تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
عبور از ميدان مين و تأثير آيه «وَ جَعَلْنا»

معمولا در جبهه گروههايي را به عنوان گشتي يا گشت شناسايي به قسمت‏هايي كه دست دشمن است، مي‏فرستند. يك روز من و يكي دو تن از دوستان براي شناسايي به روستاي داربلوط رفتيم. براي برگشتن، دو راه بود؛ يكي از كنار رودخانه كه مارپيچ بود و چند ساعت طول مي‏كشيد و ديگري از دشت كه چند ساعت نزديكتر بود، اما در ديد دشمن بود و خطر گم شدن هم وجود داشت. من چون خسته بودم، تصميم گرفتم از وسط دشت بيايم. شروع به دويدن كردم. البته گاهي مجبور مي‏شدم كمرم را خم كنم تا دوربين‏دار مستقر بر ارتفاع 1150 من را نبيند. مدام آية «وجعلنا» را مي‏خواندم تا از گزند دشمن مصون باشم. رسيدم به زميني كه در آن «مين» كار گذاشته بودند و با سيم آنها را به هم متصل كرده بودند. من تا آن زمان، انواع مختلفی از مين ضد نفر و ضد تانك ديده بودم، اما اينها مثل آنچه که قبلا ديده بودم، نبود. گمان كردم زمين كشاورزي است و مالك آن حدود، زمين را اين گونه مشخص كرده. با خود گفتم از روي آنها مي‏روم فقط دقت مي‏كنم كه پا روي سيمها نگذارم تا ضربه‏اي به كشاورز بيچاره وارد نیاید. همان طوري كه مي‏دويدم از زمين پر از مين هم عبور كردم. وقتي به مقر رسيدم و آن مكان را براي دوستانم توضيح دادم، آنان گفتند كه تو از وسط ميدان مين رد شدی. با تعجب به آنها نگاه كردم و از اين كه آية «وجعلنا» من را هم از دشمن و هم از ميدان مين نجات داد، خداوند را شكرگزاري‏كردم.
کلام شهدا
نماز ستون دين اسلام است و اسلام ستون انسانيّت.

شهيدسيد عباس غني
خاطرات شهدا

برا سنگرش کولر نصب کرده بودند.ديدم اومده بيرون و توي سايه خوابيده.ازش پرسيدم: « مگه کولر مشکلي پيدا کرده؟ چرا توي سنگر نمي خوابيد توي اين گرما؟ » گفت: « مگه همه ي رزمنده ها کولر دارند که زير باد خُنکش استراحت کنند؟ من هم يکي از آنها ... »
کلام شهدا
نمازهاي جماعت، دعاي كميل و توسّل ها را با شكوهتر و پر جمعيّت تر كنيد كه همه پيروزي هاي ما از همين دعاهاست.

شهيدحسين غلامي محب

خاطرات شهدا
توي خط مقدم فاو بوديم
بچه ها سر آر پي جي رو باز مي کردند و داخلش سير مي ريختند
شليک که مي کرديم بر اثر انفجار و گرما ، بوي تند سير فضا رو مي پوشاند
بيچاره عراقي ها فکر مي کردند ايران شيميايي زده
يه ترسي وجودشون رو مي گرفت که بيا و ببين
[تصویر: 40230948427524673405.jpg]

خوش بحال مادری که دغدغه اش تربیت سرباز برای امام زمانه
مثل مادر شهید احمدی روشن که یه مهندس برا مولاش تربیت کرد
بعد از شهادت مصطفی ازش پرسیدند:
حالا که پسرت شهید شده می خوای چیکار کنی؟
دست زد روی شونه ی نوه اش و گفت:
یه مصطفی دیگه تربیت می کنم...
زائر امام رضا علیه السلام
[تصویر: 62008209107293820670.jpg]
ازم اجازه گرفت تا بره حرم امام رضا علیه السلام
نذاشتم بره و گفتم: تو تنها پسرمی
می ترسم بری و توی راه اتفاقی برات بیفته...

... توی جبهه مجروح شد و برای درمان بردنش مشهد
همون جا کنار امام رضا علیه السلام شهید شد
پیکرش رو اطراف ضریح طواف دادند ، بعد برگشت شیراز...

خاطره ای از زندگی شهید فرید شهابی نژاد
راوی: مادر شهید



[تصویر: sik220n_530.jpg]




روز ششم بهمن، روزی که به آسمان پر کشید، برای کمک به رزمندگان تلاش می‌کرد و تحرک بالایی داشت، با این حال، با یک عدد گیره، چادرش را به روسری‌اش محکم بست تا از سرش نیفتد…..

منبع : راز چادر مشکی شهید هاشمی | حجاب برتر
کلام شهدا
و اين انقلاب را كه نتيجه انقلاب در وجود تك تك ايرانيان است پاس داريد و از آن غافل نباشيد.
شهيدمجيد پوركرمان


خاطرات شهدا

گفت « امشب من اين جا بخوابم ؟» گفتم « بخواب . ولي پتو نداريم.» يک برزنت گوشه ي سنگر بود. گفت « اون مال کيه ؟» گفتم « مال هيشکي .بردار بخواب.» همان را برداشت کشيد رويش .دم در خوابيد. صبح فردا، سر نماز ، بچه ها به ش مي گفتند« حاج حسين شما جلو بايستيد.»
شهيد خرازي
بچه های بهشت ...


[تصویر: 33896808431553155987.jpg]
غواص ها توی یک ستون آماده ی ورود به آب بودند
بعضی هاشون به دست و محاسنشون حنا بسته بودند
یه لحظه همه ی ستون به سجده افتاد
مسئول ستون بلند شد و گفت: بگو الان وقت چیه؟!!!
بچه ها خندیدند و گفتند: وقت خداحافظیه
منیری به یکی از بچه ها گفت: اگه شهید بشی و منو شفاعت نکنی
جلو پیامبر هم که شده یه کتک مفصل از من می خوری
اتفاقاً منیری خودش هم شهید شد...
کلام شهدا
و بدانيد، نماز خوب انسان را از فحشاء و منكر دور مي كند، نماز را با حضور قلب اقامه كنيد.

شهيدعلي رجبي
خاطرات شهدا
صبح تا شب تمرين غواصي داشتيم . دويدن توي گل و لاي ، شيرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بوديم جبهه يعني !شبها هم درس مي خوانديم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه کنکور ، يک کتري چاي درست مي کرديم و مي نشستيم به درس خواندن .
نتيجه کنکور احمد وقتي آمد که شهيد شده بود .
رتبه دوم پزشکي .
عطـــر بهشتی ...


[تصویر: 65246756178927310186.jpg]
بوی عطر عجیبی داشت
نام عطر رو که می پرسیدیم جواب سر بالا می داد
شهید که شد توی وصیت نامه اش نوشته بود:
به خدا قسم هیچ وقت به خودم عطر نزدم
هر وقت خواستم معطر بشم از ته دل می گفتم:
[i]السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام[/b]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع