شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
هوالشهيد
ظرف ها را از مادر گرفت و شست ، گفت :
دستات ديگه حساسيت گرفته مادر ..
مادر رفت سراغ غذا كه روي اجاق گاز بود ،پسر هم به دنبالش راه افتاد ..
مثل اينكه مي خواست چيزي به مادرش بگه ؛ كنارش ايستاد و خيلي مودب گفت :
"مادر چرا اسم منو گذاشتين فرزام ؟! چرا نذاشتين علي ؟! ... حسين ؟!..
آخه آدم با شنيدن اسم فرزام ياد هيچ انسان خوبي نمي افته ! من اصلا صاحب نامم رو نمي شناسم كه بهش افتخار كنم .."
... از همان روز به بعد بود كه همه علي صداش مي زدند ..
شهيد علي پور حبيب
شادي روحشان صلوات..
عكس بگير؛ اين مرد رفتني است. . .
صادق نژاد این حرف را که شنید بغض کرد و رفت گوشه سنگر ، زانو هایش را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن. تو عالم خودش بود و ناله می کرد. من که شاهد این ماجرا بودم به عکاس گفتم:«سریع عکسش رو بگیر. این رفتنیه.
جام جم آنلاین نوشت: «محمدعلی حق بین» ، از رزمندگانِ لشکر قدس گیلان چنین روایت کرده است: قبل از عملیات نصر 4 ، محمود صادق نژاد ، با همان لهجه لنگرودی به فرمانده ی گردان کمیل ، شهید «محمد اصغری خواه» همشهری اش بود ، می گفت: «حاجی ! تو رو به امام اجازه بده بیام تو این عملیات».
فرمانده هم که می دانست او از کربلای 2 جراحت سنگینی در پا دارد می گفت: «نه ، امکان نداره. تو بمون محمود جون. خوب که شدی ، بعد.»
صادق نژاد این حرف را که شنید بغض کرد و رفت گوشه سنگر ، زانو هایش را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن. تو عالم خودش بود و ناله می کرد. من که شاهد این ماجرا بودم به عکاس گفتم:«سریع عکسش رو بگیر. این رفتنیه. موندنی نیست».
درست 24 ساعت بعد ، ساعت 2 بعدازظهر، در عملیات نصر4، به تاریخ دوم اردیبهشت 1366 ، طی پاتک بعثی ها ، محمود صادق نژاد رفت.
و عكسي كه ميبينيد همان عکسی است که از محمود صادق نژاد گرفته.
هو الشهيد
طلاهايش را كه داد، از در ستاد پشتيباني جنگ بيرون رفت..
جوان داد زد :
خانوم رسيد طلا ها ؟!
خنديد و گفت :
من براي پسرم هم رسيد نگرفتم..
شادي روحشان صلوات
بسم رب الشهدا و الصدیقین
فرمانده ی عراقی میخواست عقده اش را سر یک شهید خالی کند.
شهید را آوردند روی شهید آهک پاشید و او رامقابل آفتاب قرار داد تا پوستش بسوزد.
چند هفته زیر آن گرمای طاقت فرسا خداوند اجازه ی از بین رفتن جنازه را نداد فرمانده کلافه شد و او را دفن کرد و مدتی بعد قبر را باز کرده اما تغییری در شهید ایجاد نشده بود. جنازه ی شهید را به ایران تحویل داده اند
اینجاست که اراده ی خدا فرمانده ی عراق را ناکام میگذارد.
یاعلی
روایتی از زنده به گور کردن اسرا
قبل از اسارت، دهلران را یک بار دیگر نگاه كردم و خواستم خودم را با شلیك یک تیر خلاص کنم. كسی كه ما را به اسارت گرفت یک سرباز از كشور «اردن» بود. ما را به پشت خط خودشان بردند و دست و پایمان را بسته و با مشت و لگد به جانمان افتادند. سپس سوار بر خودروهای ارتشی به عراق بردند. در راه صحنهای که بیش از هر چیز ما را اذیت میکرد و نمیتوانستیم چیزی بگوییم این بود که...
[/b]
فاضل داداشی از جمله آزادگان سرافراز كشورمان است كه بخشی از خاطرات دوره كودكی، نوجوانی و اسارتش را بیان میكند.
فاضل داداشی در حالی که دومین فرزند خانوادهاش بود در یکی از روستاهای استان اردبیل از توابع شهرستان «بیله سوار» و در سومین روز از دومین ماه 1344 متولد شد. پدرش از راه دامداری به سختی امرار و معاش خانوادهشان را تأمین میکرد. آنها در حالی در روستای «یانبلاغ» زندگی میکردند که از خود زمینی نداشتند اما فاضل از همان کودکی به فکر پدرش بود و از شش یا هفت سالگی فرشبافی میكرد به همین خاطر هرگز روی مدرسه را ندید. وقتی 16 سال سن داشت خانوادهاش از روستا به شهر اردبیل مهاجرت کردند و فاضل به کارگری پرداخت.
فاضل داداشی در اسارت(نفر سوم نشسته از راست)
فاضل داداشی میگوید: وقتی راهپیماییهای انقلاب شد ما در روستا بودیم. مردم روستا دور دو مغازه جمع میشدند و چون پرچم نداشتیم پارچهای را بر سر چوب میبستیم و شعار میدادیم. وقتی ریشسفیدان این اشتیاق را دیدند ما را برای تظاهرات بر علیه رژیم شاه به شهرستان «گرمی» بردند.
او دوران جوانیاش را در کارگاه فرشبافی میگذارند و وقتی آهنگ جنگ و مبارزه را از تلویزیون میشنید شور و شوق خاصی پیدا میکرد. او جنگ را یک حادثه خانمانسوز میداند اما به مبارزه با دشمن و دفاع از میهن را واجب میشمارد.
اول تا آخر اسارت آزار و اذیت و شکنجه بود و تا زمان آتش بس هر روز شکنجه میشدیم و به دلیل اینکه نگهبانان جزو کسانی بودند که پدر و یا برادر خود را در جنگ از دست داده بودند برای انتقام، هر روز ما را به محوطه برده و با کابل شكنجه میكردند
فاضل در سن 19 سالگی به خدمت سربازی اعزام شد و سه ماه در «عجب شیر» آموزش نظامی را فرا گرفت. بعد از آموزش به اندیمشک خوزستان رفت. او سپس از منطقه "عین خوش" تقسیم و به خط اول منتقل شد. وی در مناطق جنگی از جمله دهلران،مهران،عین خوش و چنگوله حضور داشت و برخی اوقات در دسته ادوات، خمپاره شلیك میكرد.
داداشی در مورد نحوه اسارتش میگوید: در خط اول و دسته ادوات خمپارهانداز بودم كه در ساعت چهار صبح به ما دستور آماده باش دادند. من صبح به سنگر برگشتم تا استراحت کنم که یكباره صدای شلیك توپ و تانک بلند شد و بعد از مدتی درگیری به ما دستور عقبنشینی دادند. در حین عقبنشینی متوجه شدیم که کاملا در محاصره هستیم. 20 نفر بودیم كه در منطقه دهلران اسیر شدیم.
قبل از اسارت، دهلران را یک بار دیگر نگاه كردم و خواستم خودم را با شلیك یک تیر خلاص کنم. كسی كه ما را به اسارت گرفت یک سرباز از كشور «اردن» بود. ما را به پشت خط خودشان بردند و دست و پایمان را بسته و با مشت و لگد به جانمان افتادند. سپس سوار بر خودروهای ارتشی به عراق بردند. در راه صحنهای که بیش از هر چیز ما را اذیت میکرد و نمیتوانستیم چیزی بگوییم این بود که سربازان عراقی اسرای زخمی ایران را در یک چاه میانداختند و رویشان خاک میریختند.
فاضل و دیگر اسرا به شهر «الاماره» عراق منتقل شدند و شب را در یک سوله سپری کردند. صبح که در باز شد دیدند بیشتر زخمیها شهید شدهاند. عراقیها آنها را از «الاماره» به بغداد و از آنجا به اردوگاه «رومادیه» فرستادند. در طول راه از دست کتک و آزار واذیت عراقیها راحت نبودند و وقتی به اردوگاه رسیدند مجبور شدند از داخل تونل وحشت عبور کرده و ضربههای سنگین و کشنده باتومها را تحمل کنند.
«رومادیه 6 » که فاضل در آن جای گرفته بود 13 کمپ و هر کمپ هشت آسایشگاه داشت و 100 نفر در آسایشگاه زندگی میكردند به طوری كه حتی برای خوابیدن نیز جایی نداشتند.
روزهای اول اسارت حتی پتو هم نداشتند و مجبور بودند صبح را تا شب و شب را تا صبح بر روی کف سیمانی آسایشگاه سر كنند. تا خبردار شدن نمایندگان صلیب سرخ،آنان هر روز شکنجه عراقیها را تحمل میکردند.
در اردوگاه، سپاهی،ارتشی و بسیجی جدا از همدیگر نگه داشته میشدند. اسرای باسواد به اسرای بیسواد درس میدادند و فاضل که سواد نداشت توانست در طول اسارت توسط یکی از اسرای اهل تبریز خواندن و نوشتن یاد بگیرد. در اردوگاه از هر نژاد و قومیتی وجود داشت اما عراقیها بین عربها و غیره فرق میگذاشتند
نبود امكانات بهداشت و درمان و کمبود غذا بیشترین کمبود احساس شده در اردوگاه بود. صبحانهشان یک تکه نان و آش بود. پنجشنبهها و جمعهها هم کلم و شغلم و پیاز آبپز میخوردند و بقیه روزها برنج، که برای هر نفر سه یا چهار قاشق بیشتر نمیرسید و گاهی اوقات آنقدر غذایشان بد بو بود که نصف شب همه بچهها دل پیچه میگرفتند.
در اردوگاه تنها یک درمانگاه وجود داشت که از حداقل امکانات برخوردار بود. چند نفر از اسرای پزشك در آن جا کار میکردند. آنها به خیلی از بچهها کمک میکردند. داروها را از صلیب سرخ تهیه میکردند هرچند اجازه معاینه ایرانیها را نداشتند.
در اردوگاه، سپاهی،ارتشی و بسیجی جدا از همدیگر نگه داشته میشدند. اسرای باسواد به اسرای بیسواد درس میدادند و فاضل که سواد نداشت توانست در طول اسارت توسط یکی از اسرای اهل تبریز خواندن و نوشتن یاد بگیرد. در اردوگاه از هر نژاد و قومیتی وجود داشت اما عراقیها بین عربها و غیره فرق میگذاشتند.
فاضل میگوید: ماه محرم بود و در داخل آسایشگاه سینهزنی میكردیم كه نگهبان عراقی متوجه شد و هرچه تذکر داد بچهها گوش ندادند. اسرای سه آسایشگاه همچنان سینه میزدند که سربازان عراقی با باتوم وارد شدند و بعد از کتک کاری در را از پشت قفل کردند و سه شبانه روز بدون آب و غذا ماندیم.
صلیب سرخ پس از گذشت چهار ماه از اسارت اسامی اسرا را یادداشت کرد. در زمان حضور صلیب سرخ وضعیت کمی بهتر میشد و از شکنجه خبری نبود اما زمانی که نمایندگان صلیب سرخ میرفتند دوباره آزار و اذیت شروع میشد.
فاضل داداشی میگوید: اول تا آخر اسارت آزار و اذیت و شکنجه بود و تا زمان آتش بس هر روز شکنجه میشدیم و به دلیل اینکه نگهبانان جزو کسانی بودند که پدر و یا برادر خود را در جنگ از دست داده بودند برای انتقام، هر روز ما را به محوطه برده و با کابل شكنجه میكردند.
من در طول اسارتم ندیدم کسی از اردوگاه فرار کند زیرا راه فراری نبود اما اسرای قدیمی میگفتند یک نفر از این اردوگاه فرار کرده و به خاطر همین وقتی ماشین زباله میآمد در زمان خروج آن را کاملاً میگشتند. آنها میگفتند مریم رجوی و مهدی ابریشمچی از سران منافقان برای تبلیغ به اردوگاه آمده بودند اما نتوانسته بودند کاری بکنند.
زمانی نگذشت که بچهها بدترین خبر دوران اسارت را شنیدند. آنها در محوطه قدم میزدند که از بلندگوها خبر رحلت حضرت امام (رحمة الله علیه) را شنیدند.
فاضل داداشی پس از تحمل 25 ماه اسارت در حالی که در محوطه مشغول قدم زدن بود خبر تبادل اسرا را از بلندگو شنید. ابتدا اسرای قدیمی آزاد شدند و یک هفته نوبت به اردوگاه فاضل رسید. فاضل در تاریخ 3/6/1369 از مرز خسروی وارد ایران شد.
بخش فرهنگ پایداری تبیان
منبع : ایسنا
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت:وقتي برگردم گردنبندي برات ميخرم كه توهيچ طلافروشي نباشه. حالاپلاكش گردنمه وتو هيچ طلافروشي نيست!
یاعلی
شهید بزرگوار آقا سید علی دوامی
تاریخ تولد : 21 رمضان
تاریخ شهادت : 21 رمضان
سن : 21 سال
چه رمزیه تو این اومدن و رفتن؟؟؟ الله اعلم
یه رزمنده داشت از خاطره شهادت آقا سید علی میگفت
گفت خود آقا سید میگفت 21 رمضان اومدم 21 رمضان هم میرم
تازه اون بنده خدا میگفت بخاطر مادر آقا سید سپرده بود بیشتر مراقبش باشن
آخه اگه اشتباه نکنم تک پسر بود
در هر صورت او تشنه شهادت بود و در روز شهادت مولاش به لقای حق شتافت
آقا سید علی! بزرگی کن و یه نگاهی به من جامانده که بی حد به دعا محتاجم، بنداز
هر روز، در خاکریز فکرم شهید میشوی، پشت سنگر احساسم تیر میخوری و از قرارگاه فکرم، پر میکشی. به سوی کربلای آرزوهایم به راه میافتی و من هر روز، شادیام را تشییع میکنم و زندگی مردانه را به خاک میسپارم. من هر روز از شما دور میشوم؛ در حالیکه دست تمنا به سوی شما دارم. هر روز عهد میکنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنیها و آشامیدنیها گم نکنم.
شعری سروده ام به نام خاک و تو بر روی بیتهایش، با نعش خون آلود افتاده ای. کتابی نوشته ام که پلاکت را در همه صفحاتش آویزان کرده ای. هر روز برایم سخنرانی میکنی؛ میگویی جان شما و فرمان رهبر! هر روز برایم شعر میخوانی. هر روز برایم نقاشی میکنی.
هوا بوی سرخی میدهد و واژه ها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.
حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را می شناسند
اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛ حکایت خود فراموشان را حکایت غیرت فروشان عصر بی خیالی را؟ ما را چه شده است؟ مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم! مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم! نگذاریم چشمانی را که ستاره های خشوع از آن می بارید، شراره های شهوت بسوزانند! دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بی غیرتی قفل نزنیم! لباس های خاکی مان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامه های چرکین لذات ناسوتی، ارزان نفروشیم! بگذاریم پیشانی هامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛
بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه ».
باید پلاک های بی تاب را ببوسیم! نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.
از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».
باید به پیشانی هامان خصلت سجود بدهیم. به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوت هامان، رنگ اجابت بگیرند.
سلام بر قنوت هایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» می پراکند!
![[تصویر: 24.gif]](http://blogfa.com/images/smileys/24.gif)
همیشه به یاد شهدا باشیم
![[تصویر: 24.gif]](http://blogfa.com/images/smileys/24.gif)
هوالشهيد
دوبار خواب ديدم !
يه نفر مي اومد تو خوابم و مي گفت :
اين بچه كه بزرگش مي كني ، توي عيد قربان بايد قربوني بشه ..
به شوهرم مي گم : خواب بديه ، نه ؟
آروم لباشو گاز مي گيره و مي گه : نه ! پاشو نمازتو بخون ، چند روز ديگه عيد قربانه ، گوسفند مي كشيم !
مي گم : ما كه حاجي نيستيم ..
مي گه : عيبي نداره واسه سلامتي پسرمون...
حالا 23 سال بعد عراقي ها خرمشهر رو گرفتند .. عيد قربانه .. توي آبادان گوسفند پيدا نمي شه كه قرباني كنيم ..
دلم شور مي زنه..
ظهر نشده خبر شهادت محمودم رو اوردند .. رفتم بالاي سرش .. مي بينم خوابم تعبير شده .. تركش شاهرگ بچه ام رو بريده..
شادي روحشان صلوات..