تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
[تصویر: hajahmad010.jpg]
شعری از مرحوم آغاسی در وصف جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان


گر کشته و گر اسیری ای احمد!
در خاطر من نمیری ای احمد!

تا چرخ به دور خویش می چرخد
بر مصر دلم امیری ای احمد!


ای با نفس امام خو کرده
زان رایحه کسب آبرو کرده

سرمست ز باده ی کلام او
توفیق شهادت آرزو کرده


یک قوم تو را شهید می خوانند
یک قوم تو را اسیر می دانند

اما چه کنم؟ که ناجوانمردان
تصویر تو را ز خویش می رانند


ای بلبل در چمن نگنجیده !
ای یوسف در وطن نگنجیده!

ای نور دو چشم پیر کنعانی
زندانی در بدن نگنجیده


تو کیستی ؟ آن که نور نوشیده
پیراهنی از حضور پوشیده

تندیسه غیرت و جوانمردی
بر ظلمت شام غم خروشیده


من کیستم؟ آن که در وطن مانده
بند حجاب خویشتن مانده

چشمی به در امید خشکیده
در حسرت بوی پیرهن مانده


ای زمزم کوثری مرا دریاب
وی پنجه حیدری مرا دریاب


دستانم هر تپش عطش دارد
وی لطف برادری مرا دریاب


در یاب که بی تو سخت در ماندم
در مصر غم تو دربه در ماندم

از پیرهنت حوالتی بفرست
بی برگ عبور ، پشت در ماندم


ای جبهه به خاک جبهه ها سوده
د رمعرکه ها دمی نیاسوده

وی اسوه ی استقامت و ایثار
د رمصر شکنجه ها نفرسوده


ای گمشده حصار پیچیده
[/font]
وی ماه به شام تار پیچیده !
[font=Tahoma]

دستان کدام فتنه رویت را
در پرده ای از غبار پیچیده

یا علی/التماس دعا
[تصویر: avini1.jpg]
ای شهید، ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای!
دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش…
“سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی”
منبع: http://www.radepaclip.com
راه طی شده

اسمش را گذاشته بود کامران ...
می گویند بچهٔ تندرویی بود که در هر دوره یک حالی داشت. یک دوره می زند به مواد مخدر و این جور چیزها. تمام بازوهایش جای سوزن بود. شب در دانشکده خوابش می‌برده و فردا صبح جسدش را از دانشکده بیرون می‌آوردند ...
می گویند یک دوره هیپی شده بود. موهایش را گذاشته بود بلند شود. مدرن شده بود. قرتی مآب شده بود. جین می‌پوشید. دست‌بند می‌بست و از این جور کارها ...
می گویند همسرش دوست دخترش بوده است، آن هم از 15 سالگی، با هم کتاب رد و بدل می‌کردند، به کنسرت و سخنرانی می‌رفتند ...
اما می گویند بعد ها عوض شد ... بعد ها که با اندیشه های امام روح‌ الله خمینی آشنا شد ...
آنقدر عوض شد که شد:
"شهید سید مرتضی آوینی" ...
همسرش می گوید: چند سال از انقلاب گذشته بود که مرتضی سیگارش را ترک کرد. دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند؛ در این صورت من چطور می‌توانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟ این‌گونه بود که دیگر هرگز لب به سیگار نزد ...
و خودش می گوید:
" تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم. خیر. من از یک «راه طی شده» با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحاث بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام، ریش ژرفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان موجود تک‌ ساحتی» هربرت مارکوزه را ـ بی آنکه آن زمان خوانده باشم‌ اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد...
اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده‌است که ناچار شده‌ام رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید در جست‌ و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت... و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.

پ.ن : یا حبیب من تحبب الیک
ای دوست هر کس که تو را دوست بدارد ...

آوینی جوان در حال نقاشی
[تصویر: Avini.jpg]
بسم الله




[تصویر: 8b96f6fbd3664c6c81c9aca563e3ca77-425]


انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید...!
ما چه می فهمیم !
معنی دلتنگی را ...
عقد اخوت
در بین رزمندگان دفاع مقدس
نوشتن پیمان شفاعت در زمان جنگ ، میان رزمندگان امری رایج و دلچسب بود . خواندن این پیمان نامه ها ، امروز برای حال و هوای ما دنیازده گان بسیار ضروری است. شاید با مرور چنین اسنادی، این روز ها هم جوانانی پیدا شوند و چنین پیمان هایی با هم ببندند.باور کنید که راه های شهادت هنوز باز است، به شرط آن که ...
آن چه خواهید خواند شفاعت نامه ای است میان بچه های لشکر 5 نصر خراسان.
از 15 نفری که پای این پیمان را امضا کرده اند ، 10 نفر به شــــــهادت رسیده اند. خوش به حال آن 5 نفر باقیمانده. عجب گنجی زیر سر دارند.
بسمه تعالی
پیمان شفاعت میان بسیجیان لشکر 5 نصر خراسان

بنام کسی که قلوب مسلمین را به همدیگر نزدیک می کند
با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم . با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتاب هایش و رسولانش و پیغمبرانش و امامان معصوم علیهم السلام بر این که اگر من از اهل بهشت و مشمول شفاعت بوده باشم و رخصت یافتم که داخل بهشت و جنت شوم ، داخل آن نروم مگر اینکه تو با من باشی.
قبلت[/b]


ساقط کردم از تو جمیع حقوق برادری را غیر از شفاعت و دعا و زیارت

[شهید] محمد رضا عبدی – [شهید] خالق زاده – [شهید] سید حسین دولتی – [شهید] حسین محمد زاده – [شهید] محمد رضا پلنگی – [شهید] علی بهبودی – [شهید] محمد علی دوستی – [آزاده] علی عسگری – [شهید] علیرضا نجفی – [جانباز]محمد صمدی – [جانباز] فکور – [شهید] مجتبی مطیع – [شهید] جواد حلوایی – [جانباز] محمد یوسفی

[تصویر: 814111281322412197518101215226160159236174.jpg]
منبع: سایت تبیان
بسم الله



[تصویر: 3c41bm96jjpagbqkccm.jpg]


بچه ها اگر شهر سقوط کرد.

دوباره ان را پس میگیریم

مواظب باشید

ایمانتان سقوط نکند..


(شهید سید محمدعلی جهان ارا)
بسم الله

فدای لب تشنه ات...
اسمش «محمدرضا شفیعی» بود. بچه گُل محله پامنار قم، چهارده ساله بود که با دستکاری شناسنامه و کلی التماس به جبهه رفت. در حالی که ترکش توی شکمش خورده بود، اسیر شد او را به اردوگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. حالش خیلی وخیم بود. روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(رحمه الله) و انقلاب ناسزا بگوید؛ ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام ناسزا گفته بود. زده بودند توی دهنش که یکی از دندان هایش شکسته بود.
پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقش به هیچ وجه آب نخورد. روز آخر خیلی تشنه اش بود. یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد، فریاد می زد: « جگرم می سوزد»؛ ولی نمی توانستند به او آب دهند.آخرین جمله اش این بود : «فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله.
جنازه اش را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کردند؛ بعد از شانزده سال جنازه اش سالم برگشت، می گویند غسل جمعه اش ، زیارت عاشورایش و نماز شبش ترک نمی شد؛ همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد اشک هایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.

[تصویر: 447515_TVM6PyWF.jpg]

آستیــــــن خالــــــی ات نشــــــان از مردانگـــــی ست..

با ایــــــن دو دســــــت ســــــالم،

هنوز نتــــــوانسته ام یــــــک قنــــــوت اینــــــچنینی بخــــــوانم ...

[تصویر: shahid.jpg]
بسم الله الرحمن الرحیم


به حاجی گفتم: چرا می خواید توی این عملیات مهم یه سرهنگ عراقی را فرمانده گردان 167 نفری توابین کنید؟ او هنوز توبه هم نکرده. اگه خبر عملیات رو به بعثی ها لو بده چی؟
با تبسم و آرامشی خاص گفت: "هر کس توان و ایمان داشته باشه می مونه، و هر کس دلش لرزید می تونه برگرده. ما می خواهیم قلبشون با ما باشه و این فقط با اطمینان کردن به اونها عملی می شه."
روز عملیات افسر عراقی شجاعانه جنگید، زخمی شد و از نیروهایش خواست از روی پیکرش بگذرند و تا آخرین نفس مبارزه کنند. بعد از شهادت حاجی دیگر دل ماندن نداشت به سوریه رفت و آن جا مقیم شد.
راوی: ابو مهدی همرزم شهید
حاج اسماعیل دقایقی فرمانده لشکر بدر، که متشکل بود از عراقی های (احرار، توابین و مجاهدین) لشکری که نیروهایش ایرانی نبودند، اما اسلامی بودند و پا به پای فرمانده محبوبشان رزمیدند
و به شهادت رسیدند
بیایید برای رزمندگان فداکار لشکر بدر که در کشور

عزیزمان غریب بودند و غریبانه و دور از خانواده به شهادت رسیدند قرائت فاتحه ای داشته باشیم
ببخشید بنده تازه کارم. یه چند تا عکس از تابلوهای مناطق عملیاتی گرفتم( مال امساله)، ببخشید که کیفیت نداره ( یا شاید براتون تکراریه):
[تصویر: 58011339288377716224.jpg]

[تصویر: 97584380387662662741.jpg]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع