تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
و شما اى پدر و مادر عزيزم! مانند بقيه ى بازماندگان شهيدان بخصوص شهداى صدر اسلام، صبر و مقاومت داشته باشيد.

شهيدسيداحمد قاسم زاده قائن

خاطرات شهدا
استخاره کرد . بد آمد . گفت« امشب عمليات نمي کنيم.» بچه ها آماده بودند . چند وقت بود که آماده بودند . حالا او ميگفت« نه» وقتي هم که مي گفت « نه » کسي روي حرفش حرف نمي زد. فردا شب دوباره استخاره کرد.بد آمد. شب سوم، عراقي ها ديدند خبري نيست، گرفتند خوابيدند. خيل هاشان را با زير پيراهن اسير کرديم.
شهيد ردائي پور
کلام شهدا
و ما يقين داريم، اين ما نيستيم كه دشمن را به روزگار سياه نشانده ايم، بلكه ما يك وسيله ايم و نه بيشتر، وپيروزى را خداوند به ما مى دهد به كمك امدادهاى غيبى خود. من در انتظار رسيدن فصل موعود لحظه شمارى مى كنم.

شهيدمحمدحسين عصمتى پور
خاطرات شهدا
لباس هاي غواصيش رو بغل کرده بود و به اسمان نگاه ميکرد.
گفتم چرا نشسته اي؟ پاشو بيا لباست رو بپوش. ديگه بچه ها رفتند
نگاهم کرد ، لبخند زد.گفتم يالا ديگه بپوش بيا
يک خمپاره شصت آمد درست همان جايي که نشسته بود
[تصویر: si6gT8_535.jpg]
خاطره مربوط به شهیدگرامی ولی الله رجبی:ولی الله اززمانی که به مدرسه میرفت شب هادرکلاس قرآن شرکت میکردشبی نزدیک عیدازکلاس قرآن برگشته بودرنگ ورویش ازترس زردشده بودازاوپرسیدم چه شده است؟گفت مادرمعلم قرآن به ماگفته به زنان نامحرم نگاه نکنیدمن وقتی درخیابان می آمدم چشمم به زنی خوردوترسیدم وبه زمین نگاه کردم ناگهان 300تومان پول زیرپایم دیدم من نمیدانم ازکیست وچه بایدبکنم ؟آن شب برگه هایی رابه عنوان آگهی پیداشدن 300تومان نوشت وپخش کردبعدا معلوم شدکه آن پول متعلق به پیرمردی بوده که میخواسته باآن برای بچه هایش لباس شب عیدبخرد که بااقدام ولی الله به پول خودرسید
در آغوش مــولا ...
[تصویر: 21132881364131258021.jpg]
ارادت خاصی به شهید تورجی زاده داشتم
یه شب که اومد به خوابم بهش گفتم:
محمد! این همه از حضرت زهرا سلام الله علیها گفتی و خواندی ، ثمری هم برات داشت؟!!!
شهید تورجی زاده بلافاصله گفت:
همین که توی آغوش فرزندش امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف جان دادم برایم کافیست ...

راوی: آیت الله میردامادی استاد شهید محمد تورجی زاده
منبع: کتاب یا زهرا سلام الله علیها ، صفحه188
شهید امام زمانی ...


[تصویر: 55260236598816361021.jpg]
خیلی امام زمانی بود و چهارشنبه ها جمکرانش ترک نمیشد
یه شب با همدیگه رفتیم گلزار شهدای قم
جعفر توی یه قبر خوابید و بهم گفت سنگ لحد رو بذار...

... یک ماه و نیم از این قضیه گذشت
ظهر نیمه شعبان توی طلائیه خمپاره خورد به سنگر و جعفر شهید شد
قبرهای زیادی توی گلزار شهدای قم حفر شده بود
اما جعفر رو دقیقاً داخل قبری گذاشتند که اون شب توش خوابید
تازه حکمت کار عجیب اون شبش رو فهمیدم ...

خاطره ای از زندگی شهید جعفر احمدی میانجی
راوی : سردار حاج حسین یکتا
کلام شهدا
وصيتم عمل به آيات قرآن و نهج البلاغه و ديگر سخنان رهبران الهى است.

شهيداحسان شاكرى

خاطرات شهدا

با داخل شدن وقت نماز، رزمندگان در هر كجا كه قرار گرفته بودند، بانگ برمي داشتند و به وحدانيت معبود و مقصودشان گواهي مي دادند. هيچ كس هم خود را از اين اعلان و ابلاغ و اظهار حق با حضور ديگري بي نياز نمي دانست. از اين روي به هنگام طلوع فجر، يكپارچه از تمام سنگرهاي نگهباني حتي در خط، طنين روح افزاي تكبير، جان هاي شيفته را فرا مي خواند.
لطفا ضبط نكنيد!


علي مهر

سرهنگ طفره مي‌رفت. انگار براي حرف زدن ترديد داشت. نگاهي به دور تا دور ميز انداخت و چهره‌ها را از نظر گذراند.

ـ دارد ضبط مي‌كند؟

ـ آره.

سردار به شوخي گفت:

ـ عكست كه نمي‌افتد توي ضبط، اين همه به كتت ور مي‌روي؟!

ـ هيس س س، دارد ضبط مي‌كند!... خوب، بسم‌الله الرحمن الرحيم، عرض كنم حضورتان، يك خاطره‌اي دارم از آقا مهدي زين‌الدين كه يك كمي با ديگر خاطراتي كه گفته شد تفاوت دارد. يعني مربوط به جبهه نيست، به پشت جبهه است. ولي به خوبي روحيه و صفاي آقا مهدي را نشان مي‌دهد. يك روز براي انجام مأموريتي شش هفت نفري همراه آقا مهدي به نزديكي‌هاي شوش رفته بوديم. نزديكي‌هاي ظهر كارمان تمام شد. آقا مهدي گفت: «غذاي خوب كجاست. برويم دلي از عزا درآوريم؟»

من گفتم: «آقا مهدي، يك جاي خوب سراغ دارم. اگر موافق باشي برويم آنجا. غذاي خوبي دارد. »

رفتيم شوش. همان‌جا كه من گفته بودم. آنجا كه رسيديم وقت اذان بود. آقا مهدي يك عادت بدي كه داشت... اين را ننويسيد‌ها! براي مزاح گفتم. در واقع يك عادت خوبي كه داشت هر جا وقت نماز مي‌شد مي‌ايستاد به نماز. آنجا هم...

رانندة آقا مهدي با انگشت به ضبط اشاره كرد و گفت:

ـ با عرض پوزش كه حرف جناب سرهنگ را قطع مي‌كنم. در رابطه با همين نماز اول وقت آقا مهدي؛ بارها وسط جاده، وسط بيابان، وقت نماز، خودرو را نگه‌مي‌داشت، مي‌ايستاد به نماز. خيلي هم مقيد به نماز جماعت بود. به كساني كه همراهش بودند مي‌گفت: «بايستيد جلو؛ پيش نماز، اگر كسي بهانه مي‌آورد يا شكسته‌نفسي مي‌كرد و اين جور چيزها، خودش جلو مي‌ايستاد و نماز به جماعت برگزار مي‌شد. »

ـ بله مي‌گفتم... غذاخوري شلوغ بود. مرد و زن. ما رفتيم بالكن غذاخوري براي نماز. ولي قبل از بالا رفتن، آقا مهدي براي همه غذا سفارش داد. همه مي‌دانستند كه آقا مهدي در چنين مواقعي هواي بچه‌ها را دارد. خواستيم بياييم پايين سر ميز ناهار كه يك دفعه صداي گرية آقا مهدي بلند شد. هاي‌هاي گريه و «الهي العفو» گفتن. همان توي راه‌پله ميخكوب شديم. همة مشتري‌هاي غذاخوري دست از غذا كشيدند و سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج كه اين كيه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ راستش، خوب، حالا بايد راستش را گفت؛ بعد از بيست، بيست و يك سال. آن موقع ما از آن وضعيت، آن نگاه‌هاي متعجب خجالت كشيديم. توي دلمان گفتيم: «بابا، اين كارها جايش توي نماز شب است. توي آن تنهايي. نه اينجا، وسط شهر، وسط غذاخوري، وسط مردم. كاشكي اينها را ضبط نمي‌كردي... ولي نه، اشكالي ندارد، حقيقت است ديگر. اگر آن وقت‌ها اين فكرها را نمي‌كرديم كه حالا اينجا نبوديم، پيش آقا مهدي بوديم. پيش بقية شهدا. ضبط كن. چند دقيقه‌اي همة نگاه‌ها به بالكن بود. مي‌خواستند ببينند كيه كه اين‌طور گريه مي‌كند و «الهي العفو» مي‌گويد. بالاخره آقا مهدي سر از سجده برداشت. صورتش خيس خيس بود. انگار تازه شسته بود. مشتري‌ها كه اين صحنه‌ها را ديدند همه يخ كردند. رنگ همه‌شان زرد شد. غافلگير شده بودند.

آقا مهدي همين كه ديد همه دارند او را نگاه مي‌كنند، لبخندي زد و انگار نه انگار چيزي شده، مردم هم به حال عادي برگشتند.

سر ميز غذا، سفارش‌هاي آقا مهدي را آوردند و مشغول شديم. اما همه زير چشمي آقا مهدي را زير نظر داشتيم. مي‌خواستيم ببينيم حالا كه قرار شده دلي از عزا درآورديم او چه مي‌كند؟! براي آقا مهدي سوپ آوردند. تعجب كرديم. ولي به خودمان دلداري داديم كه اول سوپ سفارش داده تا آماده شود براي غذاي اصلي. آقا مهدي نان و سوپ را جلو كشيد و مشغول شد. ما هم به چه بدبختي شروع كرديم به جوجه‌كباب خوردن. خوب، نمي‌شد. حسابش را بكنيد؛ فرماندة لشكر «نان و سوپ» بخورد. ما هم با پررويي...

سوپش كه تمام شد، منتظر بوديم كه غذاي اصلي را بياورند، ولي او يك «الهي شكر» گفت و بلند شد. همه وا رفتيم. همين را بگويم كه تا اهواز همه ساكت بوديم جز آقا مهدي. خجالت مي‌كشيديم كه حتي كلمه‌اي بگوييم...

خب، اگر مي‌شود اسمي از من نياور. بنويس، بنويس... خاطره از «همرزم سردار».

کلام شهدا
وظيفه ى ماست و كه بر ملت شهيد پرور بويژه خانواده ى معظم شهدا خدمت كنيم و عليه ظالمان بجنگيم.

شهيدصفرعلى رضايى
خاطرات شهدا
بغض کرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي کند و عمليات را لو مي دهد» شايد هم حق داشتند نه اروند با کسي شوخي داشت نه عراقي ها.
اگر عمليات لو مي رفت،غواص ها - که فقط يک چاقو داشتند- قتل عام مي شدند.فرمانده بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت کرد.
بغض کرده بود توي گل و لاي کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند.يا کوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عمليات را لو ندهد.
خرمشهر داشت سقوط مي کرد. جلسه ي فرمانده ها با بني صدر بود .بچه هاي سپاه بايد
گزارش مي دادند. دلم هرّي ريخت وقتي ديدم يک جوان کم سن و سال ، با موهاي تکو توکي تو
صورت و اورکت بلندي که آستين اش بلند تر از دستش بود کاغذ هاي لوله شده را باز کرد و
شروع کرد به صحبت.يکي از فرماندهاي ارتش مي گفت «هرکي ندونه ،فکر مي کنه از نيروهاي
دشمنه.» حتي بني صدر هم گفت «آفرين ! » گزارشش جاي حرف نداشت.نفس راحتي کشيدم.

خاطرات شهيد غلام حسين افشردي(حسن باقري)


[B][تصویر: %D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%A8%D8%A7%...%DB%8C.jpg]

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع