کلام شهدااز شما میخواهم در عزای من، مشکی نپوشید و حتیالامکان شاد باشید. از گریهکردن جلوی نامحرم خودداری نمایید ... و از کینه و دورویی بپرهیزید. سردارشهید خلیل حسن بیگی
خاطرات شهدا
پسر بچه چهارده ساله ای بین ما بود که بیش از چهل و هشت ساعت نبود که به جبهه اعزام شده بود. می گفتند قاچاقی آمده و توی خط با او آشنا شده بودم و به گروه ما در جا به جایی مجروحین کمک می کرد و بچه پرکار و فعالی بود. در یکی از حملات، ترکش خمپاره دشمن، به پهلویش خورد. هر چه تلاش کردیم موفق به نجات او نشدیم و او در آغوشم شهید شد. ساعت ها برای او گریه می کردم.
منبع:سایت صبح
[بچه ها هم دست بكار شدند و شب نشده كار سنگر فرماندهي را تمام كردند، اتفاقاً همان موقع هم محمود از جلسه قرارگاه برگشت، رفت و سنگر را ديد، وقتي از داخل سنگر بيرون آمد گفت: اينجا كه ناقصه، با تعجب گفتم: كجاش ناقصه، گفت: برو نگاه كن مي بيني، رفتم و چهار چشمي همه ی چيزها را نگاه كردم، هر چه كه لازمه ی يك سنگر فرماندهي است آنجا بود، برگشتم و گفتم: به نظر من كه نقصي نداره، رفت و از داخل ماشين قابي بيرون آورد و به من داد؛ توي تاريكي شب به دقت نگاه كردم، ديدم عكس حضرت امام است، دوزاري ام جا افتاد كه نقص سنگر چيست، محمود گفت: سنگر فرماندهي كه عكس امام نداشته باشد، ناقص است.[/
کلام شهدا
به فرض آن که مرا ترور کردید چه می شود؟ مرغابی را از آب می ترسانید؟ شهید ایت الله صدوقی
خاطرات شهدا
به شدت از غیبت بدش می آمد. هر وقت اسم یکی از بچه ها را می آوردیم، مثلا می گفتیم:"" حسین"" می گفت:"" حسین اینجا هست یا نه؟"" نمی گذاشت کوچکترین حرفی در مورد کسی که پیش ما نیست بزنیم. چنان ما را عادت داده بود که حاضر نبودیم یک کلام غیبت کنیم. شهید سید محمد ابراهیمی
منبع:عشق در ساعت9:10،ص121
کلام شهدا
از برادران همسنگرم در پایگاههای مقاومت بسیج تقاضا دارم، همانگونه كه اسماً پاسدار خون شهدا هستید، عملاً هم باشید. و نگذارید خون گرم شهدا از جوشش بیافتد. و اسلحهی شهدا بر زمین بماند.
شهید علی شبانی شوكت آباد
خاطرات شهدا
صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران میشدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید، خندید و گفت: «عذر میخواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر میدانید، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم: «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را میگشتی؟» قیافه جدیتری به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگیشان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی خم كرد و با تبسم گفت: «ما كه نمیخواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله است.» شهید مهدی زین الدین
منبع:راوی:محمد جواد سامی
...
به مادر قول داده بود برمی گردد،....
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد،
لبخند تلخی زد و گفت:بچم سرش میرفت اما قولش نمی رفت!
...
می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است." راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون. شهید مصطفی چمران
منبع : کتاب چمران