تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
وقتي آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخريب. پايش كه رفت روي مين برگشت عقب. بار دوم كه آمد جبهه، تك تير انداز شد با يك پا. خمپاره كه خورد به سنگرش، آن يكي پايش هم كه معيوب شد، برگشت عقب. بار سوم كه آمد، رفت توي آشپزخانه براي سيب زميني پوست كندن.
آشپزخانه را كه هواپيماها بمباران كردند، تنش كه پر از تركش شد، رفت عقب درسش را خواند.



ديدم نشسته كنار جاده و كتابي مي‌خواند. گفتم: «بچه اين‌جا چي كار مي‌كني؟» گفت: «گردانم رو گم كردم.» گفتم: «اون چيه توي دستت؟» نشان داد، كتاب انگليسي دوم دبيرستان بود. گفتم: «توي اين وضعيت جاي زبان خوندنه.» گفت:«از بيكاري بهتره.» سوارش كردم رساندمش به گردانش.



رفته بوديم ميدان تير. هر چه تير مي‌زدم به هدف نمي‌خورد. اطرافش هم نمي‌خورد. دو سه نفر آمدند گفتند اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به ديوار نمي‌خورد. خشاب را در آوردم. نامردها تير مشقي گذاشته بودند. گلوله بدون مرمي. ايستاده بودند و مي‌خنديدند.

منبع 100 خاطره
بنام ستار معاصی عاصیان
[تصویر: A1068681.jpg]
برادر شهيد «محمد بروجردي» با بيان اينكه شهيد بروجردي توجه خاصي به بيت‌المال داشت، افزود: در يكي از جلسات شهيد بروجردي در حين سخنراني گوشه لباس خود با دستش گرفته بود؛ پس از سخنراني به وي گفته شد «چرا پيراهنت را آن طوري گرفته بودي؟» گفت «اين طوري نگه داشتم تا خشك شود؛ پيراهن ندارم»
به وي گفتند «تو چه فرماندهي هستي كه يك پيراهن اضافه نداري»
پاسخ داد «من جواب همين يك پيراهن بيت‌المال را هم نمي‌توانم بدهم چه رسد به اينكه پيراهن دومي هم داشته باشم».
استاد روپوش سفيد و تمييزي پوشيده بود تا گرد گچ روي لباسش ننشيند . صدايش سخت به ما كه ته كلاس بوديم ميرسيد .
مي گفت: تمام اعضاي بدن از مغز دستور ميگيرند ، اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع شود ، اعضا هيچ حركتي نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند كاملا غير عادي و نامنظم خواهد بود
حرف استاد كه به اينجا رسيد ، يكي از دانشجويان كه مسن تر بود و هميشه ساكت ، بلند شد و گفت : ببخشيد استاد! وقتي تركش توپ سر رفيق منو از زير چشمانش برد ، تا يك دقيقه الله اكبر مي گفت...
براي شادي روحشان صلوات

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، آن چه خواهید خواند روایتی است از فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر . بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد :

قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم. باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم. حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد. خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم. حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.
[تصویر: 120343_523.jpg]
شهید علی عرب
حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست. گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش.

با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود. معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم.

دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی. سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست: گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند. فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله.

یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند. رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود.

تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم. لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم. با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم. صورتش را بوسیدم. آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم . می گفت: معبر لو می رود. اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند. و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد. عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد. در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم. وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت. به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟ گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد. حاج قاسم به من می گوید آفرین...
راوی: حاج محمد میرزایی
داشت صبح مي شد . از ديشب كه عمليات كرده بوديم و خاكريز را گرفته بوديم داشتيم با دوستم سنگر درست مي كرديم.
بسيجي نوجواني آمد و گفت : اخوي ميشه توي سنگر شما نماز بخونم؟

به دوستم آرام گفتم : ببين از اين آدماي فرصت طلبه! ميخواد سنگر ما رو صاحب بشه !
آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت : خواهش مي كنم بفرماييد .
از سنگر اومديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم

صداي سوت خمپاره... سنگر.... بسجي نوجوان....
دوستم ميگفت : هم خيلي فرصت طلب بود هم سنگر ما رو صاحب شد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، فرمانده سابق لشکر 5 نصر خاطره ای زیبا از سال های دفاع مقدس بیان کرده است که در زیر می خوانید:
يادم مي‌آيد يكي از رزمنده‌ها اصلا اهل جبهه وجنگ نبود و حتي ضد انقلاب بود و فقط به خاطر پيدا كردن شوهر خواهرش مجبور شده بود به جبهه برود؛ خود این رزمنده برای من تعريف مي‌كرد كه پس از مذمت خواهرم كه چرا گذاشتي شوهرت به جبهه برود به خاطرش رفتم اهواز اما به شدت مي‌ترسيدم كه ناگهان هنگام ظهر وانت رزمنده‌هاي لشكر «نصر» مقابل پايم ترمز كرد و مرا سوار كردند.
يكي از رزمنده‌ها خيلي مرا تحويل گرفت و من ماجرا را برايش گفتم او هم به من گفت كه كمك مي‌كند تا گمشده‌ام را پيدا كند.
به همت اين رزمنده در نمازخانه پادگان خوابيدم و پس از مدتي سر و صداي عده‌اي توجهم را جلب كرد و بيدار كه شدم ديدم همه مشغول نماز هستند الا من.
بالاخره پس از سه روز در پادگان ماندم و از ترس بيرون نرفتم و آن رزمنده نيز پس از تلاش شوهر خواهرم را پيدا كردم و به من گفت حالا مي‌خواهي بفرستمت خانه‌اتان.
اما با خودم گفتم دنيا روي سكه‌اي ديگر دارد، صداقت و از خود گذشتگي اين بسيجي که فوق لیسانس فیزیک هم بود آن چنان بر روي من اثر گذشت كه ديگر به شخصه برنگشتم و در جبهه ماندم.
خلاصه اين بنده خدا ماندگار شد . او كه آن زمان میانه ای هم با انقلاب نداشت و از خانواده طاغوتی بود چنان تحت تاثير معناي ايثار و معنوي جبهه قرار گرفته بود كه مسیر زندگی اش عوض شد. همین شخص در يكي از عمليات‌ها شديدا مجروح شد كه به او گفتم سوار قايق شود و برگردد اما گفت بايد كلاشينكف را درست كنم، رزمنده‌ها احتياج دارند بعدا آن قدر ايستاد در حالي كه خون زيادي ازش مي‌رفت بيهوش و به بيمارستان منتقل شد و پس از 50 روز درمان باز هم نگذاشت به مشهد برگرداندش و دوباره به جبهه برگشت و بالاخره در عمليات «ميمك» در حال مجروحيت به شهادت رسيد.
خوش به حالش. خدا اونو انتخاب کرد چون به قول خود خدا هدایت پذیر بود اونو دوست داشت بخاطر همین همه چیز رو براش مهیا کرد کاش همه ی ما جزو بنده های هدایت پذیر باشیم.
مفقودالاثر می برم!

ماندن را زیر آن آتش شدید جایز ندانست. خمپاره و تیر و توپ بود که می آمد. وقتی دید چند ماشین دیگر هم فرمان چرخانده و پشت به دشمن، رو به میهن، تخته گاز می روند، دور زد و پا از روی پدال گاز بر نداشت. آتش هر لحظه سنگین تر می شد. پشت سر ماشین هذی دیگر به دژبانی جاده رسید. دژبان رفت جلوی اولین ماشین و پرسید:« اخوی کجا ان شاء الله؟»راننده ی اولی گفت:« شهید می برم!»
راه باز شد و اولی فلنگ را بست.
ماشین دوم جلو رفت.
_ کجا؟
_ مجروح دارم داداش!
راه باز شد. ماشین دوم هم گرد و خاک کرد و رفت.
نوبت ماشین دوست مان شد که صحبت ها را شنیده و دنبال راه فراری بود و حسابی دستپاچه شده بود. دژبان پرسید:« شما کجا به امید خدا؟»
راننده دنده چاق کرد و گفت:« مفقود الاثر می برم!» و گاز داد.
لحظه ای بعد دژبان به خود امد و در حالی که به ماشین سومی که انگار پرواز می کرد نگاه میکرد زد زیر خنده!

برگرفته از کتاب: رفاقت به سبک تانک
به قلم: داوود امیریان


انگشت کیلو چنده!
[sub]گروه جهاد و مقاومت مشرق - توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژ3 از کار افتاد!
گفتم:
چی شد؟
جوونک بسیجی گفت:
شلیـــک نمی کنه. نمی دونم چـــرا؟!
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسره، قطع شده؛
بنده ی خدا از بس داغ بود ، تیرخورده بود و نفهمیده بود!
با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته.
انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم.
گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛
بهش گفتیم:
بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!
گفت:
انگشت کیلو چنده بابا ؟ عزا گرفتم که دیگه نـــمی تونم درست تیــرانــدازی کنــــم!
[/sub]
[sub][/sub][تصویر: 124564_426.jpg]
به نام خدا

[تصویر: ie6x59esbboxa7agec9t.jpg]

شهدا کرب و بلایی شده واقعی اند...
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع