تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
دوستانم! راه حق را بپيمائيد و از دنياى مادى، دل بر كنيد.... بر مشكلات، صبر و پايدارى داشته باشيد كه خداوند، صابران را دوست دارد.
شهيد يوسف محصل

خاطرات شهدا
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچه ها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات كاني تكه تكه شده است. بچه ها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون كيسه اي گذاشتند و آوردند.
آن چه موجب شگفتي ما شد، وصيت نامه ي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله الحسين (علیه السلام) با بدن پاره پاره ببر.»
خبر رسید که ضد انقلاب با حمله به یک روستا در نزدیکی سنندج، دکتر جهاد را به اسارت درآورده اند.صبح اول وقت راه افتادیم.

"مصطفی ردانی پور" عمامه به سر،اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ به دور کمر،قوت قلب همه بود.
پیش مرگ های کرد که در کنار ما با دشمن می جنگیدند،چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند.








[تصویر: %D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF.jpg]


هیچکدام باور نمی کردند او هم مثل بقیه اهل رزم و درگیری باشد.
متاسفانه همان صبح،ضد انقلاب،دکتر جهاد را به شهادت رسانده بود، اما درگیری ها تا عصر ادامه داشت.
وقت برگشتن، پیش مرگ ها تحت تاثیر شجاعت شیخ مصطفی،ول کن او نبودند.

یکی از آن ها، طوری که همه بشنوند گفت:" اینو میگن آخوند، اینو میگن آخوند!"
مصطفی که می خندید دستی کشید به سبیل های تا بناگوش آن کاک مسلح و گفت:"اینو میگن سبیل.اینو میگن سبیل!".
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور/ بوی باران، ص12
منبع:http://epelak.net/post-4372.aspx
کلام شهدا
اي ملت ايران، هرگز فريب منافقين و روشنفكران غرب زده و شرق زده را نخوريد و روحانيت را حامي باشيد.
شهيد حسين پورصالح
خاطرات شهدا

داشتم براين نماز ظهر وضو مي گرفتم، دست ي به شانه ام زد. سلام و عليک کرديم. نگاهي به آسمان کردو گفت« علي ! حيفه تا موقعي که جنگه شهيد نشيم. معلوم نيست بعد از جنگ وضع چي بشه. بايد يه کاري بکنيم . » گفتم «مثلا چي کار کنيم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعي و تلاش .»
شهيد حسن باقري
کلام شهدا
امیدوارم اين قرآن مجيد را، كه به وسيله خون شهيدان زنده است زنده نگه داريد.
شهيد محمد تركانلو

خاطرات شهدا
«اعزام سپاه محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود و طبق معمول داشتم عكس مي گرفتم.
گفت: «اخوي! يك عكس هم از ما بگير»
گفتم: «اگه عكست را بگيرم شهيد مي شوي ها!»
خنديد و آماده شد. عكسش را گرفتم .
!اسمش «محمدحسن برجعلي» بود و در همان اعزام هم شهيد شد.
کلام شهدا
کافي نيست انسان ستمگر نباشد بلكه لازم است از ستمديدگان نيز دفاع كند
شهيد بهنام يوسفي

خاطرات شهدا

هر هفته مي آمد ، يا حداکثر ده روز يک بار. از اول خط سنگر به سنگر مي رفت. بچه ها را بغل مي کرد و مي بوسيد. ديگر عادت کرده بوديم.يک هفته که مي گذشت ، دلمان حسابي تنگ مي شد.
خاطره اي از زندگي شهيد مصطفي چمران
کلام شهدا
گرد محور امامت و ولايت گرد هم آييد، از تفرقه بپرهيزيد، و خون شهيدان را پايمال نكنيد.
شهيد علي الله مهرجو
خاطرات شهدا
هواي سرد براي همه بود، دستکش براي يک نفر ازاول ستون شروع مي کرديم نوبتي مي پوشيديم، دستهايمان که يکم گرم ميشد مي داديم به نفر بعدي
کلام شهدا
ما براى امتحان آفريده شده ايم. خوش به حال كسى كه از آزمايش الهى پيروز و سرافراز بيرون آيد، خوشا به حال شهدا و خانواده هاى آن ها.

شهيد فرامرز حسينى

خاطرات شهدا

بدجوري زخمي شده بود.رفتم بالاي سرش.نفس نفس مي زد
بهش گفتم زنده اي ؟گفت: هنوز نه!
خشکم زد،تازه فهميدم چقدر دنيامون با هم فرق داره.اون زنده بودن رو توي شهادت مي ديد و من ...
کلام شهدا
ما عاقلانه فکر مي کنيم و عاشقانه عمل مي کنيم...
شهيد علم الهدي

خاطرات شهدا
عراق منطقه رو زير آتيش شديد گرفته بود.صداي سوت چند تا خمپاره نظرمون رو جلب کردحاج آقا ميثمي رو به زور هل داديم توي يه سنگر.سنگر کوچيک بود و در حالت عادي بيشتر از دو نفر جا نميشد،اما پنج نفر از بچه ها با شنيدن سوت خمپاره پريده بودن توي سنگرحاج آقا ميثمي بهم گفت: مي دوني چرا توي سنگر به اين کوچيکي جا شديم؟گفتم : نه حاجي! چرا؟گفت: به خاطر ترس! اگه انسان از خدا هم بترسه ، دنيا براش کوچيک ميشه!!!
شهيد حجه الاسلام عبدالله ميثمي
کلام شهدا
مادر عزيزم! اگر من شهيد شدم برايم زياد اندوهناك مباشيد. و بر سر و سينه نزنيد. و صبر پيشه كنيد. كه خدا با صابران است و صابرين، اجرى عظيم دارند.

شهيد احمد اشرفى پور
خاطرات شهدا
توي نخلستان جمع شديم حاج حسين برايمان حرف بزند. يک روز به عمليات مانده بود.
مي گفت: يه وقت نگيد اين سنگر تو خط بچه هاي اون يکي لشگره بايد خودشون هم پاکسازي کنن ها. اونا دشمن همه ي ما هستن. اين لشگر و اون لشگر نداره.
داشت دلداريمان مي داد.
- مجروحين سر و صدا ره نندازين. مي دونم سخته. اما اصلا درد نداره. من دستم که قطع شد، اصلا دردي حس نکردم
حرفش را يکدفعه خورد. سرخ شد، سرش را انداخت پايين.
کلام شهدا

ملت ما رهروان راه سرخ حسين بن على (ع ) هستند. بويژه جوانان عزيز وپرشور انقلابمان كه باريختن خون خود همچون حسين (ع )م رگ رنگين رابازندگى ننگين ترجيج داده .
شهيد ابراهيم سال ري جفين

خاطرات شهدا
هميشه حاضر بود.هيچ وقت خودش رو كنار نكشيد.حتي وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد ، با لباس بسيجى مى رفت سپاه.مثل يه بسيجي صفر کيلومتر کار مي کرد.طرح مى داد و برنامه ريزى ستادي مى كرد.اصلا براش مهم نبود که تا ديروز سرهنگ بوده و امروز يه بسيجي ساده است.فقط به خدمت فکر مي کرد...
خاطره اي از زندگي شهيد صياد شيرازي
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع