تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
گوش کنید صدای یک قایق می آید غرب دجله غوغاست چه شده امروز عملیات بدر است صبر کن او کیست او مهدی است فرمانده لشگر 31 عاشورا همان شهیدی که سال پیش برادرش را در همین جزایر از دست داد(عملیات خیبر) و چندین سال پیش هم دیگر برادرش را ساواکی ها به شهادت رساندند هم اکنون بر قایق سوار است او را به بیمارستان منتقل خواهند کرد بر لبان مهدی ذکر است. نه!!!! قایق خمپاره خورد.قایق به زیر آب میرود و آنچه که نباید میشد شد. مهدی رفت. رفت پیش برادرانش و مانند آنان جسد مطهرش به آغوش خانواده بازنگشت و مفقودالجسد شد ودجله اورا به محل ناشناسی برد او همانکس بود که دلاورمندان لشگرش را در غرب دجله به مقاومت فرا میخواند پس از شهادت او غرب دجله را سکوتی عمیق فراگرفت
کلماتی به یادبود شهادت شهید مهندس مهدی باکری فرمانده لشگر 31 عاشورا 1363/12/25
جنگنده ای در تهران منشیند امروز 1361/1/1 است نوروز است اما رزمندگان هم اکنون برای عملیات بزرگی آماده میشوند.آقای رضایی سریع از جنگنده پیاده میشوند و خودرا به امام میرسانند و از امام میخواهند برای ایشان استخاره کنند چون که احتمال میرود که این عملیات با مشکل روبرو شده باشد. چون که طی عملیاتی که عراق به نام غرب شوش انجام داد اسرار دو قرارگاه فتح و فجر تا حدودی آشکار شد و عراق هم تلفات زیادی داد و دشمن به آمادگی خودش نیز افزود و تاریکی مطلق شب نیز باعث شک و دودلی فرماندهان عالی جنگ بود این جای نگرانی بود امام(رحمة الله علیه) فرمودند:تا شک کامل نباشد نمیتوان استخاره کرد و به حول قوه ی خدا عملیات کنید که خداوند یاریاتان خواهد کرد. چند ساعت قبل از عملیات آقای رضایی استخاره میکند و آیات 18 تا20
سوره ی فتح نمایان میشود که نشانگر فتح و پیروزی است. به همین دلیل عملیات به نام فتح المبین شد و پس از آغاز عملیات دشمن شدیدا متحمل تلفات شد و از منطقه ی غرب کرخه و غرب شوش عقب نشینی کرد دلاوری های تیپ 14 و 27 و 8 در این عملیات تاثیر به سزایی داشت
بسم رب الشهدا ...

شهدا! به یمن خون شماست که «سلام بهار»،

سلامت به ما می رسد.

از همین راه دور، همین بهار، می بوسیم تان
[تصویر: 3k9simlabydf5lnpiqf0.jpg]
فرمانده گردان امام حسین(علیه السلام)
لشکر۲۵کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
دوم اسفند ۱۳۳۹ در خانواده ای مذهبی در شهرستان گنبد به دنیا آمد. پدرش از اهالی سراب بود که به گنبد مهاجرت کرده بود. صمد چهارمین فرزند خانواده بود. او قرآن را در شش سالگی نزد ملا حاج صالح فرا گرفت. در سال ۱۳۴۵ در هفت

سالگی در یکی از دبستانهای گنبد واقع در خیابان سرابی دوره ابتدایی را آغاز کرد و دوره شش ساله ابتدایی را با نمرات خوب پشت سرگذاشت. دوره دبیرستان را در مدرسه ترک آباد (شهدای فعلی) گنبد به اتمام رساند.

بعد از اتمام سال سوم متوسطه در سال ۱۳۵۳ تصمیم گرفت وارد نیروی هوایی ارتش شود. خواهرش (طاهره) می گوید:
پدرم از فرط علاقه, او را دادش صدا می کرد. وقتی او فهمید صمد تصمیم دارد وارد ارتش شود به او گفت راضی نیستم تو نوکر شاه باشی. به دنبال این سخنان با اینکه لباسهای دوره آموزشی را تحویل گرفته بود. از رفتن به ارتش منصرف شد. پس از آن به شغل مکانیکی رو آورد و پس از مدتی استادکار این فن شد. خواهرش درباره خصوصیات اخلاقی او می گوید:
نسبت به همه خوش رفتار بود به پدر و مادرش علاقه فراوانی داشت.
اگر پدر. عصبانی می شد او پای پدرم را می بوسید و می گفت از من راضی باش. تمام درآمد خود از کارکردن را دو دستی به پدرم تقدیم می کرد.
صمد اسودی, قبل از انقلاب اسلامی در جلسات مخفی علیه رژیم شاه و پخش اعلامیه های امام خمینی شرکت فعال داشت. با شروع انقلاب اسلامی در راهپیماییها و درگیریهای خیابانی علیه رژیم شاه فعال بود. در ۲۰ شهریور ۱۳۵۸ به خدمت سربازی اعزام شد و دوران سربازی را در نوده چهل دختر و شاهرود گذراند. وقتی در خدمت سربازی بود از رادیو شنید ضد انقلاب در گنبد آشوب کرده است. بلافاصله مرخصی گرفت و در درگیری های گنبد شرکت کرد. سه بار در این درگیریها مجروح شد. در این درگیریها او و برادرش – که بعدها به شهادت رسید – و پدرش از منطقه شیعه نشین گنبد دفاع کردند. به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای ضد انقلاب بودند.
خواهرش می گوید:
سربازی او که تمام شد به پدر گفت: آقاجان دین می خواهی یا پول؟ اگر دین می خواهی چون اسلام در خطر است از هردو پسرت باید دست بکشی چون راه ما راه قرآن و امام حسین (علیه السلام) است.
بسیار متعبد بود و صبحها بعد از نماز, زیارت عاشورا و قرآن را می خواند و به نحوی که همسایه ها می گفتند خوشا به حال پدر و مادری که جوانی مثل او داشته باشند. در مباحثی که با افراد بدبین به انقلاب داشت کوبنده و مستدل به آیات قرآن صحبت می کرد.
او در ۱ دی ۱۳۶۰ به عضویت رسمی سپاه پاسداران گنبد درآمد و مسئولیت واحد عملیات سپاه گنبد را به عهده گرفت. همانند چریکی ورزیده هر جا که نیاز به مقابله با دشمن احساس می شد سلاح به دوش حضور می یافت و مایه دلگرمی همرزمانش بود. در ۲۶ خرداد ۱۳۶۱ به جبهه اعزام گردید و تا ۲ مهر ۱۳۶۱ فرماندهی گردان امام حسین(علیه السلام) را عهده دار بود. یکی از نیروهای گردانش می گوید:
در تیراندازی آنقدر تسلط و اعتماد به نفس داشت که وقتی نیروهای گردان را به خط می کرد و فرمان از جلو نظام می داد, می گفت: آنقدر باید مرتب و در یک خط مستقیم بایستید که فقط سر اولین نفر شما را ببینم و اگر با کلت تیری شلیک کردم از بغل گوش همه رد شود و عملاً نیز چنین می کرد.
قادر بود سوار بر موتور سیکلت با سرعت ۵۰ تا ۶۰ کیلومتر گلوله آرپی جی را در قبضه جا گذاری و شیلیک کند و هدف مورد نظر را منهدم نماید. از این صحنه فیلمبرداری شده و در فیلم سینمایی شب شکن. استفاده شده است. می گفت: من قادرم مسلسل را در حال حرکت موتور خشاب گذاری و تیراندازی کنم و هدف مورد نظر را بزنم.
محمد جلائی – از نیروهای کادر گردان امام حسین (علیه السلام) – در این باره می گوید:
گردان امام حسین دارای گروه ویژه ای بود به نام گروه ضربت و عمده نیروهای زبده و کیفی که می توانستند در سایر گردانها مسئولیت و فرماندهی نمایند در آن جمع شده بودند. مسئولیت این گروه با شهید خلیل (صحبت) نظری بیجاری بود که بعدها فرماندهی گردانهای لشکر ۲۵ کربلا را بر عهده گرفت. تراکم نیروهای کیفی گردان امام حسین (علیه السلام) همیشه مورد اعتراض سایر فرماندهان بود. اما این نیروها به خاطر توانایی روحی و شخصیتی اسودی از او جدا نمی شدند.
در ۳ مهر ۱۳۶۱ به سپاه گنبد مراجعت کرد و به عنوان مسئول تیم عملیاتی گنبد مشغول به کار شد. در آن سال با خانم منظره قره خانی ازدواج کرد. خواهرش می گوید: با اصرار ما تصمیم به ازدواج گرفت. می گفت من اول و آخر می دانم که شهید می شوم چرا دختر مردم را سیاه پوش کنم. همسرش می گوید:
پایه و اساس زندگی او رضای خدا بود. زمانی که به خواستگاری من آمد اولین حرفی که زد این آیه شریفه بود: ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین.
مراسم ازدواج بسیار ساده برگزار شد.
به گفته خواهرش:
یکی از دوستان دوره سربازی او به نام سلیمان نجات عین, همسایه ما بود و شهید شده بود. صمد می گفت: اگر در مراسم عروسی دست بزنید خانواده آن شهید ناراحت می شوند و من شما را نمی بخشم. لباس دامادی را که خانواده عروس خریده بود قبول نکرد که این امر ناراحتی پدر همسرش را در پی داشت. چند روز بعد از ازدواج قصد جبهه کرد. گفتیم تازه ازدواج کرده ای چرا به جبهه می روی؟ گفت: با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) عهد کردم که تا آخرین قطره خون سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشم. مادرم پرسید: این خواهرانت را به کی می سپاری؟ گفت: هر وقت مشکلی داشتید صاحب زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را صدا بزنید و را بخوانید. صمد ماجرای عهد خود با امام زمان را اینگونه بیان کرده است: در یک از عملیات تمام بچه ها شهید شدند و من و یک پیر مرد زنده ماندیم و نزدیک بود اسیر شویم. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را صدا زدم و از او خواستم تا نجاتم دهد و اگر نجاتم دهد تا آخرین نفس و آخرین قطره خون سرباز او باشم و در جبهه بمانم.
او از ۲۸ دی ۱۳۶۱ تا ۲۸ تیر ۱۳۶۲ فرماندهی گردان امام حسین (علیه السلام) از لشکر ۲۵ کربلا را به عهده داشت.
همسرش می گوید:
وقتی که در جبهه حضور داشت هر چند ماه ده روز آن هم برای دلخوشی ما و نه برای استراحت به مرخصی می آمد. معمولاً ساعت ورود را طوری تنظیم می کرد که شبها به منزل برسد تا مبادا با خانواده های شهدا روبرو شود. هربار که به مرخصی می آمد با ناراحتی می گفت: از خانواده شهدا شرمنده ام.
از ۲۹ تیر ۱۳۶۲ تا ۲۳ شهریور ۱۳۶۲ ( به مدت دو ماه ) در واحد عملیات گنبد مشغول بود که بار دیگر تصمیم گرفت به جبهه اعزام شود. به بیان همسرش در همین ایام به او توصیه شده بود مسئولیت فرماندهی سپاه شهر را بپذیرد ولی نپذیرفت و گفت به حضور ما در جبهه ها بیشتر نیاز است.
در ۲۴ شهریور ۱۳۶۲ به جبهه های غرب اعزام شد و قریب به هفت ماه فرمانده عملیات سپاه مریوان بود. در ۲۰ فروردین ۱۳۶۳ به جبهه های جنوب رفت و فرماندهی گردان امام حسین را به عهده گرفت. حاج کمیل کهنسال – قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۵ کربلا – درباره ی قابلیتهای نظامی و توان تئوریک آسودی می گوید:
در زمانی که فرماندهان گردانها کمتر به مطالعه مباحث آموزشی و تئوریهای نظامی می پرداختند اوبه اینگونه مباحث می پرداخت و امر آموزش را بسیار جدی می گرفت. تاکید بسیار داشت که کلاسهای آموزشی بگذاریم و در خصوص مباحث نظامی به بحث بنشینیم. با این روحیه نظامی و جسارت مثال زدنی, وقتی به خانه می رسید مثل اینکه اصلاً در فضای سخت درگیریهای جنگ نبوده و از تفرجگاه می آید او تقوی, جسارت, تهجد و شجاعت را در کنار یکدیگر دارا بود به طوری که کمتر کسی مانند او یافت می شد.
همسرش می گوید:
حتی بین نیروهای دشمن نیز به عنوان سربازی رشید و شجاع شناخته شده بود به همین منظور برای سر او جایزه گذاشته بودند.
با حضور در بین رزمندگان, ترس و خوف از دشمن را در آنان از بین می برد. قدرت تهییج و تقویت روحیه او بسیار بالا بود و در زمان کوتاهی می توانست نیروهای خسته و درمانده را به نیروی قوی و خستگی ناپذیر تبدیل کند. او همه نیروها را برای حضور در یک عملیات شهادت طلبانه و غیرقابل برگشت, آماده می کرد و گردان او در اکثر عملیات خط شکن بود. هرگاه برای نیروهایش سخنرانی می کرد آنچنان عاشقانه از امام حسین (علیه السلام) و حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سخن می گفت که آنها بی اختیار گریه می کردند. به جرات می توان گفت که هیچ سخنرانی نداشت که در آن نیروهای گردان نگریسته باشند. عشق او به حضرت امام حسین(علیه السلام) به حدی بود که در سخنرانیها ارادت خاص خود را با اشک و گریه نسبت به آن امام ابراز می داشت. به نیروها توصیه می کرد تا آخرین نفس و آخرین گلوله و آخرین قطره خون با دشمن بجنگند و تسلیم دشمن نشوند. یکی دیگر از ویژگیهای برجسته او آمادگی برای فداکاری و ایثار بود. این ویژگی سبب می شد نیروهایش با کوچک ترین اشاره او آماده تهاجم و جانبازی باشند. با نیروهای تحت امر با خوشرویی و مهربانی برخورد می کرد ولی در دستورات نظامی بسیار جدی بود. همیشه جمعی از رزمندگان چادر فرماندهی دورش حلقه می زدند و به سخنان او گوش می دادند. به امام خمینی علاقه شدیدی داشت و خود را سرباز او می دانست و معتقد بود امام, نائب بر حق امام زمان است و اطاعت از او را واجب می دانست. در نامه هایی که برای خانواده و دوستان می نوشت, همیشه توصیه می کرد به فرامین امام گوش دهند و طوری عمل کنند که موجب رضایت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نائبش امام خمینی باشند.
همسرش می گوید:
در یکی از جبهه ها که آقای نور مفیدی پیام حضرت امام خمینی (ره ) را برای نیروهای لشکر ۲۵ کربلا آورده بود, او در بین جمعیت بلند شد و با تمام وجود فریاد برآورد که به امام بگوید ما از سربازان جان برکف ایشان هستیم و تا آخرین قطره ی خون از مملکت و انقلاب خود دفاع خواهیم کرد . به امام بگویید که ما را دعا کند.
او با وجود فعالیتهای شبانه روزی در راه انقلاب در مقابل شهدا و خانوداده های آنها احساس شرمندگی می کرد و می گفت: ما به شهدا بدهکار هستیم و باید با ادامه دادن به راه آنها بدهی خود را بپردازیم. امر به معروف و نهی از منکر بود و چون به آنچه می گفت, عمل می کرد. سخنان او در دیگران تاثیر می گذاشت. به همه توصیه می کرد که ائمه اطهار را الگو قرار دهند زیرا آنها بهترین راهنما برای سعادت بشر در امور دنیا و آخرت می باشند. در پشتیبانی از ولایت فقیه و خدمتگزاران به نظام از هیچ کاری کوتاهی نمی کرد. از خصوصیات دیگر او روحیه عارفانه عاشقانه و گریه های توام با استغاثه بود.
همسرش می گوید:
راز و نیازهای عاشقانه و نورانیت و صفای روح و باطن او برای ما ملموس و مشهود بود. هرچه زمان می گذشت محبوبیت او روز به روز فزونی می گرفت. یکی از خصلتهای نیکوی او تعقیبات طولانی بعد از نمازها مخصوصاً نماز صبح بود و دعای عهد امام زمان را هر صبح می خواند و در تعقیبات نماز عشا سوره مبارکه نجم را تلاوت می کرد. بسیاری از دعاها و سوره های قرآن را حفظ بود.
مدتی همسرش را به اهواز برد و در پایگاه شهید بهشتی ساکن بودند. همسرش می گوید:
در پایگاه شهید بهشتی یک روز قبل از شهادت صمد در منزل مشغول نماز بودم که متوجه نورانیت خاصی در چهره او شدم و با تعجب جویای علت آن شدم با لبخند رضایت بخشی گفت: من رفتنی هستم و به زودی خواهم رفت.
سید علی عباسپور – یکی از نیروهای گردان تحت امر او – گفته است:
آسودی دارای نفوذ کلام خاصی بود. سخنرانی خود را با دعای اللهم لاتکلنی الی نفسی طرفه عیناً ابداً آغاز می کرد و چنان گرم و با محبت صحبت می کرد که نیروهایش به وجد می آمدند. در آغاز صحبت حرفهایی می زد که شنوندگان همانند مجلس روضه گریه می کردند. بارها در صحبتهایش گفته بود من فرمانده ظاهری شما هستم و فرمانده اصلی شما امام زمان است بارها اعلام کرده بود که گردان او باید سخت ترین نقطه عملیات را تقبل کند. حتی یک بار در صبحگاه گفته بود. من در جلسه فرماندهان جنگ گفتم در روز قیامت از شما راضی نیستم. اگر سخت ترین و دشوار ترین موقعیت عملیات را به عهده گردان من نگذارید, فردای قیامت در نزد فاطمه زهرا شکایت شما را می برد.
سردار کهنسال – قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۵ کربلا در اواخر سال ۱۳۶۳ (در زمان علمیات بدر) می گوید:
چند روز مانده به عملیات بدر در جلسه دعایی که در آن شهید حجت الاسلام و المسلمین محلاتی – نماینده حضرت امام در سپاه – و سردار محسن رضائی و اکثر فرماندهان حاضر بودند ؛زیارت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خوانده شد. بعد از مراسم, آسودی را که قرار بود به منطقه عملیاتی برود ,دیدم. روحیه خیلی شاداب و با نشاطی داشت. با بغضی از گریه همراه با شادی گفت: وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خود در یک عملیات حضور دارد آیا ممکن است در چنین صحنه ای انسان اندکی نگرانی و تردید به خود راه دهد. چه توفیقی بالاتر از این که در عملیاتی شرکت کنم که خود حضرت, فرماندهی را بر عهده دارد. در آن لحظات احساس کردم در شرایطی است که در پوست خود نمی گنجد و به شرایطی و حالاتی رسیده است که شاید ماندگار نباشد و حقیقتاً پرپر می زد.
صبح روز بعد گردان برای عملیات بدر مهیا شد و آخرین صبحگاه خود را در پادگان شهید بیگلوی اهواز برگزار کرد. نیروها به خط ایستاده بودند و برخلاف همیشه که محمدرضا هدایت پناه و محمد جلایی (مسئول تبلیغات) صبحگاه را برگزار کردند صمد, قرآن به دست, با بادگیر زیتونی در جایگاه قرار گرفت و با آوای دلنشین و حزینی شروع به تلاوت قرآن کرد. این اولین باری بود که می دیدم یک فرمانده گردان شخصاً قرآن صبحگاهی را تلاوت می کند. چند آیه از سوره انا فتحنالک فحاً مبینا را تلاوت کرد. سپس به سخنرانی پرداخت در حالی که هالیه ای از نور از صورتش تلالو می کرد. من که محو صورت نورانی او شده بودم به خود گفتم امروز چقدر آسودی نورانی شده است. ای کاش دوربین داشتم و از این حالتش عکس می گرفتم. سپس فرازهایی از زیارت عاشورا را تلاوت کرد و بعد اشاراتی از نهج البلاغه در خصوص ورود رزمندگان به بصره در حالی که گرد و غباری بر پا نمی کنند بیان کرد. سپس گفت:
عملیاتی که در پیش است من سخت ترین موقعیت آن را تقبل کرده ام و از فرماندهی لشکر خواستم تا گردان ما را وارد عمل کند. ای عزیزان در برهه ای از تاریخ قرار گرفته ایم که هرکس در آن شرکت نداشته باشد سرش کلاه رفته است و پشیمان خواهد شد. به همین قرآن قسم که تصفیه حساب و یا کم شدن نیروهای گردان هیچ تزلزلی در اراده ام در قبول ماموریت ایجاد نمی کند. شما سربازان امام زمان هستید. از ته قلب از او بخواهید, چرا که هیچگاه سربازانش را رد نمی کند. من به جرات قسم می خورم که زیر برگه پیروزی را امام زمان امضا کرده است. این بار به شما قول می دهم که دیگر بلیط مرخصی را طوری تنظیم نمی کنیم که شب به خانه برسیم. این بار دیگر پیش بچه های مفقودین و شهدا شرمنده و خجل نیستیم.
در پی صحبتهای او, صدای ناله و شیون رزمندگان برخاست و همه به اتفاق فرمانده گردان می گریستند. در ادامه صحبتهایش با بغض گفت:
ان شاءالله می رویم و انتقام دستان قطع شده ابوالفضل را در کنار نهر علقمه از یزیدیان زمان خواهیم گرفت. می رویم تا انتقام پهلوی شکسته زهرا را بگیریم و امیدواریم که آقا امام زمان ما را به عنوان کوچکترین سربازانش قبول کند. در پایان سخنانش در حالی که نیروها سخت می گریستند با دلی پرسوز گفت: برداران من , به همدیگر قول بدهیم هرکس زودتر به شهادت رسید سلام ما را به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و امام حسین (علیه السلام) برساند.
بهروز محمد جلائی درباره این صبحگاه می گوید:
صبحگاه را همیشه من و شهید محمد رضا هدایت پناه – مسئول تبلیغات گردان – برگزار می کردیم و قر آن را می خواندم. اما این بار او قبل از ما قرآن را به دست گرفت و بدون هماهنگی به جایگاه رفت و شروع به تلاوت قرآن کرد. نوع تلاوت او بسیار دلنشین و زیبا بود. بعد از تلاوت قرآن, اندکی صحبت کرد و شرایط و سختی کار را توضیح داد و گفت: من به شما اعتقاد دارم. ماموریتی سنگین در پیش دارد. هر چه سریع تر آماده شوید و حتماً ماسکهای ضد شیمیایی بردارید. بعد از اتمام سخنرانی صمد آسودی نیروها به محل گروهانها برگشتند و عظیمی – مسئول گروهان در حال توجیه نیروها بود که ناگهان صدای انفجاری برخاست. لحظه ای مسئولین گردان را دیدم که پیکر صمد را پشت تویوتا گذاشتند تا به بیمارستان برسانند. در میان نگاه منتظر و بهت زده ما یکی از مسئولین گردان با دست اشاره ای به عظیمی کرد به این معنا که تمام کرده است ماجرای انفجار از این قرار بود که نیروهای ما در عملیات بدر باید در میان آبهای هور در قلب هورالهویزه وارد عمل شوند. ظاهراً شهید آسودی, نارنجکی را بیست و چهار ساعت در آب گذاشته بود تا چگونگی عملکرد آن را آزمایش کند. بعد از اتمام سخنرانی بلافاصله سراغ نارنجک رفت و نارنجک در دستان او منفجر شد.
بهروز محمد جلائی که به صحنه نزدیک بود می گوید:
صمد نزد شهید خلیل نظری رفت و گفت: امانتی را بده و نارنجک را گرفت و به پشت چادرها رفت. هنوز از کنار نیروها و آقای خطیب – مسئول تسلیحات – شهید گلبادی نژاد – پیک گردان – و شهید نظری عبور نکرده بود که جلوی چادر تسلیحات بدون آن که ضامن نارنجک را بکشد نارنجک در دستهای مشت کرده اش منفجر شد. در نتیجه این انفجار, صورت و سینه او و یک چشم, فک و دهانش کاملاً متلاشی شد و گلبادی نژاد و خلیل نظری و خطیب زخمی شدند.
به این ترتیب صمد آسودی در ساعت ۵/۸ صبح شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۶۳ در پادگان شهید بیگلوی اهواز به شهادت رسید. پیکرش به مزار شهیدان گنبد انتقال یافت و به خاک سپرده شد. همسرش می گوید: پس از شهادت در عالم رویا به من گفت: من همنشین حضرت ابوالفضل (علیه السلام) هستم و نگران من نباشید. یگانه دختر شهید آسودی مدتی پس از شهادت پدر به دنیا آمد.
تنها برادر او – محمد علی – یکسا ل بعد به شهادت رسید .
خواهرش می گوید:
چهلم محمد علی و سالگرد صمد در یک روز بود. پس از این روز پدرم نیز از فراق آنان قوت کرد.
این اشعار را یکی از دوستان صمد در وصف او سروده است:
سلامم بر شیهدان خدا جو به قرب حق رسیدند از تکاپو
سلامم بر صمد سردار جبهه همان مردعمل غمخوار جبهه
به فامیل آسود و نامش صمد بود دلیران وطن را او مدد بود
سخن می گفت و با دل آشنا بود به افراد بسیجی هم نوا بود


خاطرات
همسر شهید:
ایشان از شهادت خود در یک یا دو روز آینده کاملاً آگاه بودند. انگار ایشان آگاهی داشتند که رسیدن غیر منتظره‌‌ی خبر شهادت در خانه های سازمانی ، آن هم در اوضاع و احوالی که هنوز رساندن خبر شهادت فرماندهان در میان خانواده های حاضر در آن جا باب نشده بود ، چه بسا شوک روحی زیادی را متوجه ام کند ، از این رو و علی رغم مخالفت شدیدم ، رضایتم را در خصوص برگشت جلب کرد ولی از آن جا که می بایست دلیل قانع کننده ای را برای تامین رضایتم می داشت لذا به وضعیت بحرانی حاصل از تهدیدات جنگنده های عراقی اشاره کرد که برای زنی که قرار است تا چندی دیگر فرزندی را به دنیا آورد زیاد مناسب جلوه نمی کند .
حضور در شهرستان و در کنار اقوام تا حدودی پذیرش این خبر را برایم تسهیل کرد ولی بیش از همه‌ی این ها ، آن چه که توانست کارسازتر واقع شود خوابی بوده که شب قبل از شنیدن خبر، آن را دیدم که از آن به یک رویای صادقه تعبیر می کنم . من در آن خواب ، وجود نازنین یکی از امامان را درک می کنم که از بنده می خواهند، مسوولیتی سنگین را پذیرا شوم . در درونم از این که بتوانم به صورت شایسته ای از انجام این مسوولیت پیروز بیرون بیایم، احساس خوب و رضایت بخشی نداشتم و در عالم رویا بر این احساس بودم که نخواهم توانست این مسوولیت را به سر انجام برسانم اما نمی توانستم این تقاضا را، رد کنم . تا این که از ناحیه‌ پاک و مطهر آن امام همام ، قول هایی به من داده شد و بنده با وجود آن قول ها و در حالی که وجود شریفشان بنده را در خصوص پذیرش این مسوولیت به صبر زیاد فرا می خواند، مبادرت به پذیرش این مسوولیت بزرگ کردم .تعبیر این رویای شیرین و در عین حال معنی دار را در فردای آن شب به عینه مشاهده کردم به همین خاطر توانستم با این موضوع ، آسان تر روبرو شوم . وجه بارز خصوصیات اخلاقی ایشان ، توجه بیش از اندازه به خانواده های شهدا بود . در قالب یک موضوع و بیان یک رفتار ، شاید بتوانم این حقیقت را بیشتر نمایان کنم . صمد به هنگامی که از منطقه بر می گشتند، به ندرت اتفاق می افتاد که هنگام روز به منزل بیایند یعنی ساعت برگشتشان را از منطقه به شهرستان و زادگاه خود طوری تنظیم می کرد که هوا تاریک، شده باشد تا چشم های فرزندان و همسران و مادران و پدران شهید داده به او نیفتد. می ترسید با دیدن او دلشان بگیرد.
همیشه این توصیه را به من و اطرافیان می کرد این که تا می توانید بنده‌ی خدا باشید ، نه بنده‌ی هوای نفس
بسم رب الشهدا

مهريه ام يك جلد كلام الله بود و يك سكه طلا . محمد ( جهان آرا) آن يك جلد قران را پس از ازدواج خريد و در صفحه اولش نوشت : " اميدم در اين است كه اين كتاب ، اساس حركت مشترك ما باشد و نه چيز ديگر ؛ كه همه چيز فناپذير است جز اين كتاب "
سكه را هم بعد از عقد به او بخشيدم .

شادي روحشان صلوات

این تصویر مربوط به نیروهای تیپ سیدالشهداء(علیه السلام) است که در اردوگاه دز مستقر شده‌اند
پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی سراسری ارتش عراق، دشمن برای دست یابی به پدآفند مطمئن تدابیری به کار بست؛ به گونه ای که در مناطق کوهستانی، ارتفاعات مرزی را همچنان در اشغال خود نگه داشت و در مناطق پست، با به کارگیری موانع مصنوعی موقعیت خود را تحکیم بخشید. در عین حال، دشمن از موانع طبیعی نیز به منظور ایجاد اطمینان بیشتر بهره می گرفت. در این میان، رودخانه عریض اروند و منطقه وسیع هورالعظیم از نگرانی دشمن نسبت به تهاجم قوای ایران کاسته بود.
این موضوع در منطقه هورالعظیم بیشتر مشهود بود، به طوری که دشمن هیچ گونه مانعی را برای ایجاد پدآفند در غرب این منطقه در نظر نگرفته بود. عراق هرگز نمی پنداشت آب گرفتگی وسیع هورالعظیم برای نیروهای پیاده ایران قابل عبور باشد؛ و نیز گمان نمی کرد قوای مسلح ایران تلاش اصلی خود را در این منطقه قرار دهند.
هدف از عملیات خیبر عبارت بود از انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایرمجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند. در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.
در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تأثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.
[تصویر: 6422088156852319718422322513115534714373.jpg]
تصویر یکی از رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(علیه السلام) مستقر در اردوگاه دز
تیپ 10 سیدالشهداء (علیه السلام) به فرماندهی شهید بزرگوار کاظم رستگار طی دو مرحله در این عملیات وارد عمل شد و شهیدانی مانند احمد ساربان نژاد فرمانده قهرمان گردان حضرت قمر بنی هاشم(علیه السلام)، مرتضی حمزه دولابی، مرتضی سلمان طرقی، حمید گلکار و.... را تقدیم اسلام نمود. در این عملیات گردان حضرت علی اکبر (علیه السلام) نیز طی دو مرحله به فرماندهی برادر مهدی قاسمی وارد عمل گردید و شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب نمود.

هدف از عملیات خیبر عبارت بود از انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایرمجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند. در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند
این تصاویر مربوط به یکی از نیروهای تیپ 10سیدالشهداء(علیه السلام) می باشد که در عملیات خیبر شرکت کرده است. محل این تصویر در اردوگاه دز می باشد. از نام و مشخصات این فرد هیچ اطلاعاتی نداریم.
[تصویر: 9519022013345533213160210103881266317417.jpg]
تصویر یکی از رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(علیه السلام) مستقر در اردوگاه دز
.
سردار شهید حسین املاکی، ۹ فروردین سال ۶۷ در عملیات والفجر ۱۰ در منطقه عمومی سید صادق، بر روی ارتفاعات بانی بنوک عراق به همراه یاران و همرزمانش، مظلومانه در اثر حمله ناجوانمردانه و بمباران شیمیایی عراق به شهادت رسید. و پیکر مطهرش برای همیشه بر روی ارتفاعات بانی بنوک باقی ماند.
شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش! قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»

"مقام معظم رهبری در جمع مردم گیلان در 12 اردیبهشت سال 1380 "

[تصویر: 149999_281.jpg]


سردار شهید حسین املاکی، ۹ فروردین سال ۶۷ در عملیات والفجر ۱۰ در منطقه عمومی سید صادق، بر روی ارتفاعات بانی بنوک عراق به همراه یاران و همرزمانش، مظلومانه در اثر حمله ناجوانمردانه و بمباران شیمیایی عراق به شهادت رسید. و پیکر مطهرش برای همیشه بر روی ارتفاعات بانی بنوک باقی ماند.
روح همه شهدا شاد و یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
هو الشهيد..

آب جيره بندي شده بود . آن هم از تانكري كه از صبح تا شب زير تيغ آفتاب مانده بود . مگر مي شد خورد..
به من آب نرسيد..
ليوان را به من داد و گفت : من زياد تشنه نيستم ، نصفش را خوردم بقيه اش را تو بخور . گرفتم و خوردم .
فرداش بچه ها گفتند : كه اصلا جيره هر كس نصف ليوان بود..
آقای منتظر14 میشود لطفا در رابطه با شهید حسین املاکی بیشترصحبت کنید؟؟؟
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع