کلام شهداچون هدف بزرگ و مسئوليتي كه به دوش امت ما افتاده و انتظاري كه محرومان دنيا از انقلاب ما دارند، عظيم مي باشد سختي، دوري، كمبود، نارسايي، و ساير عوامل ،طبيعي بود، ما بايد صبر و استقامت را از رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و امامان معصوم (علیه السلام) آموخته، زيرا آنان به وعده خداوند ايمان و يقين كامل داشته اند، خداوندا انقلاب ما را تا پيوند آن با انقلاب جهاني حضرت مهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مستدام بدار.
شهيد حبيب الله شمايلي
خاطرات شهدا
گفت: آقاي... جايگاه من توي سپاه چيه؟ سئوال عجيب و غريبي بود! ولي ميدانستم بدون حكمت نيست. گفتم: شما فرماندهي نيروي هوايي سپاه هستين سردار. به صندلياش اشاره كرد. گفت: آقاي ...، شما ممكنه هيچ وقت به اين موقعيتي كه من الان دارم، نرسي؛ ولي من كه رسيدم، به شما ميگم كه اين جا خبري نيست! آن وقتها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نيروهاي سرباز زياد سر و كار داشتم. سردار گفت: اگر توي پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن خون كردي ، اين برات ميمونه؛ از اين پستها و درجهها چيزي در نميآد!
شهید احمد كاظمي
منبع : برگرفته از پايگاه منبرك
کلام شهدااز همه مردم مي خواهم که به ريسمان خدايي چنگ زنيد و از تفرقه بپرهيزيد و گرنه مديون خون شهدا هستيد. علي ابوالحسني
خاطرات شهدا
شهيد آيتالله شاهآبادی در اوايل ورود به روستای فشم، وقتی سراغ مسجد محّل را از اهالی میگيرند با مکانی متروکه رو به رو میشوند که با تلاش بسيار، پس از 2 روز، موفق به گشودن درب آن میشوند، مکانی که کف آن به قدری پستی و بلندی داشته که به عنوان مصلّی قابليت استفاده نداشته اما ايشان به همراه فرزند (تنها مأمومشان) تا يک ماه به تنهايی به مسجد میرفتند، در حالی که هيچکس برای اقتدا به ايشان، به مسجد نيامده و ايشان در بازگشت به منزل، به خاطر احتياط به سبب ناهمواری سطح مسجد، نماز را اعاده میکردند، اما رفتن به مسجد را تعطيل نمیکردند. يک شب به سراغ جوان پهلوان و کشتیگير محله میروند و با برقراری ارتباط با او و جوانان ديگر باب دوستی را میگشايند. سپس از همسر خود درخواست میکنند غذايی تهيه کرده و بدين ترتيب همراه با جوانان محله چندين شب متوالی به کوهنوردی میروند و آرام آرام پای آنان را به مسجد باز میکنند تا این که پس از مدتی آمدن به مسجد و نماز خواندن يا تنها نماز خواندن، به شهيد شاهآبادی علاقهمند شده و به ايشان اقتدا ميكنند. شهید مهدی شاه آبادي
منبع : برگرفته از سايت آويني
کلام شهدااسلام امام، اسلام مهدى«عج» است و اسلام مهدى«عج»، اسلام حق است. حميدرضا صالح پور
خاطرات شهدا
يك گوشه هنرستان كتابخانه راه انداخته بود; كتابخانه كه نه! يك جايى كه بشود كتاب رد و بدل كرد، بيشتر هم كتابهاى انقلابى و مذهبى. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهى هم بين نمازها حرف مى زد. خبرش بعدِ مدتى به ساواك هم رسيد. شهید مصطفي رداني پور
منبع : برگرفته از مجموعه كتب يادگاران | انتشارات روایت فتح | نفيسه ثبات
کلام شهداخدایا! تو خود گفتی هر که عاشق من باشد عاشقش خواهم بود، وهر که را عاشق باشم شهیدش خواهم کرد وخون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت؛ خدایا من عاشق توام! شهید ابوالقاسم تقدیری
خاطرات شهدا
پس از شهادت پدرم دست خطي از ايشان در پشت كتاب «مواعظ العدديه» پيدا شد. اين دست خط را «آيت الله خزعلي، آيت الله مطهري و آقاي طباطبايي» ديدند. پدرم در اين كتاب نوشته بودند: «شبي در خواب ديدم كه به منزل آيت الله خميني ميروم. در اين راه علامه طباطبايي را ديدم. ايشان مرا صدا زدند و با هم تا آستانه منزلشان رفتيم. علامه به من فرمودند:«من ديشب آقا ابا عبدالله ( عليه السلام) را در عالم خواب ديدم كه به من فرمودند: «به سعيدي بگو به اينجا بيا، چيزي نيست ما نگهدار توييم...» وقتي از خواب بيدار شدم، شكر خدا را كردم و اين خواب را پشت كتاب «مواعظ العدديه» نوشتم.» [اين مسأله مربوط به زماني بود كه پدرم به علت طرفداري از حضرت امام (رحمة الله علیه) در معرض دستگيري مأموران شاه بود.] به نقل از فرزند شهيد شهيد آيت الله سعيدي
منبع : برگرفته ازسايت ابنا
کلام شهدا
"چه حالتی بهتر از اینکه آدمی حزن و اندوه حوادث گذشته و ترس و خوف از وقایع آینده را نداشته باشد. و این نمی شود مگر به فرموده ی قران کریم « بلی من اسلم وجهه الله و هو محسن فله اجره عند ربه ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون»
شهید علی صیاد شیرازی
خاطرات شهدا
در خانه با بچهها مثل پدر رفتار ميكرد. به همه ميگفت: " لباسهايتان را خودتان بشوييد و اتو كنيد تا مادر فقط برايتان غذا درست كند. او مسئول انجام كارهاي شما نيست. خسته ميشود. " در درس دادن و كمك علمي در خانه هم زبانزد بود. برادر دومش وقتي كه تا كلاس ششم خواند، ديگر نميخواست ادامه تحصيل دهد و پدرش او را به مكانيكي فرستاد. يك روز كه با لباس روغني به خانه آمد، گفت كه دوستانش با او سرسنگين هستند و ناراحت شد و تصميم گرفت دوباره به مدرسه برگردد. وقتي علي متوجه اين موضوع شد، به برادرش دلداري داد كه ناراحت نباشد. آن زمان خودش در حال ورود به دانشكده افسري بود و سه ماه از ثبت نام كلاسهاي دبيرستان گذشته بود، ولي او به برادرش قول داد كه برادرش را براي امتحان ورودي آماده كند. صیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران / روایت مادرش
کلام شهدااگر از دست کسي ناراحت شديد، دو ركعت نماز بخوانيد، بگوييد: خدايا! اين بنده تو حواسش نبود، من گذشتم. تو هم از او بگذر ...
حسن باقري
خاطرات شهدا
وقتي زنگ مي زدم و مي خواستم به خانه شان بروم، موقع برگشت مرا تا پله هاي هواپيما همراهي مي كرد و سپس خودش به محل كارش كه در ميدان توپخانه بود، راهي مي شد. وقت اذان، سجاده را پهن ميكرد، كفش هايم را جفت مي كرد، رختخوابم را پهن و جمع مي كرد.
صیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران/ روایت مادرش
کلام شهدااگر امروز حسین (علیه السلام ) نیست راه او هست. هادی جوادی
خاطرات شهدا
رفتارش در منزل نمونه رفتار يك انسان بزرگ بود. در منزل خيلي كمك و همكاري ميكرد. آگاه بود كه چه كاري را بايستي انجام بدهد و قدرت درك بالايي داشت. به خواهر اولش كه زبانش ضعيف بود، طوري انگليسي را ياد داده بود كه بهتر از فارسي مينوشت. هر چه به او ميگفتم: ""استراحت كن. "" ميگفت: ""عزيز جان! بگذار همين يك سال كه اينجا هستيم، از تمام وقت و امكانات استفاده كنيم و برنامهريزي داشته باشيم "". صیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران / روایت مادرش
کلام شهدااگرحتي ميليونها نفر از دست بروند ولي آزادي در اين كشور وجود داشته باشد بهتر است كه زير بار استعمار كشوري نباشند. مسعود يوسفيآورزمان
خاطرات شهدا
جوانها و چند نفر از بزرگترهای فامیل را برای تفریح می برد کرج. جوانها در مینی بوس شروع کردند به همخوانی؛ شعر هم شعر معروف طاغوتی آن زمان ! صدای پیرمردها در آمده بود که : خجالت بکشید، به جای این مزخرفات ، قرآن بخوانید. صدای رجایی همه را ساکت کرد: تلاش و جنبش و پرتو امید سرای جاودان می دهد نوید به راه زندگی با صفا و مهر به درگاه خدا میتوان رسید... شعر حماسی جوانها را به وجد آورده بود. همه همراه رجایی همخوانی می کردند. زبان جوانها را خوب بلد بود شهید محمدعلی رجایی
منبع : کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
کلام شهدااگر خواستند ما را یاد کنند به ما لطف کنند، با خواندن قرآن و نماز روح ما را شاد کنند. داوود قاسمی
خاطرات شهدا
از در آمد تو. گفت «لباساى نظامى من كجاست؟ لباسامو بيارين.» رفت توى اتاقش، ولى نماند. راه افتاد بود دور اتاق. شده بود مثل وقتى كه تمرين رزم تن به تن مى داد. ذوق زده بود. بالأخره صبح شد و رفت. فكر كرديم برگردد، آرام مى شود. چه آرام شدنى! تا نقشه ى عمليات را كامل كند و نيروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراك. مى گفت «امام فرمودن خودتون رو برسونيد كردستان.» سر يك هفته، يك هواپيما نيرو جمع كرده بود. شهید مصطفی چمران
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | رهي رسولي فر
کلام شهدا
پروردگارا! رفتن در دست توست، من نميدانم چه موقع خواهم رفت، ولي ميدانم که از تو بايد بخواهم مرا در رکاب امام زمان (علیه السلام) قرار دهي و آنقدر با دشمنان قسم خوردهات بجنگم تا به فيض شهادت برسم. امیرسپهبد شهید علی صیاد شیرازی
خاطرات شهدا
روز اول جنگ همراه محمود رفتیم خدمت امام . محمود گفت : اومدیم از محضرتون کسب تکلیف کنیم وظیفه ما الان چیه؟ باید بریم جبهه یا همین جا بمونیم ؟ امام گفتند : من اگر جای شما بودم می رفتم جبهه. محمود دست امام را بوسید . ما هم . آمدیم بیرون . همان روز محمد رضا حمامی را گذاشتند جای خودش . من و چند تا از بچه ها رفتیم مشهد . می خواستیم سری از خانوادهامان بزنیم بعد بریم جبهه محمود و بعضی های دیگر ولی یکراست رفتند منطقه. محمود کاوه
منبع : سایت سبک بالان