تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات جبهه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
روزه گرفتن اسرا ...

عراقی ها به اسرا خیلی سخت می گرفتند.

نماز خوندن و روزه گرفتن جرم محسوب میشد.

بارها عراقی ها می ریختند و نمازمون رو خراب می کردند.

برا اینکه روزه بگیریم نقشه های زیادی می کشیدیم بچه ها غذای ظهر رو

توی نایلون می ریختند و زیر پیرهنشون پنهان می کردند.

این می شد غذای افطار، اما وای به حال کسی می شد که لو می رفت

حسابی شکنجه اش می کردند.

بعضی ها هم ته مونده ی غذای شب را برا سحری نگه می داشتند

ماه رمضون با تمام سختی هاش خیلی با صفا بود...

راوی: سردار مرتضی حاج باقری....................
[/b]

[b][تصویر: y1816_13910508000682_Photo.jpg]



ماه رمضون وقتی با خیال راحت سر سفره ی افطار می نشینی


وقتی با صدای دلنشین الله اکبر روزه ات رو باز می کنی

یادت باشه یه عده ای با ترس و لرز روزه گرفتن رو به جون خریدند

برای اینکه الان با خیال راحت دلمون به خدا وصل بشه

پس اگه سیم دلت وصل شد ، برا همه دعا کن

برای ظهور آقامون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

برا ی عاقبت به خیری جوونا، برای سلامتی جانبازان و ....

[/b]
قهرمان 13 ساله
اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله وسط عملیات یک دفعه نشست
گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟
گفت :بند پوتینم شل شده میبندم
به راه ادامه دادیم...
دوباره نشست ولی بلند نشد!
هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود...
(۲۴/تیر/۹۲ ۱۷:۵۳)مصطفي مازح7610 نوشته است: [ -> ]
-
شهید مهدی علیپور از رزمندگان ساروی، ما با او در جبهه فرهنگی ساری، پاتوق بچه مذهبی ها، مسجد جامع شهر آشنا شدیم.
معمولاً بیشتر رفقای که همرزم بودیم، کلید رفاقت از این پاتوق باصفای ساری بود.
مهدی، انسان فوق العاده معنوی، اهل نماز و نیایش دعا، بسیار با ائمه مأنوس بود. ورزشکاری توانمند، بسیار قدر، اما کم حرف، ولی پر لبخند و خوش بیان، خوش تیپ، با وقار بود.
گاهی اوقات هم در کمیته رزم آوران ساری، گاهی هم می رفتیم باشگاه باستانی ویشتاسب، نرمش و آمادگی جسمانی، گاهی تفریحی کوه و جنگل، یکی دوبار هم با هم در جبهه بودیم.
مهدی من را پسر عمو صدا می زد، نام من: علی رضا علی پور، نام او هم که مهدی علی پور است، هیچ نسبت فامیلی اصلاً با هم نداشتیم، آشنائی ما در مسجد جامع ساری رقم خورد. بیشتر از دو سال هم طول نکشید، نصف عمر دوران یک رئیس جمهور، بعد ها شنیدم که مهدی داماد شده اما خیلی طول نمی کشد که عروس جوان خود را به لقاء الله می بخشد، روایتی است که می گویند: یک ماه کمتر از ازدواج اش نگذشته بود که راهی جبهه شده و شهید می شود.
سال ها از جنگ گذشته، آن بچه های باصفا و مومن بیشتر یا شهید شده اند، یا از دنیا رفته اند، آنها هم که مانده اند، گرفتاری، روزمرگی ها، بچه ها را کم و بیش از هم جدا کرده.
با این حال گاهی می شود که همدیگر را مانند همان روزگار در محل مسجد جامع می بینیم.
مدتی قبل یکی از بچه ها، غروب بود، غروب جمعه، زنگ زد!
گوشی را نگاه کردم، شماره تماس عجیبی روی گوشی افتاده بود، 00 +0...
با تعجب گوشی را برداشتم،
سلام کردم، آن سوی خط صدائی غریب حالم را بهم ریخت.
یکی از بچه های همرزم که آخرین بار در جبهه دیده بودم، او بود.
با تعجب گفتم: تو کجائی پسر؟! از بهشت زنگ می زنی؟! این چی چی شماره است، من کپ کردم!
گفت: آقا رضا! من هلند هستم و الان به شدت دلم گرفته، دلم می خواست الان غروب جمعه ایران، شمال، ساری باشم، مسجد جامع شهر، صدای اذان مغرب دلم را صفا بدهد.
بعد با بغض ادامه داد: رضا! اینجا هلند کفار بازاره، نه صدای اذانی، نه صدای مناجاتی، نه نوای قرآنی.
فقط بازار سگ و گربه ها داغ داغ است.
مردم بیش از این که با هم، با خدای متعال مانوس باشند، با سگ و گربه و خوک همنشینی دارند. خیلی دلم گرفته رضا، دارم می میرم.
این ها چه جماعت عجیبی هستند.
رضا! مردم باید قدر اذان مغرب ، صبح و ظهر را بدانند.
یاد شهید مهدی علیپور هم بخیر با آن نوای گرم عاشورائی اش...
یاد همه شهدا بخیر.
آقا رضا! مردم قدر ایران را بدانند که بهشت برین است ایران سربلند.
آری ایران بهشت است.
بهشتی که شهدائی چون: مهدی علیپور را به لقاء الله رساند.
نویسنده: غلامعلی نسائی

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان عزیز :
عکس زیر ، عکس شهید مهدی علیپور هستش . سمت چپ شهید مهدی علیپور و سمت راست شهید موسی رمضانپور هستش که جزء محافظان استاندار مازندران بود و همونطوری که قبلا گفتم ، برای حفاظت از امام (رحمة الله علیه) هم دعوت شده بود که قرار بود بعد از عملیات به تیم حفاظت ملحق بشه که گویا دعوت حق شیرین تر بود . . .
[تصویر: Untitled-1.jpg]
در پناه الله
یا مهدی مدد
داد زدم «بشین؛ دید داره. اگه ببینن می‌زننت.»


گفت «نترس نمی‌زنن. اولاً که من این‌جا شهید نمی‌شم، توی درگیری شهید می‌شم. دومش هم تیر می‌خوره توی پیشونیم. می‌افتم به سجده و می‌گم یا حسین، بعد شهید می‌شم.»


پنجاه روز بعد جنازه را آوردند. تیر توی پیشانیش بود و به حالت سجده بود. یاحسینش را هم لابد گفته بود.

[تصویر: 02A.jpg]

یا حسین(علیه السلام)
[تصویر: 13900713124554640_PhotoL.jpg]


جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به

شهر دیگر بروی ، مخصوصا توی تاریکی باید گازش را میگرفتی ، پشت سرت

راهم نگاه نمیکردی..!

اما زین الدین که همراهت بود ، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا

نمازش را بخواند...اصلا راه نداشت..بعد شهادتش یکی از بچه ها خوابش رو

دیده بود ؛

توی مکه داشت زیارت میکرد.یک عده هم همراهش بودن.

گفته بود تو اینجا چیکار میکنی؟؟»
[/b]
جواب داده بود به خاطر نمازهای اول وقتم ، این جا هم فرمانده ام »
[تصویر: Final-6.jpg]
مرتب مي گفت: من نمي دونم، بايد هر طور شده کله پاچه پيداکني! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو اين آبادان محاصره شده غذاهم درست پيدا نمي شه چه برسه به کله پاچه!؟
بالاخره با کمک يکي از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل يک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونيروهاش. فکر کردم قصد خوشگذراني وخوردن کله پاچه دارند. اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسيري که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روي زمين نشاند. يکي از بچه هاي عرب را هم براي ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:
خبر داريد ديروز فرمانده يکي از گروهان هاي شما اسير شد. اسراي عراقي با علامت سر تائيد کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزيد. شما به ايران حمله کرديد. ما هر اسيري را بگيريم مي کُشيم ومي خوريم!!
مترجم هم خيلي تعجب کرده بود. اما سريع ترجمه مي کرد. هر چهار اسير عراقي ترسيده بودند و گريه مي کردند. من و چند نفر ديگر از دور نگاه مي کرديم و مي خنديديم.
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوي اسرا آمد وگفت: فکر مي کنيد شوخي مي کنم؟! اين چيه!؟ جلوي صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود. مرتب ناله مي کردند. شاهرخ ادامه داد: اين زبان فرمانده شماست!! زبان،مي فهميد؛زبان!!
زبان خودش را هم بيرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما بايد بخوريدش!
من و بچه هاي ديگه مرده بوديم ازخنده ،براي همين رفتيم پشت سنگر.
شاهرخ مي خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتي حسابي ترسيدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابي آنها را ترسانده بود.
ساعتي بعد درکمال تعجب هر چهار اسير عراقي را آزاد کرد. البته يکي از آنهاکه افسر بعثي بود را بيشتر اذيت کرد.بعد هم بقيه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.
آخر شب ديدم تنها درگوشه اي نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسيدم :
آقا شاهرخ يک سوال دارم؛ اين کله پاچه، ترسوندن عراقي ها،آزاد کردنشون!؟ براي چي اين کارها رو کردي؟!
شاهرخ خنده تلخي کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببين يک ماه ونيم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمي ترسه، مي دونه ما قدرت نظامي نداريم. نيروي نفوذي دشمن هم خيلي زياده. چند روز پيش اسراي عراقي را فرستاديم عقب، جالب اين بود که نيروهاي نفوذي دشمن اسرا رو ازما تحويل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما بايد يه ترسي تو دل نيروهاي دشمن مي انداختيم. اونها نبايد جرات حمله پيدا کنند. مطمئن باش قضيه کله پاچه خيلي سريع بين نيروهاي دشمن پخش مي شه!
بعدها یکی از عراقی ها که اسیر شده بود با التماس می گفت: ترو خدا منو نخوریدBig Grin!
خاطره ای از کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی (شهید شاهرخ ضرغام)
[تصویر: Final-4.jpg]
سیزده موذن گمنام
آخرین روزهای سال ۷۲ بود. بچه های تفحص همه به دنبال پیکرهای مطهر شهدا بودند.مدتی


بود که در منطقه خیبر (طلاییه) به عنوان خادم الشهدا انتخاب شدیم.
با دل و جان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم . قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی نظرمان

را جلب کرد :
با وضو وارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است.

این جمله کلی حرف داشت . همه ایستادیم نزدیک ظهر بود . بچه ها با آب کمی که
همراهشان بود وضو گرفتند .

ناگهان صدای اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید !
به ساعت نگاه کردم وقت اذان نبود ! همه این صدا را می شنیدند هر لحظه بر تعجب ما

افزوده میشد.یعنی چه حکمتی در این اذان بی وقت و دسته جمعی وجود دارد !!
نوای اذان بسیار زیبا و دلنشین بود این صدا از میان نیزه ها می آمد با بچه ها به سوی نیزار

ها حرکت کردیم این منطقه قبلا محل عبور قایق ها بود هرچه جلو تر میرفتیم صدا زیباتر
میشداما هرچه گشتیم اثری از موذنین نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت

رفتیم در میان نیزارها قایقی را دیدیم قایق را بسختی از لابلای نی ها بیرون کشیدیم .
آنچه می دیدیم بسیار عجیب و باور نکردنی بود . ما موذنین نا آشنا پیدا کردیم .

درون قایق شکسته پر از پیکرهای شهدا بود آنها سال های سال در میان نیزارها وجود
داشتند. پیکر مطهر سیزده شهید داخل قایق بود . آنها را یکی یکی خارج کردیم عجیب تر

اینکه همه آنها شهدای گمنام بودند.
راوی : شهید علیرضا غلامی
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQEoEbzIY5Z6__kZL8r470...F6QwZqiuXH]
سر قبر نشسته بودم ، باران می آمد . روی سنگ قبر نوشته بود

«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم .

مصطفی ازم خواستگاری کرده بود ، ولی هنوز عقد نکرده بودیم .

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم . زدم به خنده و شوخی گفت :

«بادمجون بم آفت نداره»

ولی یکبار خیلی جدی پیاپی اش شدم که :«کی شهید میشی مصطفی؟؟»

مکث نکرد گفت :«سی سالگی»

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...
عملیات روانی با کله پاچه
[تصویر: simxDBG_535.jpg]


مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟

بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند.



اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:

خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید. ما هر اسیری را بگیریم می کُشیم ومی خوریم!!

مترجم هم خیلی تعجب کرده بود. اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.

شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوی اسرا آمد وگفت: فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟ جلوی صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود. مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!! زبان،می فهمید؛زبان!!

زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما باید بخوریدش!



من و بچه های دیگه مرده بودیم ازخنده ،برای همین رفتیم پشت سنگر.

شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابی آنها را ترسانده بود.

ساعتی بعد درکمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد. البته یکی از آنهاکه افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد.بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.

آخر شب دیدم تنها درگوشه ای نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسیدم :

آقا شاهرخ یک سوال دارم؛ این کله پاچه، ترسوندن عراقی ها،آزاد کردنشون!؟ برای چی این کارها رو کردی؟!

شاهرخ خنده تلخی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین یک ماه ونیم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمی ترسه، می دونه ما قدرت نظامی نداریم. نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده. چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب، جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو ازما تحویل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما باید یه ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم. اونها نباید جرات حمله پیدا کنند. مطمئن باش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش می شه!
مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام.........

[تصویر: siIW3hW_526.jpg]

توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست

فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد

خیلی ناراحت شدم


رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم

اونا رو چک کردم ، دیدم درسته

رفتم جسدش رو ببینم

کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم:

اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست

افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت:

این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده

هر چی گفتم باور نکردند

کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد

من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم

به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم

می خواستم اون رو توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم

اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه رو به خودم ندهم

به سرم زد اون جوون رو توی کربلا دفن کنم

چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشید ، دلم را آتش زد

خونین و پر از زخم ، اما آرام و با شکوه آرمیده بود

او را در کربلا دفن کردم و رفتم

... سال ها از آن قضیه گذشت

بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است و اسیر شده

بعد از مدتی با اسرا آزاد شد

به محض بازگشتش ، ازش پرسیدم:

چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟

وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد

پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی خوش سیما اسیر کرد

با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم

وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم

بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای

اون بسیجی گقت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم

قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم

می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید


راوی: ابو ریاض " از افسران زمان جنگ و از سیاسیون حال حاضر کشور عراق
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
آدرس های مرجع