سلام
خاطره ای از شهید سید اکبر هاشمی (اطلاعات عملیات لشگر 14 امام حسین ع) توسط سردار رضا غزلی
روز سختی را سپری کرده بودیم .نزدیک غروب با گونی های کمی که داشتیم سنگری با ارتفاع کم ساختیم و یک ورق آهنی(پلیت) روی آن انداختیم و نی های آن منطقه را بریدیم و روی سنگر انداختیم تا استتار کامل شود. در اطرافمان شهدای زیادی هنوز روی زمین مانده بودند که آنها را به عقب برگرداندیم. آنقدر خسته شده بودیم که دیگر نای راه رفتن نداشتیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و همراه سید اکبر وارد سنگر شدیم تا کمی استراحت کنیم . همان موقع بود که باران شدیدی گرفت. من گفتم خدا هم دارد به حال ما گریه می کند. بچه ها از فرط خستگی خوابیدند. چند خمپاره کنار سنگر ما خورد و سقف سنگر را سوراخ کرد. من به بیرون سنگر رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده وقتی وارد سنگر خودمان شدم دیدم همه خواب هستند و سید اکبر با دو ظرف خالی بالای سر بچه ها نشسته و ظرف ها را زیر سوراخ سقف سنگر گرفته تا آب روی بچه ها نریزد و داخل سنگر خاکی مان خیس نشود.سید با اشاره به من گفت رضا بیا کمک
من هم ظرف های پر از آب باران را از سید اکبر گرفتم و بیرون سنگر خالی کردم. و دوباره ظرف ها را به او دادم تا زیر سوراخ های سقف سنگر بگیرد.گفتم سید اکبر خوابت نمی آید؟ گفت رضا اینقدر وقت برای خوابیدن داریم دیگر این موقعیت ها پیش نمی آید
دو ساعتی باران بارید و کار ما همین بود تا باران بند آمد.هنوز پلک هایمان به هم نرسیده بود که دوباره باران گرفت و تا سحر کار من و سید اکبرهمین بود.سوراخ های زیادی در سقف ایجاد شده بود و این کار ما را سخت تر میکرد.
نزدیک اذان صبح بود که باران بند آمد.
سید اکبر بچه ها را برای نماز بیدار کرد
سردار رشید سپاه اسلام حاج عباس کریمی
قوطی کمپوت
یکی از معجزات الهی که منجر به پیروزی عملیات فتحالمبین شد، آخرین شناسایی شب قبل از عملیات بود. من، حسین قجهای و محسن وزوایی برای یافتن بهترین سیر هدایت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آنها به مأموریت رفتیم. پس از پایان کار شناسایی برای استراحت دور هم نشسته، کمپوتی را باز کردیم و در حالی که آرام صحبت میکردیم مشغول خوردن شدیم و به یکدیگر تأکید میکردیم که قوطی خالی را با خود ببریم تا نشانی از خود به جا نگذاشته باشیم.
با خوشحالی به مقر بازگشتیم و پس از ارائه گزارش کار، ناگهان به یاد آوردیم که غفلت کرده و قوطی را همانجا گذاشتهایم. دیگر کاری نمیتوانستیم بکنیم و تنها به خدا توکل کردیم. اوایل شب بعد، چند ساعتی پس از حرکت گردان، محسن وزوایی با بیسیم اعلام کرد که راه را گم کرده است.
همه نگران بودند حتی فرماندهمان حاج احمد متوسلیان به سجده رفته و با گریه به پروردگار التماس میکرد. چند لحظه بعد خبر داده شد که گردان راهش را پیدا کرده و عملیات با رمز فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) آغاز شد. بعدها فهمیدم فرمانده گردان مسیر را از روی همان قوطی جامانده پیدا کرده است.
همیشه میگفتم خداوند این گونه شری را به خیر رقم زد.
راوی: خود شهید
کلام شهدادیروز از هرچه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم! آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز! دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود! جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد! الهی نصیرمان باش تا بصیر باشیم و از مسیر برنگردیم .سردار شهید نورعلی شوشتری
خاطرات شهدا
سرانجام در عملیات صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (اردیبهشت 65 ) ترکشی گلویش را درید و دعایش را مستجاب کرد. شهیدجعفر حجازی
منبع :سایت صبح
به رنگ فاطمه سلام الله علیها...
محمد رضا هم مداح بود و هم فرمانده
سفارش کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند : یا زهرا سلام الله علیها
اونقدر رابطه اش با حضرت زهرا علیها سلام قوی بود که مثل مادر سادات شهید شد
خمپاره خورد به سنگرش و بچه ها رفتند بالای سرش
دیدند ترکش خورده به پهلوی چپ و بازوی راستش ...
خاطره ای از زندگی مداح شهید محمد رضا تورجی زاده
منبع: خط عاشقی 2 ، صفحه36
کلام شهدابه آيات نوراني قرآن عمل نماييد كه باعث رشد و كمال شماست. خود را با نماز و دعا آشناتر كنيد. حقا بنده خالص خدا باشيد و بدانيد كه بهشت را به بها دهند نه به بهانه.
شهید تقي مرداني
خاطرات شهدا
شهید بسیجی «علی قرائی» بسیار زیاد سجده می کرد و می گریست. در شبانه روز 5 بار زیارت عاشورا می خواند. همیشه می گفت: «من در سجده به شهادت می رسم.» در کربلای 5 بود که شنیدیم شهید قرائی در حال سجده به شهادت رسیده است. شهید بسیجی علی قرائی
منبع :سایت صبح
کلام شهداننگ و نفرت بركسانی كه در مسیر این صراط مستقیم قرار نگرفته و راه ضلالت و گمراهی را طی كردند .
شهید رضا چراغی
خاطرات شهدا
شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي بهش ميگفتي،ميخنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.ميگفت«تو اين اوضاع کردستان، چهطوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت. وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نميشد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند. ـ باورم نميشد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما ميگويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو ميزنن.سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست. راه ميرفت و ميگفت«از امام تأييديه گرفتم.» حاج احمد متوسلیان
منبع :صد خاطره
کلام شهداما بسیجی خواهیم بود، ما بسیجی فکر خواهیم کرد، ما بسیجی خواهیم ایستاد .
سرلشکر شهید منصور ستاری
خاطرات شهدا
حاجي داشت گريه ميکرد. از يکي پرسيدم«چي شده؟» گفت«يه نفر بالاي کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاري بکنن.دستش قطع شد.»بي صدا اشک مي ريخت. حاج احمد متوسلیان
منبع :صد خاطره