تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
چگونه سربازِ حسین (علیه السلام) به آرزویش رسید
محمدمصطفي‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصت کوتاهش را در دنیا آن گونه ا صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، محمدمصطفي‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصتِ کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد: ..
يكشب محمد همين‌طور كه دراز كشيده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدايي ملايم گفت «[b]رضا!دوست دارم موقع شهادت، تير درست بخورد به قلبم. همين‌جايي كه اين شعر را نوشته‌ام.«

كنجكاوشدم، سرم را بالا گرفتم. در تاريك روشن سنگر به پيراهنش نگاه كردم، روي سينه‌اش اينبيت نوشته بود:
آنقدر غمت به جان پذيريم حسين تاقبر تو را بغل بگيريم حسين
چند روز بعد از عملیات والفجر 8، وقتیبه مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌هاي امدادگر، دلم براي محمد شور مي‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسيدم آيا كسي بسیجی ای به اسم محمدمصطفي‌پور را ديده‌ يا نه؟ براي توضيح بيشتر گفتم روي سينه‌اشهم يك بيت شعر نوشته بود. تا اين را گفتم يكي جواب داد «آهان ديدمش برادر! او شهيدشده....»

منتظر جوابي غير از اين نبودم. گفتم الحمدالله محمد هم رفت.
دوبارهپرسيدم شهادت او چ‌طور بود؟

امدادگرگفت «تير خورد روي همان بيتي كه بر سينه‌اش نوشته بود.»
..
[تصویر: wol_error.gif]Click this bar to view the full image.[تصویر: 114455_901.jpg]

با تشکر از رزمندگان شمال
كوچه هايمان را به نامشان كرديم تا هر گاه آدرس منزلمان را ميدهيم بدانيم از گذر گاه كدام شهيد با آرامش به خانه ميرسيم ! نكند عكس شهيد را ببينيم و عكس آنها عمل كينيم . بيا براي شادي روحشان گناه نكنيم

يادتان بخير بچه هاي جنگ!
بچه هاي سنگر و صداقت و تفنگ
بچه هاي در شب محاصره بي غذا و بي فشنگ يادتان بخير بچه هاي رنج و صبر و درد
بچه هاي مرد,بچه هاي همت و حماسه و شرف, بچه هاي بالغ نبرد.. يادتان بخير...


عشق به خدا

جواد محدثی
[تصویر: 147.jpg]
گذشتن از پوسته دین و رسیدن به لبّ و لبابِ مکتب انبیا، در گرو معرفت والاتر و جان پاک‌تر و عشق برتر به «هستی آفرین» است.
در مکتب وحی، آنچه بیشترین و بالاترین جایگاه ارزشی را دارد، «عشق به خدا» است. این محبت، از معرفت سرچشمه می‌گیرد و آن که خدا را شناخت، در او فانی می‌شود و محبت آن محبوب ازلی و ابدی، سلطان اقلیم وجودش می‌شود و اوست که فرمان می‌راند و عبد، عاشقانه و مشتاقانه اطاعت و امتثال می‌کند.
بعد عرفانی دین، دلدادگی ویژه‌ای است که میان بنده و خالق پدید می‌آید و نتیجه آن، «صبر»، «رضا»، «تسلیم»، «شوق»، «اخلاص»، «یقین»، «اطمینان نفس»، «قرب به حق»، و این‌گونه جلوه‌های مقدس است. در سایه این تجلی الهی است که بنده، «خود» را نمی‌بیند و جز «او» را نمی‌شناسد و جز «پسند» او را نمی‌جوید.
عاشورا، به جز بعد حماسی و ظلم‌ستیزی و قیام برای اقامه عدل و قسط، بعد عرفانی دارد و متعالی‌ترین درس‌های عرفان ناب را می‌آموزد و جز در کربلا - و صحنه‌های الهام گرفته از عاشورا - کجا می‌توان تلفیق حماسه و عرفان را یافت؟
برخی از مولفان و مقتل نویسان هم که به حادثه عاشورا پرداخته‌اند، یا شاعرانی که عاشورا را به نظم کشیده‌اند (همچون عمان سامانی در گنجینة الاسرار) از بعد عرفانی به این حماسه نگریسته‌اند. پیام عرفانی عاشورا، راه و رسم سلوک خداپسندانه و منطبق با «خط پیامبران و امامان» را بیان می‌کند و خط بطلانی بر عرفان صوفی منشانه و دور بودن از صحنه حق و باطل و عمل به تکلیف اجتماعی است.
از والاترین و زلال‌ترین حالات جان آدمی، عشق به کمال مطلق و معبود حقیقی، خدای متعال است. پیشوایان الهی این عشق را در بالاترین درجه‌اش داشتند. نحوه حیات و شهادتشان نیز گویای آن است.
صاحبان چنین عشق‌هایی، برای خود، تعیّنی نمی‌بینند و پیوسته در انتظار لحظه رهایی از قفس تن و زندان خاک و پیوستن به خداوندند. چنین عشقی «فنای فی الله» را هم در پی دارد و این فنا و جذبه، سبب می‌شود که جز ذات احدی و جز رضای خالق، چیزی را به حساب نیاورد و از هر چه که مانع این وصال گردد، بگذرد. گذشتن از همه چیز برای خدا، یکی از جلوه‌های همین عشق عرفانی به خدا است. فدا کردن جسم برای تعالی جان، جلوه دیگر آن است.
اگر از آن حضرت، این شعر نقل شده است که:
تَرَکتُ الخَلقَ طُرّاً فی هَواکا وَ اَیتَمتُ العِیالَ لِکَی اَراکا
در همین معنا است. مقام سِلم و رضا نیز ثمره همین عشق و مجذوبیت نسبت به آن یگانه محبوب است. برافروخته‌تر شدن چهره امام حسین علیه‌السلام هر چه که به لحظه شهادت نزدیک می‌شد، نشانه دیگری از این عشق ‌برین است. یاران آن حضرت نیز شوق دیدار خدا و جنت را در دل داشتند که آنگونه بی‌صبرانه چشم به راه عروس شهادت بودند.
یکی از شاعران بلند پایه، که به حادثه عاشورای حسینی از زاویه عرفانی و عشق به خدا نگاه کرده است، «عمان سامانی» است. دیوان «گنجینة‌الاسرار» او با همین تحلیل به حماسه حسینی نظر دارد.
عمان، حسین بن علی علیهما‌السلام را سرمست از شراب شوق و عشق الهی می‌بیند و پیاپی جام محبت و بلای بیشتری می‌خواهد. او را موجی برخاسته از دریا می‌داند که محو حقیقت خدا است و می‌خواهد به همان دریا بپیوندد و در این راه، از هر چه جز «او»ست دست می‌شوید و «خود» را قربانی می‌کند و در دیدار با علی‌ اکبر که عازم میدان است، بر این «تعیّن والا» هم غلبه می‌کند و حال که هیچ پرده‌ای از تعیّن و سدّ راهی جز او باقی نمانده است، اجتهادی بیش از اندازه دارد «کَاَنَّ یکی را نیز بردارد ز پیش» و بی حجاب، با خدا رو به رو گردد امام در جدال عقل و عشق، سپاه عشق را غالب می‌سازد و در وداع آخرین با خواهرش زینب، وقتی با آن «زن مردآفرین روزگار» مواجه می‌شود، از او می‌‌خواهد که حجاب وصل نشود:
همچو جان خود در آغوشش کشید این سخن آهسته در گوشش کشید:
کای عنان‌گیر من، آیا زینبی؟ یا که آه دردمندان شبی؟
پیش پای شوق، زنجیری مکن راه عشق است این، عنانگیری مکن (1)
سراسر عاشورا و صحنه‌های رزم فرزندان و یاران، جلوه‌ای از این جذبه معنوی و عشق برین است و شهادت یاران و عزیزان، هر کدام «هدیه‌»‌ای به درگاه دوست است، تا رضای او تامین شود و به بزم قرب، بار دهد.
این مشرب عرفانی و عشق به خدا در جبهه‌های دفاع مقدس در ایران نیز تجلی داشت و رزمندگان عارف و صاحبدل، ره صد ساله را یک شبه می‌رفتند و به تعبیر حضرت امام خمینی (قدس سره) که شهادت را در ذائقه اولیای الهی شیرین‌تر از عسل می‌دانست و معتقد بود که از این شراب طهور معرفت و عشق، «جوانان در جبهه‌ها جرعه‌ای از آن را نوشیده و به وجد آمده‌اند» (2) و شهدا را سبکبالان عاشق شهادت می‌‌دانست که «بر توسن شرف و عزت به معراج خون تاخته‌اند و در پیشگاه عظمت حق و مقام جمع الجمع، به شهود و حضور رسیده‌اند.» (3) و مورد توصیف‌ناپذیری جذبه‌های روحانی بسیجیان عاشق شهادت با قلم و بیان می‌فرمود:
لکن آن بعد الهی عرفانی و آن جلوه معنوی ربّانی که جان‌ها را به سوی خود پرواز می‌دهد و آن قلب‌های ذوب شده در تجلیات الهی را با چه قلم و چه هنر و بیانی می‌توان ترسیم کرد؟ (4)
پی‌نوشت‌ها:
1- گنجینة الاسرار، عمان سامانی، ص 62، چاپ دوم، نشاط اصفهانی، 1372.
2- صحیفه نور، ج 21، ص 203.
3- همان، ج 20، ص 59.
4- همان، ج 18، ص 230.
منبع:
پیام‌های عاشورا، جواد محدثی
پسرم می‌گفت برایم زن بگیر تا آرزو به دل شهید نشوم

همیشه برای ماشاءالله گریه می کردم، می گفتم بچه ام آرزو به دل رفت. نورالله آمد گفت: مامان یادته همش میگی برادرم آرزو به دل رفته؟ نکنه یه روز هم این را برای من بگی؟ من زن می خوام.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، بی شک عقیله ی بنی هاشم ، بانو زینب (سلام الله علیها) نماد مقاومت ، شجاعت و درایت است. این بانوی معظمه یک یک عزیزانش را برای رفتن به رزمگاهی که می دانست بازگشتی در آن نخواهد بود، بدرقه کرد و همین دختِ فاطمه(صلوات الله علیها) بود که پس از آن همه مصایب ، خصوصا فاجعه از دست دادن برادرش حسین(صلوات الله علیه) با صولت حیدری و صبر جمیلش در حالی که به اسارت در آمده بود، یزید و همه شکوه جلال فرعونی اش را چنان به سخره گرفت که گویی همه دنیا در دستان او مضحکه ای بیش نیستند و اوست که در بند ، از هر آزادی آزاده تر است.
قرن ها یکی پس از دیگری گذشت و رسید عصری که قرار بود مردمانی را عیار بسنجد که می گفتند ای کاش ما نیز در کنار کربلائیان می‌بودیم. وقتی عرصه برای سنجش آماده شد مرد و نامرد از هم جدا شدند و راستگویان تحت پرچم امام روح الله نشان دادند که اگر بودند در ظهر عاشورا اکنون شاید تاریخ گونه ای دیگر رقم می خورد.
آنچه خواهید خواند گفتگو با پدر و مادر سه شهید (ماشاءالله، نورالله و محمد ملاشریفی) است. آنها نیز چونان زینب(سلام الله علیها) بهترین عزیزان خود را برای جهاد در راه خدا به قتلگاه یزیدیان فرستادند و امروز با اقتدار کامل از آرمانشان پاسداری می کنند، بدون کوچک ترین لرزشی.
مشرق: خودتان را معرفی کنید.
مادر: بسم الله الرحمن الرحیم. صغری جلالیان هستم ، مادر شهیدان (ماشاءالله، نورالله و محمد) ملاشریفی . ما اهل یکی از روستاهای نطنز اصفهان هستیم.
پدرم مرد بسیار مومنی بود و به حلال و حرام اعتقاد کامل داشت. به یاد دارم که در کودکی ۳ یا ۴ ساله بودم که به همراه ایشان از جلوی باغی می گذشتیم، بادامی روی زمین افتاده بود، من دولا شدم بادام را برداشتم تا بخورم. پدرم فورا آن را از دستم گرفت و پرت کرد داخل باغ و گفت این مال مردم است و ما اجازه نداریم بخوریم.
پدرم کشاورزی می کرد و گندم و جو می کاشت. گوسفند هم داشتیم، همیشه به برادرهایم می‌گفت مواظب باشید گوسفندهایتان در زمین مردم نروند.
به یاد ندارم که پدرم حتی دو رکعت نمازش را در خانه خوانده باشد، همیشه به مسجد می رفت. برای نماز صبح بیدارمان می کرد و می گفت بچه ها بیدار شدید، صبح صادق است باید برای نماز برویم مسجد.
پدرم چون روز عید قربان به دنیا آمده بود اسمش را گذاشته بودند «حاجی». همیشه با ناراحتی می گفت این دیگر چه اسمی است؟! دوست داشتم اسمم از اسماء ائمه بود.
ده ساله بودم که ایشان یک روز صبح آمد به برادم گفت مصطفی پاشو بریم سر زمین. از رفتنشان مدتی نمی گذشت که خبر آوردند مش حاجی از روی چوبی افتاده. وقتی می روند بالای سرش متوجه می شوند فوت کرده.
وقتی پدرم فوت کرد یک شب خوابش را دیدم، ایشان همیشه محاسنش بلند بود. با همان ظاهر همیشگی آمد خانه ما گفتم: بابا مگر شما نمرده بودی؟ گفت: چرا. پرسیدم انجا با چه کسانی هستی؟ جواب داد: با مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات.
مادرم هم زن مومن و با خدایی بود. تربیت بچه ها به عهده ایشان بود و در کارها کمک پدرم می کرد.

[تصویر: 113186_140.jpg]
بانو صغری جلالیان، مادر شهیدان ملاشریفی

[تصویر: 113185_538.jpg]
«حاج حسن» پدر شهیدان ملاشریفی

مشرق: چند ساله بودید که زدواج کردید؟
مادر: ما با همسرم همسایه بودیم. پدر ایشان حاج حبیب هم بسیار آدم مومنی بود و چند جدش پشت هم روحانی بودند. پدرم هر وقت سوال دینی داشت از پدر ایشان می پرسید. حاجی تک پسر بود. ۱۸ سالش بود و من هم ۱۶ ساله بودم که عقد کردیم، یک سال هم عقد کرده بودم بعد عروسی کردیم. مهریه ام هم زمین و باغ بود. عروسی خوبی هم گرفتیم. قدیم ها عروسی جدا بود و فامیل داماد شب می آمدند عروس را می بردند. خانه پدر شوهرم زندگی می کردیم. سه ماه بود ازازدواجمان می گذشت که همسرم را بردند برای سربازی.
عمه همسرم زن کدخدای ده بالایی بود که با کدخدای ده ما با هم مشکل داشتند. کدخدای ما کاری کرد که شوهر عمه ایشان مجبور شد مدتی از خانواده اش دور شود که همسرم گاهی شب ها می رفت پیش آنها تا تنها نباشند. کدخدا می گفت نباید بروی خانه آنها تا خانواده اش سختی بکشند اما همسرم گوش نمی داد و می رفت. به همین علت کدخدایمان با شوهر من هم دشمن شده بود. یکی از آشناهایمان به همسرم گفت اگر اینجا بمانی کدخدا اذیتت می کند پولی بده تا اعزامت کنند تهران. این شد که سال ۵۳ مجبور شدیم به تهران مهاجرت کنیم.
مشرق: زمانی که آمدید تهران، کجا ساکن شدید؟
مادر: اول که آمدیم منزل عموی حاجی ساکن شدیم. بعد از مدتی نزدیک خیابان مولوی خانه ای با برجی ۴۰ تومان اجاره کردیم. همسرم کارگر بود مدتی هم راننده تاکسی بود. ما در تهران تنها نبودیم چون بعضی از اقواممان اینجا زندگی می کردند. چند سالی که تهران بودیم در همان اطراف مولوی خانه ای به مبلغ ۳۴ هزار تومان خریدیم.
مشرق: حاصل ازدواجتان چند فرزند است؟
مادر: ۹ فرزند داشتیم که سه تا شهید شدند. الان سه دختر دارم و سه پسر. ماشالله و نورالله و محمد هم شهید شدند.
مشرق: اسم بچه ها را چه کسی انتخاب می کرد؟
مادر: پدرشان و خودم. پسر خاله‌ای داشتم که خیلی آدم خوبی بود. با هم همسایه بودیم. آن وقت من دختر خانه بودم. وقتی صدایش می کردند ماشالله من خیلی خوشم می‌آمد، می گفتم اگر خدا به من پسر دهد اسمش را حتما می گذارم ماشاءالله. این شد که اسم اولین فرزندمان را به همین نام گذاشتیم. هر کدام از بچه هایمان هم که به دنیا آمدند پدرشان در گوششان اذان می گفت.
مشرق: شیطنت هم می کردند؟
مادر: شاید باور نکنید اما من با ۹ تا بچه و مستاجری نفهمیدم بچه‌ها چطور بزرگ شدند، از بس خوب بودند. بچه ها فقط سر مریضی هایشان من را اذیت کردند و اگر نه شر نبودند. اگر هم گاهی با هم دعوا می کردند تا ماشاءالله می گفت بسه، تمامش می کردند. بچه ها حرفش را خیلی قبول داشتند.
مشرق: نماز خواندن را از کی یاد گرفته بودند؟
مادر: از پدرشان. ایشان همیشه به مسجد می رفت. ماشاءالله گاهی دیر می آمد خانه. پدرش می گفت: چرا دیر میایی؟ سر راهش مسجد بود، می گفت: می رم نماز می خونم بعد میام. پدرش باور نمی کرد. یکبار زهرا دخترم را فرستاد گفت بابا برو ببین ماشاءالله کجا می ره که دیر میاد؟ زهرا رفت و آمد، گفت: می ره مسجد.
مشرق: مقلد چه کسی بودید؟
مادر: آیت الله بروجردی. بعد هم امام. رساله ایشان را هم داشتیم اما صفحه اولش را کنده بودیم. آن زمان پایین میدان قیام می نشستیم. ساعت ۱۱ شب بود دیدم ۳ نفر از کلانتری آمدند خانه ها را می گردند. وقتی رسیدن خانه ما، ماشاءالله دراز کشیده بود. بلندش کردند و خانه را زیر رو کردند. حالا از شانس ما رساله امام در زیر زمین بود و بچه ها همان روز لازم داشتند و خوانده بودند. رساله روی کمدی بوده که دست بچه ها می خوره و می افته پشت کمد. همین شد که ساواکی ها پیدایش نکردند.
مشرق: چطور با امام آشنا شده بودید؟
مادر: سخنرانی ایشان در قم باعث شد ایشان را بشناسیم.
مشرق: از کی بچه ها وارد مبارزات سیاسی قبل از انقلاب شدند؟
مادر: ماشاءالله سرباز بود در همدان. برادرم ارتشی بود وقتی دوره مقدماتی پسرم تمام شد او را برد در ارتش و سرباز نیرو هوایی شد. ماشاءالله صبح می رفت سربازی بعد ازظهر می‌آمد و لباسش را عوض می کرد می رفت در تظاهرات و پخش اعلامیه شرکت می کرد. پدرش خیلی ناراحت می شد، می گفت اگر گیر افتد چون سربازه پای همه ما وسطه. شب‌ها به من می گفت ببین لحاف پسرت هست اما خودش نیست. من اصلا دعواش نمی کردم و به پدرش هم نمی گفتم که مثلان الان رفت. در ۱۷ شهریور صبح آمد گفت بابا کفشم پاره شده پول بده برم کفش بخرم. پدرش گفت باشه اما بیرون نرو، امروز همه جوانهایی را که می روند بیرون می گیرند. من و دخترم رفتیم جلوی در ببینیم چه خبره که دیدیم ماشاءالله آمد پایین و با همان کفشهای پاره رفت و از دور برگشت نگاهی به ما کرد. باباش گفت: ماشاءالله کو؟ گفتیم رفت!
پدر: آن روز ماشاءالله در میدان ژاله تیر می خورد و دوستانش می برندش بیمارستان معیری. بعد دو نفر آمدند در خانه و گفتند پسرت تیر خورده بردیمش بیمارستان.
ما رفتیم بیمارستان، نگهبان اجازه نمی داد من بروم داخل. گفتم بابا پسرم این جاست، زخمی شده گفت باشه، نمیشه بری. گفتم پس یه تیر هم به من بزن. این حرف را که زدم نگهبان که کامل مردی بود به من گفت من رویم را بر می گردانم برو داخل من تو را ندیدم
در اطلاعات بیمارستان هر چه قدر دفاتر را زیر و رو کردن کسی به نام ملاشریفی پیدا نشد. رفتم جلوی اتاق عمل پرسیدم ماشاءالله ملاشریفی در اتاق عمل است؟ موقعی که من داشتم حرف می زدم ماشاالله صدای من را شنید و صدایم کرد. اسمش را اشتباه گفته بود. گفت از ترس اینکه چون من سرباز نیرو هوایی هستم بیایند شما را اذیت کنند من اسمم را اشتباه گفتم.
برادر خانمم در نیرو هوایی کار می کرد و پسر عموی من هم سرهنگ آنجا بود. هر دوی اینها را گرفته بودند که چرا فامیل شما که آن طرفی است به ما خبر ندادید؟ پسر عمویم آمد به من گفت اگر شما نیایید گزارش بدید وضع ما خراب می شود. من رفتم نیرو هوایی. سرهنگی از من پرسید پسرت آنجا چه کار می کرد؟ گفتم: خانه ما میدان خراسان است، هر روز سوار می شود می آید میدان ژاله و از آنجا دوباره سوار ماشین می شود و می آید ستاد. وقتی آن روز از ماشین پیاده می شود در آن درگیری ها پای او هم تیر می خورد، واقعیت همین است. خانه ما و مسیر رفت و آمد پسرم معلوم است. مامور طاغوتی گفت: باشه می تونی بری.
من فورا رفتم بیمارستان که به ماشاءالله بگویم اگر آمدند سراغت هماهنگ با حرفای من جواب بده. بعد از ظهر که ما از ملاقات بر می گشتیم پسرم تعریف کرد که همین که شما رد شدید دوتا افسر آمند تا از من ماجرا را بپرسند.
همان روز با آمبولانس پسرم را می برند بیمارستان نیرو هوایی که هر چه پرسنل می گویند باید پدرش امضا دهد آنها می گویند ارتش پدر سرباز است. بعد از بهبودی هم معافیت پزشکی گرفت.
بعد از این ماجرا ماشاءالله وارد کمیته شد و بعد هم رفت سپاه.




مشرق: زمینه بروز فعالیت های انقلابی در بچه هایتان چه بود؟
پدر: نماز عید فطری که آقای مفتح خواند. ماشاءالله هم بود که قراره رفتن به میدان (شهدا) ژاله را با هم گذاشته بودند.
مشرق: در مدت فعالیت، کارشان به ساواک هم افتاد؟
پدر: بله. نورالله را در راهپیمایی گرفتند اما زود رهایش کردند.
مشرق: موقع اعزام به جبهه با رفتن پسرانتان مخالفت نمی کردید؟
پدر: نه. اما سر پسر سوممان محمد، مادرش به او می گفت من دو پسرم را از دست دادم تو بمان درست را بخوان. اگر به جایی برسی بیشتر به درد مملکت می خوری. محمد گفت امام فرموده تنور جنگ را گرم نگه دارید و الان جنگ واجب تر از هر کاریست.
مشرق: جنگ که شروع شد کدامشان اول رفتند جنگ؟
مادر: ماشالله چون در سپاه بود ومربی پادگان امام حسین(علیه السلام). اولین بار در سن ۲۲ سالگی حدود ۴۰ روز رفت جبهه و دوباره برگشت و دو سه روز ماند. در این مدت دو دختر نشانش دادم تا ازدواج کند. اما گفت مامان من اگر شهید شدم که هیچ اما اگر نه بعد از جنگ هر دختری که شما بگویید را می گیرم. نورالله هم بعد از مشاالله رفت جبهه.
مشرق: زمانی که می خواستند بروند چطور بدرقه شان می کردید؟
مادر: وقتی محمد و نورالله برای بار آخر رفتند من نمی دانستم کجا می روند که بدرقه‌شان کنم. یکدفعه نورالله آمد اینجا. تازه ۴۰ روز بود که عروسی کرده بود. آمد به من گفت من دارم می رم جبهه. تا این را گفت من زدم زیر گریه . گفتم: رفتی یک دختر ۱۵ ساله را گرفتی، تو که می خواستی بری جبهه او را اسیر نمی کردی. گفت: مامان شوخی کردم گریه نکن. بعد گفت یکی از دوستانم دو سه روز داره می ره شهرستان، من می خوام جاش وایسم اگر چند روز نیومدم دلواپس نشو. بعد از چند روز زنگ زد، گفتم مادر نری جبهه ها! گفت: نه من در آشپزخانه کار می کنم. نورالله خیلی قد بلند بود. دوستانش تعریف می کردند همیشه بین بچه ها نفر اول بود. چند وقت جبهه بود و گاهی زنگ می زد. بعد از مدتی بی خبری خبر شهادتش را برایمان آوردند.
مشرق: محمد دفعه چندم بود که رفت جنگ و شهید شد؟
مادر: دفعه اولش بود و برادرانش دفعه دومشان بود.
مشرق: آخرین شبی که ماشاءالله که می خواست بره جنگ، یادتان هست؟
مادر: شبی که می خواست بره ما مهمان داشتیم. داماد عمویم برگشت به شوهرم گفت ببین عمو بالا شهر دو سهم نفت دادن اما پایین شهر همان پایین شهر است. ماشالله یک آیه خواند و به پدرش گفت: پدر مواظب باش! نکنه نماز و روزه بگیرید اما جایتان جهنم باشد.
صبح من بلند شدم دیدم برق روشنه. به خودم گفتم بچه ها یادشان رفته برق را خاموش کنند. امدم داخل حال دیدم ماشاءالله روی سجاده خوابش برده. ساعت حدودا ۳ شب بودم. موقع رفتن گفت مامان حلالم کن. از آب و قرآن ردش کردم و رفت.
مشرق: چه شد که راضی شدیدی محمد بره جبهه؟
مادر: محمد بدون اینکه به ما بگه رفت جنگ. بچه ام ۱۵ ساله بود که شهید شد.
مشرق: نورالله چندساله بود که ازدواج کرد؟
مادر: ۱۸ سالش بود که هم زن گرفت و هم شهید شد. من همیشه برای ماشاءالله گریه می کردم، می گفتم بچه ام آرزو به دل رفت. نورالله آمد گفت: مامان یادته همش میگی برادرم آرزو به دل رفته؟ نکنه یه روز هم این را برای من بگی؟ من زن می خوام. رفتیم برای دختر عمویش خواستگاری و ۴۰ روز هم با هم زندگی کردند. به عمویش در خواستگاری گفته بود من بعد از ازدواج هم جبهه می روم با این شرط اگر دخترت را می دهی بده. عمویش گفته بود مگه من مخالف جنگ و جبهه هستم؟ و موافقت می کند.
مشرق: زخمی هم شدند؟
مادر: بله. ماشالله زخمی شده بود و پایش هم عفونت کرده بود. به پدرش گفت: دوستام همه رفتند و بهشت پر شد، بعد کنار گیجگاهش را نشان داد و گفت قرار بود یک تیر اینجا بخورد اما نخورد و بهشت هم پر شد. وقتی شهید شد من گریه می کردم. خانمی دست من را گرفت گفت برو بچه ات را ببین چقدر نورانی شده، وقتی دیدمش همان جایی که نشان داده بود تیر خورده و شهید شده بود.
مشرق: چطور خبر شهادتش را دادند؟
مادر: ماشاءالله در تنگه حاجیان به شهادت رسید. نوه عمویش در فرودگاه بود. روز جمعه بود و اتفاقا اعلام هم کردند که سه شهید آوردند. من خودم هم در نماز جمعه شنیدم. نوه عمویش می بیند روی یکی از جنازه ها نوشته ماشاءالله ملا شریفی. برایمان تعریف کرد که باورم نمی شد، می گفتم: خدایا! یعنی این ماشاءالله خودمان است؟ رویش را که کنار زدم دیدم بله خودش است.
ایشان آمد به حاجی خبر داد. ما در خانه کرسی داشتیم و من داشتم جارو می زدم، برادرم تازه فوت کرده بود. بچه خواهرم آمد گفت: خاله لباست رو عوض کن برویم مراسم دایی. من همین که آمدم لب پنجره دیدم در کوچه قیامت است، گفتم خب به خاطر چهلم برادرمه. اما بعد فهمیدم جنازه پسرم را آوردند. بهم الهام شده بود انگار، چون قبل از اینکه با خبر شوم موقع کار برای خودم می خواندم و گریه می کردم عین عزادارها.
مشرق: چون ماشاءالله پسر اولتان بود، از شهادتش چه حسی داشتید؟
مادر: ماشاءالله اولین شهید محله مان بود. وقتی شهید شد من باورم نمی شد که تا سال بکشم. به خودم می گفتم داغ او من را می کشد. اما الان ۳۲ سال است که با این تن مریضم زنده هستم. ۱۰ ماه بعداز او هم نورالله در سر ل ذهاب شهید شد.
مشرق: چطور فهمیدید نورالله هم شهید شده؟
مادر: محمد برای شهادت ماشاءالله خیلی گریه می کرد اما برای نورالله گریه نمی کرد و می گفت: شهادت که گریه نداره. محمد که داشته می رفته جنگ یک آمبولانس جلویش را می گیرد و می گوید کجا می روی؟ محمد میگه برادرم جبهه است می روم پیشش. میگن اسمش چیه میگه نورالله آنها می فهمند که برادر این بچه هم که شهید شده در آمبولانس است، می گویند سوار شو ما می رسونیمت. محمد که سوار میشه ازش می پرسند برادر شهید هم داری؟ میگه آره ماشاءالله شهید شده. میگن اگر بهت بگویند نورالله هم شهید شده چیکار می کنی؟ میگه هیچی. می گویند اگر بگوییم جنازه اش در همین ماشین است چی؟ میگه هیچی. می گویند یکی از این شهدا برادرته. محمد روی جنازه اش را بر می داره و میگه برو داداش من هم میام. هر سه شان هم از ناحیه سر شهید شده بودند.
مشرق: چطور متوجه شدین محمد شهید شده؟
پدر: شب قبلش من خواب ددم در مدینه جلوی در باب السلام ایستادم و ختم گرفتیم. مردم می آمدند و به من تسلیت می گفتند. وقتی بیدار شدم گفتم خدایا این چه خوابی بود؟ بعد از دو ساعت دیدم دو نفر آمدند گفتند محمد زخمی شده. من که به خاطر خوابی که دیده بودم انگار آمادگی اش را پیدا کرده باشم گفتم نه زخمی نشده شهید شده.

مادر: وقتی اجازه جبهه رفتن به محمد نمی دادیم، می آمد کنار پدرش می ایستاد و می گفت بابا ببین من هم قد شما هستم چرا نمی گذاری برم؟ من دیگه بچه نیستم.
در سومار بود که شهید شد. خمپاره نصف سرش را برده بود. موقع شهادت محمد هم داشتم دیوانه می شدم. وقتی می خواست بره رفتم جلوی پادگان امام حسین بهش گفتم محمد مادر، من دو پسرم را دادم، دو سال نشده اگر که توهم شهید بشی من چیکار کنم؟ سرش را بالا گرفت و خندید. گفت: مامان اگر من شهید بشم بهتره یا برم توی خیابون ماشین بزنه بهم؟
مشرق: محمد چطور بچه ای بود؟
مادر: خیلی بچه خوبی بود. زمان انقلاب یک تفنگ می گرفت دستش که از خودش بلند تر بود. با سن کمی که داشت اسلحه های بسیج دستش بود. از مدرسه که می آمد سریع کتابهایش را می‌گذاشت می رفت مسجد. می گفتم مادر بیا غذا بخور، می گفت: بذار اول برم مسجد یه سر بزنم بعد میام.

[تصویر: 113187_682.jpg]
شهید نورالله، ماشاءالله و محمد ملاشریفی

مشرق: کدامشان شوخ تر بودند؟
مادر: نور الله. خیلی با پدرش شوخی می کرد. رابطه اش با حاجی خیلی خوب بود. وقتی نورالله شهید شد من می گفتم پدرش دق می کنه.
پدر: قبل از اینکه زن بگیرد به من می گفت: بابا یک مادر و دختر پیدا کردم، مادر رو می خوام بگیرم برای تو و دخترش را هم بگیرم برای خودم. شهادتش برایم خیلی سخت بود اما نورالله در وصیت نامه اش نوشته بود که راضی نیستم جلوی مردم گریه کنید یا کمرتان را خم کنید، ما هم سعی کردیم به حرفش گوش بدیم.
مشرق: شده بود برای شهادت کسی گریه کنند؟
مادر: بله. ماشاءالله یک دوستی داشت که تک پسر هم بود. من و مادرش در مسجد همدیگر را می دیدییم اما نمی دانستیم بچه هایمان با هم دوست هستند. وقتی پسرش شهید شد ماشاءالله به شدت گریه می کرد. منافقین سر آن پسر را بریده بودند.

مشرق: گفتید خیلی مریض می شدند. کدامشان بیشتر مریض بودند؟
مادر: ماشاءالله. خیلی بچه درشت و زیبایی بود. حدودا ۴ سالش بود که من می خواستم بروم شهرستان خونه مادرم. باباش گفت: نرو اونجا بچه را چشم می زنند. گفتم: نه از خانه مادرم نمی برمش بیرون. یک روز یکی از همسایه ها آمد خانه ما و تا چشمش افتاد به بچه ام گفت به این چی می دی که این قدر درشت و زیباست؟ همانجا به دلم بد آمد. شب ماشاالله مریض شد و حالش خیلی بد شد. خودم هم خیلی گریه می کردم. خواستم نسخه دکتر را بگیرم که نامادری حاجی گفت لازم نیست، این بچه امشب تمام می کند. خاله خودم هم با ایشان شب ماندند پیشم تا اگر بچه ام مرد تنها نباشم. خونه مادرم بودم. من همینطور که می خواستم بخوابم گفتم: خدایا اگر بچه من خوب میشه من یک خواب خوب ببینم اگر هم می میرد که هیچی.
شب خواب دیدم در حیاط نشستم و خانمی هم سید طباطبایی بود از دوستانمان که دیدم داره میاد سمت من. پرسید بچه چطوره؟ گفتم: همانطور که بود الانم هست. دست کرد زیر چادرش سه سیم در آورد و گفت: غصه نخور برو با این سیم ها خانه ات را برق کشی کن و برقت را روشن کن بچه ات هم خوب میشه. ما آن زمان برق نداشتیم. صبح دیدم بچه بهتر شده. دکتر بردیمش و نسخه نوشت گفت: اما فکر نمی کنم اینجا داروهایش پیدا شود باید برید اصفهان. من آمدم بیرون و گریه می کردم. یک میوه فروش ایستاده بود و از نامادری حاجی پرسید خانم چرا این گریه می کنه؟ او هم قضیه را تعریف کرد. میوه فروش گفت: من می روم اصفهان میوه می‌آرم آدرس را بده شب که برگشتم داروها را برایتان بیاورم. فردا دوا را آورد و چند روز بعد هم ماشاءالله خوب شد.
مشرق: کتکشان هم زدید؟
پدر: یکبار ماشاءاالله دیر آمد خانه. سر همین قضیه عصبانی شدم و خواباندم زیر گوشش. گفت: بابا اگر می خواهی این طرف هم بزن. پرسیدم کجا بودی؟ گفت: هیئت. گفتم این چه هیئتیه که هر شب هست؟ گفت: مراسم فاطمیه است.
مادر: من همان وقت به حاجی گفتم: چرا زدیش؟ هیکل او از تو بزرگتره اگر از آن بچه های پررو بود که بر می گشت بهت خوب بود؟ تو ماشین داری برو دنبالش ببین کجا می ره. شب پدرش رفت گفت: دیدم داخل هیئت یکی چای می ده و ماشاءالله هم قندش را می دهد.

مشرق: ممنونیم از وقتی که در اختیارمان گذاشتید.

هنگامی كه امام خمینی در سال 1342 پرچم نهضت جهانی خود را بلند كرد، علی چیت سازیان حدود یك سال داشت. ربع قرن بعد ، به تاریخ چهارم آذر 1366، علی در حالی كه لباس سربازی حضرت روح الله را بر تن داشت ، بال در بال ملائك گشود.

او در زمان شهادت فرماندهی اطلاعات و عملیات لشكر 32 انصارالحسین(علیه السلام) را بر عهده داشت. آن چه خواهید خواند برشی است از حیات پربار او. روحمان با یادش شاد.

همراه با شهید علی چیت سازان فرمانده اطلاعات وعملیات لشکر 32 انصارالحسین(علیه السلام) (یگان بچه های همدان) با یك ماشین تویوتا داشتیم از منطقه به طرف شهر بر می گشتیم. زمستان بود و هوا سرد و استخوان سوز. در بین راه یك مرد كرد با زن و بچه اش را دیدیم كه كنار جاده ایستاده بود. علی ایستاد و پرسید: كجا میرین؟ مرد گفت: كرمانشاه. علی گفت: رانندگی بلدی،مرد كرد گفت: بله بلدم. (هم من تعجب كرده بودم هم آنها) علی به خاطر اینكه او به همراه زن و بچه اش راحت باشند از او خواست پشت فرمان بنشیند و به من گفت: سعید! بپربریم عقب ماشین. باد و سرما به حدی آزار دهنده بود كه هر دو مچاله شده بودیم. عصبانی شدم و گفتم: مگه تو این آدمو می شناسی كه بهش اعتماد كردی؟ گفت: بله، اینها دو سه تا از اون كوخ نشینانی هستند كه امام فرموده به تمام كاخ نشین ها شرف دارند...
بنام ستار معاصی عاصیان
[تصویر: gholipor_25052022.JPG]

[/b]

[b]لحظه دیدار یک شهید با امام حسین (علیه السلام)[تصویر: 2qsseprxv3twuv3oxtf.jpg]

[/b]

[b]وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند. تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
***************************
در سال ۱۳۴۱ هجری شمسی و در شهر مذهبی و شهید پرور بابل، فرزندی از خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود که نام او را “محمد زمان” نهادند.“محمد زمان” از همان کودکی، دستانش به کار و زحمت آبدیده گشت. همراه با کار کشاورزی، تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را به سر برد و راهی دبیرستان شد و موفق به اخذ مدرک دیپلم گشت. در کنکور تجربی شرکت کرد و در رشته پزشکی قبول شد.دل و عقلش، در زد و خورد بودند؛ یکی به رفتن به دانشگاه تشویقش می‌نمود و دیگری کوی عاشقان عارف، حوزه و نوکری امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دورنمایی زیبا، به او نشان می‌داد. منصبی که به آقایی عالم برتری داشت و محمد زمان، این جوان پاک مازنی در نجوای عاشقانه‌اش چنین می‌سرود:همه شب در آستانت شده کار من گدایی
به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهیمحمدزمان، در نهایت حوزه را برگزید و مدال نوکری آن امام همام را بر گردن آویخت، نزد حضرت آیت الله ایازی (رحمه الله علیه) رفت و به تحصیل در مکتب ناب جعفری مشغول گشت. در و دیوار مدرسه رستم‌کلا، خلسه‌های جاودانه شب‌های حضور محمد زمان را از یاد نخواهد برد.شهید ولی‌پور در اندک مدتی نردبان ترقی را طی نمود و در علم و عمل به مدارج بالا رسید به گونه‌ای که آیت الله ایازی به آینده علمی وی بسیار امید داشت و آینده‌ای پر فروغ را سرانجام وی خواند. محمد در دوران تحصیل،همچون دیگر طلاب خطّه علویان از جبهه و دفاع از میهن غافل نبود. او پرورده مکتب ناب امام صادق (علیه السلام) بود و مردانگی را نزد شیرمرد عرصة عرفان و عمل، آیت الله ایازی آموخته بود. به جبهه رفت و زیباترین غزل‌های حضور را به نظاره نشست. محمد زمان به راستی عارف حقیقی و شیدای حضرت دوست بود. دست نوشته‌هایی چند از مناجات عارفانه وی به روشنی گواه این مدعاست:«شهادت، زیباترین واژه دفترچه زندگانی زمین است. هر از چند گاهی، چند برگی از دفتر زمین، به نام بلند شهید، رنگ خون می‌گیرد و باز شرف و عزت زمینیان هابیل تبار در سرشک حسرت ملائک، راز پس پرده‌ای را می گشاید. قلم بر آن است تا این بار به روزهای خاکی، افلاکی دیگری نظاره افکند و در چینشی از جنس نور، فانوسی رهگشا برای ما کشتی شکستگان دریای غفلت بسازد.»و سرانجام، زندگانی خاکی شهید ولی‌پور در ۲۳/۳/۶۷ در عملیات «کربلای ۱۰» به سرانجام خونین خود رسید و او با اصابت ترکشی به کمر در شلمچه، بال در بال ملائک گشود.
*خاطره ای از دوست و داماد شهید:
دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند: فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر همسر شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.…وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:«می دانی چرا لبخند زدم؟ به خاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)، او را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»(۱)
**** قسمتی از وصیتنامه روحانی و عارف شهید؛ محمدزمان ولی پور****
«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»(احزاب/۲۳)
«برخی از مومنان مردانی هستند که به عهدی که با خدا بسته‌اند کاملا وفا کرده‌اند تا به راه خدا شهید شده اند و از ایشانند آنانکه به انتظار فیض شهادت مقاومت کرده هیچ عهد خود را تغییر نداده اند.»قبل از عرایضم لازم می دانم که این بی چاره مسکین را به شما معرفی کنم: حقیر- محمد زمان ولی پور افروزی (ملکوتی)، نام پدر بزرگوارم حاج علی، نام مبارک مادر عزیزم: زهرا، متولد: ۱۳۴۱ دارنده گناهان صغیره و کبیره و … در نقطه ای از نقاط خونین سرزمین سرخگون خوزستان، در شب سوم شعبان، شب میلاد سید جوانان، سرور آزاد مردان جهان تشیع، حضرت حسین بی علی-علیه السلام-رو به کعبه و کربلایش زانو بغل زدم تا در این لحظات آخر دارالفنا با شما مردان و زنان دین و دنیا، اتمام حجت کرده تا فردای قیام قیامت عذری آورده نشود.…خداوندا! تو خود دانی که در این دل شب، ‌در قلبم چه می گذرد و چه رازهایی از این قطره گندیده را در قلبم نهادی، تو خود گواهی که می خواهم بفهمم این موجود قطره‌ای هیچ نیست.آهای انسان! بیا درگوشه ای از زمین خداوند، پاسی از شب را تفکر کن که توی ضعیف ذلیل و بیچاره بی‌چیز چرا این جا آمدی؟ اگر ماموریتی داشتی انجام ده و گرنه جواب «چرا» را بده.یا عبید الدنانیر و الدراهم، ای بندگان دینار و درهم! ای کسانی که به سکه و کاغذهای نقشه دار(اسکناس) و سنگ و گل و آجر و آهن پاره‌ها قانع شده و گره قلبی بسته‌اید! گره‌ای ناگسستنی جز با خداوند و دینش؛ بدانید که کاخ و خانه و اشیانه و ماشین و مال التجاره همه و همه را زلزله عظیم قیامت در قلب زمین فرو می برد حتی توی قطره _انسان) را؛ نمی‌دانم چی بگویم ولی حقیقتا برای ما انسان‌ها ننگ و عار است که با این همه عظمتش و روح اللهی اش به خاک و سنگ و آهن و… سرگرم شود و مثل بچه ها با آنها بازی کند. آیا حیف نیست؟ خجالت نمی‌کشیم؟ مگر چه شده است که این همه همهمه و تاخت و تاز و بگیر و ببند می‌کنیم و حرص و جوش؟
چه خبر شده که شب و نصف شب خواب و بیداری ماشین حساب و قلم در دست داریم و هی حساب می‌کنیم؟ راستی تو که با شریک مالی خود در اطاقی می نشینی و حساب می کنی آیا با نفس طاغی و خاطی خود که شریک جانی تو است این چنین محاسبه داری؟ای جان برادر و خواهر:به دیگران ننگر که چه می کنند. بخوان و برو در گوشه‌ای دور از هیاهوی دنیاداران، کمی تفکر کن که (انشاءالله)تعالی پیروز هستید، انشاءالله که به قول آن شاعر عارف:عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف
کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیمو اما عرض ادبی حضور مقدس روحم، روح الله الخمینی، روحی له الفداء:امام جان! با همه بزرگی ات در قلب کوچک ما جای داری؛ نه ما بلکه خداوند، شما را در قلبمان جای داد، حیف که یک نفس و یک ضربان قلب بیش ندارم.اماما!! ما جوانان و همه انسان‌های آزاده مسلمان، مدیون دیانت و سیاست و ریاضت و . . . توایم. اگر وجود مبارک شما نبود، این نفس ما را در دل چاه فرو می‌برد. . .. فجزاک الله تعالی جزاء کثیرا.و اما شما مردم:از آحاد شما طالبم که اگر در این مدت مسائلی را از این حقیر دیدید به بزرگواری خود بخشیده و از همه شما راضی هستم، خداوند همه شما را از گزند جمیع مفاسد حفظ فرماید، انشاءالله.
خدمت انجمن‌های اسلامی و ستادهای مقاومت و تمام ارگان‌های لشکری و کشوریعرض کنم که: اخلاص عمل داشته و کار را برای یکدیگر نکنید و صمیمیت و اخوت و مشورت و وحدت رابیشتر کرده، تکبر و ریا و حسادت و حس انتقام جویی و… را به هر قیمتی که شده در خود بسوزانید تا سبک بال شوید.
خدمت برادران و خواهران بزرگوار خود عرض کنم که نتوانستم برادری دلسوز، همیار و همکار شما باشم لذا تقاضای عفو دارم، رجاء آن دارم که خون ما را به بازیچه نگرفته و به رخ دیگران نکشیده و خدای نخواسته توسط خونمان به امیال و آمال دنیای پست نرسید، ان شاء الله.و اما با شما دو بزرگوار(پدر و مادرم) چه بگویم؟ روی زحمات و زجر و رنج شما پدرِ پشت خمیده و مادر دل شکسته نمی‌شود قیمت گذاشت، حقیر دستم خالی است لذا به عزت خونم از خداوند عزیز می‌خواهم که شما دو بزرگوار را پاداشی کبیر عنایت فرماید، انشاء الله… خوشا به حال والدینی که امانت را خیانت نکرده بلکه با دو دست ادب به صاحبش برگرداندند و شما هم این چنین کردید؛ اما اگر بخواهید برای شیخ محمد زمان عاصی بگریید، به یاد حضرت ابا عبدالله الحسین-علیه السلام- و علی اکبر و دیگر یارانش باشید. جزاکم الله خیرا کثیراً کثیرا.وصایای حق الناس:اگر کسی بر گردنم حقی دارد هر چه قدر کم باشد یا این که باید راضی باشد یا از خانواده ام دریافت کند ولی هر چه که بر گردن دیگران دارم بخشیدم. دیگر اینکه در این ۱۸ سالی که در میان اجتماع بودم به هر کسی که جسارتی کردم یا سیلی زدم یا زیر چشمی نگاه کردم یا غیبت کردم و غیبت او را شنیدم یا تکبر و عجبی کردم یا پرخاشی کردم و بالاخره هر ذره‌ای که به هر کسی به طریقی جسارتی کردم اعلام کنید که شیخ محمد زمان از همه آنها، به هر طریقی عذر می‌خواهد و جداً عاجزانه دست و پایشان را می بوسد و العفو العفو می‌گوید.و در آخر عرایضم:ای مولایم! ای باقی، ای خالق، ای سبوح، ای قدوس، ای شهید و شاهد، ای قهار، ای غفار، ای رب ودود، ای رب رؤف، ای عزیز دلم، ای سر تا سر وجودم! با تو چه طور حرف بزنم! هیچی نمی‌توانم بگویم ولی این قدر بگویم که ۲۵ سال مرا مهلت دادی و صبر کردی، ۲۵ سال زنده نگه داشتی و روزی ام دادی و از خطرات جن و انس محفوظم داشتی. مولای من! خیلی خیلی به من محبت کردی اما من نتوانستم برای تو بنده باشم، نتوانستم عبدی مخلص باشم، به من فرمودی برو ولی نرفتم، فرمودی نرو ولی رفتم. نمی‌دانم که در «یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون» (نور/۲۴) بر این بنده‌ات چه خواهد گذشت؟ در آخر ای پروردگارم! به حق زهرای مرضیه و خون حلقوم سید الشهدا، اول مرا پاک و سبک کن و سپس مرا به سوی خود بخوان و بفرما «ارجعی الی ربک». یا احکم الحاکمین: به عزتت، پرونده اعمال دنیای ما را به مهر مقدس شهادت مختومه بگردان.
ای عزیز دلم! به عزتت خون شهدا نور دیده امت اسلام، حضرت امام خمینی «دام الله عمره شریف» را تا ظهور حضرت صاحب «روحی له فداه» نگهدار باش.
یا اجود الاجودین: به مسئولین کشوری و لشکری، احساس مسئولیت و به امت ما استقامت و ایمان، به خانواده‌های شهدا قلبی همانند زینب کبری-علیها السلام- به جوانان ما بیداری و عفت نفس، تزکیه، مکارم اخلاق، بی اعتنای به دنیا، عنایت و کرامت بفرما. یا غامض المذنبین: به عزت قطرات اشک منادیان شب زنده دار مخلص، دیوان سیئات ما را به دیوان حسنات مبدل بفرما!!



[b]۱- برگرفته از کتاب اسوه های تبلیغ؛ سیره های اخلاقی شهدای روحانی مازندران
[تصویر: 2010-12-26_161848.jpg]
عبد صالح خدا، شهيد بزرگوار عليرضا عاصمي، سال 1341 در كاشمر به دنيا آمد. دوران كودكي را با مظلوميت و پاكي خاص آن دوران پشت سر گذاشت و وارد دبستان شد. در دوران ابتدايي، با جديت به فراگيري قرآن مشغول شد و روح پاكش را با تلاوت كلام خدا، لطافتي نو بخشيد.
دوران راهنمايي را نيز با موفقيت سپري كرد، در حالي كه در تمام اين سال ها، مراقبت خاص خانواده- بالاخص پدرش كه شخصي فرهنگي است- نهال پر طراوت وجودش را آبياري مي كرد. در دوران تحصيل، با وجود سن كم، حركات و اعمالي بيش از حد انتظار داشت. در راه اندازي ارودهاي دانش آموزي و اكيپ هاي كوهنوردي و ... بسيار فعال بود و در بحث ها و صحبت ها، منطق قوي او، هميشه جلب توجه مي كرد. حركات پر شور او، همواره مايه ي بركت و حركت ديگران بود. به برگزاري جلسات فرهنگي – اسلامي براي دانش آموزان علاقه ي بسياري داشت. هميشه در تلاش بود و پويايي خاصش، از او انساني خلاق و سازنده ساخته بود. اولين كتابخانه ي مدرسه شان را با همت جمعي از دوستان تاسيس كرد كه اثر مطلوبي در ارتقاء كيفيت فرهنگي دانش آموزان داشت.
سال 57 علي كلاس اول دبيرستان بود كه «عشق آمد و سوز دل عيان شد» و او بي تامل، خود را در امواج خروشان اقيانوس بيكران مردم رها كرد. علي در آن هنگام آن قدر فعال بود كه انسان را بي اختيار نگران مي كرد. دمي آسايش نداشت و در اشكال گوناگون مبارزه، از پخش و توزيع اعلاميه هاي حضرت امام و روحانيت مبارز گرفته تا شعارنويسي و شركت در تظاهرات، تحريك مردم به اعتصاب و ... فعال بود. در اين راستا، اولين راهپيمايي دانش آموزان كاشمر عليه رژيم خونخوار پهلوي در مهرماه 57 توسط علي و همراهانش، سازمان دهي و رهبري شد. اين راهپيمايي در شكستن جو وحشت حاكم بر محيط شهر، تاثير به سزايي داشت. علي اسلحه ي مزدوران رژيم را به غنيمت گرفت و به فراگيري فنون نظامي پرداخت. او در سازماندهي و آموزش مردم كاشمر، نقش عمده اي داشت و از پايه گذاران كميته هاي مردمي اين شهر بود. در اوان تشكيل جهاد سازندگي در كاشمر در اين نهاد نيز فعال شد و هرگاه كه لازم مي شد، با بسيج مردم به ياري روستاييان مستضعف مي شتافت و در جمع آوري محصول، آنان را ياري مي كرد. علي در تمام اين اوقات، هميشه با هوشياري خاصي، مراقب نفوذ افراد فرصت طلب و انقلابيون بعد از انقلاب، در نهادها بود و پيوسته با افشاگري خويش، مردم را به دفاع از آرمان هاي انقلاب اسلامي و طرد فرصت طلبان دعوت مي كرد. اين روند ادامه داشت تا اينكه جنگ اغاز شد و جنگ علي نيز با آخرين بندهاي تعلقي كه اين پرستوي مهاجر را به ركود و ماندن دعوت مي كرد، آغاز. علي تنها هفت روز از جبهه و جنگ دور ماند و در اين هفت روز، چه درد و رنجي كشيد، خدا مي داند و بس.
علي، هنگامي كه براي اولين بار به جبهه رفت، تنها هفده بهار از عمرش گذشته بود و شش سال بعد، تنها براي ديدار خدا بود كه از جبهه بيرون رفت. و در اين شش سال، جوبيار كوچكي كه در جستجوي دريا، فراز و نشيب ها و سنگلاخ هاي فراواني را پشت سر گذاشته بود، تبديل به اقيانوسي از آرامش و طمانينه شد، اقيانوسي كه هر كس از هر جاي آن مي خواست، مي توانست سيراب شود. آري، علي هنگامي كه به جبهه رفت، بسيجي ساده اي بود از تبار مظلومان هميشه ي تاريخ و هنگامي كه شهيد شد، عارف شب زنده داري كه آواره ي تعبد، تقيد، تعهد، اخلاص، تقوا و تخصص او، تمامي جبهه ها را در نورديده بود. علي آن چنان رشدي در جبهه پيدا كرده بود كه هركس دمي با او همنشين مي شد، متحير مي ماند كه اين جوان بيست و چند ساله، به چه رمزي دست پيدا كرده كه اينسان با دوستان خدا ساده و صميمي و بي تكلف است و اينگونه در مقابل دشمنان خدا در اوج خصايص كامل يك فرمانده ي سخت كوش نظامي! و اين رمز، چيزي نبود جز «اخلاص و بندگي».
علي به راستي عبد خدا بود، در تمامي حركات، رفتار، سخنان و حتي تفكرات او، روح عبوديت موج مي زد به گونه اي كه اگر خصايص علي را جز اين دريچه بنگريم، راهي به خطا رفته ايم. علي مطيع محض احكام اسلام و بنده ي خالصي بود كه همواره به اداي وظيفه مي انديشيد و تنها احساس اداي تكليف بود كه او را از صحنه هايي كه – به شهادت همگان- تنها و تنها خاصان درگاه خداوندي قدرت ايستايي در آنها را ندارند، سرافراز بيرون مي آورد.
علي آن چنان گسترده و جامع بود كه سخن گفتن از تمامي خصايل او و حتي مطلب را ادا كردن- به گواهي تمامي كساني كه از شراب خلوص او سرمست شده اند – غير ممكن است.
با گذشت زمان، اول اين بسيجي ساده، به واسطه ي تعبد، تعهد، تيزهوشي و ذكاوتي كه داشت، تبديل به فرمانده ي دلاوري شد كه آوازه ي عشق و ايثارش از جبهه ها نيز فراتر رفت. و به واسطه ي تحرك فوق العاده و ديد عميقي كه داشت، در اكثر رشته ها سرآمد شد. توپخانه، ديده باني، اطلاعات و عمليات تخريب و ...
سنگرهاي متعددي بود كه علي با توجه به نياز جبهه ها در آنها فعال شد و تبديل به نيرويي كارآمد و زبده گرديد. علي به واسطه ي معنويتي كه در نيروهاي تخريب احساس كرد و با توجه به نقش حساسي كه اين واحد در پيشروي رزمندگان اسلام بر عهده داشت، عاقبت در اين واحد ماندگار شد. از آن پس، جاي جاي جبهه از شمالي ترين نقطه ي كردستان تا پهنه ي خليج فارس و تنگه ي هرمز، كمين گاهي شد براي اين تازيانه ي خدا كه خصم را لحظه اي در آرامش نگذارد و تحقق اين وعده الهي شود كه: «فصب عليهم ربك سوط عذاب، ان ربك لبالمرصاد.»
علي با وجودي كه در طول مدت خدمتش در جبهه، مسئوليت هاي بسياري از جمله فرماندهي تخريب قرارگاه هاي كربلا و نجف و خاتم را بر عهده داشت و در اين اواخر، عضو شوراي فرماندهي تيپ ويژه ي پاسداران بود، اما نيروهاي تحت امرش هيچگاه سنگيني وجود او را به عنوان يك فرمانده در ميان خود احساس نكردند. علي دقيقاً مانند آنها در كارهاي عملي و اجرايي شركت مي كرد، مانند آنها در صف غذا مي ايستاد، مانند آنها در نظافت محيط شركت مي كرد و ... اين در حالي بود كه كساني كه از نزديك با اين مجموعه ي ايثار و ابتكار آشنا بودند، از وقتي كه علي براي اين كارها مي گذارد، ناراحت بودند و فكر مي كردند علي بايد وقتش را صرف مسائل گرانبهايي كه تنها با سرانگشتان ذهن خلاق او حل مي شد، بكند. اما علي خوب مي دانست چه مي كند.
نهال خود رسته اي بود كه با تكيه بر خودجوشي و ديد گسترده ي خود، در مدت كوتاهي، متخصص درجه ي يك تخريب و انفجارات شد به حدي كه بي ترديد در ميهن مان جزء نوادر اين رشته بود. علي همپاي رشد عجيب خود در تخريب و انفجارات، اين رشته را نيز همگام با خود بالا كشيد و تغييرات بسيار عمده و كيفي در شيوه هاي آموزش و ... اين واحد به وجود آورد. در اين راه، مطالعه ي مستمر در زمينه هاي عيني، عملي و علمي جنگ، گسترده ي ديد و فعاليت علي را وسعت خاصي بخشيده بود.
علي به واسطه ي تخصص فوق العاده ي خود، در رده هاي بالاي نظامي نيز تدريس مي كرد و به فرماندهان سپاه اسلام، جنگ مين و انفجارات مي آموخت. يك بار علي براي يكي از مسئولين رده بالاي مهندسي جنگ، سير كاشت موانع توسط انسان را از ابتداي خلقت آدم تا جنگ تحميلي، آن چنان زيبا و بديع تصوير كرد كه آن برادر كه خود دستي در آتش داشت، به صراحت اذعان كرد هيچ گاه چنين منطقي و دلپذير، كسي را ياراي بازگويي چنين مطلبي نبوده است.
تخصص بالاي او نيز همه را به تحسين وا مي داشت. بارها به او پيشنهاد پذيرفتن مسوليت هاي مختلف ارائه شد، اما با اهميتي كه براي تخريب قائل، بود تا آخرين روزهاي حياتش در اين واحد ماند.
علي با استفاده از فرصت هايي كه گاه به دست مي آورد، ديپلم خود را در سال 1361 گرفت و در سال 1363 در مركز تربيت معلم شهيد باهنر تهران پذيرفته شد. اولين شبي كه در تربيت معلم خوابيد، صبح به كاشمر تلفن زد و گفت: «سخت ترين شب عمرم ديشب بود كه راحت روي تخت خوابيدم ولي دوستانم زير خمپاره ها بودند.» همان روز عازم جبهه شد و تعدادي استاد و دانشجو را هم با خود برد.
يكي از زيباترين و حماسي ترين يادگارهاي علي، حماسه خندق بود. انفجار جاده ي خندق در عمليات بدر، با شكوه ترين صحنه ي شجاعت و پايمردي علي بود كه يك تنه در برابر انواع تير مستقيم تانك ها گلوله هاي خمپاره، آر پي جي، كاليبر، هلي كوپتر و ... دشمن ايستاد و غزل شيواي تعبد، توكل، اخلاص، شهامت و شجاعتي را در آن هنگامه سرود كه ستاره ي درخشاني شد بر تارك تاريخ جنگ.
علي به تمام معنا تجسم عيني عشق و ايثار بود و هميشه و در همه جا براي گذشت از هر آنچه داشت، آماده بود. اوج ايثار و گذشت او در عمليات برون مرزي فتح يك در اعماق خاك عراق متبلور گرديد. آن گاه كه به چند تن از نيروهايش ماموريت داده بود در صورت بروز هرگونه حادثه اي براي او بي هيچ گونه ترديد و دودلي، با آر پي جي او را هدف قرار دهند تا اسناد و مدارك همراهش به دست دشمن نيفتد.
در عمليات والفجر 3 عباس – برادر علي – پس از رشادت هاي بي شمار به شهادت مي رسد. عمليات كه به پايان مي رسد، علي بچه ها را جمع مي كند تا گزارش كار را از افراد مسئول بگيرد. يكي از بچه ها هنگام برشمردن نام شهداي عمليات، از بردن نام عباس طفره مي رود و لحظاتي از روي خجالت، مكث مي كند. علي به فراست در مي يابد عباس شهيد شده است. لذا مي پرسد عباس كجاست؟ آن برادر جواب مي دهد شهيد شده است. با آنكه پنجه هاي غم، قلب علي را در هم مي فشارد، مي گويد: «خدا رحمتش كند، به گزارشت ادامه بده!»
علي به شهادت خود يقين داشت و همواره در انتظار آن بود اما از عمليات فتح يك به بعد، دلتنگي علي، جلوه ي ديگري يافته بود و هركس او را مي ديد، تحولات روحي او را به خوبي حس مي كرد. عمليات كربلاي 5 نزديك بود و علي كه در غرب بود، دغدغه ي خاطر داشت كه در غرب بماند يا به جنوب برود و در انديشه كه كجا بهتر مي تواند وظيفه اش را به انجام برساند. شهر باختران هر روز شاهد بمباران هاي وسيع هواپيماهاي عراقي بود و علي و نيروهايش به ياري مردم مي شتافتند و بمب هاي عمل نكرده را خنثي مي كردند.
علي مانند هميشه به قرآن پناه برد و براي ماندن در غرب استخاره گرفت. اولين پيغام يار، اين بود:
«بمان كه برايت بهتر است.» و چه چيزي براي علي بهتر از شركت در عمليات مي توانست باشد الا شهادت؟ علي تصميم مي گيرد بماند. اما هر روز كه مي گذرد، وعده يار نزديك تر و علي و يارانش بر افروخته تر مي شوند و حال و هوايي ديگر پيدا مي كنند. تا آن لحظه ي موعود فرا مي رسد و علي، آن بسيجي، آن فرزند مردم، به همراه سه تن از ياران پاك باخته اش به هنگام خنثي سازي بمبي در اطراف شهر باختران به آرزوي ديرينه اش نائل مي آيد و آتش در عالم در مي گيرد.
سلام.

زنده کردن یاد شهدا،کمتر از مقام شهید نیست.

مقام معظم رهبری.
شماره یک مقداری گردش خارج از برنامه انجام داد که به ایشان گفتم از مسیر خارج شده ای که ایشان پاسخ داد می دانم به واسطه شلیک بی امان پدافند شماره 2 نیز مقداری عقب افتاده بود و من در جایگاه او قرار گرفته بودم ...


یکی از مهمترین راه های فلج کردن اقتصاد عراق در جنگ زدن پالایشگاه های دشمن بود راه جنوب برای صادرات نفت عملا با حضور پررنگ نیروی دریایی و هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران مسدود شده بود و عراق می بایست از راه ترکیه و یا سوریه نفت خود را صادر می نمود به همین دلیل زدن پالایشگاه های دشمن امری حیاتی و احتناب ناپذیر بود
در این زمان یکی از وظایف اصلی نیروی هوایی بمباران پالایشگاه ها و نیروگاه های دشمن بود به خاطر دارم که اوایل مرداد ما سال 1360 بود که به واسطه نزدیکی پایگاه سوم شکاری به مرز و همچنین عمقی بودن هدف برنامه حمله به یکی از پالایشگاه های دشمن به پایگاه ما محول شد .

هدف پالایشگاه الدوره
هدف مشخص بود ما باید پالایشگاه الدوره بغداد را بمباران می کردیم ولی نام من در برنامه پروازی قرار نداشت خدمت معاون عملیات وقت پایگاه رفتم و اصرار کردم که من نیز در دسته پروازی قرار بگیریم چون کمتر از یکسال قبل در یک تجربه موفق آنجا را بمباران کرده بودم ایشان نیز چون اصرار من را دید قبول کرد و قرار شد من نیز در دسته پروازی قرار بگیرم طراحان سخت مشغول بررسی نقشه ها و انتخاب مسری امن و ایمن برای رسیدن به پالایشگاه بودند یکی از مهمترین خطراتی که در این ماموریت ما راه تهدید می کرد وجود پایگاه هوایی الرشید در نزدیکی پالایشگاه بود همچنین طبق اطلاعاتی که بدست آمده بود می دانستیم که در اطراف پالایشگاه پدافند قدرتمندی وجود دارد و عبور از آن باید با برنامه ریزی قبلی انجام می گرفت
بعد از طراحی تصمیم بر این شد که این پالایشگاه با هجوم چهار فروند هواپیمای فانتوم بمباران شود البته هواپیمای چهارم به صورت رزرو با لب مرز می آمد و اگر مشکلی برای یکی از فانتومها به وجود می آمد او جایگزین می شد خلبانان انتخاب شدند و من نیز بعنوان خلبان هواپیمای شماره 3 انتخاب شدم زمان عملیات نیز فردا صبح یعنی 11 مرداد ماه انتخاب شد .

به سوی تانکر پرواز کردیم
همگی خلبانان قبل از اذان صبح در پست فرماندهی پایگاه حاضر شوند کار توجیهات قبل از پرواز انجام پذیرفت و لیدر دسته بخوبی خلبانان را توجیه نمود ایشان عنوان نمود که با هواپیمای سوخت رسان نیز هماهنگی لازم انجام شده است و هیچ مشکلی از این حیث نیز وجود ندارد با پایان بریفینگ نماز صبح را خواندیم هوا هنوز گرگ و میش بود که چهار فروند فانتوم مسلح در ابتدای باند قرار گرفتیم و با افزایش قدرت موتور در ساعت ابتدایی روز یازدهم مرداد ماه سال 1360 در دل آسمان جای گرفتیم . بلافاصله بعد از پرواز با افزایش ارتفاع و عبور مناطق کوهستانی به جنوب ایلام که نقطه ملاقات ما با تانکر سوخت رسان بود رسیدیم هواپیمای اسکورت نیز در منطقه حضور داشت هر چهار فورند سوخت گیری نمودیم و با کاهش ارتفاع به سمت مرز حرکت کردیم هواپیماتی چهارم با نزدیک شدن به مرز از ما جدا شد و سه فروند دیگر با حداقل ارتفاع وارد خاک دشمن شدیم مقرر بود که تانکر سوخت رسان نیز تا زمان بازگشت ما در محل حضور داشته باشد .

گلوله از هر طرف می آمد
با ورود به خاک عراق بدون هیچ مشکلی به مسیر ادامه می دادیم ولی می دانستم که باید از جنوب پایگاه الرشید عبور نمائیم و احتمالا از همین نقطه مشکلات ما نیز شروع می شد حدسم درست بود با عبور از جنوب پایگاه و نزدیک شدن به رینگ پدافندی پلایشگاه آنها شروع به آتش نمودند . شماره یک مقداری گردش خارج از برنامه انجام داد که به ایشان گفتم از مسیر خارج شده ای که ایشان پاسخ داد می دانم به واسطه شلیک بی امان پدافند شماره 2 نیز مقداری عقب افتاده بود و من در جایگاه او قرار گرفته بودم . از قبل مطالعه زیادی روی عکسهای هوایی منطقه انجام داده بودیم و به خوبی به منطقه آشنا بودم و می دانستم کدام ناحیه آسیب پذیرتر است برای زدن هدف مجبور بودیم با ارتفاعی کم از روی پدافند عبور نمائیم شماره یک بمبهای خود را روی هدف خالی نمود و با گردشی سریع خود را از مهلکه دور نمود

هواپیمایم هدف قرار گفت
نوبت من بود با شیرجه ای مناسب هدف را به شدت بمباران نمودم ولی اتفاقی که احتمالش را می دادم رخ داد با گردش روی هدف پدافند دشمن موفق شد هواپیمای مرا هدف قرار دهد برای یک لحظه هواپیما تکان شدیدی خورد و رادار هواپیما از کا افتاد تکانهای شدیدی در هواپیما ایجاد شده بود متوجه شدم تمامی باکهای داخلی هواپیما سوراخ شده است چاره نداشتم سریع به طرف مرز خودمان گردش کردم به هیچ عنوان قصد اجکت نداشتم مقداری ارتفاع گرفتم و سرعت هواپیما را نیز کم کردم چون این تنها راهی بود که من احتمال داشت به مرز برسم در همین حین هواپیمای شماره 2 که از من عقب تر بود با سرعت از کنارم گذشت و از کندی من تعجب نمود سوال کرد که در پاسخ علت را توضیح دادم .
بنزین هواپیما رفته رفته کم می شد شدت ریزش بنزین به صورتی بود که به چشم ریختن بنزین از بالهای هواپیما را می دیدم . این درحالی بود که هنوز در عمق خاک دشمن قرار داشتم . امیدوارانه ادامه می دادم و زیر لب دعا می کردم که به مرز برسم نکته جالب در این پرواز این بود که خلبان کابین عقب تازه آموزشهای خود را به پایان رسانده بود و این اولین ماموریت جنگی ایشان بود به همین دلیل خیلی سعی می کردم که متوجه شرایط بد هواپیما نشود .
بالاخره از مرز عبور کردم
شرایط بسیار بحرانی بود هر آن احتمال داشت که مورد تعقیب گشتی ها دشمن قرار بگیریم که در این صورت با توجه به ارتفاع زیاد و سرعت کمی که داشتم به راحتی هدف قرار می گرفتم . نمی دانم چه شد بدون شک لطف خداوند شامل حال ما شده بود که بدون هیچ مشکلی از مرز عبور کردم صدها بار خداوند را شکر نمودم ولی هنوز با خودم درگیر بودم سوخت هواپیما به حداقل خود رسیده بود و هرآن احتمال داشت موتور هواپیما خاموش شود در همین افکار بود که صدایی مرا به خود آورد: هواپیمای جنگنده من سوخت رسان هستم کمی بالاتر را نگاه کن مرا می بینی . تا سرم را بلند کردم تانکر را دیدم نگاهی به درجه بنزین انداختم فکر نمی کردم که این مقدار سوخت حتی کفاف آنرا بدهد که با تانکر برسیم ولی به لطف خداوند به تانکر رسیدم و شرع به سوختگیری نمودم .

هواپیما مثل آبکش شده بود
در همین هنگام هواپیمای شماره یک و دو نیز به محل رسیدند با پر شدن باکها هواپیمای شماره یک گفت از چهار طراف هواپیمایت بنزین بیرون می ریزد مثل آبکش شده است . بهتر است در نزدیکترین پایگاه به زمین بنشینی چون احتمال دارد تا به همدان برسی با مشکل برخورد نمایی . از تانکر جدا شدم که دو فروند دیگر سوخت گیری کردند سپس مجددا به تانکر چسبدیم تا به نزدیکترین پایگاه رسیدیم با اعلام من در پایگاه اعلام وضعیت اضطراری شد و در نهایت با هر زحمتی که بود فرود آمدم اتفاقا در همان روز فرمانده وقت نیروی هوایی در آنجا حضور داشت ایشان شخصا به پای هواپیما آمدند و من همانجا قول زیارت حضرت امام (رحمة الله علیه) را از ایشان گرفتم . یک هفته بعد نیز به دیدار ایشان رفتم و با آن رهبر پرشکوه و با ابهت دیدار نمودم .
راوی: سرتیپ خلبان سیروس باهری
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع