کلام شهدامن عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم.
شهید رضا پناهی
خاطرات شهدا
سفره انداختند. آبگوشت و دوغ و ماست و ... مشروب هم آوردند. یکدفعه مثل برق گرفته ها ازجا پرید. « یادم رفته بود ... کار واجبی داشتم!! ببخشید.» رجایی غذا نخورده رفت. شهید محمد علی رجایی
منبع:کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
کلام شهدا
چه زیباست شهادتی که انسان با خداوند معامله میکند. شهید ابراهیم ابراهیمی ترک
خاطرات شهدا
گاهی یک حدیث، یا جمله ی قشنگ که پیدا می کرد، با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار. بعد راجع به ش با هم حرف می زدیم. هرکدام، هرچه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان. شهید مهدی زین الدین
منبع:کتاب زین الدین
کلام شهدادر مشكلات است كه انسانها آزمایش میشوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.
سردر شهید حاج حسین خرازی
خاطرات شهدا
حاجی را هیچ کس با لباس سپاه نمی دید. با این که او یکی از نیروهای رزمنده ی سپاه بود، می گفت: « من لیاقت ندارم که مردم مرا به این نام و عنوان بشناسند و ببینند.» شهید حاج علی حاجبی
منبع:سایت صبح
کلام شهدا
انسان يک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد، بد نيست.
سردار شهید محمدابراهیم همت
خاطرات شهدا
دور هم جمع شده بودیم و گوشت گوسفند را کباب می کردیم. هرکدام از ما سهم خودمان را برداشتیم و مشغول خوردن شدیم، اما شهید رضوی فقط مقداری برای خوراک خود برداشت و بقیه ی سهمش را به همسایه ی مستمندمان برد. وقتی بازگشت، از او سؤال کردیم این چه کاری بود که شما انجام دادید. وی در پاسخ ما جواب داد: «درست نیست که ما گوشت بخوریم و همسایه ی ما فقط بوی گوشت را استشمام کند.» شهید رضوی
منبع:سایت صبح
کلام شهداشما را به نماز سفارش مي كنم از قرآن و نهج البلاغه جدا نشويد واز گناهان دوري كنيد .
سردار شهید محبت الله جعفری
خاطرات شهدا
نه اين كه اهل نماز جماعت و مسجد نبود، نه، بلكه گاهي همين طوري، به قول خودش براي خنده ويرش مي گرفت و بعضي از بچه هاي ناآشنا را دست به سر مي كرد. ظاهراً يك بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد. به اين نحو كه وقتي صداي اذان بلند شده بود آن برادر از او پرسيده بود:« نمي آيي برويم نماز؟» پاسخ داده بود:« نه، همين جا مي خوانم». آن بندۀ خدا هم شروع كرده بود از فضايل نماز جماعت و نمازي كه در مسجد خوانده مي شود گفتن، كه جواب شنيده:«خود خدا هم تازه در قرآن گفته: ان الصلوه تنها(=تنهي) حتي نگفته دو تايي و سه تايي» و او كه فكر نمي كرد قضيه شوخي باشد به جاي اينكه بگويد آيه را غلط ترجمه مي كني اخوي، خودش را زد به آن راه و گفت:« گفته «تن ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري».
منبع:پایگاه جامع عاشورا
کلام شهداما از مرگ نمیهراسیم، اما میترسیم که بعد از ما، ایمان را سر ببرند.
شهید مهدي رجب بيگي
خاطرات شهدا
منبری، دارد در فضیلت ماه رمضان سخن می گوید که جمعیت به زور کنار زده می شود تا مرد تازه وارد و پاسبانهای اطرافش صف اول جا شوند. منبری در تعریف از تازه وارد باب سخن می گشاید. تعاریفش به تملق رسیده که صدای جوان همه را میخکوب می کند. - خفه شو! این امینی که از او تعریف می کنی، لجن است، دزد است. منبری به پت پت افتاده و جمعیت هم به ولوله ... ... محمد علی آرام در مغازه برادر نشسته و انگار نه انگار که مسجدی را به هم ریخته! شهید محمد علی رجایی
منبع:کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
کلام شهدامکه برای شما، فکه برای من! بالی نمی خواهم، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند.
شهيد سيد مرتضي آويني
خاطرات شهدا
زمان شاه بود. همه سرصف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتن هاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اينکه موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش مي پرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟» اگه مي گفت شاه، بهش مي دادند. نوبتش که شد ديدم با چهره ي سرخ شده، کيک و موز را گرفت،زد زمين وبا فرياد گفت:« نه موز و کيکتون رو ميخوام،نه شاه نادونتون رو.من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش مي گفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هرچي پول توجيبي داشت، عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينه اش. شهید بختیار احمدی
منبع:گلاب سیاه ، ص8
کلام شهدامادر! هر موقع به یاد فرزندت میافتی به یاد فرزندانی باش که بدن پاره پاره آنها را مادرشان ندیده که توسط مزدوران چپ و راست در زیر رگبار گلولههای دژخیمان شرق و غرب به شهادت رسیدند
شهید آیت الله آب در جگر
خاطرات شهدا
فهمیده بود پدر در خرج تحصیل محمدرضا مانده کسی نمی دانست « محمدجواد » این پولها را چطور پس انداز می کند و برای مخارج برادر می فرستد. امـــــــــــــــــــــــ ـــا... خــــــــــــــــدا کــــــــه می دانــــســـــــت... ذخیره کرایه تاکسی و به جایش دو ساعت پیاده روی، غذا هم که ... مــــی شـــد گـــــاهی نـــخـــــورد. شهید محمدجواد باهنر
منبع:کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی
ﯾﻪ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﮔﺎﺯﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻭ ﻋﺼﺮ
ﺳﻮﺍﺭﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﻭ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﺑﺎﺵ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ
ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺖ .
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﻣﯿﺮﻓﺖ ، ﺭﺳﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ .
ﺗﺮﻣﺰ ﺯﺩ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ .
ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺭﻭ ﺯﺩ ﺭﻭ ﺟﮏ
ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ :
ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ﻭ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐــــﺒﺮ ...
ﻧﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺮﺏ .
ﺍﺷﻬﺪ ﺍﻥ ﻻ ﺍﻟﻪ ﺍﻻ ﺍﻟﻠﻪ ...
ﻫﺮﮐﯽ ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺖ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﻭ
ﻣﺘﻠﮏ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻫﺮﮐﯿﻢ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺖ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺠﯿﺪ
ﭼﺶ ﺷُﺪِﻩ ؟ !
ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﭼﺮﺍ ؟ !
ﺧﻼﺻﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ
ﻭ ﺁﺷﻨﺎﻫﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺠﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻗﺎﺍﺍ ﻣﺠﯿﺪ ؟
ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺪ ﯾﻬﻮ ؟ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ !
ﻣﺠﯿﺪ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺭﻓﻘﺎﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﻣﮕﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﯾﺪ ؟
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺱ
ﺗﻮﺵ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﺵ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ .
ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ
ﮔﻨﺎﻩ ﻣﯿﺸﻪ . ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ
ﺣﻮﺍﺳﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭘﺮﺕ ﺷﻪ . ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻩ "!
ﻫﻤﯿﻦ .
" ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺠﯿﺪ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ
... ﺷﺎﺩﯼ ﺭﻭﺡ ﺷﻬﯿﺪ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺻﻠﻮﺍﺕ
کلام شهدا
وقتی دشمن درونی ما از بین رفت دشمن بیرونی یعنی کفار و مخالفین اسلام هم از بین میروند.
شهید بهمن عالیشوندی
خاطرات شهدا
باران خیلی تند می آمد. بهم گفت: « من می رم بیرون». گفتم: « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت: « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا » با لندکروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت: « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت: « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم. شهید باکری
منبع:کتاب باکری انتشارات روایت فتح