تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
جـنـــگ رفت و خـاطرم آسوده گشت *** ایــــن دل دنیـــایـیم آلـــوده گشت
جنگ رفت و عشق یک افسانه شد *** دل شکستو عشق هم بی خانه شد
1- پدرش اجازه نمي‌داد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! مي‌خواهيم با چند تا از بچه‌ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او خبري نبود... تا اين‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتي مي‌روي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد.



2- گوشش را گرفته بود و پياده‌اش مي‌كرد: «بچه اين دفعه چهارمه كه پياده‌ات مي‌كنم. گفتم نمي‌شه. برو» گريه مي‌كرد، التماس مي‌كرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميله‌هاي قطار آويزان است. با لباس‌هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.


3- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :«امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ كس چيزي نگفت.
همه‌مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آن‌قدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خنده‌ها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.

100خاطره
هو الشهيد..

وقتي مي خواست بره دنبالش دويدم
خيلي كوچيك بودم . مشت مو طرفش باز كردم ، 5 تومني زرد عرق كرده..
گفتم : بگير بابا ، برا خودت بيسكويت بخر ! من نمي خوام
13 سال بعد وقتي 4 تا تيكه استخوان هاي بابام رو آوردن ، وسط استخوان پوسيده دستش يه 5 تومني زرد هنوز برق مي زد !

شادي روحشان صلوات
هو الشهيد

داشت با آب قمقمه اش وضو مي گرفت براي نماز صبح .
گفتم : خيلي بي تجربه ايي ! تو عمليات لازمت ميشه ، شايد يكي دو روز بي آب باشيم .
گفت : لازمم نمي شه ، مسافرم
عمليات كه تمام شد ، ديدمش ،مسافر بود . مسافر بهشت ...

شادي روحشان صلوات
یه صندوق از جعبه های مهمات درست کرده بودند،روش نوشته بودند: صندوق گناهان گفتم این چیه؟!!! :این صندوق گناهانه. در روز هر گناهی که انجام می دیم بابتش یه مقدار مشخص پول می اندازیم توش و خودمونو جریمه می کنیم.بابت مکروهات هم همینطور. بعد از چند وقت اومدم توی سنگر، دیدم یه صندوق گذاشتن و روش نوشتند: صندوق مستحبات!!! پرسیدم این چیه دیگه؟ فرمانده گفت :بابا کاسبی صندوق گناه خوابید، دیگه کسی گناه نمی کرد که پولی بندازه توش، خوب ما هم اینو گذاشتیم تا کاسبیمون نخوابه.
از خاطرات رزمندگان لشکر 41 ثارالله

وقتى ديديم هفت شهيد مهر و تسبيح داشتند
[b]مى گفت: «مى خواهم چيزى بگويم، فقد به فرمانده مان نگوييد.» بچه اصفهان بود و از سربازهاى ارتش. مى گفت: «حس كنجكاوى ام باعث شد وارد ميدان مين شوم. وسط ميدان يك جمجمه ديدم. از وقتى آن جمجمه را ديده ام. شب ها خواب ندارم. فكر مى كنم از بچه هاى خودمان باشد و الآن خانواده اش منتظرش باشند.» رفتم تا كنار جمجمه رسيديم. پيكرى هم آنجا افتاده بود كه مقدارى خاك روى آن نشسته بود. خاك ها را كنار زديم و پيكر را روى برانكار گذاشتيم. قصد بازگشت داشتيم كه با خود گفتم حالا كه موقعيتى پيش آمده، خوب است گشتى بزم، شايد باز هم پيكرى پيدا شود. جلوتر زير يك درخت، شهيدى افتاده بود با يك بى سيم و آن سوتر شهيدى ديگر و ...
آن روز هفت شهيد از شهداى دلاور ارتش پيدا شد. همان سرباز، مثل باران بهارى اشك مى ريخت. تاب نياوردم. به سمتش رفتم تا دلدارى اش بدهم. گفت: «آقا، وقتى ديديم هفت شهيد مهر و تسبيح داشتند، از خودم خجالت كشيدم. من خيلى وقت ها در خواندن نماز كوتاهى مى كنم. از امروز ديگر همه نمازهايم را سر وقت مى خوانم.»
[/b]

خاطرات محمد احمدیان
سلام
این همه از خاطرات شهدای سردار و بزرگ گفتید یکمی هم از رزمنده هاش بگید.
من یکی بگمBlush
عملیات کربلای 4 رو که داستانشو میدونید که این عملیات با شرکت 300 گردان انجام شد.
ولی این عملیات لو رفت و خبرش رسید به آمریکا و آمریکا برای اینکه نظر عراق رو به خودش جلب کنه اون اطلاعات رو به اونها داد.
وقتی شب عملیات رسید ,عراق آماده آماده بود و شلمچه و منطقه عملیاتی کربلای 4 رو شخم زد.
به قول گفتنی هر نفر رو با یه آرپیچی میزدند.
اون کسی که برام داشت تعریف میکرد میگفت:
2تا برادر بودند.فامیلشون حمیدی بود و توی گردان غواصی بودند و از بچه های لشگر 8زرهی نجف اشرف.وقتی گروه غواصی میخواست عرض اروند رو طی کنه یکدفعه شقیقه سر برادر کوچیکه میخوره به بیسیم پی آر سی و شروع به فریاد زدن میکنه.
برادر بزرگه برای اینکه عراقی ها صداشو نفهمند سر برادرشو میکنه زیر آب و اونو خفه میکنه.
از لشگر 8 زرهی نجف اشرف توی اون عملیات فقط 3 نفر زنده موندند که اون راوی یکیشون بود.
اصلا حالش دست خودش نبود و میگفت بعد از اسارت ما سه نفر جمع شدیم و تک تک شهدا رو خودمون تفحص کردیم.
سخته مگه نه ؟
ایشالاه که خوشتون اومده باشه.
صداي حسين بود:آماده باشين. اول بي سرو صدا حركت مي كنيم. وقتي دشمن متوجهمان شد توپخانه از پشت حمايتمون

ميكنه.حواستون جمع باشه.تازماني كه به اولين سنگر اونها نرسيديم پيشروي متوقف نميشه.

كسي معطل مجروحا نشه.چندنفر مشخص شدن كه افراد مجروح رو منتقل كنن.قيه باتوكل به خدا به پيشروي ادامه ميدن.

سست نشين . هرجا موندين از امام زمان كمك بگيريدو جلو بريد.

حالا روي خاكريز درازكش بشيد تاعلامت بدم.

چند لحظه دشت پراز سكوت شد.

بعد الله اكبر حسين محكم و استوار بچه هارا از خاكريز كند.

دشت شد ميدان مسابقه شان.

اسلحه خشاب و كوله پشتي هاي سنگين داشتند اما همچنان سبك بال و چابك تند مي دويدند.1

حسين را از ميان دود و گردوغبار ديدم پشت خاكريز بود تانك ديگري را هم به آتش كشيد.

فقط او مانده بود.

خودش را به خاكريز ديگري رساند.غير از گلوله ي روي آرپي جي اش گلوله ي ديگري هم داشت.

دوباره تانك ها شروع كردند به جلو آمدن.ميخواستند خاكريز را بگيرند.

حسين پشت خاكريز بود.چهار تانك به ده متريش رسيدند.

بلند شد و آخرين گلوله اش راهم شليك كرد.

سه تانك با هم به طرفش شليك كردند.جايي كه ايستاده بود گردو خاك شد.

گردو خاك كه نشست اول آرپي جي اش را ديدم بعد خودش را.

به پشت روي ته مانده ي خاكريز افتاده بود.

چفيه ي بلندش صورتش را پوشانده بود.2



1- لحظه هاي آسماني

2 – حماسه ي هويزه
بغض گلویم را فشرد.شب جمعه بود با ناراحتی به خواب رفتم .در عالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا سلام الله علیها را زیارت می کنم .خودش بود، جذبه معنوی اش چنان بود که با سنگینی خاصی لفظ مادر بر زبانم جاری شد. وقتی گفتم :مادر در جواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط! عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد در راه خدا را هیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار از نظرم ناپدید شد.



[b] (شهید فاضل دهکردی فرمانده گردان یازهرا تیپ44قمربنی هاشم)
انرزی اتمی اهواز مقرلشگر هفده علی ابن ابی طالب بعدازنماز جماعت ظهرو عصر زین الدین را دیدم. فرمانده لشگر پابرهنه توی محوطه ! گفتم:"دمپایی تون؟" گفت:"حتماً کسی لازمش داشته! هرکاری کردم دمپایی ام را نگرفت.یکی دو کیلومتر همان طور پابرهنه رفت تا ستاد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب بود یکی داد می زد:" ساکت شو ساکت شو،تو نمی تونی گریه منو دربیاری." رفتم سمت صدا.دیدم یه نفرانگشت هایش قطع شده. این حف را به دست خونی اش میگوید. - "ساکت شو ساکت شو،تو نمی تونی اشک منو در بیاری."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی سنگرها جیره پخش می کرد.بچه ها هم با او شوخی می کردند: "اخوی دیر اومدی" "برادر می خوای بکشیمون از گشنگی؟" "عزیز جان!حالا اول می ری سنگر فرماندهی برای خود شیرینی؟" گونی بزرگ بودو سر آن بنده خدا پایین. کارش که تمام شد گونی را که زمین گذاشت همه شناختندش. کاوه بود.فرمانده لشگر.
روزگاری جنگی بود نوشته مهدی قزلی
کنار اروند رود که بهش شط العرب یا رود وحشی میگن دور تا دورش هم نیزار هست در عملیاتی که فاو فتح شد رزمند ها برای اینکه دیده نشن قبل از رسیدن به رود سینه خیز وبا لباس غواصی بدون پوتین می امدند واین نی های شکسته میرفت تو پاشون آخ آخ ...چه دردی داره ولی صدا از کسی در نیاد کسی دیده نشه وقتی هم رسیدن برای رد شدن از رود که کسی از گروه در آب غرق نشه ردیفی طناب می بستن به دستهای همدیگه نفر آخر طنابو کمی باز گذاشت یکی از رزمنده ها گفت برادر طناب میپیچه دور گردن بچه ها خفه میشن گفت این یه تیکه مال آقامون ما که تنها نیستیم .....
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع