدم حق با من بوده.ولي چيزي نگفتم. بالاخره فرمانده بود.يکي دو ماه هم بزرگ تر بود.فکر کردم « بذار از عمليات برگرديم،با دليل ثابت ميکنم براش.» از عمليات برگشتيم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نيست. بي خيال.» پشت بي سيم صدايش مي لرزيد.مکث کرد. گفتم « بگو حاجي . چي مي خواستي بگي؟ » گفت «فاني! دو سال پيش يادته؟ توي در؟ حق باتو بود. حالا که فکر مي کنم ، مي بينم حق با تو بوده. من معذرت ميخوام ازت .»
بسم الله الرحمن الرحیم



[تصویر: d723362e50996fa28a7639f9cdfd6295-425]


عکس اول را در آورد: این پسـر اولـم محـسن است...

عکـس دوم را گذاشت روی عکـس محـسن: این پسر دومم محـمـد است

دوسـال با محسـن تفاوت سنـی داشت.

عکـس سـوم را آورد و گذاشت روی عکس محـمـد

رفت بگوید این پسـر سـومم.. سـرش را بالا آورد ....

دید شانه های امــام(رحمة الله علیه) دارد می لـرزد

امـام(رحمة الله علیه) گـریه اش گرفته بود ...

فـوری عکسـها را جمـع کرد زیر چـادرش و خـیلی جـدی گفت:

چـهارتا پسـرم رو دادم کـه اشکتـو نبینم...

پی نوشت:

کجـایی امــام و رهبـرما کشــی دست نــوازش برســرمــا
کلام شهدا
دست از حمايت انقلاب اسلامي برنداريد. پشتيبان جبهه هاي جنگ باشيد. در مراسم مذهبي و اجتماعات سياسي شركت كنيد.
شهيد اسماعيل ترابي پور
خاطرات شهدا
رسيديم به جايي که دشمن سيم خاردار کشيده بود. فرصت نبود که سيم خاردارها رو باز کنيم. مونده بوديم که چيکار کنيم . يه لحظه احساس کردم اتفاقي افتاد.
نگاه کردم ديدم يکي از رزمنده ها خودش رو انداخته روي سيم خاردار و بچه ها رو قسم ميده که از روي بدنش رد بشن و برن جلو تا عمليات به تعويق نيفته. بچه ها با اصرار او رد شدند و گوشت و پوست اين رزمنده ي دلاور به سيم خاردار دوخته شد.
کلام شهدا
دشمن به خيال خام خود مي خواهد با فوت اين نور را خاموش كند، ولي خدا از نوري كه در ايران روشن شده حفاظت مي كند.
شهيد حميدرضا غلاميان خالدآبادي
خاطرات شهدا
نزديک عمليات بود. تازه دختردار شده بود. يک روز ديدم سر پاکت از جيبش زده بيرون. گفتم: چيه؟گفت:عکس دخترمه.گفتم:بده ببينم .گفت:خودم هنوز نديدمش.گفتم:چرا؟گفت:الان موقع عملياته ، مي ترسم مهر پدر و فرزندي کار دستم بده ، باشه بعد.

شهيد مهدي زين الدين
توی ی کتاب خاطرات جنگ خوندم ک یکی از رزمنده ها وقتی میخواسته بره خط مقدم ب بقیه می گفته:


برادرا اگه کسی از من بدی دیده حقش بوده ...

اگه هم خوبی دیده حتما اشتباهی پیش اومده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


یعنی طبع طنز هم داشتن رزمنده هاااااااااااااااااا


یادشون همیشه گرامی Heart
کلام شهدا
دل به زرق و برق دنيا نبنديم. براى مسافرت پرمخاطره، بار سفر تدارك ببينيم، سبك بار و سبكبال عازم شويم و تهذيب نفس داشته باشيم.


شهيد على اصغر مسعودى
خاطرات شهدا
يک روز براي انجام مأموريتي ، سوار ماشين شديم که حرکت کنيم ، اما هر چه استارت زديم ، ماشين روشن نمي شد. در اين لحظه شهيد مهرعلي بهروزي (شهيدي از مرودشت فارس) رو به ما کرد و گفت: فلاني فکر مي کنم وضو نداري! به سرعت پريديم پايين و رفتيم وضو گرفتيم. دوباره وقتي سوار شديم و استارت زديم ، بلافاصله ماشين روشن شد و براي انجام مأموريت به راه افتاديم.
کلام شهدا
دلم از اين جهان گرفته و برايم همچون قفسي مي ماند، و آخرت برايم چون خانه اي زيبا و آزاد دلم مي خواست در زندگيم آقا امام زمان را مي ديدم، ولي اگر اين سعادت نصيبم شد اميدوارم بعد از مرگ ملاقاتش كنم.
شهيد علي اكبر نجاري قزاآني

خاطرات شهدا
خودش را هميشه يك بسيجي قلمداد مي كرد . واقعاً هم بسيجي بود .
حقوق بسيجي مي گرفت و معتقد بود و حتي مي ترسيد كه مبادا در تعريف كردن و گفتن اين مراتب ، غروري آني تمام اجرهاي ايشان را از بين ببرد .
حتي نزديك ترين افراد لشگر هم نمي دانستند او يك مهندس است . هميشه خودش را به كم كاري و تقصير، سرزنش مي كرد.
شهيد باکري
کلام شهدا
دنيا آزمايشگاهي بيش نيست نگاهي به کوله پشتي ات بينداز.
شهيد غلامحسين صالحي
خاطرات شهدا
با جمعي از رزمنده ها قرار گذاشته بودند که هر جا رزمنده اي داره غيبت کسي رو مي کنه ، بلند صلوات بفرستند. با اين کار هم طرف رو متوجه اشتباهش مي کردند و جلوي غيبت ديگران گرفته مي شد ، و هم ثواب صلوات رو مي بردند. لذا هر جا يه نفر داشت ميزد به جاده خاکي و غيبت مي کرد ، يه نفر مي گفت : بلند صلوات بفرست...
کلام شهدا
دنيا جاودانى نخواهد ماند، پس چه بهتر كه در راه اسلام از دنيا برويم.
شهيد فريدون مقدوري
خاطرات شهدا

رفتم اسم بنويسم براي اعزام به جبهه.گفتند سنّت کمه.يه کم فکر کردم.يه راهي به ذهنم رسيد...
رفتم خونه و شناسنامه خواهرم رو برداشتم،« ه » سعيده رو با دقت پاک کردم شد سعيد.اين بار ايراد نگرفتند و اعزامم کردند.هيچ کس هم نفهميد.از آن روز به بعد دو تا سعيد توي خونه داشتيم..
کلام شهدا
دنيا ظلمت گاهى است كه انسان را در خود غرق مى سازد.

شهيد على رضايى
خاطرات شهدا
نگاهش کردم . يک ترکه دستش بود روي خاک نقشه عمليات را توجيه مي کرد. به م برخورد فرمانده گردان شسته، يکي ديگر دارد توجيه مي کند.

فکر کردم فرمانده گروهان است يا دسته. نديده بودمش تا آن موقع بلند شديم. ميخواست برود، دستش را گرفتم. گفتم شما فرمانده گروهاني؟خنديد. گفت نه يکم بالاتر. دستم را فشار داد و رفت.

حاج حسن گفت: تو اينو نميشناسي؟گفتم : نه کيه؟

گفت يه ساله جبهه اي هنوز فرمانده تيپت رو نميشناسي؟


صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع