تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
هان كساني كه مخالفيد و كسانيكه بي تفاوتيد فردا هيچ عذري در پيشگاه خداوند متعال نداريد تا فرصت هست كمي فكر كنيد بخود آئيد.

شهيدعباس پورش همداني
خاطرات شهدا
نزديک خط دشمن گرا مي دادم . گلوله ي توپ و خمپاره بود ک سوت مي کشيد و تند و يک ريز، مثل باران بهاري مي باريد . خاکريز عراقي ها به هم ريخته بود. با دوربين نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکريز عراقي ها سرازير شدند. حسن راشناختم . يک سر برانکار را گرفته بود، هي دولا راست مي شد و به دو مي آمد.
شهيدحسن باقری
خیلی شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جایی بود در هر حالتی دست بردار نبود.

خمپاره که منجر شد ترکش که خورد گفت: بچه ها ناراحت نباشید ، من می روم

عقب، امام تنها نباشد. امدادگرها که میگذاشتندش روی برانکارد، از خنده روده بر شده بودند.
همه جا در خدمت اسلام...
[تصویر: 36930718803046855947.jpg]
" معبر " جلاد معروف ساواک اومده بود خونه شون
می خواست کمد سید حسین رو بازرسی کنه
با کفش اومد روی قالی
سید حسین سرش داد کشید و با صدای بلند گفت:
ما روی این فرش نماز می خونیم ، کفشات رو در بیار
غرور " معبر " شکست

۱۴ سالش بود که ساواک دستگیرش کرد
انداختنش توی بند زندانیان نوجوان بزهکار
فکر می کردند اینجوری از راه به در میشه و دیگه کار انقلابی نمیکنه
توی زندان نوجوونای بزهکار اذیتش می کردند
اما سید حسین با صبر و حوصله سعی کرد هدایتشون کنه
بعد از مدتی مأمورین ساواک صحنه ی عجیبی دیدند
دیدند همون جوونای لا اوبالی به امامت سید حسین توی زندان دارن نماز می خونن
کلاس قرآنشون هم براه بود...

خاطره ای از نوجوانی سردار شهید سید حسین علم الهدی
منبع: کتاب سفر سرخ ، صفحه22
کلام شهدا
هدف پيروزي نيست، هدف لبيك به نداي معشوق است. تكليف ما را سيدالشهدا معلوم كرده است.
شهيدمجيد جلالي



خاطرات شهدا
با خودش عهد کرده بود تا نيروي دشمن در خاک ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مي رفت ، نه شوراي عالي دفاع . يک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بيا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمي آد.» گفت « نه ، بگو بياد. امام دلش براي دکتر(چمران) تنگ شده . » به ش گفتم . گفت « چشم. همين فردا مي ريم.»
[تصویر: 07958688591434899448.jpg]
مسعود داد زد: " توپ! توپ! "
اکبر پرید با سینه توپ رو نگه داشت
بچه ها کلی حال کردند و گفتند:
دمت گرم! خیلی باحال بود...

مسعود داد زد: " توپ! توپ! "
اکبر خیز برداشت و سینه اش رو سپر کرد
همه بهت زده گفتند: " یا امام غریب علیه السلام "
خاطره اي از زبان امام خامنه اي:
در يكي از همين روزهايي كه ما در خطوط جبهه حركت مي كرديم يك نقطه اي بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نيروهاي ما رفته بودند آنجا را مجدادا تصرف كرده بودند بنده داشتم از اين خطوط بازديد مي كردم و به يگان ها و سنگرها و اين بچه هاي عزيز رزمنده مان سر مي زدم، يك وقت ديدم يكي دو تا از برادران همراه من خيلي ناراحت، شتابان، عرق ريزان و آشفته آمدند پيش من و من را جدا كردند از كساني كه داشتند به من گزارش مي دادند، ديدم كه اينها ناراحتند گفتم چيه؟ گفتند كه بله ما داشتيم توي اين منطقه مي گشتيم يك وقت چشممان افتاد به يك جسد، يك شهيدي كه چند روز است اين شهيد بدنش در زير آفتاب اينجا باقي مانده.
من به شدت منقلب و ناراحت گشتم و به آن برادراني كه مسئول بودند در آن خط و در آن منطقه گفتم سريعا اين مسأله را دنبال كنيد،جسد اين شهيد را بياوريد و جسد شهداي ديگر را هم كه در اين منطقه ممكن است باشند جمع كنيد.
اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره ات يا ابا عبدالله ، اينجا انسان مي فهمد كه به زينب كبري(سلام الله علیها) چه قدر سخت گذشت، آن وقتي كه خودش را روي نعش عرريان برادرش انداخت و با آن صداي حزين،با آن آهنگ بي اختيار، كلمات را در فضا پراكندو در تاريخ گذاشت! و فرياد زد:(( بأبي المظلوم حتي قضي، بأبي العطشان حتي مضي)) پدرم قربان آن كسي كه تا آن لحظه آخر تشنه ماند و تشنه لب جان داد.
در خطبه نماز جمعه(1367/6/4)
کلام شهدا
هر چند كه قابليت پيام دادن به مردم را ندارم ولى وظيفه شرعى خود مى دانم كه به ملت ايران بگويم و برادران و خواهران عزيز(پشتيبان ولايت فقيه باشيد و امام بزرگوار اين وارث حسين(علیه السلام) را تنها نگذاريد كه امروز روز امتحان است)خداوند بر ما منت گذاشته و اين امانت را به ما رسانده است مبادا كه از وى پيروى ننماييد و اسلام را تنها گذاريد كه اين از آرزوهاى سر سپردگان داخلى و خارجى است.بگذاريد اين نوميدى هميشه در دلهايشان طنين افكند.

شهيدجهانبخش مرادى صانع
خاطرات شهدا
آمدم لب ساحل. بچه ها هنوز توي اب بودند.معبر بازه بيايين.جنازه غواص ها افتاده بود روي سيم خاردار
حسن فرمانده دسته مان فرياد مي زد بيايين رد شين نترسين اينا عراقي اند بچه هاي دسته از رويشان رد مي شدند مي دويدندتوي خط...
حسن نشته بود بالاي سر غواص ها گريه مي کرد.مي گفت: اينا بچه هاي خودمونن هوا روشن شده بود
کلام شهدا
هر چه كه مي كشيم و هر چه كه بر سرمان مي آيد از نافرماني خداست و همه ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد.

شهيدحاج حسين خرازي
خاطرات شهدا
عمليات والفجر 8 تموم شده بود.شب که شد ، بچه ها از فرط خستگي همه خوابشون برد
اما محمد جواد و شهيد سعيدي نيا نمي خوابيدن.مي رفتن گالن هاي بيست ليتري رو پر از آب مي کردند ، ميذاشتن کنار سنگر بچه ها.مي خواستن بچه ها براي وضوي نماز صبح راحت باشن. وقتي کارشون تموم ميشد تازه محمد جواد مي رفت نماز شب بخونه،اونقدر توي مناجاتاش الهي العفو مي گقت که بيهوش ميشد...
شهيد محمد جواد دو رولي
خندید و رفت ...


[تصویر: 18253587770857608195.jpg]
گفت: اسکله چه خبر؟!!!
گفتم: منتظر شماست بری شهید بشی!!!
خندید و رفت...
وقتی جنازه اش رو آوردند گریه ام گرفت
گفتم: من شوخی کردم ، تو چرا شهید شدی؟!!!
(۱/اسفند/۹۲ ۲۱:۴۷)یاوران مهدی نوشته است: [ -> ]خندید و رفت ...


[تصویر: 18253587770857608195.jpg] گفت: اسکله چه خبر؟!!!
گفتم: منتظر شماست بری شهید بشی!!!
خندید و رفت...
وقتی جنازه اش رو آوردند گریه ام گرفت
گفتم: من شوخی کردم ، تو چرا شهید شدی؟!!!

قربان آسيد علي خودمون برم!
دلتون آب چند وقت پيش خدمت مادر بزرگوار شهيد دوامي عزيز بودم!
مي فرمود: سيد علي براي انجام ندادن تكاليف خودش تنبيه هايي تعيين كرده بود!اگه نماز شبش رو يك شب نمي خوند و قضا ميشد ده روز پشت سر هم روزه مي گرفت!
شادي روح سردار راز 21 شهيد سيد علي دوامي صلوات!
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع