خبر رسید که ضد انقلاب با حمله به یک روستا در نزدیکی سنندج، دکتر جهاد را به اسارت درآورده اند.صبح اول وقت راه افتادیم.
"مصطفی ردانی پور" عمامه به سر،اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ به دور کمر،قوت قلب همه بود.
پیش مرگ های کرد که در کنار ما با دشمن می جنگیدند،چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند.
هیچکدام باور نمی کردند او هم مثل بقیه اهل رزم و درگیری باشد.
متاسفانه همان صبح،ضد انقلاب،دکتر جهاد را به شهادت رسانده بود، اما درگیری ها تا عصر ادامه داشت.
وقت برگشتن، پیش مرگ ها تحت تاثیر شجاعت شیخ مصطفی،ول کن او نبودند.
یکی از آن ها، طوری که همه بشنوند گفت:" اینو میگن آخوند، اینو میگن آخوند!"
مصطفی که می خندید دستی کشید به سبیل های تا بناگوش آن کاک مسلح و گفت:"اینو میگن سبیل.اینو میگن سبیل!".
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور/ بوی باران، ص12
منبع:http://epelak.net/post-4372.aspx
کلام شهدا
ما براى امتحان آفريده شده ايم. خوش به حال كسى كه از آزمايش الهى پيروز و سرافراز بيرون آيد، خوشا به حال شهدا و خانواده هاى آن ها.
شهيد فرامرز حسينى
خاطرات شهدا
بدجوري زخمي شده بود.رفتم بالاي سرش.نفس نفس مي زد
بهش گفتم زنده اي ؟گفت: هنوز نه!
خشکم زد،تازه فهميدم چقدر دنيامون با هم فرق داره.اون زنده بودن رو توي شهادت مي ديد و من ...
کلام شهدا
ما عاقلانه فکر مي کنيم و عاشقانه عمل مي کنيم...
شهيد علم الهدي
خاطرات شهدا
عراق منطقه رو زير آتيش شديد گرفته بود.صداي سوت چند تا خمپاره نظرمون رو جلب کردحاج آقا ميثمي رو به زور هل داديم توي يه سنگر.سنگر کوچيک بود و در حالت عادي بيشتر از دو نفر جا نميشد،اما پنج نفر از بچه ها با شنيدن سوت خمپاره پريده بودن توي سنگرحاج آقا ميثمي بهم گفت: مي دوني چرا توي سنگر به اين کوچيکي جا شديم؟گفتم : نه حاجي! چرا؟گفت: به خاطر ترس! اگه انسان از خدا هم بترسه ، دنيا براش کوچيک ميشه!!!
شهيد حجه الاسلام عبدالله ميثمي
کلام شهدا
مادر عزيزم! اگر من شهيد شدم برايم زياد اندوهناك مباشيد. و بر سر و سينه نزنيد. و صبر پيشه كنيد. كه خدا با صابران است و صابرين، اجرى عظيم دارند.
شهيد احمد اشرفى پور
خاطرات شهدا
توي نخلستان جمع شديم حاج حسين برايمان حرف بزند. يک روز به عمليات مانده بود.
مي گفت: يه وقت نگيد اين سنگر تو خط بچه هاي اون يکي لشگره بايد خودشون هم پاکسازي کنن ها. اونا دشمن همه ي ما هستن. اين لشگر و اون لشگر نداره.
داشت دلداريمان مي داد.
- مجروحين سر و صدا ره نندازين. مي دونم سخته. اما اصلا درد نداره. من دستم که قطع شد، اصلا دردي حس نکردم
حرفش را يکدفعه خورد. سرخ شد، سرش را انداخت پايين.