تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
اين سربازاني كه هم اكنون در مصاف با دشمن بعثي هستند، همه فرزاندن ما هستند و من وظيفه دارم كه در كنار آنها باشم، همراه با آنها بجنگم دشمن را ناكام كنم و پيروزي را براي اسلام و مردم فداكار خود به ارمغان بياورم.
شهيد سرلشگر مسعود منفرد نياكي
خاطرات شهدا
هنگامی که علی اکبر را داخل قبر گذاشتند، او را به علی اکبر حسین (علیه السلام) قسم دادم و گفتم: «پسرم! چشمانت را باز کن تا یک بار دیگر تو را ببینم. آن گاه چشمانش را باز کرد» و این چنین شهید علی اکبر صادقی، پیک لشکر 27 محمد رسول ا... آخرین درخواست مادرش را اجابت کرد و برای ما تصاویری به یادگار گذاشت که بدانیم «شهدا زنده اند». شهید علی اکبر صادقی
منبع :سایت صبح
سلام

خاطره ای از شهید سید اکبر هاشمی (اطلاعات عملیات لشگر 14 امام حسین ع) توسط سردار رضا غزلی

روز سختی را سپری کرده بودیم .نزدیک غروب با گونی های کمی که داشتیم سنگری با ارتفاع کم ساختیم و یک ورق آهنی(پلیت) روی آن انداختیم و نی های آن منطقه را بریدیم و روی سنگر انداختیم تا استتار کامل شود. در اطرافمان شهدای زیادی هنوز روی زمین مانده بودند که آنها را به عقب برگرداندیم. آنقدر خسته شده بودیم که دیگر نای راه رفتن نداشتیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و همراه سید اکبر وارد سنگر شدیم تا کمی استراحت کنیم . همان موقع بود که باران شدیدی گرفت. من گفتم خدا هم دارد به حال ما گریه می کند. بچه ها از فرط خستگی خوابیدند. چند خمپاره کنار سنگر ما خورد و سقف سنگر را سوراخ کرد. من به بیرون سنگر رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده وقتی وارد سنگر خودمان شدم دیدم همه خواب هستند و سید اکبر با دو ظرف خالی بالای سر بچه ها نشسته و ظرف ها را زیر سوراخ سقف سنگر گرفته تا آب روی بچه ها نریزد و داخل سنگر خاکی مان خیس نشود.سید با اشاره به من گفت رضا بیا کمک
من هم ظرف های پر از آب باران را از سید اکبر گرفتم و بیرون سنگر خالی کردم. و دوباره ظرف ها را به او دادم تا زیر سوراخ های سقف سنگر بگیرد.گفتم سید اکبر خوابت نمی آید؟ گفت رضا اینقدر وقت برای خوابیدن داریم دیگر این موقعیت ها پیش نمی آید
دو ساعتی باران بارید و کار ما همین بود تا باران بند آمد.هنوز پلک هایمان به هم نرسیده بود که دوباره باران گرفت و تا سحر کار من و سید اکبرهمین بود.سوراخ های زیادی در سقف ایجاد شده بود و این کار ما را سخت تر میکرد.
نزدیک اذان صبح بود که باران بند آمد.

سید اکبر بچه ها را برای نماز بیدار کرد
حسین موتور می‌راند و من پشت سرش نشسته بودم.

ناگهان وسط «تپه‌های ذلیجان» ایستاد.

پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟

از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن.

گفتم: چرا؟

گفت: احساس می‌کنم دچار غرور شده‌ام.

تعجب کردم، وسط دشت و تپه‌های ذلیجان، جایی که کسی ما را نمی‌دید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟

وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره می‌کرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده‌ایم.

تا مدت‌ها سوار موتور نمی‌شد ...

از خاطرات سردار شهید غلامحسین خزاعی
سردار رشید سپاه اسلام حاج عباس کریمی
[تصویر: 365547_824.jpg]
قوطی کمپوت

یکی از معجزات الهی که منجر به پیروزی عملیات فتح‌المبین شد، آخرین شناسایی شب قبل از عملیات بود. من، حسین قجه‌ای و محسن وزوایی برای یافتن بهترین سیر هدایت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آن‌ها به مأموریت رفتیم. پس از پایان کار شناسایی برای استراحت دور هم نشسته، کمپوتی را باز کردیم و در حالی که آرام صحبت می‌کردیم مشغول خوردن شدیم و به یکدیگر تأکید می‌کردیم که قوطی خالی را با خود ببریم تا نشانی از خود به جا نگذاشته باشیم.
[تصویر: 365550_834.jpg]
با خوشحالی به مقر بازگشتیم و پس از ارائه گزارش کار، ناگهان به یاد آوردیم که غفلت کرده و قوطی را همانجا گذاشته‌ایم. دیگر کاری نمی‌توانستیم بکنیم و تنها به خدا توکل کردیم. اوایل شب بعد، چند ساعتی پس از حرکت گردان، محسن وزوایی با بی‌سیم اعلام کرد که راه را گم کرده است.

همه نگران بودند حتی فرمانده‌مان حاج احمد متوسلیان به سجده رفته و با گریه به پروردگار التماس می‌کرد. چند لحظه بعد خبر داده شد که گردان راهش را پیدا کرده و عملیات با رمز فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) آغاز شد. بعد‌ها فهمیدم فرمانده گردان مسیر را از روی‌‌ همان قوطی جامانده پیدا کرده است. همیشه می‌گفتم خداوند این گونه شری را به خیر رقم زد.

‌‌راوی: خود شهید‌
کلام شهدا
دیروز از هرچه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم! آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز! دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود! جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد! الهی نصیرمان باش تا بصیر باشیم و از مسیر برنگردیم .سردار شهید نورعلی شوشتری
خاطرات شهدا
سرانجام در عملیات صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (اردیبهشت 65 ) ترکشی گلویش را درید و دعایش را مستجاب کرد. شهیدجعفر حجازی
منبع :سایت صبح
به رنگ فاطمه سلام الله علیها...

[تصویر: 03643021790872937244.jpg]
محمد رضا هم مداح بود و هم فرمانده
سفارش کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند : یا زهرا سلام الله علیها
اونقدر رابطه اش با حضرت زهرا علیها سلام قوی بود که مثل مادر سادات شهید شد
خمپاره خورد به سنگرش و بچه ها رفتند بالای سرش
دیدند ترکش خورده به پهلوی چپ و بازوی راستش ...

خاطره ای از زندگی مداح شهید محمد رضا تورجی زاده
منبع: خط عاشقی 2 ، صفحه36
کلام شهدا
به آيات نوراني قرآن عمل نماييد كه باعث رشد و كمال شماست. خود را با نماز و دعا آشناتر كنيد. حقا بنده خالص خدا باشيد و بدانيد كه بهشت را به بها دهند نه به بهانه.
شهید تقي مرداني
خاطرات شهدا
شهید بسیجی «علی قرائی» بسیار زیاد سجده می کرد و می گریست. در شبانه روز 5 بار زیارت عاشورا می خواند. همیشه می گفت: «من در سجده به شهادت می رسم.» در کربلای 5 بود که شنیدیم شهید قرائی در حال سجده به شهادت رسیده است. شهید بسیجی علی قرائی
منبع :سایت صبح
کلام شهدا
ننگ و نفرت بركسانی كه در مسیر این صراط مستقیم قرار نگرفته و راه ضلالت و گمراهی را طی كردند .
شهید رضا چراغی
خاطرات شهدا
شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي به‌ش مي‌گفتي،مي‌خنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.مي‌گفت«تو اين اوضاع کردستان، چه‌طوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت. وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نمي‌شد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند. ـ باورم نمي‌شد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما مي‌گويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو مي‌زنن.سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست. راه مي‌رفت و مي‌گفت«از امام تأييديه گرفتم.» حاج احمد متوسلیان
منبع :صد خاطره
کلام شهدا
ما بسیجی خواهیم بود، ما بسیجی فکر خواهیم کرد، ما بسیجی خواهیم ایستاد .
سرلشکر شهید منصور ستاری
خاطرات شهدا
حاجي داشت گريه مي‌کرد. از يکي پرسيدم«چي شده؟» گفت«يه نفر بالاي کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاري بکنن.دستش قطع شد.»بي صدا اشک مي ريخت. حاج احمد متوسلیان
منبع :صد خاطره
اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود دهنمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...
[b]هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.
از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.[/b]
دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.
عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."
ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
"آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."
با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
"الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.
[b][تصویر: 6]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع