تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
هر كس سرلوحه كار و عملش را خدا قرار دهد، و هيچ دوستي هم نداشته باشد، بداند كه خدا ياور اوست. و اگر شما يك قدم برداريد خداوند ده قدم برمي دارد. پس همه براي خداوند هستيم.
شهيدمحمود اسماعيلي بميزي
خاطرات شهدا
وقتي مجروحان ما را همراه با اسراي زخمي به اورژانس و پست امداد مي بردند و هر دو در حال خونريزي بودند و وضع وخيمي داشتند، بسيار پيش مي آمد كه برادران مجروح، با امدادگران بحث مي كردند كه اول زخم اسير را ببندند، بعد به سراغ ايشان بيايند.
کلام شهدا

هر مسلمان واقعى اول بايد به كتاب آسماني اش قرآن، عمل كند و بعد به اعمال ديگر بپردازد.
شهيدصفر على رضايى
خاطرات شهدا
آخرين سفر او به جبهه مصادف با عمليات والفجر 9 در ارتفاعات سليمانيه عراق بود . محمدرضا كه عاشق وصال حضرت حق بود شهادت خود را پيش بيني كرده بود. در وصيتنامه اش به تاريخ 18/12/64 و تنها 5 روز قبل از شهادتش مي نويسد. «حالا كه وصيتنامه ام را مي خوانيد، ديگر دربين شما نيستم، خدايم مرا به مهمانيش فراخوانده و من هم با تمام وجود و چشمي باز و آغوشي بازتر از هميشه دعوتش را پذيرفتم و با گامهاي استوار قدم در اين راه نهادم، اميد است كه با انتخاب اين راه و اين هدف مقدس وظيفه اي را كه بردوشم بود ادا كرده باشم .»
دانش آموز شهيد محمد رضا فتح آبادي
کلام شهدا
هر نعمتي شکري دارد و شکر نعمت اسلام عزيز به فرموده اماممان ، وفادار ماندن به آن و وفاداري به رهبري و مقام شامخ ولايت فقيه و اولي الامر مي باشد .
شهيدمهدي حصيريان
خاطرات شهدا
نصف شب پشم پشم را نمي ديد؛سوار تانک ، وسط دشت. کنار برجک نشسته بودم . ديدم يکي پياده مي آيد. به تانک ها نزديک مي شد، سمت دور مي شد. سمت ما هم آمد دستش را دور پايم حلقه کرد. پايم را بوسيد . گفت « به خدا سپرده متون » گفتم « حاج حسين ؟» گفت « هيس ! اسم نيار.» رفت طرف تانک بعدي.
شهيد خرازي
ه گزارش تا شهدا؛ پیرو انجام عملیات ظفرمند والفجر 8 توسط رزمندگان ایران اسلامی و تغییر توازن نظامی- سیاسی به نفع جمهوری اسلامی ایران ، رژیم بعث عراق ، شیوه جدیدی را درجنگ انتخاب و نبرد در جبهه زمینی و تبدیل مواضع دفاعی به حالت تهاجمی(استراتژی دفاع متحرک) را در مقابله با رزمندگان اسلام برگزید . به دنبال این امر ، قوای دشمن در تاریخ 27 /اردیبهشت/1365 ، اقدام به تهاجم به سمت منطقه مهران نمود و این شهر و حومه آن را به همراه برخی ارتفاعات به تصرف خود در آورد ، نیروهای یگان رزم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با طرح ریزی عملیات و انجام شناسایی منطقه ، آماده باز پس گیری شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان که مشرف بر شهر بود ، شدند و در تاریخ 9 /تیر/1365 عملیات کربلای یک با رمز یاابوالفضل العباس(علیه السلام) آغاز و نیروهای عمل کننده در این عملیات ، با یاری خدای متعال، توانستند شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان را از دشمن پس بگیرند .
تصویر و خاطره کوتاهی که در ادامه می خوانید ، یادآور شهادت، یکی از شهدای مظلوم عملیات کربلای یک و آزاد سازی شهر مهران است :
<<در نبرد کربلای یک و آزادسازی شهر مهران ، هنگامی که روی خط الراس نظامی(1) ارتفاعات قلاویزان بودیم ، دشمن برای پاتک(2) عملیات ، آتش سنگین و بسیار پرحجمی بر سر نیروهایمان می ریخت ، باید برای حفظ ارتفاعات و تثبیت عملیات هر طور که بود ، جان پناه می گرفتیم و در سنگر یا کانال (3)جان خودمان را حفظ می کردیم . یکی از نیروهای کادر سپاه پاسداران که در گردان ما حضور داشت و رزمنده ای بسیار شجاع و با اخلاص بود ، در سنگری کوچک که در هنگام عملیات توسط رزمندگان کنده شده بود ، به صورت نشسته پناه گرفته بود . آتش توپخانه دشمن به قدری زیاد بود که بعد از هر انفجار ، گرد و غبار زیادی فضای ارتفاعات را می گرفت و ما دیگر نمی توانستیم یکدیگر را در دید خود داشته باشیم و تقریبا ده الی پانزده دقیقه طول می کشید تا بتوانیم همدیگر را ببینیم ، به خاطر این که ایشان در داخل سنگری در نزدیکی من حضور داشت ، صدای مناجات های او ، به درگاه خداوند را می شنیدم ، بعد از مدتی که مقداری از حجم آتش دشمن کم شد ، متوجه شدم که دیگر از آن سمت ، نجوای یا رب ، یارب به گوش نمی رسد.>>

[تصویر: 21.jpg]
تا شهدا با شهدا
کلام شهدا
هرگز دشمنان بين شما تفرقه نيندازند و شما را از روحانيّت متعهّد جدا نكنند، كه اگر چنين كردند روز بدبختي مسلمانان و روز جشن ابرقدرتها است.

شهيدحسين پوردماوند
خاطرات شهدا
چند تا بسيجي داخل جيپ بودند که يهو شيميايي زدند.همه ماسکهاشون رو در اوردند و زدند روي صورتاشون.يکي از بچه ها ماسک نداشت، همه ي بچه ها ماسکها رو در اوردند و انداختن روي زمين.هيچکي حاضر نبود ماسک بزنه,بالاخره يکي ، بقيه رو قانع کرد...
لحظاتي بعد سرفه هاي شديدش شروع شد.دوستاش از زير ماسک هاشون نگاش مي کردند
زار زار گريه مي کردند و ناله سر مي دادند
...
ریزش غرور...


[تصویر: 91635305111976231423.jpg]
ماهی یکبار بچه های مدرسه جبل عامل رو جمع می کرد
می رفتند و زباله های شهر رو جمع آوری می کردند
می گفت: با اینکار هم شهر تمیز میشه
هم غرور بچه ها می ریزه...
کلام شهدا
هميشه با وضو باشيد و به دعاها اهميت دهيد.
شهيدمحمد خليلي طرقبه

خاطرات شهدا
خيلي آقا بود.تا مي شنيد رزمنده اي شهيد شده ، مي رفت و پيشوني اش رو مي بوسيد. تا اينکه خبر دادن توي يه عمليات به شهادت رسيده. به اتفاق چند تا از بچه ها رفتيم و به تلافي اون بوسه هايي که بر پيشوني شهدا زده بود ،پيشونيش رو بوسه باران کنيم.
رسييديم بالاي سرش. پارچه رو کنار زديم. اما ديديم سر نداره...
به گزارش پایگاه 598 به نقل از سایت جامع آزادگان:
خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات
آزاده کیانوش گلزار راغب
است:
با شوق و ذوق لباس های کهنه دوره ی آموزشی را با لباس های پلنگی بسیج عوض کردم. اسلحه ی جدید کلاشینکف را که تازه از جعبه های چوبی درآورده بودند و بوی گریس می داد تحویل گرفتم. بنی صدر تازه از فرماندهی کل قوا عزل شده بود و جبهه های جنگ داشت سر و سامان می گرفت.
دوره دو هفته ای آموزش نظامی در پادگان ابوذر همدان تمام شده بود و لحظه ی بی قراری موعود رسیده بود. از جمع۱۵۰ نفری اعزامی نیروهای استان همدان، گروهی ۳۰ نفره سهم شهر ما اسدآباد بود. «بیژن شفیعی» که دانش آموز سوم دبیرستان بود این گروه را که شامل سه معلم، یک کاسب، یک شاگرد جوشکار، یک کمک آشپز و تعدادی دانش آموز بود، فرماندهی می کرد.
از طرف فرماندهی سپاه همدان اعلام شد با توجه به وضعیت کردستان، این گروه باید به مریوان اعزام شود.
سال ۱۳۵۹ بود و من دانش آموز اول دبیرستان. از مدتی قبل دوره ی روزانه را رها کرده و در دبیرستان شبانه بزرگسالان، امتحانات پایان سال را می گذراندم. امیدی به قبولی نداشتم چون بیشتر وقتم به شرکت تمرینات آموزش کنگ فو و مسابقات فوتبال و فعالیت های فرهنگی و نظامی سپاه می گذشت.
از مهر۱۳۵۹ با معرفی «داداش نبات» ـ که از سپاه کرمانشاه به اسدآباد منتقل شده بود ـ عضو ذخیره ی سپاه شده بودم. شش ماه بدون حقوق و مزایا به امید اینکه یک روز به استخدام رسمی سپاه درآیم، فعالیت می کردم؛ اما هربار به دلیل کم سن و سالی، آرزویم بر باد رفته بود.
بالاخره اواخر اسفند که به شانزده سالگی رسیدم با عضویت رسمی ام در سپاه اسدآباد موافقت شد و اولین حقوق ماهانه ام که دو هزار تومان بود گرفتم. هنوز سنم کم بود و دوره ی آموزش های نظامی و عقیدتی عضویت رسمی را نگذرانده بودم.
به همین دلیل، با تقاضاهای مکررم برای حضور در جبهه مخالفت می شد و حسرت جبهه به دلم مانده بود.
هر بار که به داداش نبات التماس می کردم راهی برای پیوستنم به جبهه پیدا کند، می گفت: سپاه جای تبعیض و پارتی بازی نیست، همین که قبول کردم معرف تو برای عضویت در سپاه باشم خدا را شکر کن! من تو را نه از رفتن به جبهه منع می کنم و نه به رفتن توصیه می کنم. هیچ وقت هم برای رفتن موانع سر راهت کاری نمی کنم، هرکس طالب پیوستن به سپاه و جبهه باشد، باید به درجه ای برسد که مشکلاتش را خودش رفع کند و با اشتیاق راهش را باز کند.
«علیرضا خزایی» فرمانده ی سپاه اسدآباد، همیشه می گفت شما هنوز نوجوانید و حالا حالا ها فرصت دارید! فعلاً باید در آینده ی سپاه حفظ شوید.
«ناصر قاسمی» ـ معاون عملیات سپاه اسدآباد ـ نه تنها با رفتنم به جبهه مخالف بود، بلکه شرط ماندن در سپاه را هم منوط به ادامه تحصیلم کرده بود.
پیوسته، کافیست! تو باید درس بخوانی. پدر بود و حق داشت. با هزار امید و آرزو او را به دانشگاه فرستاده بود ولی داداش نبات می گفت فعلاً سپاه از دانشگاه مهم تر است.
منبع : 598
[تصویر: 94055804343895922518.jpg]
کلام شهدا
همگيتان را به اطاعت از فرماندهي کل قوا و ولايت فقيه سفارش ميکنم.

شهيدعباس قلي تمنا لو
خاطرات شهدا
علي توي چشمهايش نگاه مي کرد. برايش تعريف مي کرد. خواب ديده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ي پر از گل آمده خانه شان.يکي از کوزه ها را به مادر داده ، با يک نگاه عجيب ، مثل اين که بخواهد دل داريش بدهد.اشک هاي مصطفي(ردائي پور) مي ريخت روي صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا مي آمد همين طور گريه مي کرد. گفت دسته گلي که حضرت به مادر دادن، مال من بود ، اون يکي مال علي.من ديگه مال اين دنيا نيستم.»
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع