تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
کلام شهدا
شهادت، زيباترين، بالنده ترين و نغزترين کلام در تاريخ بشريت است، شهادت بهترين و روشن ترين معني حقيقت توحيد است و تاريخ تشيع خونين ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شکوه و عظمت شهيد است.
شهيد حاج ابراهيم همت

خاطرات شهدا
از سنگر دويد بيرون . بچه ها دور ماشين جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بيا پدر جان . اينم حاج حسين.» پيرمرد بلند شد، راه افتاد . يک دفعه برگشت طرف من. پرسيد « چي صداش کنم؟» « هرچي دلت مي خواد.» تماشايشان مي کردم. حاج حسين داشت با راننده ي ماشين حرف مي زد. پيرمرد دست گذاشت روي شانه اش. حاجي برگشت، هم ديگر را بغل کردند. پيرمرد مي خواست پيشانيش را ببوسد، حاجي مي خنديد، نمي گذاشت. خمپاره افتاد . يک لحظه ، همه خوابيدند روي زمين. همه بلند شدند؛ صحيح وسالم. غير از حاجي.
شهيد خرازي
یک قوم تورا شهید می خوانند **** یک قوم تو را اسیر می دانند
حاج احمد متوسلیان



هر روز توي مريوان،همه را راه مي‌انداخت؛هرکس با سلاح سازماني خودش. از کوه مي‌رفتيم بالا. بعد بايد از آن بالا روي برف ها سر مي‌خورديم پايين.
اين آموزشمان بود. پايين که مي‌رسيديم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف مي‌کرد. خسته نباشيد مي‌گفت.
خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسي.»
گفت«چي گفتي؟»
ـ گفتم مرسي.
ظرف خرما را داد دست يکي ديگر.گفت«بخيز.»
هفت ـ هشت متر سينه خيز برد.
گفت«آخرين دفعه‌ت باشه که اين کلمه رو مي‌گي.»




مردم از صبح جلوي در نشسته بودند.بغض گلوي همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مريوان بروند. مردم التماس مي‌کردند مي‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هايشان را مي‌گرفت، بغلشان مي‌کرد و مي‌گذاشت سير گريه کنند.
چشم هاي خودش هم سرخ و خيس بود.
رفت بين مردم و گفت«شما خواهر و برادراي من هستيد.من هرجا برم به يادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم هميشه کنارتون باشم. ولي همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره يه جاي ديگه. دست من نيست. وظيفه‌س.بايد برم.»




شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي به‌ش مي‌گفتي،مي‌خنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.مي‌گفت«تو اين اوضاع کردستان، چه‌طوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت.
وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نمي‌شد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند.
ـ باورم نمي‌شد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما مي‌گويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو مي‌زنن.سرم را انداختم پايين. امام گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست.
راه مي‌رفت و مي‌گفت«از امام تأييديه گرفتم.»
100خاطره
کلام شهدا

عالم هستي و زيست ما، همه و همه، در پيشگاه خداوند است. مواظب باشيد در پيشگاه خداوند معصيت نكنيد.
شهيد جابر صفري
خاطرات شهدا

در عمليات كربلاى 5 يك شب در سنگر نه نفره اى كه داشتيم به نيت چهارده معصوم (علیه السلام) چهارده هزار صلوات فرستاديم و بعد رفتيم پاى قبضه كاتيوشا. با نيروهاى ما كه از سنگر مخابرات آنجا رفته بوديم حدود بيست نفر مى شديم. در آن تاريكى شب همه مشغول پر كردن قبضه كاتيوشا بوديم كه يك گلوله توپ خورد نزديك چرخ عقب ماشين، سمت شاگرد. دو سه متر خاكريز كنار قبضه را به اطراف پرتاب كرد و دو نفر از بچه ها زير خاك مدفون شدند.اما به بركت آن صلواتهاى نذرى هيچ كدام آسيب نديده و حتى يكى از آن تركشها به موشك انداز اصابت نكرده بود.
کلام شهدا
عزيزان، پاسدار ولايت فقيه باشيد تا اسلام احيا شود تا بهتر ابرقدرتها را سركوب كنيد و بدانيد كه آمريكا و شوروي و اسرائيل همانند پركاهي در برابر سيل خروشان اسلام هستند و هيچ ترديدي در آن نيست.
شهيد ذبيح الله مرادي

خاطرات شهدا
بچه ها توي محاصره گير کرده بودند . طاقت نداشت. اين پا آن پا مي کرد. نمي توانست بماند . بايد خودش را مي رساند. پريد پشت نفربر و گفت « هرچي مهمات دم دست داريم بريزيد بالا .» پر که شد ، معطل نکرد.گازش را گرفت و رفت . وقتي به هوش آمد ، افتاده بود وسط خاکريز . بدنش تير مي کشيد. يک نگاه به دور و برش انداخت . نفربر پر از گلوله و موشک آر پي جي سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند مي شد. هر چه فکر کرد، نفهميد چه طور از نفربر پرت شده بيرون . دست به بدنش کشيد سالم بود؛ سالمِ سالم.
شهيد ردائي پور
کلام شهدا
فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت كنيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح و وارث حضرت ابوالفضل (عليه السلام) براي اسلام بار بيايند .
شهيد مهدي باکري

خاطرات شهدا
هميشه مي گفت: انشاءالله که خيره.تکه کلامش بود.يه روز غروب توي سنگر نشسته بوديم که عقرب نيشش زد.همگي کمک کرديم تا برسونيمش سنگر امداد
بازم داشت زير لب مي گفت: انشاءالله که خيره.از سنگر بيرون اومديم و رفتيم سمت امداد.هنوز چند قدمي از سنگر فاصله نگرفته بوديم که صداي خمپاره اومد
درست خورد وسط سنگرمون و هيچي ازش باقي نماند ...
هاج و واج مونده بوديم،فهميديم اون عقرب فرستاده ي خدا بود که ما رو از سنگر دور کنه.اونجا بود که به تکه کلام حبيب رسيدم.واقعاً هر چي خدا بخواهد همون ميشه
خاطره اي از زندگي شهيد حبيب الله کلهر
کلام شهدا
عوامل شرق و غرب در صفوف به هم فشرده تان نفوذ نكنند.قصد آنان تفرقه در بين شما و خدمت براي اربابانشان مي باشد.نقشه هاي شوم آنان را نقش برآب سازيد.
شهيد اسماعيل ملكي

خاطرات شهدا
گفتم « دکتر، شما هرچي دستور مي دي، هرچي سفارش مي کني، جلوي شما مي گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسويه ي مارو نداده ن . ستاد رفته زير سؤال . مي گن شما سلاح گم کرده ين ...» همان قدر که من عصباني بودم ، او آرام بود. گفت « عزيز جان ، دل خور نباش . زمانه ي نابه سامانيه . مگه نمي گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسين مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزيز.»
خاطره اي از زندگي شهيد مصطفي چمران
کلام شهدا
فرزندان من! هيچ شرافتي بالاتر از تسليم بودن در مقابل خدا نيست.
شهيد محمد کمالي

خاطرات شهدا
تير بار چي ما بسيجي جواني بود که فقط سه ماه آموزش ديده بود
اسير عراقي با دست نشانش مي داد و با حرص مي گفت:
هفت سال است در ارتش عراق تير بار چي ام
ولي جلوي شجاعت اين جوان کم آورده ام !
کلام شهدا
فرزندم! در زندگى قرآن را الگوى خود قرار بده، و تمام مسائل را از روى آن بسنج. شهيد محمدرضا حسينى

خاطرات شهدا
ما را به خط کردند . از اول صف يکي يکي اسم و مشخصات مي پرسيدند، مي آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم . مترجم پرسيد «مال کدوم لشکري ؟» گفتم « لشکر امام حسين.» افسر مراقب يک دفعه پريد. موهايم را گرفت به طرف خودش کشيد. داد زد « حسين ؟ حسين خرازي؟ « چشم هاش انگار دوتا گلوله ي آتش ؛ سرم را انداختم پايين ، گفتم«نه.»
کلام شهدا
ضعف هاى خود را در نظر بگيريد و تهذيب و تزكيه ى نفس پيدا كنيد.
شهيد محمدرضا معلمى

خاطرات شهدا
به شدت از غيبت بدش مي آمد. هر وقت اسم يکي از بچه ها را مي آورديم، مثلا مي گفتيم: حسين مي گفت: حسين اينجا هست يا نه؟
نمي گذاشت کوچکترين حرفي در مورد کسي که پيش ما نيست بزنيم.چنان ما را عادت داده بود که حاضر نبوديم يک کلام غيبت کنيم.
شهيد سيد محمد ابراهيمي
کلام شهدا
شما را سفارش مي كنم به ترك گناه و معاصي. اي برادران، هميشه خدا را به ياد داشته باشيد و تنها از او ياري بخواهيد.
شهيد حافظ خداياري
خاطرات شهدا

بيست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگيرمشان ، اگر شد استفاده کنيم .»گرفتيم ، درست کردشان ، استفاده کرديم؛ هر بيست و شش تايش!

شهيد مصطفي چمران
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع