تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
در بعضي گردان‌ها اگر كسي غذا اضافه بر تعداد خود مي‌گرفت و در نتيجه مختصري زياد مي‌آمد، همه دست به يكي مي‌كردند كه: «الا و بالله بايد غذاي باقي‌مانده را بخوري» از همين رو به ندرت كسي حاضر مي‌شد مقسم غذا بشود.

همين‌طور راجع‌به چايي، اگر برادري اضافه آن را دم مي‌كرد، چند نفري او را مي‌گرفتند و قيف بزرگي را كه معمولاً براي نفت استفاده مي‌كردند در دهانش مي‌گذاشتند و چايي زياد آمده را به حلقش مي‌ريختند. به همين سبب جايي كه اين وضع حاكم بود بيچاره شهردار مجبور مي‌شد آب را براي جوشاندن چايي پيمانه كند.

تنبيهي بود كه بعضي براي ريختن غذا در سفره و روي زمين در نظر گرفته بودند. به اين ترتيب كه به ازاي هر بار كه غذايي از قاشق يا ظرف كسي جلويش مي‌ريخت، بايد يك وجب از سفره فاصله مي‌گرفت و اين غذا خوردن را برايش مشكل مي‌كرد. بچه‌ها سعي مي‌كردند حتي‌المقدور چنين اتفاقي نيافتد.



[b] منبع : [/b]كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 35

کار نداشته باشید که دشمنان انقلاب چه می‌گویند؛ بگویند ارتجاع، انحصار طلب ... هر چه بگویند، بپذیرید.
فقط اطاعت از ولایت فقیه را رها نکنید که هر چه خیر و برکت است، در همین راه است.

شهید رحیم آقاجری
وقتی سید محمد باقر صدر رو دستگیر کردند ، گفت : می خوام برم حرم امیرالمومنین علیه السلام و به مردم بگم چی شده. گفتم : عجله نکن ، شاید آزادش کنن . گفت : پس مسئولیت شرعی و وظیفه دینی ما چی میشه ؟ ما رو که فقط برای خوردن و آشامیدن نیافریدن ! وقتی یه مرجع مظلوم تو چنگ این جنایتکارا اسیر شده چرا نباید مردم بدونن؟ چرا سکوت کنم ؟ الان دیگه وقت سکوت نیست. باید مرجله جدید جهاد رو شروع کرد. شهیده بنت الهدی صدر
منبع : برگرفته از : مجله شاهد یاران ، شماره 27 ، صفحه
کلام شهدا
از مسئولين عزيزم خواهش مى‌كنم نگذارند نيروهاى مخلص انقلاب و بسيجى‌هاى عزيز و جانباران و خانواده معظم شهدا انقلاب مورد كم ‌لطفى بعضى از زيردستان ادارات قرار گيرند اينها بركتهاى انقلابند.
سيد محمد صنيع خاني
خاطرات شهدا
سیاهی شب همه جا را گرفته بود. بچه ها آرام و بی صدا پشت سر هم به ترتیب وارد آب می شدند. هرکس گوشه ای از طناب را در دست داشت. گاه گاهی نور منورها سطح آب را روشن می کرد و هر از گاهی صدای خمپاره های سرگردان به گوش می رسید. 30 متر به ساحل اروند یکی از نیروها تکان خورد. خواست فریاد بزند که نفر پشت سرش با دست دهان او را گرفت و آرام در گوشش چیزی زمزمه کرد. اشک از چشمان جوان سرازیر شد، چشم هایش را به ما دوخت و در حالی که با حسرت به ما می نگریست، گوشه ی طناب را رها کرد و در آب ناپدید شد. از مرد پرسیدم: «چه چیزی به او گفتی؟» با تأمل گفت: «گفتم نباید کوچک ترین صدایی بکنیم وگرنه عملیات لو می رود، اون وقت می دونی جون چند نفر... عملیات نباید لو بره» تمام بدنم می لرزید، جوان در میان موج خروشان اروند به پیش می رفت.
منبع : سایت صبح - راوی: آقای جابری
سلام

از مرتضی قربانی(همرزم شهید)

برای اجرای پروژه نقطه صفر در جزیره مجنون اسم سیدعباس را در
لیست قرار ندادم. او مرا به گوشه ای کشید و گفت: «می خواهم خاطره ای
برایت تعریف کنم. »
گفتم: بفرما.
سیدعباس شروع کرد: یک بار برای مرخصی به گز رفتم. پدرم از من
پرسید، بابا تو در جبهه چه کار می کنی؟
گفتم: «بابا جون من در مهندسی – رزمی کار می کنم. »
گفت: «بابا من ترا فرستادم که اسلحه سیداکبر را برداری، اگر می خواستم
درس بخوانی دیگر لازم نبود تو را به جبهه بفرستم و از تو می خواستم،
همین جا درس بخوانی. من ترا حلال نمی کنم. »
گفتم: «بابا جون اجازه بده مهندسی رزمی را تعریف کنم بعدا اگر
خواستی حلال نکن. »
پدرم با بی میلی گفت: «بفرما. »
من شروع کردم. بابا نیروی مهندسی رزمی کسی است که یک هفته یا
چند روز یا حتی چند ساعت قبل از حمله به منطقه می رود و در حالی که
خودش هیچ سنگری ندارد، برای رزمندگان سنگر و مقر درست می کند.
پدرم وقتی این مطالب را شنید گفت؟ بابا حالا حلالت کردم...
سیدعباس پس از گفتن این خاطره مجددا از من خواست که در عملیات
سنگر صفر شرکت کند

منبع: از سرگذشت.خاطرات شهیدان سیداکبر(حمزه) و سید عباس هاشمی
کلام شهدا
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند.شهید سید مرتضی آوینی

خاطرات شهدا
جلسه که تمام شد دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم. شهید مهدی زین الدین
منبع:کتاب زین الدین

«حسن شکیب زاده» این گونه روایت می کند:
«اعزام سپاه محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود و طبق معمول داشتم عکس می گرفتم. گفت: «اخوی! یک عکس هم از ما بگیر» گفتم: «اگه عکست را بگیرم شهید می شوی ها!» خندید و آماده شد. عکسش را گرفتم . اسمش«محمدحسن برجعلی» بود و در همان اعزام هم شهید شد. این همان عکس است.»

[تصویر: Copy_of_263501_420_1_.jpg]
«محمد حسن برجعلی» به تاریخ اول فروردین
۱۳۴۹، در روستای هادی‌آباد از توابع قزوین متولد شد و در دوم بهمن ۱۳۶۵، در شلمچه ، بال در بال ملائک گشود
بهار سال 1374 بود که در بیابان فکه، د رمنطقه عملیات والفجر 1، همراه دیگر نیروها مشغول تفحّص شهدا بودیم. کنار یکی از ارتفاعات، تعداد زیادی شهید پیدا کردیم. یکی از شهداء حالت جالبی داشت. او که قد بلند و رشیدی داشت در حالی روی زمین افتاده بود که دو دبّه پلاستیکی 20 لیتری آب و دستان استخوانی اش قرار داشت. یکی از دبه ها ترکش خورد. و سوراخ شده بود. ولی دبه دیگر، سالم و پر از آب بود. در آن را که باز کردیم در کمال حیرت دیدیم با وجودی که حدود 12 سال از شهادت این سقای بسیجی می گذرد و این دبه، 12 سال است که این آب را درخود نگه داشته است، ولی آب بسیار گوارا و خنک مانده است. بچه ها با ذکر صلوات و سلام بر حسین به رسم تبریک هر یک جرعه ای از آن آب نوشیدند.
منبع : سایت صبح
سلام

از سردار رضا غزلی)نیروی اطلاعات عملیات لشکر 14 امام حسین(علیه السلام)

..................نامه ایی ازروستای بردسکن مشهد به دستمان رسید.
به نام خدا
من زهرا 9 ساله هستم
پدرم می خواست به جبهه بیاید که تصادف کرد و مرد. من شما
رزمندگان را خیلی دوست دارم. من و مادرم 90 روز روزه گرفتیم و
با قالی بافی پول هایمان را جمع کردیم تا بتوانیم کمی نان خشک
و بادام برای شما رزمنده ها بفرستیم.
ما خانواده 5 نفره هستیم که
دعا گوی شماییم.
وقتی این نامه را می خواندم، اشک در چشمان بچه ها حلقه زده بود.
همین لقمه های حلال و این فضای خالی از گناه و یاد مرگ بود که بچه ها
را پله پله به خدا نزدیکتر م یکرد.
آن شب به شناسایی رفتیم و تا صبح مشغول نکته برداری از مواضع
دشمن بودیم. بعد از نماز صبح صبحانه را خوردیم که ناگهان موشی داخل
سنگر ما آمد. من پوتینم را برداشتم که به او بزنم.
سیداکبر گفت: «نزن رضا بذار ببینیم چیکار میکنه »
سیداکبر مشغول نوشتن نامه به امام جمعه شهر گز بود. او همیشه به
امام جمعه نامه می نوشت و وصف حال رزمندگان را بیان میکرد و امام
جمعه برای مردم بازگو می نمود. در پایان نامه نوشت، در همین لحظه
که این نامه را می نویسم موشی بدون اعتنای به ما، وارد سنگرمان شد و
مشغول بازی کردن است. او به ما می آموزد انما الحیات الدنیا لعب و لهو
زندگانی دنیا جز بازیچه و هوسرانی نیست. (سوره محمد ص آیه 36 )

منبع: از سرگذشت.خاطرات شهیدان سیداکبر(حمزه) و سید عباس هاشمی
l
دغدغه

این نامه برای خیلی از مسئولین کنونی غریب است



در تابستان سال 1332 در روستای کردکلابخش جویبار در خانواده ای کشاوز متولد شد چون پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود مادر نام پدرش ذبیح الله را بر او نهاد و بدین ترتیب ذبیح الله عالی چشم به جهان گشود . او تحصیلات ابتدایی را در روستای محل تولد خود گذراند. و پس از آن برای تحصیلات به قائم شهر مهاجرت کرد . در کنار تحصیل به ورزش کشتی محلی علاقه بسیار داشت .دارای روحیه پهلوانی و منش مردانگی بود . در سال 1355 ازدواج کرد . قبل از انقلاب کشاورزی می کرد . بعد از انقلاب مدت 2 سال در یکی از هنرستانهای بابل ومدت کمی هم در کمیته انقلاب اسلامی در قائم شهر مشغول خدمت بود
در تاریخ 26مهر 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسدارن ساری در آمد و با تشکیل یک گروه ضربت در عملیاتهای مختلف درون شهری علیه منافقین فعالیت داشت از 10 اسفند 1360 به عنوان جانشین گردان در منطقه عملیاتی مریوان تا 15 اردیبهشت 1361 انجام وظیفه کرد و از تاریخ 16 آبان 1361 به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقیل لشکر 25 کربلا منصوب شد . در اواخر سال 1362 در عملیات والفجر 6 در منطقه عملیاتی دهلران . گردان مسلم بن عقیل تحت فرماندهی عالی پیشقراول عملیات بود. آن ها از خطوط مقدم عبور کردند تا اینکه در پاسگاه چیلات در خاک عراق به محاصره نیروهای دشمن در آمدند و عالیپس از نبرد دلیرانه در تاریخ 3 اسفند 1362 به همراه گروهی از نیروهایش به شهادت رسید.
به علت شرایط سخت عملیات و عقب نشینی سریع نیروهای خودی پیکر او در خاک عراق باقی ماند . سرانجام درسال 1372 پیکر شهید ذبیح الله عالی توسط گروهای تفحص در منطقه عملیاتی چیلات کشف و پس از تشیع در گلزار شهدای کردکلا به خاک سپرده شد . از شهید ذبیح الله عالی به هنگام شهادت پنج فرزند به نامهای زینب. صفیه . علیرضا . روحالله و محمد باقر به یادگاری ماند.
به خاطر بضاعت خوب مالی که داشت در یک درخواست کتبی از سپاه محل کارش خواست تا حقوق او را به اندازه 2000تومان {در سال 61} از اصل حقوقش کسر و صرف کمک به جبهه نماییند . این در حالی است که در آن دوران حقوق پاسدارن از ماهی 3000 تومان تجاوز نمی کرد .
بسمه تعالی
به: کارگزینی سپاه ساری
از : پاسدار عملیات ذبیح الله عالی
موضوع :کسر نمودن حقوق ماهیانه


محترما به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هکتار زمین زراعتی آبی وخشکه می باشم ودارای در آمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد. لذا در خواست می نمایم که در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان کسر نمایید . خداوند همه مارا خدمتگزار اسلام و امام قرار یدهد.




آمین ذبیح الله عالی
کلام شهدا
بعد از شهادت من به من جوان ناکام نگویید چون من به کام خود رسیده‌ام. چه کام بهتر از این می‌توانم پیدا کنم.
شهید طاهر اوجاقلو
خاطرات شهدا
سال 1363 در عملیات والفجر 4 شرکت کردیم، در منطقه مریوان- پنجوین. موقع رفتن چشممان افتاد به یک بسیجی مجروح داخل کانال. البته زخمش چندان عمیق نبود. از دست ما هم در آن موقعیت کاری برنمی آ مد. وقت برگشتن از عملیات او را از کانال بیرون آوردیم و با خودمان بردیم. پسر شیرین زبانی بود و می گفت: من شهید شده ام؛ ولی نمی خواهم خانواده ا م بفهمند، چون تک فرزند هستم بی طاقت می شوند.
منبع:بر گرفته از ماهنامه فرهنگ ایثار
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع