۲۵/فروردین/۹۱, ۱۷:۱۹
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
۲۶/فروردین/۹۱, ۱۹:۵۷
هوالشهيد
اولين كسي بود كه آمد و گفت : مي خواهد معبر را باز كند .
چند قدم كه دويد به سمت ميدان مين ، ايستاد ...
همه فكر كرديم ترسيده ..
كسي گفت : خب حق داره ، طفلك فقط چهارده سالشه .
برگشت به سمت ما و پوتين هايش را درآورد و گفت : اينها نو اند...
و به سمت ميدان مين رفت..
اولين كسي بود كه آمد و گفت : مي خواهد معبر را باز كند .
چند قدم كه دويد به سمت ميدان مين ، ايستاد ...
همه فكر كرديم ترسيده ..
كسي گفت : خب حق داره ، طفلك فقط چهارده سالشه .
برگشت به سمت ما و پوتين هايش را درآورد و گفت : اينها نو اند...
و به سمت ميدان مين رفت..
۲۷/فروردین/۹۱, ۲۱:۴۷
شهید محمد کمالیان :
ای برادران و خواهران مگر نمی بینید که ظلم سرتاسر گیتی را فراگرفته و مهدی فاطمه عج الله سرباز می طلبد ؟
ای برادران و خواهران مگر نمی بینید که ظلم سرتاسر گیتی را فراگرفته و مهدی فاطمه عج الله سرباز می طلبد ؟
۲۸/فروردین/۹۱, ۰:۰۷
به نام الله
خداوندا! روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست، الا شهادت...
... خداوندا! فقط میخواهم شهید شوم، شهید در راه تو. خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا! روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست، الا شهادت...
با تمام وجود درك كردم كه عشق واقعی تویی و عشق به شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق است.
نمیدانم چه باید كرد؛ فقط میدانم زندگی در این دنیا بسیار سخت میباشد. واقعاً جایی برای خودم نمییابم. هر موقع آماده میشوم چند كلمهای بنویسم، آن¬قدر حرف دارم كه نمیدانم كدام را بنویسم؟ از درد دنیا، از دوری از شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا و هزاران هزار حرف دیگر كه در یك كلام اگر نبود امید به حضرت حق واقعاً چه باید میكردیم؟!
راستی چه بگویم؟ سینهام از دوری دوستان سفر كرده، از درد، دیگر تحمل ندارد. خداوندا! تو كمك كن چه كنم؟ فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا! خود میدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهیدم عقب ماندهام و دوران سخت را باید تحمل كنم. ای خدای كریم! ای خدای عزیز و رحیم و كریم! تو كمك كن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
وقتی به عكس نگاه میكنم، از درد سختی كه تمام وجودم را میگیرد، دیگر تحمل دیدن ندارم. دوران لطف بیمنتهای حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق دوران، رسیدن آسان به حضرت حق. وای! من بودم نفهمیدم. وای! من هستم كه باید سختی دوران را طی كنم. اللهاكبر؛ خداوندا! خودت كمك كن. خداوندا! تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم میدهم شهادت را در همین دوران نصیب بفرما. و توفیقم بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم.
فرازهایی از وصیتنامه شهید احمد كاظمی
خداوندا! روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست، الا شهادت...
... خداوندا! فقط میخواهم شهید شوم، شهید در راه تو. خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا! روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست، الا شهادت...
با تمام وجود درك كردم كه عشق واقعی تویی و عشق به شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق است.
نمیدانم چه باید كرد؛ فقط میدانم زندگی در این دنیا بسیار سخت میباشد. واقعاً جایی برای خودم نمییابم. هر موقع آماده میشوم چند كلمهای بنویسم، آن¬قدر حرف دارم كه نمیدانم كدام را بنویسم؟ از درد دنیا، از دوری از شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا و هزاران هزار حرف دیگر كه در یك كلام اگر نبود امید به حضرت حق واقعاً چه باید میكردیم؟!
راستی چه بگویم؟ سینهام از دوری دوستان سفر كرده، از درد، دیگر تحمل ندارد. خداوندا! تو كمك كن چه كنم؟ فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا! خود میدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهیدم عقب ماندهام و دوران سخت را باید تحمل كنم. ای خدای كریم! ای خدای عزیز و رحیم و كریم! تو كمك كن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
وقتی به عكس نگاه میكنم، از درد سختی كه تمام وجودم را میگیرد، دیگر تحمل دیدن ندارم. دوران لطف بیمنتهای حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق دوران، رسیدن آسان به حضرت حق. وای! من بودم نفهمیدم. وای! من هستم كه باید سختی دوران را طی كنم. اللهاكبر؛ خداوندا! خودت كمك كن. خداوندا! تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم میدهم شهادت را در همین دوران نصیب بفرما. و توفیقم بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم.
فرازهایی از وصیتنامه شهید احمد كاظمی
۳۰/فروردین/۹۱, ۲:۳۱
آخرین نوشته مردی که خدا را دید + عکس
![[تصویر: 29076.jpg]](http://daynews.ir/static/news/normal/29076.jpg)
روح الله شنبهای به سال ۱۳۳۶ در ایلام متولد شد و ۲۳ سال بعد، در ظهر روز پنج شنبه بیستم شهریور ۱۳۵۹، یعنی ده روز پیش از آغاز رسمی جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیع ایران اسلامی، در منطقه مرزی «بهرام آباد» در شهر «مهران» به شهادت رسید.
علی زاهدپور، یکی از همرزمان شهید دربارهٔ آخرین روز حیاتِ شهید شنبهای گفته است:
صبح روز بیستم شهریور ماه، در سپاه مهران به همراه روح الله بودم. نماز صبح را به جماعت خواندیم.
مشغول تلاوت قرآن شد و سپس اشک ریزان دست به دعا برداشت. بعد به سمت بهرام آباد رفتیم. در آنجا با دشمن تبادل آتش داشتیم. روح الله، گلولههای خمپاره ۱۲۰ میلی متری را که همراه داشت خرج گذاری کرد و طبق گراهای قبلی به گلوله باران بعثیها جواب میداد.
عراق به شدت با تانک، توپ و خمپاره دهکده متروکه بهرام آباد و باغات و پاسگاه را زیر آتش بار خود داشت و هر بار قسمتی از ساختمانهای که در آن پناه گرفته بودیم، تخریب میشد و ما جای خود را عوض میکردیم. تبادل آتش تا ظهر ادامه داشت. لحظهای از شدت آتش کم شد و فرصتی شد تا رزمندگان در جویباری که آن نزدیکی بود، غسل شهادت انجام دهند. روح الله هم غسل شهادت کرد و در کنار دیواری متصل به سنگر خمپاره، مشغول نوشتن مطالبی شد. ما فکر کردیم گراها را ثبت میکند. نماز ظهر و عصر را که خواندیم،
آتش شدت پیدا کرد. غذا را ناتمام گذاشت و برگشت پای قبضهٔ خمپاره و از من هم خواست تا برایش دیدبانی کنم. گلوله اول تصحیح، گلوله دوم، گلوله سوم به هدف خورد. داشت گلوله چهارم را آماده میکرد که توپ دشمن درست وسط سنگر خمپاره فرود آمد. کوهی از گرد و غبار و دود انفجار را پوشاند.
بر سر زنان خودمان را به سنگرش رساندیم. افتاده بود و سجده خون به جا میآورد. وقتی یادداشتهایش را پیدا کردیم، تازه فهمیدیم مشغول ثبت گرا نبوده.
آنچه خواهید خواند، متن همان یادداشت است که دقایقی قبل از شهادت روح الله شنبهای فرمانده واحد عملیات سپاه پاسداران استان ایلام نوشته شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
به خدا راهم را تشخیص دادهام و خدا را دیدهام و هدف و مقصد را شناختهام. دشمن را نیز به عیان دیدهام، پس چرا بر این مرکب خوشبختی که گاهی میباشد، به سوی الله به پیش نتازم و قلب دشمنان حق و حقیقت را آماج گلولههایم قرار ندهم و در این راه به نوشیدن شربت شهادت چون دیگر برادرانم نائل نگردم.
روح الله شنبهای
واین عکسی از همان یادداشت است که روی کاغذ پارهای از یک جعبهٔ مهمات نوشته شده است:
![[تصویر: 39121_698.jpg]](http://www.shafaf.ir/files/fa/news/1391/1/29/39121_698.jpg)
![[تصویر: 39122_485.jpg]](http://www.shafaf.ir/files/fa/news/1391/1/29/39122_485.jpg)
شهید روح الله شنبهای فرمانده واحد عملیات سپاه پاسداران استان ایلام
۴/اردیبهشت/۹۱, ۱۵:۱۲
برای این شهید فاتحه نخوانید، بوق بزنید!
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،محمود شهیان زاده (صدیقی) در اسفند 1363 و در جریان عملیات بدر بال در بال ملائک گشود. این شهید عزیز که در گلزارِ شهید آباد دزفول به خاک سپرده شده، قبل از شهادت وصیتی به دوستانش می کند. وصیتی که انجامش شاید کمترین زحمتی را برای اطرافیان به همراه نداشته باشد. آن چه خواهید خواند روایتی است از همان سفارشِ شنیدنی!
![[تصویر: 157439_424.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/2/2/157439_424.jpg)
شهید محمود شهیان زاده (صدیقی)
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق،محمود شهیان زاده (صدیقی) در اسفند 1363 و در جریان عملیات بدر بال در بال ملائک گشود. این شهید عزیز که در گلزارِ شهید آباد دزفول به خاک سپرده شده، قبل از شهادت وصیتی به دوستانش می کند. وصیتی که انجامش شاید کمترین زحمتی را برای اطرافیان به همراه نداشته باشد. آن چه خواهید خواند روایتی است از همان سفارشِ شنیدنی!
![[تصویر: 157439_424.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/2/2/157439_424.jpg)
شهید محمود شهیان زاده (صدیقی)
**از منطقه که برمی گشتیم ، معمولاً هر بار منزل یکی از دوستان دور هم جمع می شدیم و همان جمع های دوستانه ای را که در جبهه های نبرد داشتیم ، دوباره تشکیل می دادیم.
آن شب هم مثل شب های قبل در منزل یکی از دوستان دور هم بودیم و از هر دری سخنی می راندیم. خیلی از بچه ها بودند شهید پوررکنی ، شهید نجف آبادی و خیلی های دیگر. در این بین محمود آرام سرش را بالا آورد و گفت : «بچه ها ! من این بار که بروم دیگر بر نمی گردم» . این حرف را که گفت ، باز هم شوخی کردن بچه ها گل کرد.
اما محمود خیلی جدّی دوباره گفت : « بچه ها ! حرفی دارم ! می بینید امروز چقدر با هم دوست و صمیمی هستید؟ سعی کنید همیشه این دوستی و صمیمیت را حفظ کنید.» می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم. بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید. محمود نفس عمیقی کشید و گفت : «تمام اینها را می بخشم...اما سفارشی دارم ؛ وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر وقت خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید و بروید کت برای شنا ، از همان جا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. » محمود حرفش را زد و سکوت مجلس ما را فرا گرفت. لب ها به لبخند باز شد اما کمتر کسی بود که این حرف را به حساب شوخی گذاشته باشد. محمود کاملا جدی گفت.
حالا هر وقت از آن جا رد می شوم ، حتما بوقی می زنم.۵/اردیبهشت/۹۱, ۱:۵۴
در گفتوگوی فارس با برادر شهید تازه تفحص شده عنوان شد
شرطی که شهید مفقوالاثر برای بازگشت پیکرش گذاشت
خبرگزاری فارس: برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» گفت: برادرم میگفت «نمیخواهم جنازهام برگردد چون اگر جنازه من بیاید مردم مسئولیتشان در قبالمان زیاد میشود».
![[تصویر: 13910204000497_PhotoA.jpg]](http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/02/04/13910204000497_PhotoA.jpg)
محمدعلی عسگری برادر ارشد شهید «اکبر عسگری» در گفتوگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» اظهار داشت: اکبر در نیمه شعبان 1350 متولد شد؛ پدرم در هفتم مهرماه سال 1364 در حالی که اکبر، 14 ساله بود در منطقه فاو به شهادت رسید؛ بعد از شهادت پدرم، اکبر خیلی تلاش میکرد تا به جبهه اعزام شود.
وی ادامه داد: یک سال بعد از شهادت پدرم، اکبر توانست به جبهه اعزام شود و از جایی که طراحی و خطاطی خوبی داشت، در واحد تبلیغات سپاه مشغول به فعالیت شد.
عسگری افزود: برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانهاش را در آن مینوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی میکرد و نماز اول وقتش را میخواند.
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» بیان داشت: مادرم تعریف میکرد «نیمههای شب، دیدم چراغ راهپله روشن است؛ به سمت راهپله رفتم؛ اکبر داشت در دفترچهای مینوشت خدایا مرا ببخش که مستقیماً در چشمهای مادرم نگاه کردم».
وی یادآور شد: اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود میشود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینیشهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود.
عسگری با بیان اینکه مادر شهید 10 ماه بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش از دنیا رفت، گفت: مادرم، دو برادرش نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؛ در طول سالهایی که منتظر آمدن اکبر بود، ایام را با صبوری پشت سر میگذاشت؛ روحیه خاص و عالی داشت و بسیاری از خانواده شهدای مفقود، مادرم را به عنوان الگوی خود قرار میدادند.
وی به بازگشت اخیر پیکر تعدادی از شهدای دفاع مقدس اشاره کرده و بیان داشت: چند روز پیش مطلع شدیم برادرم در عملیات بازپسگیری فاو، مجروح میشود و به اسارت نیروهای بعثی درمیآید؛ او در اسارتگاههای عراق به شهادت میرسد و پیکرش در قبرستان «الکعب» به خاک سپرده میشود؛ تا اینکه بعد از 24 سال در تبادل شهدای ایران با اجساد عراقی، پیکر مطهر اکبر هم به کشور بازمیگردد.
این برادر شهید با بیان خاطرهای از تأکید شهید «اکبر عسگری» بر مفقودالاثر ماندنش گفت: اکبر بعد از شهادت پدرم با خط زیبایی که داشت، نوشته بود «شهید مفقودالاثر اکبر عسگری فرزند شهید رجبعلی عسگری»؛ او میخواست شهید شود و جنازهاش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمیخواهم جنازهام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیتشان در قبال شهدا زیاد میشود».
وی افزود: امروز که شهید عسگری بعد از 24 سال بازگشته است، قطعاً پیامی برای ما، جوانان و مردم دارد و آن این است که همیشه پیرو ولایت فقیه و اسلام باشیم و از خون شهدا پاسداری کنیم
شرطی که شهید مفقوالاثر برای بازگشت پیکرش گذاشت
خبرگزاری فارس: برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» گفت: برادرم میگفت «نمیخواهم جنازهام برگردد چون اگر جنازه من بیاید مردم مسئولیتشان در قبالمان زیاد میشود».
![[تصویر: 13910204000497_PhotoA.jpg]](http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/02/04/13910204000497_PhotoA.jpg)
محمدعلی عسگری برادر ارشد شهید «اکبر عسگری» در گفتوگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» اظهار داشت: اکبر در نیمه شعبان 1350 متولد شد؛ پدرم در هفتم مهرماه سال 1364 در حالی که اکبر، 14 ساله بود در منطقه فاو به شهادت رسید؛ بعد از شهادت پدرم، اکبر خیلی تلاش میکرد تا به جبهه اعزام شود.
وی ادامه داد: یک سال بعد از شهادت پدرم، اکبر توانست به جبهه اعزام شود و از جایی که طراحی و خطاطی خوبی داشت، در واحد تبلیغات سپاه مشغول به فعالیت شد.
عسگری افزود: برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانهاش را در آن مینوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی میکرد و نماز اول وقتش را میخواند.
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» بیان داشت: مادرم تعریف میکرد «نیمههای شب، دیدم چراغ راهپله روشن است؛ به سمت راهپله رفتم؛ اکبر داشت در دفترچهای مینوشت خدایا مرا ببخش که مستقیماً در چشمهای مادرم نگاه کردم».
وی یادآور شد: اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود میشود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینیشهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود.
عسگری با بیان اینکه مادر شهید 10 ماه بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش از دنیا رفت، گفت: مادرم، دو برادرش نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؛ در طول سالهایی که منتظر آمدن اکبر بود، ایام را با صبوری پشت سر میگذاشت؛ روحیه خاص و عالی داشت و بسیاری از خانواده شهدای مفقود، مادرم را به عنوان الگوی خود قرار میدادند.
وی به بازگشت اخیر پیکر تعدادی از شهدای دفاع مقدس اشاره کرده و بیان داشت: چند روز پیش مطلع شدیم برادرم در عملیات بازپسگیری فاو، مجروح میشود و به اسارت نیروهای بعثی درمیآید؛ او در اسارتگاههای عراق به شهادت میرسد و پیکرش در قبرستان «الکعب» به خاک سپرده میشود؛ تا اینکه بعد از 24 سال در تبادل شهدای ایران با اجساد عراقی، پیکر مطهر اکبر هم به کشور بازمیگردد.
این برادر شهید با بیان خاطرهای از تأکید شهید «اکبر عسگری» بر مفقودالاثر ماندنش گفت: اکبر بعد از شهادت پدرم با خط زیبایی که داشت، نوشته بود «شهید مفقودالاثر اکبر عسگری فرزند شهید رجبعلی عسگری»؛ او میخواست شهید شود و جنازهاش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمیخواهم جنازهام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیتشان در قبال شهدا زیاد میشود».
وی افزود: امروز که شهید عسگری بعد از 24 سال بازگشته است، قطعاً پیامی برای ما، جوانان و مردم دارد و آن این است که همیشه پیرو ولایت فقیه و اسلام باشیم و از خون شهدا پاسداری کنیم
۵/اردیبهشت/۹۱, ۱۵:۰۸
هوالشهيد
قمقمه اش هنوز آب داشت ..
نمي خورد...
از اين سر كانال تا آن سرش مي رفت و مي آمد ،
لب هاي بچه ها را تر مي كرد ..
ريگ گذاشته بود توي دهنش كه خشك نشود و به هم نچسبد..
قمقمه اش هنوز آب داشت ..
نمي خورد...
از اين سر كانال تا آن سرش مي رفت و مي آمد ،
لب هاي بچه ها را تر مي كرد ..
ريگ گذاشته بود توي دهنش كه خشك نشود و به هم نچسبد..
۷/اردیبهشت/۹۱, ۱۹:۳۹
هوالشهيد
هر روز وقتي بر مي گشتم بطري آب من خالي بود ، اما بطري مجيد پازوكي پر بود . توي اين
حرارت آفتاب لب به آب نمي زد .
همش دنبال يك جاي خاص مي گشت ...
نزديك ظهر روي يك تپه خاك با ارتفاع 7-8 متري نشسته بوديم و ديد مي زديم كه مجيد بلند شد ..
خيلي حالش عجيب بود ..
هي مي گفت : پيدا كردم ! اين همون بلدوزره !
يك خاكريز بود كه جلوش سيم خاردار كشيده بودند ..
روي سيم خاردارها دو شهيد افتاده بود ، كه به سيم خاردارها جوش خورده بودند ..
و پشت سر انها چهار شهيد ديگر ..
كه مجيد بعضي از آنها را به اسم مي شناخت . مخصوصا آنها را كه روي سيم خاردار افتاده بودند..
جمجمه شهدا با كمي فاصله روي زمين افتاده بود ..
مجيد بطري آب را برداشت ، روي دندان هاي جمجمه مي ريخت ، گريه مي كرد و مي گفت :
بچه ها ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم .. به خدا نداشتم .. تازه آب براتون ضرر داشت ..
مجيد روضه خوان شده بود..
شادي روحشان صلوان..
هر روز وقتي بر مي گشتم بطري آب من خالي بود ، اما بطري مجيد پازوكي پر بود . توي اين
حرارت آفتاب لب به آب نمي زد .
همش دنبال يك جاي خاص مي گشت ...
نزديك ظهر روي يك تپه خاك با ارتفاع 7-8 متري نشسته بوديم و ديد مي زديم كه مجيد بلند شد ..
خيلي حالش عجيب بود ..
هي مي گفت : پيدا كردم ! اين همون بلدوزره !
يك خاكريز بود كه جلوش سيم خاردار كشيده بودند ..
روي سيم خاردارها دو شهيد افتاده بود ، كه به سيم خاردارها جوش خورده بودند ..
و پشت سر انها چهار شهيد ديگر ..
كه مجيد بعضي از آنها را به اسم مي شناخت . مخصوصا آنها را كه روي سيم خاردار افتاده بودند..
جمجمه شهدا با كمي فاصله روي زمين افتاده بود ..
مجيد بطري آب را برداشت ، روي دندان هاي جمجمه مي ريخت ، گريه مي كرد و مي گفت :
بچه ها ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم .. به خدا نداشتم .. تازه آب براتون ضرر داشت ..
مجيد روضه خوان شده بود..
شادي روحشان صلوان..
۹/اردیبهشت/۹۱, ۰:۴۸
اگر از گناه مظهری , رجایی هست که بهشتی باشی , و اگر با هنر شهادت آشنایی مفتح درهای بهشت میشوی و اگر با همت , تقوا پیشه کنی صیاد دلها می شوی
![[تصویر: moz-screenshot-4.png]](http://[/img][img]http://forum.bidari-andishe.ir/file:///C:/DOCUME%7E1/alireza/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-4.png)