تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
fابایی گفت: وقتی گزارش عملکردمان در عرصه استان‌نویسی و یگان‌نویسی را به محضر رهبر معظم انقلاب ارائه دادیم، ایشان در پاراف گزارش برایمان نوشتند «به این دو برادر بلند همت آفرین می‌گویم و به فتوحات آینده‌شان دل می‌بندم».



گلعلی بابایی و حسین بهزاد از نویسندگان و پژوهشگران عرصه دفاع مقدس هستند که آثار ماندگاری همچون «همپای صاعقه»، «ضربت متقابل»، «از الوند تا قراویز»، «بهار 82» و «مهتاب خیّن» را در حوزه‌های مستندنگاری تاریخ دفاع مقدس، اعم از نگارش کارنامه عملیاتی یگان‌های رزم، نگارش کارنامه تاریخی استان‌ها در جنگ و تاریخ شفاهی جنگ بر جای گذاشتند.

کتاب «از الوند تا قراویز» یکی از کتاب‌هایی است که رهبر معظم انقلاب از آن یاد کردند و پیگیر وضعیت نویسندگان این اثر و گزارشی از ادامه فعالیت‌ها و عملکرد نویسندگان بودند.

گلعلی بابایی ضمن اشاره به ادامه پیگیری‌های رهبر معظم انقلاب پیرامون این کتاب اظهار داشت: پس از انتشار کتاب «از الوند تا قراویز» که جلد یکم از مجموعه کتاب‌های کارنامه عملیاتی استان همدان در ‌جنگ است، رهبر معظم انقلاب پیگیر وضعیت ما بودند؛ بنابراین از بیت رهبری برای ارائه گزارش مکتوبی از عملکرد‌مان با ما تماس گرفتند.

وی ادامه داد: در دیدار روز جانباز سال 1388، رهبر معظم انقلاب را از نزدیک ملاقات کردم؛ بنده علاوه بر کتاب «از الوند تا قراویز»، گزارش مکتوبی از اهداف، عملکرد و برنامه‌های آینده خود و حسین بهزاد به محضر ایشان دادم؛ حضرت آقا پس از اینکه احوال بهزاد را از بنده پرسیدند، گفتند «دوستتان نیامده‌اند؟» بنده هم گفتم «اون بنده خدا خبر ندارد که من آمده‌ام؛ بنده هم فکرش را نمی‌کردم بتوانم شما را از نزدیک ملاقات کنم» پس از صحبت‌هایی با حضرت آقا از محل ملاقات جانبازان تا جلوی در منزلشان، ایشان را همراهی کردم.

حسین بهزاد نیز در ادامه سخنان بابایی یادآور شد: اواخر شهریور 88 بود که به همراه سردار همدانی در حال تدوین نهایی کتاب «مهتاب خین» بودم؛ گلعلی بابایی با بنده تماس گرفت که از بیت رهبری با من تماس گرفتند و جملاتی که حضرت آقا در پاراف گزارش ما نوشتند را برایمان خواندند، حالا می‌خواهند با شما هم تماس بگیرند و جملات را برایتان بخوانند.

بعد از دقایقی از بیت رهبری تماس گرفتند و نوشته ایشان را برایمان خواندند که در آن آمده بود «به این دو برادر بلند همت آفرین می‌گویم و از زحمات با ارزش ایشان تقدیر می‌کنم و به فتوحات آینده‌شان دل می‌بندم» البته متأسفانه تا امروز، رونوشت آن دست خط حضرت آقا به دست ما نرسیده است.

وی افزود: حضرت آقا طی سفرشان به شیراز در دیدار با فرماندهان سپاه در اردیبهشت 87 از کتاب‌های «همپای صاعقه» و «ضربت متقابل» به عنوان کارنامه عملیاتی لشکر 27 محمد رسول‌الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نام برده و فرمودند لشکرهای نصر، عاشورا، امام حسین (علیه السلام)، نجف، فجر و سایر لشکرهای سپاه هم باید نگارش کتاب‌های کارنامه عملیاتی خودشان را شروع کنند.

این نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس اظهار داشت: در ملاقاتی که روز 4 مهر امسال با حضرت آقا داشتیم، بنده همین تأکید مقام معظم رهبری نسبت به ضرورت نگارش کارنامه عملیاتی سایر لشکرهای سپاه را به معظم‌له یادآوری کردم و گفتم «آقاجان، دو سال و نیم از بیانات شما در آن مورد گذشت اما مشخص نیست لشکرهایی که از آنها نام بردید و سایر لشکرها، در جهت اجرایی کردن آن اوامر حضرت ‌عالی چه کردند. ولی هنوز که هنوز است، آقای بابایی و بنده داریم چوب نوشتن این دو کتاب را می‌خوریم؛ روز اول هفته دفاع مقدس امسال، یکی از روزنامه‌های پرتیراژ مملکت، مطلبی درباره کتاب‌های تاریخی دفاع مقدس نوشت و جمله‌ای را با تأکید به حضرت‌عالی منتسب کرد که یقین دارم اِسنادِ خلاف واقع است».

وی افزود: حضرت آقا پرسیدند «چه جمله‌ای از قول من نوشته بودند؟» گفتم «نوشته بودند حضرت آقا از نحوه نگارش کتاب‌های تاریخ جنگ گلایه دارند و فرموده‌اند چرا باید کتاب‌های تاریخ جنگ طوری نوشته شوند که گویا بار هشت سال دفاع مقدس را فقط لشکر محمد رسول‌الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر دوش داشته است».

در ادامه از حضرت آقا پرسیدم «این جمله متعلق به شماست؟» حضرت آقا با لبخند فرمودند «قطعاً این جمله همان طور که شما گفتید اسناد خلاف واقع است و من هرگز چنین سخنی نگفته‌ام».

بهزاد یادآور شد: بنده به آقا عرض کردم البته ما همه می‌دانیم جمله‌ای که شما در قالب گلایه مطرح کرده‌اید چه بود. چراکه متن فرمایش شما هم منتشر شده و ما خودمان هم آن را داریم. شما مکتوب فرموده بودید «آقایان تهرانی‌ها بلند شدند و به جبهه رفتند و در لشکر خودشان مستقر شدند بعد هم برگشتند و همان‌ها را نوشتند؛ در لشکرهای اصفهان، لشکر امام حسین (علیه السلام) و 8 نجف، لشکر نصر مشهد، لشکر امام رضا (علیه السلام)، لشکر ثارالله، لشکر فجر و لشکرهای گوناگونی که در همه جا هستند، یک عالم حماسه آفریدند، به چه دلیل آنها نتوانند بنویسند».

در ادامه از آقا پرسیدم «این جمله، متعلق به شما بوده است؟» آقا با لبخند پاسخ دادند «بله، این دقیقاً حرف من است». بنده به ایشان گفتم «پس در این صورت گناه آقای بابایی و من چیست که از 8 جلد مجموعه کارنامه عملیاتی لشکر 27 تا الان 2 جلدش را نوشتیم و منتشر شده است. اگر سایر لشکرها در اجرای اوامر شما تعلل کرده‌اند، گناه لشکر 27 چیست؟» آقا خندیدند و گفتند «شماها که گناهی نکرده‌اید» گفتم «پس چرا اینقدر به لشکر 27 سرکوفت می‌زنند؟ ضمن اینکه ما ابا نداریم بگوییم ما دو نفر تا زنده‌ایم بیست و هفتی هستیم. تا آن طرف قبرمان هم بیست و هفتمی هستیم و فرمانده ما هم، ‌احمد متوسلیان است». که آقا تبسمی کردند و سری تکان دادند.
اردیبهشت 1361 شروعی برای یک پیروزی بزرگ بود. عملیات بیت المقدس سه روز بود که برای آزاد سازی خرمشهر آغاز شده بود. عراق که بعد از شکست در عملیات فتح المبین قصد داشت تحت هیچ شرایطی خرمشهر را از دست ندهد از هر ترفندی استفاده می کرد تا نیرو های ما را شکست دهد. به همین دلیل پرواز های گشتی خود را در منطقه افزایش داده بود. نیروی هوایی در این زمان نقش مهمی را برعهده داشت به نحوی که روزانه چندین سورتی پرواز می کردیم
فتح خرمشهر نزدیک بود
در تاریخ 13 اردیبهشت 1361 من به همراه ستوان بهروز پاشاپور به عنوان کابین عقب در یک پرواز دو فروندی از پایگاه شکاری اصفهان به پرواز در آمدیم. در این پرواز من شماره 2 پرواز و سرتیپ خلبان شهید هاشم آل آقا شماره یک پرواز بودند. ما ماموریت داشتیم در غرب اهواز، جنوب حمیدیه و هورالهویزه پوشش سنگین هوایی ایجاد کنیم تا حمله گسترده زمینی در این منطقه انجام شود و هواپیماهای عراقی نتوانند نیروهای ما را بمباران کنند. در آن روز از ارتفاع 8000 پایی تا 30000 پا بالای زمین ، ابرهای فشرده آسمان را فرا گرفته بود و ما باید به خاطر دید بالا باید زیر 8000 هزار پا پرواز می کردیم تا بتوانیم با دیدن جنگنده های دشمن بلافاصله به استقبال آن ها برویم.
مدت زمان زیادی از پرواز نگذشته بود که با نگاهی که به نشان دهنده سلاح انداختم و متوجه شدم که سلاح انتخابی من خود به خود عوض شده است . پیش خود گفتم: شاید حواسم نبوده و دستم به دکمه انتخاب سلاح که بر روی استیک قرار داشت برخورد کرده باشد. برای همین مجددا موشک فنیکس را انتخاب کردم ولی چند ثانیه بعد متوجه شدم که سلاح مجددا عوض شده است. این قضیه دو سه بار تکرار شد . براین سوال پیش آمده بود که چرا در نشان دهنده مرتب سلاح عوض می شود . در هواپیما نیز اشکالات جزئی ای مشاهده می کردم ولی متوجه نشدم که اشکال از کجاست؟ شروع به بررسی سیستم ها کردم ولی شماره 2 پرواز می کردم و باید تابع حرکات شماره 1 بودم و نمی توانستم زیاد به نشان دهنده ها نگاه کنم. چون احتمال داشت با حرکت شماره 1 من متوجه آن نشده و تغییر سمت ندهم و با او برخورد کنم، با شهید آل آقا تماس گرفتم و به ایشان گفتم که هواپیمایم اشکال پیدا کرده و نیاز به وارسی بیشتر دارم شما برای مدتی شماره 2 پرواز کنید تا ببینم اشکال از کجاست؟

قسمت پلاستیکی استیک جدا شد
در حال بررسی بودم که متوجه شدم هند گریپ ( قسمت پلاستیکی دسته استیک که تمام فرامین بر روی آن قرار دارد) لق است . این قسمت حدود 15 سانتی متر است که به قسمت فلزی استیک که حدود 35 سانتی متر طول دارد وصل است.
در حال تکان دادن آن بودم که ناگهان هند گریپ جدا شد و از جای خودش خارج گردید. کنترل هواپیما به طور کلی از دست رفته بود . هیچ کنترلی روی جنگنده نداشتم بلافاصله صندلی را تا جای ممکن پایین دادم و با هر دو دست قسمت پایینی استیک را گرفتم . فشار بسیار زیادی روی دست هایم وارد می شد ولی چاره ای جز این کار نبود. با پایین آوردن صندلی، دیگر جلوی خودم را نمی دیدم و فقط می توانستم ارتفاع هواپیما را از زمین روی ارتفاع سنج ببینم . موضوع را با شهید آل آقا در میان گذاشتم و از ایشان خواستم دقیقاً بالای سرمن پرواز کنند تا من با نگاه کردن به ایشان بتوانم به پرواز ادامه دهم . با این کار به محض ارتفاع گرفتن و یا کم کردن ارتفاع توسط ایشان من نیز این کار را انجام می دادم. باید کاری می کردم.

فیوز سلاح را قطع نکرده بود
شروع به جا زدن هند گریپ نمودم. که یک آن متوجه خطر بزرگی شدم. فیوز سلاح ها را قطع نکرده بودم !
خیلی سریع فیوزها را قطع نمودم . عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود. با توجه به این که هواپیمای شماره یک مقدار جلوتر از من پرواز می کرد اگر کوچک ترین اتصالی رخ می داد و یک تیر موشک حرارتی شلیک می شد به طور حتم هواپیمای شماره یک مورد هدف قرار داده می شد. فقط می توانم بگویم که خدا کمک کرده بود.
دوباره شروع به جا زدن هند گریپ کردم باید پینهای آنرا جا می زدم تا قسمت پلاستیکی در جای خودش قرار بگیرد. بعد از 8-9 بار امتحان کردن بالاخره موفق شدم ولی هر کاری کردم مهره نگه دارنده که در انتهای آن قرار داشت بسته نشد . در همین گیر و دار بودم که متاسفانه هند گریپ مجددا از جای خودش خارج شد. از آن بدتر این بود که فیش ها هم کج شده بودند و دیگر امکان این که دوباره بخواهم آن ها را جا بزنم وجود نداشت.
نا امیدانه آن را کنار گذاشتم و خود را جمع و جور کردم . تصمیم گرفتم تا تمام حواسم را به حرکات هواپیمای شماره یک جلب نمایم .

[تصویر: l223t0jqpr%20%281%29%20%282%29%20%283%29.jpg]
اگر یک درصد هم خطر دارد اجکت کن [/b]
شهید آل آقا با فاصله ای حدود 10 متر بالای سر من پرواز می کرد طوری که من فقط می توانستم قسمت انتهایی هواپیمای ایشان را ببینم. باید هر چه زودتر فرود می آمدم. نزدیک ترین فرودگاه اهواز بود که امنیت لازم را دارا نبود. برای رفتن به اصفهان نیز باید از کوه های اطراف آن می گذشتیم که این کوه ها بیشتر از 12000 پا ارتفاع داشت که با شرایطی که من داشتم این امکان نیز وجود نداشت. با هم فکری که با شهید آل آقا داشتیم تصمیم گرفتیم به دزفول برویم و در آنجا فرود اضطراری داشته باشیم.
شهید آل آقا گفت به دزفول که رسیدیم من حالت فرود می گیرم و شروع به نشستن مجازی می کنم در این حالت من می توانستم با نگاه کردن به ایشان و تقلید حرکات بر روی باند به زمین بنشینم.
خلبانان دیگری که در منطقه حضور داشتند به واسطه مکالمه رادیویی من متوجه اشکال شدند و همگی روی رادیو می آمدند و ضمن دلداری به من پیشنهاد خروج اضطراری را می دادند. ولی من اصرار به ماندن در هواپیما را داشتم و می دانستم برای بیرون پریدن هنوز فرصت دارم. در همین زمان شهید بابایی هم که در پایگاه دزفول حضور داشت از ماجرا اطلاع پیدا کرد و خود را به کاروان( اتاقک کوچکی که در وسط باند فرود قرار دارد) رساند و با من تماس گرفت و گفت : ریسک نکن و اگر شرایط مهیا نیست هواپیما را ترک کن.
به خوبی می دانستم در آن شرایط جنگی یک فروند هواپیمای اف 14 تا چه اندازه برای ایران مفید است و چون می دانستم( به علت تحریم) هیچ جایگزینی هم برای آن وجود ندارد به همین دلیل قصد داشتم هواپیما را به زمین بنشانم.

شهید آل آقا خلبانی توان مند
در 10 مایلی پایگاه دزفول از طریق سیستم های داخل هواپیما متوجه شدم در امتداد باند قرار داریم. به قدری به شهید آل آقا اعتماد داشتم که مطمئن بودم می توانم از پس این فرود خطرناک برآیم چون او یکی از برجسته ترین خلبانان اف 14 نیروی هوایی بود. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که زمان باز کردن چرخ ها رسید . با دیدن شماره یک که چرخ ها را باز کرد من نیز باید چرخ ها را پایین می زدم . در این حالت چون نمی توانستم از فلپ استفاده کنم حفظ تعادل هواپیما مشکل بود اما چاره ای نداشتم.
چرخ ها را پایین زدم و در یک آن فشار روی دست هایم سنگین تر شد و هواپیما شروع به تکان خوردن کرد. خدا را شکر توانستم هواپیما را به حالت تعادل برگردانم. شهید بابایی دوباره با من تماس گرفت و گفت: هواپیمای شما را می بینم و جویای وضعیت شد.
گفتم: عباس در وضعیت خوبی قرار ندارم و فشار بر روی دست هایم بسیار زیاد است ولی می خواهم شانس خود را برای نشستن امتحان کنم.
شهید آل آقا با مهارت مثال زدنی که در هدایت هواپیما داشتند شرایط فرود را برای من مهیا می کردند. به این شکل که باید ایشان باند پرواز را ده متر بالاتر برای خودش تصور می کرد و روی آن باند خیالی اقدام به نشستن می کرد. تا من به تبع ایشان بتوانم روی باند فرود بیایم. انصافا ًاو به قدری این کار را دقیق انجام می داد که گویی خود در حال نشستن بود ولی نه ایشان و نه من متوجه این موضوع نبودیم که در ابتدای باند دزفول تور بریر وجود دارد. من دقیقاً داشتم به سمت آن می رفتم .

[تصویر: eltehab.jpg]
در حال برخورد با بریر بودم
دست هایم دیگر توان ادامه دادن را نداشتند. تصور کنید اهرمی دارید که می خواهید جسمی را با آن جا به جا کنید و در ابتدای این کار اهرم نصف شود و شما بخواهید با آن اهرم نصف شده کار را ادامه دهید.
شهید بابایی که نظاره گر این ماجرا بود به من گفت: اگر به همین صورت ادامه بدهی چرخ های هواپیما به بالای سیم بکسل تور بریر برخورد می کند .
ولی من دیگر توان این که استیک را به طرف خودم بکشم نداشتم. شهید بابایی مرتب اخطار می داد ولی من نمی توانستم این کار را انجام دهم و استیک را به طرف خود بکشم . اتفاقی برایم افتاد که دوباره به من ثابت شد هر کاری که خداوند بخواهدانجام شود حتماً انجام می گیرد...
گویی نیروی خارق العاده ای در من ایجاد شد و توانستم استیک را برای یک لحظه به سمت خودم بکشم و رها کنم همین حرکت باعث شد که هواپیما از روی تور رد شود و چرخ ها به ابتدای باند که سیمانی هم بود برخورد کرد.
کنترلی روی چرخ جلو نداشتم ولی ...
بلافاصله سر هواپیما را پایین دادم و صندلی را بالاآوردم تا با دیدن باند بتوانم هواپیما را هدایت کنم.دیگر کنترل استیک هم به دردم نمی خورد چون روی همان قسمت پلاستیکی (هندگریپ) دکمه ای وجود داشت به نام "نوزویل استرینگ " که با فشار دادن آن می توانستم چرخ جلو را به چپ و راست حرکت دهم و هواپیما را در وسط باند نگه دارم. ولی من این دکمه را نداشتم . هواپیما کم کم داشت از سمت چپ باند خارج می شد. من باید به هر نحوی که بود هواپیما را هدایت می کردم. پدال های ترمز بهترین وسیله بود . برای هر چرخ یک پدال داشتم . پدال ترمز چرخ راست را فشار دادم. سر هواپیما به سمت وسط باند برگشت و من به همین شکل با فشار دادن متناوب پدال ها توانستم هواپیما را در انتهای باند متوقف کنم.

پایان لحظات پر التهاب
ماشین های آتش نشانی و آمبولانس که در اطراف باند بودند و هم زمان با من در کنار باند حرکت می کردند تا از هرگون اتفاق احتمالی جلوگیری نمایند . پس از خروج من و جناب پاشاپور هواپیما را به سمت آشیانه هدایت کردند. هواپیمای شماره یک که تا این لحظه در بالای پایگاه در حال گردش بود به محض این که متوجه شد ما سلامت به زمین نشسته ایم به طرف پایگاه اصفهان گردش کرد .
پرسنل فنی با صاف کردن پین های هند گریپ آن را سر جای خود قرار دادند و مهر را سفت نمودند . من متوجه شدم این مهره برخلاف تمام مهره های دنیا به جای اینکه به سمت راست بسته شوند به سمت چپ بسته می شد . کار که تمام شد یکی از پرسنل فنی رو به من کرد و گفت : جناب سروان به همین راحتی بود .
گفتم: روی زمین، بدون دلهره و تهدید، با خیال راحت و آسوده و با اطلاعات فنی کامل این کار را انجام دادن بسیار ساده تر است از وقتی که در آسمانی باشی که هر لحظه عوارض طبیعی زمین و هواپیما های دشمن تهدیدت می کنند. من اصلا نمی توانستم این را جا بزنم تا چه رسد به این که بتواتنم پیچ آن را که بر عکس هم بسته می شود ببندم.

ترسیم موقعیت روی تخته
در همین زمان شهید بابایی هم به آشیانه آمده بود و ضمن خسته نباشید گفتن مرا به دفتری برد و روی تخته سیاه شروع به کشیدن لحظه فرود من کرد و گفت: درست مثل یک حرکت کلاغ پردر حالی که داشتی با سیم بالای تور برخورد می کردی از روی آن پریدی و بلافاصله پایین آمدی.
آن شب را در دزفول ماندم و فردا صبح بعد از 40 دقیقه پرواز در پایگاه اصفهان به زمین نشستم. چند روز بعد با بررسی های انجام شده مشخص شد شب قبل از عملیات پرسنل فنی روی هواپیما کار می کردند و متاسفانه بعد از جا زدن هند گریپ فراموش کرده بودند مهره های آن را ببندند و جالب تر این که علاوه بر این مهره سه پیچ دیگر در هر 60 درجه به صورت عمودی روی این مهره بسته می شد تا تحت هیچ شرایطی آن باز نشود. که متاسفانه این مهره ها هم بسته نشده بودند . به این ترتیب توانستم هواپیمایی را بر روی زمین بنشانم که تا آن زمان و بعد از آن هم هیچ هواپیمای دیگری به این مشکل برنخورد.
[تصویر: javidniaaa.jpg]
خاطره سرتیپ خلبان فضل الله جاوید نیا از شهادت سرتیپ خلبان "علیرضا بیطرف"
اوایل تابستان سال 1366 بود ، نیروی هوایی از چندی قبل شروع به اعزام پرسنل به سفر حج نموده بود و هر کدام از پرسنل که اسم شان در لیست قرار می گرفت به این سفر معنوی مشرف می شدند . در همین هنگام بود که به "علیرضا بیطرف" اعلام نمودند که باید خود را برای رفتن به سفر حج آمده کنی . ایشان نیز بعد از درخواست مرخصی به مدت یک ماه به همراه خانواده عازم تهران شد . دوسه روزی از رفتن بیطرف نگذشته بود که دیدم به پایگاه برگشته چون خیلی باهاش صمیمی بودم بهش گفتم :
- علی چی شد ؟ پس چرا برگشتی ؟
گفت :
- تمام پروازهای حجاج یک هفته به عقب افتاده اومدم که بگم مرخصی ام رو یک هفته عقب بنیندازید .
بهش گفتم : "باشه تو برو تهران احتیاجی نیست بمونی."
ولی در پاسخ بهم گفت :
- نه تا این فاصله یک هفته اومدم که پرواز کنم .
هر چی بهش گفتم تو احتیاج نیست که پرواز کنی برو به کارهایت برس گوش نکرد. به جرات می تونم بگم اکثر بچه های گردان گفتند:
- علی برو استراحت ما هستیم ...
ولی بیطرف پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا من اومدم که پرواز کنم . خلاصه هر کاری که کردیم حریفش نشدیم . فردای اون روز علی پرواز کرد و ساعاتی بعد در باند فرود به سلامت به زمین نشست .

[تصویر: 74.jpg]
پرواز آخر علی
صبح روز بیست تیرماه سال 1366 من برای یک پرواز آموزشی از باند پروازی بلند شدم و شاید نیم ساعت بعد از من نیز بیطرف جهت آزمایشی به پرواز در آمد. در آن پرواز سرگرد علیرضا بیطرف کابین جلو و سروان خانپور به عنوان کابین عقب پرواز می کردند . صدای رادار اصفهان که با علی صحبت می کرد را می شنیدم. دقایقی گذشت و من در حال بازگشت به پایگاه بودم که شنیدم رادار مرتب علی را صدا می زنه ولی جوابی نمی داد سریع توی رادارم چک کردم علی رو توی صفحه رادار نداشتم . شروع به صدا زدنش کردم :
- علی علی جواب بده ...
حسابی دلم شور می زد. به هواپیمای همراهم اعلام کردم که به پایگاه برگرد. تقریبا دو دقیقه ای گذشت که لاشه هواپیما را که در آتش می سوخت رو دیدم . بلافاصله با رادار تماس گرفتم و موقعیت را اعلام نمودم و درخواست پرواز هلی کوپتر نجات را کردم ، خودم هم شروع به گردش در بالای سر هواپیما کردم. به دقت به زمین نگاه کردم و متوجه شدم که فقط یک چتر نجات باز است و خبری از چتر نجات دوم نیست . همین طور به خودم دلداری می دادم که حتما من خوب ندیدم و چتر دوم هم روی زمین است
فقط یکی از خلبانان زنده است
در همین افکار بودم که متوجه هلی کوپتر نجات شدم . هلی کوپتر نشست و لحظاتی بعد به پرواز درآمد. بلافاصله با خلبان هلی کوپتر تماس گرفتم و قضیه را جویا شدم . خلبان هلی کوپتر گفت یکی از خلبانان را نجات دادیم ولی متاسفانه دیگری در آتش گرفتار شده و کاری نتوانستیم برای او انجام دهیم .
قدرت این که دوباره تماس بگیرم و سوال کنم نفری که در آتش بوده چه کسی هست را نداشتم اصلا جرات فکر کردن به این که یکن فر شهید شده را نمی خواستم به خودم بدهم . بدون این که متوجه زمان شوم به ابتدای باند رسیدم و بعد از فرود سریع خودم را به گردان رساندم .
علی پروازی دیگر را آغاز نمود
اوضاع گردان زیاد جالب نبود. سوال کردم چه کسی شهید شده که یکی از بچه با گریه بهم گفت :
- علی هم آسمانی شد و پروازی دیگر را آغاز نمود .
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی توانستم تصور کنم که علی از پیش ما رفته باید جواب زن و بچه اش را چه می دادم . از خانپور پرسیدم چی شد گفت در حال چک کردن فرامین هواپیما بودیم که هواپیما از کنترل خارج شد وچون نزدیک زمین بودیم من ایجکت نمودم و دیگه چیزی نفهمیدم .
رفتم داخل اتاقم. افکارم خیلی پریشان بود که صدای تلفن مرا به خود آورد . تلفن را برداشتم خانم علی بود بهم گفت:
- جناب جاوید نیا از علی خبر ندارید هرچی زنگ می زنم جواب نمی ده.
گفتم:
- رفته پرواز نمی دونم برگشته یا نه ؟
همسر بیطرف گویا از لحن صدای من چیزی فهمیده بود گفت :
- جناب جاوید نیا اتفاقی افتاده؟
گفتم نخیر چه اتفاقی و بلافاصله خداحافظی کردم و تلفن را قطع نمودم . شاید 10 تا 15 دقیقه بعد دوباره همسر بیطرف تماس گرفت و گفت:
- جناب جاوید نیا هیچ کس بهم جواب درست و حسابی نمی ده چی شده علی شهید شده ؟
گفتم:
- شهید شده یعنی چی چرا حرف تو دهن من می زاری یه کم حالش بد شده بود بردنش بیمارستان و تلفن را قطع کردم .
با او وداع کردیم
چند دقیقه بعد یکی از بچه ها با صورت اشک بار اومد تو اتاق و گفت:
- جاوید ، علی رو آوردند نمی یای .
سریع بلند شدم زانوهام توان نداشت. رسیدم بالای سر برانکارد روی برانکارد یه پارچه سفید کشیده بودند . یکی از بچه ها گفت:
- جاوید نگاه نکن بذار همون چهره قبلی اش توی ذهنت بمونه .
گفتم: باید برای آخرین بار ببینمش .
پارچه رو کنار زدم تمام دنیا روی سرم خراب شد. اصلا نمی شناختمش می خواستم فریاد بزنم ولی انگار صدام اصلا در نمی اومد. پیکر سوخته شهید علیرضا بی طرف خود نشانگر همه چیز بود . فردای اون روز پیکر پاک و مطهرش رو میان بغض بچه ها تشییع کردیم ولی بعد از گذشت حدود 20 سال از اون روز هنوز هم وقتی یاد اون روزها می افتدم با خود می گم:
- یعنی واقعا علی می دونست که می خواد شهید بشه ؟
جواد عنایتی در اردیبهشت سال ۱۳۴۳، در محله فخارخانه، در شهرستان بیدگل متولد شد جواد عنایتی، به تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۶۵، در سومین روز عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه در جریان بمباران شیمیایی دشمن بعثی مجروح شد و ۶ روز بعد در بیمارستان شهید فیاض بخش تهران، به دلیل شدت جراحات وارده بال در بال ملائک گشود.

خواهرهای جواد، مثل همهٔ خواهر‌ها واقعادوست داشتند عروسی‌اش را ببینند. راستش خیلی‌ها چشم به راه ازدواج او بودند. شخصیت و مرامش به قدری شاخص و توی چشم بود که هر کس علاقه داشت ببیند چنین دسته گلی، چگونه خانه و خانواده تشکیل خواهد داد. یک بار همشیره‌هایش دورش را گرفتند و گفتند: دیگه وقتشه جواد. ما می‌خوایم زنت بدیم. نه نیاری که دل آیجی‌ها می‌شکنه؟ بگو چشمت دنبال کیه تا بریم پاشنهٔ در خونه شو دربیاریم. از خداشم باشه. کی بهتر از تو... و از این جور حرفا. جواد خیلی تو دار و با حیا بود. صد تا رنگ عوض می‌کرد وقتی پای این حرفا می‌ومد وسط. دختر‌ها که دیدند قفل زبان برادر باز نمی‌شود، پا پی‌اش شدند که باید روی کاغذ برای ما اسمشو بنویسی. جواد برگه را برداشت و نوشت. خواهر‌ها کلی ذوق کردند و ورق را قاپ زدند و خواندند اما از قیافه‌هایشان معلوم بود که دمق شده‌اند اما چیزی هم نگفتند. من که شاهد قضایا بودم، رفتم کاغذ را برداشتم و خواندم. دلم هری ریخت. نوشته بود: «مزد جهاد، شهادت است»

[تصویر: 32160_566.jpg]
در یکی از روزهای سال 1362، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

به گزارش مشرق، صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت: ‌«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(علیه السلام) نخوانند!
-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(علیه السلام) 13 ساله بود که امام حسین(علیه السلام) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(علیه السلام) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.
[تصویر: 134988_476.jpg]
از مرحمت بالازاده، وصیتنامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

وصیتنامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیتنامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(علیه السلام) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
[تصویر: 134989_882.jpg]
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی
[تصویر: 134986_952.jpg]
[تصویر: 134987_433.jpg]
به مناسبت سالروز عملیات والفجر هشت

آنچه در پی می‌آید، متن سخنرانی امیردریادار عباس محتاج از فرماندهان ارشد دفاع مقدس است که در تاریخ 20/11/88 به مناسبت سالگرد عملیات والفجر 8 (فتح فاو) در همایش پیش‌کسوتان جهاد و شهادت ایراد شده است.

[تصویر: 136473_210.jpg]امیر دریادار عباس محتاج، از فرماندهان برجسته سپاه در دوران دفاع مقدس است.
او مسئولیت‌های گوناگونی را در سطوح گوناگون از جمله فرماندهی سپاه منطقه غرب، فرماندهی سپاه منطقه 5 (استان‌های خراسان، مازندران و سمنان) و فرماندهی قرارگاه کربلا در عملیات غرور آفرین والفجر 8 (فتح فاو) پشت سر گذاشته است؛ افزون بر آن که جانشینی ریاست ستاد کل سپاه، فرماندهی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی،‌ استانداری قم در دولت نهم را در کارنامه خود دارد و هم‌اکنون عضو گروه مشاوران فرماندهی معظم کل قوا و قایم مقام رئیس مرکز مطالعات راهبردی دفاعی است.

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و درود بر ارواح طیبه شهدا و با عرض ادب به پیشگاه رزمندگان رشید جبهه اسلام و با عرض سلام و ادب خدمت پیش‌کسوتان جهاد و شهادت
دیروز به من امر فرمودند تا درباره عملیات والفجر 8 لحظات کوتاهی را در خدمت عزیزان باشم. بنده هم در این فاصله کوتاه دسترسی به اسناد و مدارک نداشتم. آنچه خدمت عزیزان عرض می‌کنم بیشتر مشتمل بر مسائل ذهن خودم هست و از قوه ذهن خودم کمک گرفتن و توکل بر خدا کردم، اگر احیانا نقصان و اشتباهی در عرایض من بود، پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم. انشا‌ءالله دوستان در تصحیح آن کمک می‌کنند.

در ساعت 10: 22 دقیقه بیستمین روز از بهمن ماه 1364 نیروهایی كه مدت‌ها منتظر چنین شبی بودند، با شنیدن رمز عملیات، هجوم گسترده خود به ساحل اروند رود را آغاز كردند.

به گزارش «تابناک»، عمليات والفجر 8، طولاني‌ترين عمليات دوران جنگ بود كه 75 روز طول كشيد و تقريبا تنها عمليات مهمي بود كه ایران توانست منطقه بسيار مهمي از خاك عراق را به تصرف خود در بياورد و ارتباط دريايي عراق با خليج فارس را قطع کند.

همزمان با فرا رسیدن سالگرد این عملیات بزرگ و غرور آفرین، امیر دریادار عباس محتاج، از فرماندهان برجسته سپاه در دوران دفاع مقدس به بررسی نکاتی برجسته از این حماسه افتخار آفرین پرداخته است.
گزیده سخنان ایشان که در جمع پیشکسوتان دفاع مقدس گفته شده، بدین قرار است:
لازم می‌دانم دو نکته را درباره عملیات والفجر 8 عرض کنم:

نکته نخست، تأثیر شخص آقا محسن یا آقای دکتر رضایی در عملیات والفجر 8 است.
شاید در هیچ کدام از این عملیات‌های‌ دوران دفاع مقدس، نقش ایشان و تأثیرگذاری ایشان به این اندازه برجسته نبود.‌ دلیلش هم این است که ما در سال‌های پیش، عملیات بدر و خیبر را انجام داده بودیم که با دشواری‌هایی روبه‌رو شده بودیم و همین دشواری‌ها، ادامه جنگ و تصمیم‌گیری در چگونگی ادامه نبرد را بر همگان دشوار کرده بود.

یادم هست، آقای رضایی فرصتی را به فرماندهان قرارگاه‌ها و فرماند‌‌هان ارشد داد که بنشینند و درباره ادامه جنگ بحث و بررسی کنند. شاید یکی از عمده‌ترین مشکلات ما درباره ادامه جنگ،‌ مسأله کمبودها و نقصان‌هایی بود که ما در عُده و عِده داشتیم و همین موضوع، چگونگی ادامه جنگ با ابهامات و دشواری‌هایی روبه‌رو کرده بود.

در اینجا باید به نکته‌ای اعتراف کنم. مهلتی که آقا محسن به فرماندهان قرارگاه‌ها و فرماندهان ارشد داد که بیایند درباره چگونگی ادامه نبرد بررسی کنند. شاید ما در آن مدت به نقطه روشنی نرسیدیم و نتوانستیم در تصمیم‌گیری، به آقای رضایی کمک مؤثری بکنیم و تصمیم شخص آقای رضایی بود که ما را از این مرحله گذراند؛ این نکته‌ای بود که باید در تاریخ عملیات والفجر 8 این تأثیر بسزا و شایسته مورد توجه قرار گیرد.

حال این که در این نشست‌ها چه گفتند و چه مطالبی بود، همه این مستندات ضبط شده و دوستان به آن اندازه که قابل انتشار هست، می‌توانند مراجعه کنند و به این اسناد دسترسی داشته باشند.

نکته دوم، نوع مدیریت در جبهه بود که باز به نظر من یکی از مشخصه‌ها و شاخصه‌های اساسی نبرد ما، این نوع مدیریت بود.

به یاد دارم پس از این که آقا محسن تصمیم به عملیات در این منطقه گرفت ـ که به دلایلش اشاره خواهم کرد ـ برخی از دوستان عزیزی که از پیش‌کسوتان و طراحان و نیز در موضوع طراحی و فرماندهی بسیار قوی بودند،‌ قانع نشدند که در منطقه عملیات والفجر 8 یا همین منطقه فاو خودمان، عملیات شود.

به نظر من،‌ برخورد بزرگوارانه و از موضع سعه صدر با این موضوع، ‌بسیار کارساز بود. آقا محسن تلاششان را برای این گذاشت که همه رده‌های فرماندهی را قانع کند. نشست‌‌های متعددی برای این که فرماندهان به اقناع برسند، تشکیل شد. اصلا بحث دستور و دستور پذیری نبود. موضوع، موضوع اقناع بود. باید همه عزیزانی که در این عملیات شرکت می‌کردند، قانع می‌شدند.

امیر دریادار عباس محتاج در ادامه، تاکید دارد که در ارتباط با عملیات والفجر 8انتخاب منطقه عملیاتی بسیار هوشمندانه صورت گرفته بود. این هوشمندی در بالاترین سطح بود و سپس وقتی به ما منتقل می‌شد، ما درباره این مطالب بحث و صحبت و از آن استفاده می‌کردیم.

او در مورد محدودیتهای این عملیات می گوید: از جمله محدودیت‌های ما، محدودیت عملیات با نیروهای زرهی دشمن بود. ما باید در منطقه‌ای عملیات می‌‌‌کردیم که نیروی زرهی دشمن را ناکارآمد می‌‌کردیم. در دو عملیات بدر و خیبر که در گذشته انجام شده بود ، ما در عملیات آبی‌، خاکی و در استفاده از قایق‌هایی تندرو به یک ورزیدگی رسیده بودیم. به نظر من، این که در زمین بجنگیم، از مزیت‌های ما و از نکات بسیار خوبی بود که در عملیات والفجر 8 به آن توجه شد.
[تصویر: 136402_868.jpg]
ما در یک عملیات آبی، خاکی در جنگ با آب به یک مزیت نسبی دسترسی پیدا کرده بودیم که عراق از آن محروم بود.

عراق، در جنگ زرهی نسبت به ما برتری داشت. ما باید در جایی می‌جنگیدیم که مزیت نسبی عراق را از کار بیندازیم. از مزیت نسبی خودمان خوب بهره گیریم و این یکی از هوشمندی‌هایی بود که در انتخاب منطقه والفجر 8 به کار برده شد.

او درباره وسعت عملیات یادآور می‌شود: یکی از محدودیت‌های ما محدودیت‌های عِده، عُده بود. عملیات والفجر 8 منطقه، به ما این امکان را می‌داد که بتوانیم در وسعت منطقه بنا به توان خودمان، وسعت منطقه را برگزینیم؛ یعنی ما در این عملیات، می‌توانستیم جبهه را به اندازه استعداد خودمان محدود یا گسترده انتخاب کنیم.

سردار محتاج، برتری دیگر نیروهای ایران در این عملیات را این گونه بیان می‌کند: نکته بعدی جناحی بود که دشمن به ما می‌داد. یکی از آسیب‌پذیری‌های جدی‌مان در همه عملیات‌ها جناحی بود که به دشمن می‌دادیم اما در این عملیات، ما می‌توانستیم یک جناح بزرگ را در عملیات‌های پاتک که نقطه قوت دشمن بود از دشمن بگیریم؛ یعنی از آبادان تا فاو، یک چیزی نزدیک هفتاد،‌ هشتاد کیلومتر. این جناح می‌توانست در برد خمپاره های 60 و 81 و 120 و توپخانه ما باشد.

البته محدودیت‌هایی هم در این عملیات بود که ایشان این گونه به آنها اشاره دارد: محدودیت‌ بزرگ ما گذر از رودخانه بود. ما باید از دو رودخانه بزرگ گذر می‌کردیم. یکی از این رودخانه‌ها، اروند و دیگری بهمن‌شیر بود.

این که دشمن می‌آید و پل‌های اروند و بهمن‌شیر را می‌زند، در محاسبات ما کاملا محاسبه شده بود. این که گذر از اروند و پشتیبانی آن چند لشکری که ما می‌فرستادیم آن طرف از آب روزهای نخست با دشواری‌های جدی روبه‌رو بود. اینها در برآوردها و پیش‌بینی‌های ما محاسبه شده بود. پس یکی از محدودیت‌های جدی که ما داشتیم، محدودیت عبور از اروند و بهمن‌شیر بود. البته گذر از بهمن‌شیر، عملیات نبود، ولی می‌دانستیم یک محدودیت جدی برای ماست، اما عبور از اروند به عنوان یک منطقه‌ای که باید از یک رودخانه خروشانی با عرض 400 تا 1200 متر می‌گذشتیم، خط دشمن را می‌شکستیم و منطقه را به تصرف درمی‌آوردیم، یکی از محدودیت‌های بزرگ بود.

محدودیت دوم ما زمین بود. ما برای استقرار عقبه‌ها، توپخانه‌ها و استقرار یگان‌ها با محدودیت زمین روبه‌رو بودیم؛ یعنی همان محدودیتی که برای دشمن بود برای ما هم بود، چون جزیره آبادان هنگامی که باران می‌زد، به باتلاق و یک دریاچه کم‌عمق تبدیل می‌شد؛ بنابراین، برای استقرار عقبه‌ها، نیاز به یک کار مهندسی گسترده بود.

سردار محتاج در مورد عناصر اصلی پیروزی عملیات والفجر 8،‌ می گوید : به نظر من سه عنصر اساسی بود؛ نخست ایمان به خداوند تبارک و تعالی بود؛ یعنی با وجود محدودیت‌هایی که ما برای گذر از اروند می‌دانستیم و می‌شناختیم، چیزی جز توکل و ایمان نمی‌توانست در آن تصمیم دخالت کند و توکل به خداوند و ایمان به خدا بود که تقریبا تا پایین‌ترین سطوح، همه را راضی و امیدوار کرده بود و آینده درخشانی را پیش چشم‌های خود می‌دیدیم.

عنصر دوم، تلاش بود؛ تلاشی بی وقفه و شبانه‌روزی در همه عرصه‌ها و عنصر سوم، دانش ما از همه سطوح بود که در عملیات والفجر 8 از آنان استفاده کردیم.

تلاش مهندسی عملیات والفجر 8 از مهمترین عوامل پیروزی در این عملیات بود که ایشان بدینگونه آن را بیان می کند : باید سه تلاش همزمان در عملیات والفجر 8 انجام می‌شد. تلاش نخست، تلاش مهندسی بود، همان گونه که عرض کردم،‌ باید کار گسترده‌ مهندسی در منطقه انجام می‌شد. برای این که شما بتوانید پانزده لشکر، توپخانه‌ها،‌عقبه‌ها،‌ پدافندها،‌ بیمارستان‌ها،‌ اورژانس‌ها و قرارگاه‌ها را مستقر کنید، کار مهندسی بسیار گسترده بود.

‌یک بار برادران مهندسی، خدمت آقای دکتر محسن رضایی ـ که در آن زمان فرمانده کل سپاه بود ـ گزارش می‌دادند و دو هزار دستگاه کمپرسی در جزیره کار می‌کرد؛ دو هزار کمپرسی با انواع و اقسام دستگاه‌های لودر و بولدزر و گریدر و... .

کار مهندسی هم به گونه‌ای بود که دشمن را خیلی هشیار نکند. البته این طبیعی بود، هنگامی که دو هزار دستگاه مهندسی، کار می‌کند، دشمن هم متوجه خواهد شد؛ بنابراین، شکل آماده‌سازی زمین را به گونه جاده طراحی کردیم؛ یعنی برای استقرار پدهای توپخانه برای استقرار ادوات، برای استقرار قرارگاه‌ها، جاده‌های آنتنی و جاده‌های موازی شمالی جنوبی متعددی را در جزیره طراحی و اجرا کردیم که توپخانه‌ها بیایند روی این جاده‌ها و مستقر شوند. قرارگاه‌ها نیز بیایند و از این جاده‌های آنتنی استفاه کنند. برای آماده‌سازی کار مهندسی، نیاز به این بود که سه، چهار ماه پیش، کار گسترده‌ مهندسی انجام شود و برای این که ما اصل غافلگیری و فریب را رعایت کنیم، همزمان در دو نقطه دیگر نیز کار وسیع مهندسی انجام می‌شد.

هنگامی که قرارگاه دشمن در فاو فتح شد، از فرمانده قرارگاه که پرسیدند چرا این حجم عملیات مهندسی، شما را متوجه منطقه نکرد،‌ گفت: ما گمان می‌‌کردیم تک اصلی شما در منطقه دیگری است. این به دلیل همین هوشمندی در انجام عملیات فریب بود.

[تصویر: 136403_370.jpg]

تلاش اطلاعاتی و حساسیت در شناسایی منطقه عملیات از ویژگی‌های این عملیات بود. آن گونه که سردار محتاج بدان اشاره دارد: تلاش بعدی،‌ اقدام دوستان اطلاعات عملیات بود که باید کار گسترده‌‌ای در زمینه شناسایی انجام می‌شد. رودخانه اروند،‌رودخانه ای است که هم جزر شدید دارد و هم مد شدید، با ارتفاع 4 تا 5 متر. این جریان آب باید به گونه‌‌ای با دقت محاسبه می‌شد که غواص ما بتواند از نقطه رهایی با محاسبات جریان آب در نقطه هدف خود سر در بیاورد یا فرود بیاید، چون جریان آب چیزی نبود که غواص بتواند با آن مقابله کند، ‌بلکه باید از جریان آب بهره می‌گرفت؛ یعنی باید خود را در جریان آب می‌انداخت؛ حال یا در یک نقطه‌ بالاتر یا در یک نقطه‌ای پایین‌تر رها می‌شد تا بتواند نقطه خروجش از رودخانه اروند در همان نقطه‌ای باشد که پیشتر شناسایی شده بود و این نیاز به محاسبات بسیار دقیق داشت.

برادران ما در اطلاعات عملیات قرارگاه کربلا و در اطلاعات عملیات قرارگاه نوح، آقای محرابی و آقای فدوی تلاش فراوانی کردند برای این که بتوانند به یک اطلاعات دقیقی دسترسی یابند و به شکر خدا و به فضل الهی و با عنایات الهی این کار با دقت تمام انجام شد. ما از همه سطوح دانش به درستی و با دقت تمام استفاده کردیم، چون مباحثات جزر و مد یکی از مباحث پیچیده و فنی در عملیات آبی و خاکی است.

آموزش نیروها در عملیات والفجر 8 نیز مهم بود و در این باره سردار محتاج یاداور می شود : موضوع سوم هم آموزش بود که باید در یک زمان محدودی، حجم چشمگیری از نیروهای غواص آموزش می‌دیدند. آموزش غواص ساده نبود؛ آن هم آموزش غواصی که بتوانند در مسیر یک رودخانه خروشان عملیاتشان را انجام دهند.

پس سه کار و فعالیت همزمان و سه تلاش همزمان باید انجام می‌شد:

مهندسی، شناسایی و آموزش: مدیریت این سه فعالیت در سطح فرماندهان لشکرها در سطح فرماندهان قرارگاه و در سطح قرارگاه خاتم‌الانبیا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به درستی انجام شد.

ایشان در رابطه با نقش بر جسته نیروی هوایی در عملیات والفجر8 تاکید دارد : ما در این عملیات، باید از همه ظرفیت‌های جمهوری اسلامی بهره گیریم و این کار هم به خوبی مدیریت شده بود. ظرفیت مهندسی را که عرض کردم از ظرفیت‌ نیروی هوایی به نحو شایسته استفاده شد. شاید ما در یکی از عملیات‌هایی که به نحو شایسته و به بهترین وجه نیروی هوایی مان توانست عمل کند، هم در بعد جنگنده‌هایشان و هم در بعد پدافند هوایی‌شان، عملیات والفجر 8 بود. استفاده از هوانیروز، توپخانه و همه ظرفیت‌های توپخانه که با یک مدیریت قوی انجام شد و همه اینها را با هدایت الهی بود که فرمود: « ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم». وقتی دل‌های ما به ایمان الهی روشن شد و به یاری خداوند امیدوار بودیم، خدا نیز ما را مرحله به مرحله هدایت و یاری می‌کند.

اشاره : امیر دریادار عباس محتاج مسئولیت‌های بسیاری را در سطوح گوناگون، از جمله فرماندهی سپاه منطقه غرب، فرماندهی سپاه منطقه 5 (استان‌های خراسان، مازندران و سمنان) و فرماندهی قرارگاه کربلا در عملیات غرور آفرین والفجر 8 (فتح فاو) پشت سر گذاشته است؛ افزون بر آن که جانشینی ریاست ستاد کل سپاه، فرماندهی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی،‌ استانداری قم در دولت نهم را در کارنامه خود دارد و هم‌اکنون عضو گروه مشاوران فرماندهی معظم کل قوا و قایم مقام رئیس مرکز مطالعات راهبردی دفاعی است.

برای مشاهده متن کامل روایت امیر دریادار عباس محتاج ازعملیات والفجر 8 به ستون گزارش در اینجا مراجعه فرمایید.
شلمچه در عملیات کربلای پنج هر یک متر از آن زیر آتش عراقی ها بود: گویی دنبال گمشده اش میگردد همان پسرش که به خط رفته بود را میگویم ناگهان به جسدی رسید که له شده بود خطاب به آن جسد گفت مادرت برایت بمیرد! پس مدتی نگذشته بود چند تن دیدند که پلاکش در سینه اش فرورفته با زور زیاد پلاک را بیرون آوردند نام را خواندند ناگهان آن شخص جا خورد و پسرش را شناخت و گریه کرد و گفت: باید میگفتم پدرت برایت بمیرد نه مادرت.

هیچ نمیدانیم هیچ!!!!! نمیدانم که آدم پسرش را در حالی ببیند که زیر تانک له شده در حالی ببیند که سینه اش سوراخ شده و... چرا؟؟ یک لحظه فرض کنید پدر شخصی هستید که پسرش با این اوضاع به شهادت رسیده است دیوانه میشود!!! یک نمونه ی آن را همه میشناسید امام حسین(علیه السلام) شهادت حضرت عباس(علیه السلام) را دید شهادت علی اصغر(علیه السلام)را دید شهادت علی اکبر(علیه السلام) را دیدفقط بر قاتلین لعنت فرستاد و در آن لحظه ایشان از داخل تحت فشار روحی بودند


یک شهید دیگر : چندین سال گذشته پیکر شهید سید امیر سید مهدی هنوز پیدا نشده روزی به پدرش زنگ زدند و گفتند شهیدتان پیدا شده او به سمت بنیاد رفت و وقتی به جنازه رسید گفت: رویش را باز بکنید میخواهم ببینم برادر شهید گفت:فقط چند تکه استخوان است چطور میخواهی شناسایی کنی؟؟ رویش را باز کردند نگاهی به استخوان ها کرد وگفت: نه این سید من نیست و رفت پسرش زیرلب میگفت مگر همچین چیزی میشود؟؟؟ و به پدرش گفت: این چه کاری بود که کردی؟؟؟ چند تکه استخوان را نمیشود شناسایی کرد؟ پدرش گفت: او سید من نیست وگرنه به من لبخند میزد. پسرش گفت: مگر استخوان لبخند میزند پدرش گفت تو هنوز پدر نشدی و درک نمیکنی.[b] چند ماه گذشت دوباره زنگ زدند و گفتند دفعه ی پیش اشتباه شده بود این دیگر شهید شماست. دوباره راه افتادند پسر میگفت: خواهشا آبروریزی نکن. پدر گفت پارچه را کنار بزنید نگاهی کرد وسپس لبخند زد و گفت: سید جان خوش آمدی.[/b]

پدر و مادر خیلی به بچه هایشان حساس اند یک سرماخوردگی کوچک که بچه شان بگیرد شب تاصبح بیدار میمانند از خودشان میزنند و به بچه هایشان میرسند ولی تا بچه ها بزرگ میشوند زحمات را فراموش میکنند و پدر و مادر را به خانه ی سالمندان میبرند به آنان بی احترامی میکنند بیایید کمی پدر و مادر را درک کنیم
به نام خدا


محمد پيش از هر عمليات براي نيرو هاي گردان يا رسول ا.. (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ، گوسفندي قرباني مي كرد . عمليات هم كه تمام مي شد ، از خود جبهه يك راست به پابوسي آقا امام رضا (علیه السلام) مي رفت . زيارتي مي كرد و بر مي گشت آمل . مدتي مي ماند و دوباره عازم جبهه مي شد .

زمستان سال 62 براي محمد اتفاقي افتاد كه ديگر نتوانست به پابوس آقا امام رضا (علیه السلام) برود . هنوز چند روزي از مرخصي نگذشته بود كه "حاج حسين بصير" خبري از او گرفت . "حاج بصير" خبر عمليات جديد را به محمد داد و محمد همراه وي عازم جبهه شد .

موقع خداحافظي به مادر گفت : "ان شاا.. وقتي برگشتم مي برمت به پابوس امام رضا (علیه السلام) ، اين حاج بصير هم ضامن . سرم برد قولي كه مي دهم ، نمي رود مادر ."

گذشت و مدتي بعد ، عمليات بدر آغاز شد . اما پس از پايان عمليات ، محمد نتوانست به مرخصي برود .و به قولي كه به مادرش داده بود عمل كند. محمد در 23 اسفند 62 در عمليات بدر شهيد شد و پيكرش در معراج شهداي اهواز ، بدون هماهنگي يك راست به مشهد رفت . از طرفي هم خبر شهادت محمد تاييد شده بود ، اما پيكرش نبود. هيچ كس نمي دانست چه اتفاقي افتاده و محمد مفقود اعلام شد ...

شهدا را در حرم امام رضا (علیه السلام) طواف مي دادند و محمد هم توي تابوت مهمان امام رضا (علیه السلام) بود . همان جا "حاج آقا ابراهيمي" روحاني آملي و از بستگان محمد نام "محمد تيموري" را روي تابوت ديده بود اما فكرش را نمي كرد اين محمد ، همان همشهري و فاميل خودش باشد . بعد از طواف و و تشييع تابوت محمد به معراج شهداي مشهد رفت ..

چند روز پس از اين اتفاق حاج آقا ابراهيمي به آمل برگشت و متوجه شد كه محمد تيموري در عمليات بدر شهيد و جسدش مفقود شده است . سريع به منزل شهيد تيموري رفت و قصه طواف تابوتي به نام محمد را تعريف كرد...

مادر محمد با خانواده اش همراه با حاج آقا ابراهيمي يك راست به مشهد رفتند . همان طور كه محمد به مادرش قول داده بود مادر نيز به پابوس آقا علي بن موسي الرضا (علیه السلام) رفت .. سپس براي شناسايي پسرش به معراج شهدا .
مادر وقتي پيكر محمد را ديد گفت :" اين محمد من است . خودش است . آمده مشهد با به عهدي كه با مادرش بسته وفا كند..."
[تصویر: daoyx2ldby46520kx3f.jpg]


ششم اسفند سالگرد شهادت شهید مسعود صادقی گرامی باد.
از همه نوشتیم
از عماد مغنیه
از شهید همت
از ...
این شهید حتی توی شهر خودش هم غریبه ..
دیدم جاش توی تالار خیلی خالیه.
دریا قلی سورانی ، (۱۳۵۹-۱۳۲۴) اهل آبادان، و یک اوراقچی ساده بود.
وی در تاریخ نهم آبان سال ۱۳۵۹ و در جریان حمله ی عراق به ایران، در بیست کیلومتری شهر آبادان متوجه تحرکات شبانه عراقی ها برای حمله غافل گیر کننده به این شهر شد و به سرعت با دوچرخه خود را به آبادان رسانده و با فریاد، مردم را از ماجرا آگاه ساخت.

[/url][تصویر: 09685109778738008412.jpg]

مردم نیز با شنیدن فریادهای التماس گونه او از خانه‌ها بیرون آمدند و با هر چه در دست داشتند، از چوب و چاقو و بیل و کلنگ به سمت منطقه ذوالفقاری حرکت کردند.
سورانی سپس پیاده به سمت مقر سپاه پاسداران دویده و نیروهای خودی را از حمله عراقی ها آگاه می سازد. وی پس از ساعتها مقاومت در کشاکش این ماجرا بر اثر ترکش خمپاره مجروح و در راه بیمارستان در قطار به مقام والای شهادت نائل می شود. با مقاومت مردم، نیروهای عراقی در تصرف آبادان ناکام مانده و مجبور به عقب نشینی شدند.
نیروهای بعثی پس از اشغال آبادان قصد تصرف شیراز را داشتند که با رشادتهای شهید دریا قلی سورانی و مقاومت مردم آبادان، از دستیابی به این امر بازماندند.
شهید سورانی در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است و به تازگی مقبره ی این شهید رونمایی شده است.

از زبان مهرزاد ارشدی همرزم شهید:
در نهم آبان و پس از سقوط خرمشهر، ارتش بعث عراق، تصمیم گرفت که آبادان را نیز اشغال کند و به همین خاطر این شهر را محاصره کرد و از سمت ذوالفقاری به سمت شهر حمله کرد. این بخش از شهر دور از مرکز آبادان بود و با توجه به درگیری های فراوان نیروهای زیادی در آنجا نداشتیم تا آن که شهید دریاقلی که یک اوراقچی ذوالفقاری بود، متوجه شد. او با دوچرخه به سمت شهر حرکت کرد تا مسئولان سپاه را خبر کند و همان طور که رکاب می زد، فریادکنان مردم را به سمت ذوالفقاری هدایت می کرد.
ارشدی ادامه داد: مردم هم با شنیدن فریادهای التماس گونه او از خانه ها خارج شدند و با هر چه که در دست داشتند به سمت ذوالفقاری حرکت کردند. دریاقلی که دوچرخه اش پنچر می شود، دیگر قادر به حرکت نبود پیاده می شود و با «دو» خود را به سپاه آبادان می رساند و موضوع را به فرماندهی سپاه می گوید که بچه های سپاه و بسیج هم سریع به سمت ذوالفقاری حرکت کردند.
من هم که نوجوانی 16 ساله بودم، همراه نیروها بودم. ما که به سمت ذوالفقاری می رفتیم، می دیدیم که مردم به صورت «سیل» به سمت ذوالفقاری در حرکتند. من با چشم خودم جوانی را دیدم که از او پرسیدم: تو که چیزی نداری چگونه می خواهی با دشمن مقابله کنی؟ همان طور که می دوید، گفت، می دوم شاید اسلحه ای پیدا کنم و با آن جلوی دشمن را بگیرم. آخر اگر ما نرویم، دشمن شهر را می گیرد.

[url=http://www.pic1.iran-forum.ir/][تصویر: 63326292200724282287.jpg]

ارشدی در ادامه گفت: مردم در آن روز موفق نشدند دشمن را از ذوالفقاری عقب برانند و آرزوی استقلال آبادان را برایش به آرزویی دست نیافتنی تبدیل کنند، اما عدم سقوط آبادان درآن روز، نتیجه تلاش مخلصانه آن روز شهید دریاقلی بود. او وقتی خبر را به ما داد، در حالی که چند کیلومتر را دویده بود، طاقت نیاورد و دوباره آن مسیر را برگشت و در کنار مردم و بسیجیان و رزمندگان در برابر دشمن ایستاد و نیروهای عراق را به عقب نشینی وادار کرد.
وی افزود: من او را می دیدیم که رجز می خواند و می جنگید. از شور و شوقی که داشت، می خندید و در اوج هیجان، به نیروهای مردمی روحیه می داد. این نشان دهنده اخلاص و ایمان او بود که تا عقب نشینی عراق ایستاد.

http://www.shabevaghea.ir
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع