تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
زندگي، لحظاتي بيش نيست. پس، چه چيزي بهتر از اينكه خاتمه اين زندگي در راه جهاد و اطاعت خداوند متعال و چه شيرين تر از اين خاتمه كه انسان به خون غلتيده به لقاءالله برود.
شهيد ميثم فياض
خاطرات شهدا
ساعت يک و دو نصف شب بود. صداي شُرشُر آب مي آمد. يکي ظروف رزمنده ها رو جمع کرده بود و خيلي آروم ، به طوري که کسي بيدار نشود ، پاي تانکر آب مي شست. جلوتر رفتم . ديدم حاج ابراهيم همته ، فرمانده ي لشکر..
کلام شهدا
زياد خدا را ياد كنيد، چرا كه به ياد خدا بودن موجب آرامش دلها و صفاي باطن است.
شهيد عليرضا نوري
خاطرات شهدا

يک روز استاد توي کلاس درس گفت: تمام عضله هاي بدن از مغز دستور مي گيرند. اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع شود ، حرکت و فعاليت آنها مختل مي شود و اگر هم واکنش داشته باشند ، غير ارادي و نامنظم است. يکي از دانشجويان که سن بيشتري نسبت به بقيه داشت و همواره خاموش بود ، بلند شد و گفت: ببخشيد استاد! وقتي ترکشِ توپ سرِ رفيقِ من را از زير چشم هايش برد ، زبانش تا يک دقيقه الله اکبر مي گفت!
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر میداد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده
لشگر گوش کند ، توجهی نمی کند ، شیطنتش گل کرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد
که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد ، خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این
بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد. سرو صدا که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت
متوجه شد و صحبتش هایش را قطع کرد و پرسید :برادر ! اونجا چه خبره؟؟یک کم تحمل کنید
زحمت رو کم می کنیم !!
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سر تکان داد و رو
به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت :آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو!!
لحظاتی بعد بسیجی کم سن وسال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد : بدو برادر ! بجنب.
بسیجی جلوی جایگاه که رسید حاجی محکم گفت :بشمار سه ،پوتین هات رو در بیار.
و بعد شروع کرد به شمردن . بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو
چرخاند.حاجی کمی تن صدایش را بلند تر کرد و گفت :بجنب برادر ! پوتین هات !!
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد . همه شاهد صحنه بودند .
بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید،حاجی خم شد و دستش را دراز کرد :
بده به من برادر!!
بسیجی بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگه پوتین را روی تریبون
گذاشت . دست به کمرش برد و قمقمه اش رو آورد، در آن را باز کرد و آب را درون پوتین
خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگه چه تنبیهی است؟؟
حاجی مشغول کاره خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و
آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی وخیلی آرام گفت :برو سر جات برادر.
بسیجی که مثل آدم آهنی سرجاش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و
طوری که همه بشنوند گفت :
ابراهیم همت ! خاک پای همه شما بسیجی هاست.
ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب میخوره.
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد :
برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات !!
و انفجار صلوات محوطه صبحگاه را لرزاند...
کلام شهدا
سربازان امام زمان عج از هيچ چيز جز گناهان خويش نمي ترسند.
شهيد سيد مرتضي آويني
خاطرات شهدا
تازه قامت بسته بوديم براي نماز که صدايي آمد. بعد از چند لحظه يه چيزي محکم افتاد روي سنگر و گرد و خاک ريخت روي سر و صورت بچه ها. خونسرد و آرام نماز را خوانديم. بعد يکي يکي از سنگر آمديم بيرون. راکت بزرگي افتاده بود روي سنگر اما عمل نکرده بود. آخرين نفر که آمد بيرون و دور شد ، سنگر رفت هوا. پيش خودمان گفتيم : خوب شد که داشتيم نماز مي خوانديم ها....
جریان اشنایی جالب دو فرمانده شهید در حضور شهید مهدی باکری

[تصویر: sshhaaahhiiddd.jpg]

مهدي باكري به ساعتش نگاه كرد. سه ساعت از قرارش با حميد (برادرش) مي‏گذشت؛ اما هنوز او نيامده بود. دلش شور مي‏زد. دعا مي‏كرد كه حميد گير مأموران مرزي نيفتاده باشد. آخرين نامه‏اي را كه حميد از طريق يكي از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند: مهدي جان، سلام. حالت چطوره؟ از آخرين ديدارمان يك ماه مي‏گذرد. حال من خوبه و شرمنده تو هستم. تو با آنكه خدمت نظام وظيفه‏ات را انجام مي‏دهي، اما خرج تحصيل مرا مي‏دهي، آن هم در يك كشور خارجي! من در شهر «آخن» آلمان تحصيل مي‏كنم.


مهدي جان! حالا كه شعله ‏هاي انقلاب آتش به خرمن رژيم پوك شاهنشاهي زده، ديگر طاقت ماندن در اينجا را ندارم. اين بار كه به سوريه مي‏ آيم و با توشه ‏اي مهم قاچاقي به ايران باز مي‏گردم. موعد ديدار ما، صبح روز هيجدهم آذر ماه در همان جايي كه مي‏داني! قربانت برادرت حميد باكري!



مهدي سياهي كسي را ديد كه از دور مي‏آمد. از تپه سرازير شد. دويد. حميد، عرق ‏ريزان با دو كوله بزرگ بر دوش مي ‏آمد. به هم رسيدند. حميد، كوله‏ ها را بر زمين گذاشت و همان‌جا از خستگي بر زمين نشست. مهدي بغلش كرد، شانه ‏هايش را ماليد و پرسيد: چي شده حميد، زهوارت در رفته؟!



حميد كه نفس‌نفس مي‏زد به خنده افتاد و گفت: شانس آوردم، كم مانده بود گير ساواكي‏ها بيفتم.



ـ چي، ساواكي ‏ها؟



ـ آره. بيا تا در راه برايت تعريف كنم.



حميد بلند شد. مهدي يكي از كوله ‏ها را برداشت. از سنگيني كوله، بدنش تاب برداشت. به طرف قاطر كرايه ‏اي كه مهدي آورده بود رفتند و كوله ‏ها را روي قاطر سوار كردند. بعد حميد گفت: از سوريه كه سوار اتوبوس شدم، چشمم به يك مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد كه بهم خيره شده بود. يك ريز مرا مي ‏پاييد. اول توجهي بهش نكردم؛ اما نزديكي مرز ايران ديدم اين‌طور نمي‏شود. راستش كمي ترسيدم. فكري شدم كه نكند ساواكي باشد. نزديك مرز اتوبوس جلوي يك رستوران ترمز كرد. منم آهسته بار و بنديلم را برداشتم و دور از چشم ديگران زدم به چاك و تا اينجا يك نفس آمدم.



ـ حالا ببينم بارت چي هست كه اينقدر سنگينه؟



ـ سلاح و مهمات!



ـ خيلي خوب شد. با اينها مي‏توانيم حسابي جلوي ساواكي‏ ها در بياييم. حميد روي قاطر پريد. مهدي افسار قاطر را كشيد و به سمت روستا راهي شدند.







حميد گفت: آخر من بروم جلسه چه بگويم؟



مهدي خنديد و گفت: باز شروع شد. گفتم كه قراره فرماندهان لشكرهاي سپاه و ارتش دور هم جمع بشوند و براي عمليات آينده برنامه ‏ريزي كنند. ناسلامتي تو معاون من هستي. بايد جور مرا بكشي. نگران نباش. رييس جلسه برادر همّت، فرمانده لشكر محمّدرسول اللّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. با او هم آشنا مي‏شوي.



حميد لبخندزنان گفت: باشد. بزرگ‌تري گفته ‏اند و كوچك‌تري!



مهدي، حميد را هل داد بيرون. حميد سوار موتور تريل شد و به سوي قرارگاه رفت.



حميد بيشتر فرماندهان را مي‏شناخت. در گوشه ‏اي پيش حسين خرازي نشست و گفت: حاج حسين! پس اين حاج همّت كجاست؟



ـ هر جا باشد الان سر و كلّه ‏اش پيدا مي‏شود.



در اتاق به صدا در آمد و همّت وارد اتاق جلسه شد. همه بلند شدند. همّت با فرماندهان دست داد و احوالپرسي كرد. چشمان حميد با ديدن او از تعجب گرد شد. همّت به حميد رسيد. چشمش به حميد كه افتاد، اول كمي نگاهش كرد، بعد او هم مات و مبهوت بر جا ماند. هر دو چند لحظه‏اي به هم خيره ماندند؛ بعد لبانشان كش آمد و همديگر را بغل كردند. خرازي پرسيد: چي شد آقا حميد، تو كه حاج همّت را نمي‏شناختي؟



حميد خنديد و جواب نداد. آخر جلسه بود كه مهدي رسيد سلام كرد و كنار حميد نشست. اما ديد كه حميد و همّت هر چند لحظه به هم نگاه مي‏كنند و زير بُلكي مي‏خندند. تعجب كرد. نمي‏دانست آن دو به چه مي‏خندند.



جلسه تمام شد. همت به سوي حميد و مهدي آمد. مهدي پرسيد: شما دو نفر به چي مي‏خنديد؟



حميد خنده ‏كنان گفت: آقامهدي، ماجراي آمدنم از تركيه به ايران يادت هست؟ همان موقع را كه گفتم يك ساواكي تعقيب‏م مي‏كرد؟



مهدي چيني به پيشاني انداخت و بعد از لحظه‏اي گفت: آهان، يادم آمد...خُب منظور؟



حميد دست بر شانه همّت گذاشت و گفت: آن ساواكي، ايشان بودند!



مهدي جا خورد. همّت خنديد و گفت: اتفاقاً من هم خيال مي‏كردم شما ساواكي هستيد و داريد مرا تعقيب مي‏كنيد. به خاطر همين، از رستوران نزديك مرز، پياده به طرف مرز ايران فرار كردم!



مهدي خنديد و گفت: بنده‏هاي خدا، الكي الكي كلّي پياده راه رفتيد. اما خودمانيم. قيافه هر دويتان به ساواكي‏ها مي‏خورد!



خنده آنها فضاي قرارگاه كربلا را پر كرد.


منبع: نشریه امتداد شماره 23 صفحه 38 داود امیریان

کلام شهدا
سعي در خودكفايي بكنيد و هر كمك و ياري را از خداوند متعال بخواهيد و گول استعمار شرق و غرب را نخوريد.
شهيد گمنام

خاطرات شهدا
وقتي رسيدم دستشويي ، ديدم آفتابه ها خالي اند. براي آب کردنشون بايد تا هور مي رفتم. خيلي راهش طولاني بود و زورم آمد تا آنجا بروم. يک بسيجي آن اطراف بود. بهش گفتم : «دستت درد نکنه ، اين آفتابه رو آب مي کني؟» بي چون و چرا قبول کرد. رفت و آب آورد. ديدم آب آفتابه کثيفه. گفتم : «برادر جان! اگه صد متر بالاتر آب بر مي داشتي ، تميزتر بود» دوباره آفتابه را برداشت و رفت و آب تميز آورد. بعدها اين بسيجي مخلص رو شناختم. مهدي زين الدين بود. فرمانده لشکر...
کلام شهدا
سفارش من به شما است كه سخنان امام عزيز و نايب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را فراراه خود قرار داده و جز قرآن و اسلام به چيز ديگري نينديشيد.
شهيد سيد مرتضي رضا قديري

خاطرات شهدا


سقا صدايش مي کردند.به مادر گفته بود: مي خوام اونجا سقا باشم.هميشه قبل از خودش به رزمنده ها تعارف مي کرد.سر سفره ي ناهار و شام هم دنبال پارچ هاي آب مي دويد و وقت و بي وقت به آن ها آب تعارف مي کرد.مي گفت: آب نطلبيده،مرادست!حتي آب قمقمه اش را هم مي بخشيد. تشنه شهيد شد؛ همانطور که آرزو داشت.
خاطره اي از شهيد زکريا صفرخاني
[تصویر: L138376846711.jpg]

یــكی از بچه های تفحص اصفهان می گفت :

رفتیــم در خونــه ی شهیــد خبر بدیم كه بیاید استخونـهای شهیـدتون معراج شهداست ، بیایید تحویل بگیریــد،می گفت رفتیــم در زدیــم، دختــری اومد در رو باز کــرد.



گفتم شما با ایــن شخص چه نسبتی داری ؟ گفت : بابامه چی شده ؟ گفتــم :جنازه شو پیــدا كردن،می خوان پنجشنبه ظهر بیارن.




دیــدم دختره گریــه كرد،گفت :یه خواهش دارم ، رد نكنیــد ، گفت : حالا كه بعد ایــن همه سال اومده ظهر نیاریدش شب جنازه رو بیارید.




شب شد، همون روز مد نظر تابــوت رو با استخون ها برداشتیــم ببریم به همون آدرس ، تا رسیدیم دیدیــم كوچه رو چــراغ زدن ، ریسه كشیــدن ، شلوغه ، میــان ، می رن ، گفتیم چه خبــره ؟
رفتیم جلو گفتیم اینجا چه خبــره ؟




گفتن : عروسی دختــر ایــن خونه است !




می گه تا اومدیم برگردیــم،دیدیم دختــره با چادر دویــد تــو كوچه ، گفت : بابامو نبریــد ، من آرزو داشتم بابام سر سفـره ی عقد بیــاد ، من مهمونی گرفتــم، هركی از در میآد می گه بابات كجاست ؟
بابامُ بیاریــد !




باباشو بردیــم، چهار تا استخون گذاشت كنــار سفره ی عقد . .



السلام علیک یا ام البـکاء یا رقیــه خاتون سلام الله علیها . .
کلام شهدا
سهل انگاري و سستي در اعمال عبادي تأثير نامطلوبي در پيروزي ها دارد.
شهيد حاج حسين خرازي

خاطرات شهدا


تنها كاري كه از دست بچه ها براي آنان كه در خط شهيد شده بودند، بر مي آمد اين بود كه رو به قبله بخوابانندشان و پتويي روي آنان بكشند و اگر برادري به سختي مجروح مي شد و آخرين نفس هايش را مي كشيد، دوستان مثل پروانه گِردش حلقه مي زدند، يكي سرش را شانه مي زد، يكي گرد و غبار از صورتش مي زدود و ديگري لباسش را مرتب و عطرآگين مي كرد و خلاصه همه سعي داشتند او را براي حضور در پيشگاه حق تعالي آماده كنند.
کلام شهدا

شما اى برادران عزيزم و اميدهاى من! از شما تقاضا دارم كه با قرآن، ارتباط بيشترى پيدا كنيد تا با خداوند، بهتر آشنا شويد و بهتر به گفته ى آن عمل كنيد.
شهيد سيداحمد قدم گاهى

خاطرات شهدا

در عمليات والفجر يك ، دستور داده بود كه هيچ كس وارد قرارگاه نشود.
دژبان قرارگاه كه خود ، يك بسيجي بود بنا به همين دستور، خود آقا مهدي را چون نمي شناخت راه نداده و برگردانده بود .
آقامهدي ، از اين عمل او خوشش آمد و تشويقش كرد !
شهيد باکري
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع