قهرمان 13 ساله
اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله وسط عملیات یک دفعه نشست
گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟
گفت :بند پوتینم شل شده میبندم
به راه ادامه دادیم...
دوباره نشست ولی بلند نشد!
هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود...
مرتب مي گفت: من نمي دونم، بايد هر طور شده کله پاچه پيداکني! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو اين آبادان محاصره شده غذاهم درست پيدا نمي شه چه برسه به کله پاچه!؟
بالاخره با کمک يکي از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل يک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونيروهاش. فکر کردم قصد خوشگذراني وخوردن کله پاچه دارند. اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسيري که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روي زمين نشاند. يکي از بچه هاي عرب را هم براي ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:
خبر داريد ديروز فرمانده يکي از گروهان هاي شما اسير شد. اسراي عراقي با علامت سر تائيد کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزيد. شما به ايران حمله کرديد. ما هر اسيري را بگيريم مي کُشيم ومي خوريم!!
مترجم هم خيلي تعجب کرده بود. اما سريع ترجمه مي کرد. هر چهار اسير عراقي ترسيده بودند و گريه مي کردند. من و چند نفر ديگر از دور نگاه مي کرديم و مي خنديديم.
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوي اسرا آمد وگفت: فکر مي کنيد شوخي مي کنم؟! اين چيه!؟ جلوي صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود. مرتب ناله مي کردند. شاهرخ ادامه داد: اين زبان فرمانده شماست!! زبان،مي فهميد؛زبان!!
زبان خودش را هم بيرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما بايد بخوريدش!
من و بچه هاي ديگه مرده بوديم ازخنده ،براي همين رفتيم پشت سنگر.
شاهرخ مي خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتي حسابي ترسيدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابي آنها را ترسانده بود.
ساعتي بعد درکمال تعجب هر چهار اسير عراقي را آزاد کرد. البته يکي از آنهاکه افسر بعثي بود را بيشتر اذيت کرد.بعد هم بقيه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.
آخر شب ديدم تنها درگوشه اي نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسيدم :
آقا شاهرخ يک سوال دارم؛ اين کله پاچه، ترسوندن عراقي ها،آزاد کردنشون!؟ براي چي اين کارها رو کردي؟!
شاهرخ خنده تلخي کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببين يک ماه ونيم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمي ترسه، مي دونه ما قدرت نظامي نداريم. نيروي نفوذي دشمن هم خيلي زياده. چند روز پيش اسراي عراقي را فرستاديم عقب، جالب اين بود که نيروهاي نفوذي دشمن اسرا رو ازما تحويل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما بايد يه ترسي تو دل نيروهاي دشمن مي انداختيم. اونها نبايد جرات حمله پيدا کنند. مطمئن باش قضيه کله پاچه خيلي سريع بين نيروهاي دشمن پخش مي شه!
بعدها یکی از عراقی ها که اسیر شده بود با التماس می گفت: ترو خدا منو نخورید

!
خاطره ای از کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی (شهید شاهرخ ضرغام)
سیزده موذن گمنام
آخرین روزهای سال ۷۲ بود. بچه های تفحص همه به دنبال پیکرهای مطهر شهدا بودند.مدتی
بود که در منطقه خیبر (طلاییه) به عنوان خادم الشهدا انتخاب شدیم.
با دل و جان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم . قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی نظرمان
را جلب کرد :
با وضو وارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است.
این جمله کلی حرف داشت . همه ایستادیم نزدیک ظهر بود . بچه ها با آب کمی که
همراهشان بود وضو گرفتند .
ناگهان صدای اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید !
به ساعت نگاه کردم وقت اذان نبود ! همه این صدا را می شنیدند هر لحظه بر تعجب ما
افزوده میشد.یعنی چه حکمتی در این اذان بی وقت و دسته جمعی وجود دارد !!
نوای اذان بسیار زیبا و دلنشین بود این صدا از میان نیزه ها می آمد با بچه ها به سوی نیزار
ها حرکت کردیم این منطقه قبلا محل عبور قایق ها بود هرچه جلو تر میرفتیم صدا زیباتر
میشداما هرچه گشتیم اثری از موذنین نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت
رفتیم در میان نیزارها قایقی را دیدیم قایق را بسختی از لابلای نی ها بیرون کشیدیم .
آنچه می دیدیم بسیار عجیب و باور نکردنی بود . ما موذنین نا آشنا پیدا کردیم .
درون قایق شکسته پر از پیکرهای شهدا بود آنها سال های سال در میان نیزارها وجود
داشتند. پیکر مطهر سیزده شهید داخل قایق بود . آنها را یکی یکی خارج کردیم عجیب تر
اینکه همه آنها شهدای گمنام بودند.
راوی : شهید علیرضا غلامی