کلام شهدا
هر مسلمان واقعى اول بايد به كتاب آسماني اش قرآن، عمل كند و بعد به اعمال ديگر بپردازد.
شهيدصفر على رضايى
خاطرات شهدا
آخرين سفر او به جبهه مصادف با عمليات والفجر 9 در ارتفاعات سليمانيه عراق بود . محمدرضا كه عاشق وصال حضرت حق بود شهادت خود را پيش بيني كرده بود. در وصيتنامه اش به تاريخ 18/12/64 و تنها 5 روز قبل از شهادتش مي نويسد. «حالا كه وصيتنامه ام را مي خوانيد، ديگر دربين شما نيستم، خدايم مرا به مهمانيش فراخوانده و من هم با تمام وجود و چشمي باز و آغوشي بازتر از هميشه دعوتش را پذيرفتم و با گامهاي استوار قدم در اين راه نهادم، اميد است كه با انتخاب اين راه و اين هدف مقدس وظيفه اي را كه بردوشم بود ادا كرده باشم .»
دانش آموز شهيد محمد رضا فتح آبادي
کلام شهدا
هر نعمتي شکري دارد و شکر نعمت اسلام عزيز به فرموده اماممان ، وفادار ماندن به آن و وفاداري به رهبري و مقام شامخ ولايت فقيه و اولي الامر مي باشد .
شهيدمهدي حصيريان
خاطرات شهدا
نصف شب پشم پشم را نمي ديد؛سوار تانک ، وسط دشت. کنار برجک نشسته بودم . ديدم يکي پياده مي آيد. به تانک ها نزديک مي شد، سمت دور مي شد. سمت ما هم آمد دستش را دور پايم حلقه کرد. پايم را بوسيد . گفت « به خدا سپرده متون » گفتم « حاج حسين ؟» گفت « هيس ! اسم نيار.» رفت طرف تانک بعدي.
شهيد خرازي
ه گزارش تا شهدا؛ پیرو انجام عملیات ظفرمند والفجر 8 توسط رزمندگان ایران اسلامی و تغییر توازن نظامی- سیاسی به نفع جمهوری اسلامی ایران ، رژیم بعث عراق ، شیوه جدیدی را درجنگ انتخاب و نبرد در جبهه زمینی و تبدیل مواضع دفاعی به حالت تهاجمی(استراتژی دفاع متحرک) را در مقابله با رزمندگان اسلام برگزید . به دنبال این امر ، قوای دشمن در تاریخ 27 /اردیبهشت/1365 ، اقدام به تهاجم به سمت منطقه مهران نمود و این شهر و حومه آن را به همراه برخی ارتفاعات به تصرف خود در آورد ، نیروهای یگان رزم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با طرح ریزی عملیات و انجام شناسایی منطقه ، آماده باز پس گیری شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان که مشرف بر شهر بود ، شدند و در تاریخ 9 /تیر/1365 عملیات کربلای یک با رمز یاابوالفضل العباس(علیه السلام) آغاز و نیروهای عمل کننده در این عملیات ، با یاری خدای متعال، توانستند شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان را از دشمن پس بگیرند .
تصویر و خاطره کوتاهی که در ادامه می خوانید ، یادآور شهادت، یکی از شهدای مظلوم عملیات کربلای یک و آزاد سازی شهر مهران است :
<<در نبرد کربلای یک و آزادسازی شهر مهران ، هنگامی که روی خط الراس نظامی(1) ارتفاعات قلاویزان بودیم ، دشمن برای پاتک(2) عملیات ، آتش سنگین و بسیار پرحجمی بر سر نیروهایمان می ریخت ، باید برای حفظ ارتفاعات و تثبیت عملیات هر طور که بود ، جان پناه می گرفتیم و در سنگر یا کانال (3)جان خودمان را حفظ می کردیم . یکی از نیروهای کادر سپاه پاسداران که در گردان ما حضور داشت و رزمنده ای بسیار شجاع و با اخلاص بود ، در سنگری کوچک که در هنگام عملیات توسط رزمندگان کنده شده بود ، به صورت نشسته پناه گرفته بود . آتش توپخانه دشمن به قدری زیاد بود که بعد از هر انفجار ، گرد و غبار زیادی فضای ارتفاعات را می گرفت و ما دیگر نمی توانستیم یکدیگر را در دید خود داشته باشیم و تقریبا ده الی پانزده دقیقه طول می کشید تا بتوانیم همدیگر را ببینیم ، به خاطر این که ایشان در داخل سنگری در نزدیکی من حضور داشت ، صدای مناجات های او ، به درگاه خداوند را می شنیدم ، بعد از مدتی که مقداری از حجم آتش دشمن کم شد ، متوجه شدم که دیگر از آن سمت ، نجوای یا رب ، یارب به گوش نمی رسد.>>
تا شهدا با شهدا
کلام شهدا
هرگز دشمنان بين شما تفرقه نيندازند و شما را از روحانيّت متعهّد جدا نكنند، كه اگر چنين كردند روز بدبختي مسلمانان و روز جشن ابرقدرتها است.
شهيدحسين پوردماوند
خاطرات شهدا
چند تا بسيجي داخل جيپ بودند که يهو شيميايي زدند.همه ماسکهاشون رو در اوردند و زدند روي صورتاشون.يکي از بچه ها ماسک نداشت، همه ي بچه ها ماسکها رو در اوردند و انداختن روي زمين.هيچکي حاضر نبود ماسک بزنه,بالاخره يکي ، بقيه رو قانع کرد...
لحظاتي بعد سرفه هاي شديدش شروع شد.دوستاش از زير ماسک هاشون نگاش مي کردند
زار زار گريه مي کردند و ناله سر مي دادند ...
کلام شهدا
هميشه با وضو باشيد و به دعاها اهميت دهيد.
شهيدمحمد خليلي طرقبه
خاطرات شهدا
خيلي آقا بود.تا مي شنيد رزمنده اي شهيد شده ، مي رفت و پيشوني اش رو مي بوسيد. تا اينکه خبر دادن توي يه عمليات به شهادت رسيده. به اتفاق چند تا از بچه ها رفتيم و به تلافي اون بوسه هايي که بر پيشوني شهدا زده بود ،پيشونيش رو بوسه باران کنيم.
رسييديم بالاي سرش. پارچه رو کنار زديم. اما ديديم سر نداره...
کلام شهدا
همگيتان را به اطاعت از فرماندهي کل قوا و ولايت فقيه سفارش ميکنم.
شهيدعباس قلي تمنا لو
خاطرات شهدا
علي توي چشمهايش نگاه مي کرد. برايش تعريف مي کرد. خواب ديده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ي پر از گل آمده خانه شان.يکي از کوزه ها را به مادر داده ، با يک نگاه عجيب ، مثل اين که بخواهد دل داريش بدهد.اشک هاي مصطفي(ردائي پور) مي ريخت روي صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا مي آمد همين طور گريه مي کرد. گفت دسته گلي که حضرت به مادر دادن، مال من بود ، اون يکي مال علي.من ديگه مال اين دنيا نيستم.»