تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
"بسم الله الرحمن الرحیم"


درد ودل


-همت همت حسن- همت همت حسن.

- همت جان به گوشم.


- حسن جان فکر می کنم گرای فرود رو اشتباه دادی، الان من باید تو ایران باشم ولی مثه اینکه داخل یه کشور خارجیم.

- نه ابراهیم جان گراها درسته شما تو ایران هستید.

- نه حسن جان اینجا یه دختر داره میره که مانتوش تا کمرشه- موهاش از جلو و عقب روسریش ریخته بیرون-
پاچه شلوارش تا ...؟ اینجا یه پسر ابروش رو برداشته؟!...

- ابراهیم جان احتمالاً اونا توریست کشور خارجین.

- نه حسن جان فارسی حرف میزنن یه سگم بغلشونه.

- مطمئنی؟

- آره تازه الان بالای سر اون دختر و پسری که دارن میخندن یه پلاک زده نوشته: کوچه شهید مهدی باکری.
راستی حسن تاریخ امروز چیه؟

- دهه فاطمیه سال 91 چطور مگه؟

- آخه اینجا داخل یه خونه عروسیه صدای ارگ میاد.

- گزارش کلی بده ابراهیم.

- حسن جان بنویس اینجا جسم زیاد و روح کمه، خیلی ها هم مردن ...

سلام

از تشییع جنازه زنده یاد تقی تقیان برگشتم.این پدر شهید کفاش بود و با درامد حلال همین شغل تک فرزندش را نثار اسلام کرد.

اقا تقی سلام مرا به زنده ها برسان



کسی می دونی شهید منوچهر عباسی کی بود؟HuhHuh
(۲/اسفند/۹۱ ۱۹:۳۴)نرجس نوشته است: [ -> ]کسی می دونی شهید منوچهر عباسی کی بود؟HuhHuh

http://farsi.kshohada.com/index.php/ever...58-34.html
منظورتون ایشونه؟
(۲/اسفند/۹۱ ۱۹:۴۳)MAHDI59 نوشته است: [ -> ]http://farsi.kshohada.com/index.php/ever...58-34.html
منظورتون ایشونه؟

بله دقیقا.[تصویر: blush.png]
با افتخار اعلام می کنم ایشون پسر عمه من هستند.Smile
ولی متاسفانه من افتخار دیدن ایشان را نداشتم.Sad
[تصویر: 1361629756317037_large.jpg]
مانده بودم با این حاج خدر چه کنم ؛گفتم: چرا جانبازی نگرفته ای پدر من؟ - پسر من اهل منت نیستم!یک بار از در راهم ندادند،‌ برگشتم و دیگر نرفتم! من برای امام و انقلاب جنگیدم! نه برای خودم .....
حاج خدر دستش را برد زیر بالشتش،‌ انتظار بیرون آوردن هر چیزی را داشتم به جز عکس قدیمی و کوچک امام...
بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: sipRYT-472.jpg]

از مهدی به فرماندهی مرکز، از مهدی به فرماندهی مرکز...

خاتم 4 بگوشم ،
حاجی جان کجایین چرا عقب نمیاین


-آقا جان عقب با شما حاج علی منتظره باید برم
-کجا حاجی؟ حداقل بگو تو چه موقعیتی هستی نقل بریزیم

- نه آقا موقعیت بهشت ملائک میریزن

- حاجی مفهوم نیست با کد صحبت کن،‌ تنهایی؟
نه همه هستن ، حاج حمید محید سیلاوی سالمی سید نور(شهدای قرارگاه)

- حاجی جان زهرا(سلام الله علیها) برگردید ، قررگاه خالی میشه ها
- آقا جان قرارگاه با شما قرار ما با خداست
- مهدی جان به علی بگو برید تو نیزارها پناه بگیرید نیرو می فرستم دنبالتون
- مرد مومن تو سبزه زاریم همه هستن
حاجی .....


[تصویر: 1362287750352179_large.jpg]
بعد از شهادت همسرم به بچه‌هایم گفته بودم که باباتون رفته کربلا. چند سال بعد از این ماجرا بچه‌ها می‌گفتند: چرا بابا نمی‌آید و بهانه می‌گرفتند؛ به مشهد مقدس رفتیم، پیاده می‌رفتیم؛ بچه‌ها دست ما را رها کردند، می‌دویدند و باهم می‌گفتند «اینجا کربلا است برویم و بابا را ببینیم» به مادر بزرگ می‌گفتند «ننه، بریم بابا رو ببینیم دیگه» مادر شوهرم خیلی گریه کرد و گفت «پسرم، بابای شما رفته پیش امام حسین(علیه السلام) او دیگر نمی‌آید؛ مگر امام حسین(علیه السلام) می‌آید که بابای شما هم بیاید» بچه‌ها دیگر قانع شدند.
بسم الله

قبل از کربلای چهار بود. بچه های غواص اطلاعات ـ عملیات باید سه ساعت قبل از غروب آفتاب وارد آب می شدند تا مسیر جزیره ام الرصاص را برای شناسایی طی کنند. سنگر خود او هم درست در کنج پاسگاه خین بود. این منطقه کاملا در دید دشمن قرار داشت و زیر آتش بود.
لباس غواصی لباس گرمی است. تا آن را بپوشی باید وارد آب بشوی.
بچه ها هجده نفر بودند. برادرش حسن هم جزو آنها بود. اینها اولین گروهی بودند که باید جلو می رفتند.
منطقه زیر آتش بود. امکان این نبود که با همه وداع کنند و صورت همدیگر را ببوسند. او فرمانده لشگرشان بود. همه او را می شناختند و سزاوار نبود فقط با برادرش وداع کند. برادرش اینقدر او را نگاه کرد که یک لحظه در بغل بگیردش. اما جلوی بقیه رویش نمی شد فقط یکی را در بغل بگیرد. همین طور به او نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. او دیگر سرش را پایین انداخت و خداحافظی کرد. حسن رفت داخل نیزار و رفت. حسن همان شب به شهادت رسید.
***
عملیات کربلای چهار ناموفق ماند. جنازه های بچه ها هم جلو ماند. حدود سیصد ـ چهارصد جنازه آنجا ماند. دو هفته بعد، عملیات کربلای پنج موفقیت آمیز بود. تعدادی از جنازه ها را برگرداندند. چهار پنج روز گذشت و از جنازه حسن خبری نشد.
یک روز داشت در جاده اهواز ـ خرمشهر می رفت که به او اطلاع دادند جنازه برادرش پیدا شده. حالش عوض شد. گفت حالا که نتوانستم در آخرین وداع او را ببینم، اقلا جنازه اش را ببینم. وارد آنجا که شد دید دویست ـ سیصد نفر از خانواده های شهدا جمعند و منتظر خبری از جنازه شهیدشان هستند. ندانست چه کسی به همه اعلام کرد که «برادر قالیباف فرمانده لشگر نصر آمده تا جنازه برادرش را ببیند.» جنازه حسن را آوردند و جلویش گذاشتند. همه آرزویش این بود که او را ببوسد. در یک لحظه دید این همه خانواده های شهدا آمده اند و منتظر جنازه شهیدشان هستند، آن وقت او اگر خم شود و جنازه برادرش را ببوسد، دل همه اینها می شکند. آنجا هم نشد که او حسن را ببوسد. سه ماه بعد رفت مشهد سر خاکش.


(هنوز گریه های قالیباف رو در حسرت وداع با برادر شهیدش تو برنامه صندلی داغ یادمه)
شهید حسن قالیباف
نام پدر :حسین
تاریخ تولد: 30/03/1349
تاریخ شهادت: 05/10/1365
محل شهادت: شلمچه
محل دفن: گلزار شهدای طرقبه
[تصویر: 103232_841.jpg]

[تصویر: 103233_272.jpg]
ـ حسینیان! حواست به درس باشه.
همین‌طور خیره به كتابش نگاه می‌كرد. معلم با گچ ضربه‌ای به تخته زد، اما او هم چنان سرش روی كتابش بود. برای بار سوم صدایش كرد.
ـ حسینیان! بگو ببینم من چی گفتم؟
غلام‌رضا درس را خیلی خوب توضیح داد. معلم تعجب کرد و گفت: «بچه‌ها! اگر موقع درس به من نگاه كنین، می‌فهمم حواستون به درسه.»
غلام‌رضا گفت:
«خانوم اجازه! ما اگه به شما نگاه نكنیم، درس رو بهتر می‌فهمیم؛ آخه بابامون گفته به خانوم‌های نامحرم كه حجاب ندارن، نباید نگاه كنیم.»
این بار چندمی بود که به‌خاطر اعتراض به حجاب معلم از كلاس اخراج می‌شد.

****
شب عروسی با لباس سپاه آمد بین مهمان‌ها. گفته بود: «می‌خوام همه‌چیز ساده باشه.»
گفتم: داداش! چرا با این لباس؟
گفت: مگه این لباس چه بدی داره؟
گفتم: می‌گن لابد نداشتی، حالا كت و شلوار نمی‌خواستی بپوشی، یه پیراهن قشنگ كه می‌تونستی.
گفت: من به مردم چكار دارم؟ به نظر من لباسی قشنگه كه آدم باید بهش افتخار كنه.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع