شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله
ملیحه باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی . همیشه با ایمان باشی . همیشه به مردم کمک کنی .در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . . ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد . اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتما به او کمک کن . تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.
بخشی از وصیت نامه شهید بابائی به همسرش
-------------------------------------------------------------------------------
مهمات میبردم.چند نفر توی جاده دست تکان دادند سوارشان کردم.گفتم:"شما هنوز دهنتون بوی شیر میده،نمیترسید از جنگ؟"خندیدند آمدندبالا کنار مهمات.جلوتر گفتند"باچراغ خاموش برو عراقی هامیبینن"گفتم چراغ خاموش یعنی ته دره!خط بدون مهمات.یکیشون گفت:"حاجی ناراحت نباش"چفیه سفیدش را انداخت رو دوشش.جلوی ماشین میدوید که من ببینم و بی چراغ بتونیم بریم.خمپاره زدند شهید شد.دومی آمد جلوی ماشین دوید او هم شهید شد.سومی آمد..چهارمی...وقتی رسیدیم خط همه شان پشت ماشین کنار مهمات خوابیده بودند با لبخند و چشمهای باز...
----------------------------------------------------------------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
آنها چگونه میفهمند کلام آن بیسیمچی را که در آخرین لحظات زندگیش پشت بیسیم گفت:
عراقی ها خاکریز را گرفته اند تیر خلاصی میزنند باید موج بیسیم را تغییر دهم ولی
سلام ما را به امام برسانید بگویید از ما راضی باشد...
هر کاری از دستمان برمی آمد کردیم...
عشق یعنی استخوان و یک پلاک سالها تنهای تنها زیر خاک ، شادی روح شهدا گمنام صلوات
بسم الله الرحمن الرحیم
امام علی(علیه السلام) در توصیف متقین:
"نفسه منه فی عناء، والناس منه فی راحة، اَتعَب نفسه لآخرته، و اَراحَ الناسَ من نفسه"
نفسش از دست او به رنج و گرفتاری مبتلاست ولی مردم از او در آسایش هستند. در کار آخرت خود را به رنج می اندازد، ولی مردم را از (کار) خویش به آسایش می رساند.
نام: عباس. سمت: فرمانده ی پایگاه هوایی...
هر چقدر چشم هایم را با کف دست مالیدم فایده ای نداشت. آری، خودش بود. فرمانده ی پایگاه هوایی... پیرمردی را کول گرفته بود و داشت می رفت. فضولیم گل کرد. خودم را به او رساندم و با تعجب گفتم: "ببخشید! چیزی شده..." ناراحت شد... بعدها فهمیدم که آن پیرمرد علیل، از همسایگانش بوده که فرمانده هر وقت مرخصی می آمد، او را به حمام می برده و با تواضع و مهربانی شستشو می داده است.
(خاطره ای از شهید بابایی، به نقل از برادر جانباز عروجی)
بسم الله الرحمن الرحیم
آيا ميخواهي آخرين ساعات روز را در ميان خط شكنها باشي؟ امشب شب عاشوراست. تو هم بيا و در گوشهاي بنشين و اين جماعت عشاق را تماشا كن. بيا و بعثت ديگربارهي انسان را تماشا كن. خداوند بار ديگر انسان را برگزيده است...
اينان دريادلان صفشكني هستند كه دل شيطان را از رعب و وحشت ميلرزانند و در برابر قوهي الهي آنان، هيچ قدرتي ياراي ايستايي ندارد. اما مگر نشنيدهاي كه آن اسدا الغالب، آن حيدر كرار صحنههاي جهاد كه چون فرياد به تكبير بر ميداشت و تيغ بر ميكشيد، عرش از تكبير و تهليل ملائك پر ميشد و رعد بر سپاه دشمن ميغريد و دروازهي خيبر فرو ميافتاد، او نيز شب كه ميشد... چه بگويم؟ از چاههاي اطراف كوفه بپرس كه هنوز طنين گريهها و نالههاي او را به خاطر دارند.
اگر سلاح مؤمن در جهاد اصغر تيغ دو دم است و تير و تفنگ، سلاح او در جهاد اكبر اشك و آه و ناله به درگاه خداست. و اگر راستش را بخواهي، آن قدرتي كه پشت شيطان را ميشكند و آمريكا را از ذروهي دروغين قدرت به زير ميكشد اين گريههاست.
اينها بچههاي قرن پانزدهم هجري قمري هستند، هم آنان كه كرهي زمين قرنهاست كه انتظار آنان را ميكشد تا بر خاك مبتلاي اين سياره قدم گذارند و عصر بيخبري و جاهليت ثاني را به پايان برسانند.
عصر بعثت ديگربارهي انسان آغاز شده است و اينان مناديان انسان تازهاي هستند كه متولد خواهد شد، انساني كه خداوند بار ديگر توبهي او را پذيرفته و او را بار ديگر برگزيده است.
گريه تجلي آن اشتياق بيانتهايي است كه روح را به ديار جاودانگي و لقاي خداوند پيوند ميدهد و اشك، آب رحمتي است كه همهي تيرگيها را از سينه ميشويد و دل را به عين صفا، كه فطرت توحيدي عالم باشد، اتصال ميبخشد.
ساعتي بيش به شروع حمله نمانده است و اينجا آيينهي تجلي همهي تاريخ است.
چه ميجويي؟ عشق؟ همينجاست. چه ميجويي؟ انسان؟ اينجاست. همهي تاريخ اينجا حاضر است. بدر و حنين و عاشورا اينجاست و شايد آن يار، او هم اينجا باشد. اين شايد كه گفتم از دل شكاك من است كه بر آمد؛ اهل يقين پيامي ديگر دارند...
گنجینه آسمانی - متن مستند روایت فتح
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سروده ای از شهید ناخدا یکم فرماندهی خلبان محمد مهدی تحویلداری. خوانده شده در سخنرانی ایشان قبل از خطبه های نماز جمعه ی بوشهر.
نمی خواهم به ناکامی در بستر بمیرم من
که می خواهم میان بستری دیگر بمیرم من
میان بستری از خون و خاک خصم ایرانم
به پیکاری ز هر پیکار، خونین تر بمیرم من
میان رنج بیماری نخواهم مرد در بستر
که من ناویم، باید در ناوم بمیرم من
به ناوم ، دشمن من زنده و من مرده در بستر
خدای من چرا اینگونه شرم آور بمیرم من
بسان مرگ برت، مرگ برتر بایدم آری
که می باید به راه ملتی برتر بمیرم من
ایشان در یک سانحه ی هوایی به مقام شهادت نائل شدند
شهيد 11 ساله آرزو داشت روزي حافظ قرآن شود
«سيدلقمان بازيار» آرزو داشت يا حافظ قرآن شود يا به شهادت برسد تا اينكه در سال 1378 در منطقه دهلران با انفجار مين به آرزوي شهادت رسيد.
شهيد دانشآموز «سيد لقمان بازيار» در سال 1367 در دهلران استان ايلام ديده به جهان گشود؛ وي در خانوادهاي متدين رشد پيدا كرد به طوري كه از 9 سالگي به مدت يك سال در امور فرهنگي مسجد فعاليت ميكرد.
اين شهيد 10 ساله به همراه 2 تن از همكلاسيهايش طعمه آثار مخرب بعد از جنگ تحميلي ايران و عراق شدند و در تاريخ 14 بهمن 1378 به شهادت رسيدند.
اين خادم كوچك مسجد، به قدري خلوص نيت داشت كه شربت شهادت بر كام شيرينش نشست.
سيدابراهيم، پسر خاله سيد لقمان با بيان خاطراتي از شهيد دانشآموز «سيدلقمان بازيار» اظهار ميدارد: اول مهر بود؛ سيدلقمان براي رفتن به مدرسه كيف نداشت؛ شهيد مرتضي و شهيد ابراهيم به دنبال او آمدند تا باهم به مدرسه "17 شهريور " بروند و سيدلقمان به آنها گفت «بچهها من كيف ندارم به مدرسه بيايم؛ شما برويد».
وي ادامه ميدهد: دوستان شهيد به خانه برگشتند و كيف خود را كادو كردند به او دادند ولي سيدلقمان قبول نكرد و آن روز بدون كيف به مدرسه رفت تا اينكه وي شروع به كار كرد و براي خودش يك كيف خريد.
مادر شهيد دانشآموز «سيدلقمان بازيار» نيز با بيان خاطراتي از وي اظهار ميدارد: پسرم خيلي دوست داشت، شهيد يا حافظ قرآن كريم شود اما هر وقت اين حرفها را مي زد، همه به او ميخنديدند و خطاب به او ميگفتند «جنگ ديگر تمام شده است و براي حفظ كردن قرآن كريم تو هنوز بچه هستي».
وي ادامه ميدهد: سيدلقمان گاهي اوقات دستفروشي ميكرد تا براي رفتن به مدرسه وسايل لازم را بخرد؛ يك سال قبل خريد كفش متوجه شد كه كفش خواهرش پاره شده است در نتيجه يك جفت كفش زيبا براي خواهرش و يك جفت كفش ساده براي خودش خريد.
سيدحسن بازيار برادر شهيد دانشآموز «سيدلقمان بازيار» هم بيان داشت: سيدلقمان علاقه عجيبي به حفظ كردن قرآن كريم داشت براي همين هنگامي كه قرآن تلاوت ميكرد، اگر اشتباه ميخواند، گريه ميكرد و ميگفت «اگر خوب ياد نگيرم، نميتوانم خوب ياد دهم».
بنابراين گزارش، سارا موسويان عضو اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشآموزان سرگذشت اين شهيد دانشآموز را در تاريخ درخشان دفاع مقدس ثبت كرده است.
سلام
خبر شهادت برادرش را که بهش دادم رفت پشت خاکریز ها و یه جای خلوت شروع به گریه کرد.رفتم پیشش گفتم داداش اولت شهید شد اینقدر بی تابی نکردی گفت اخه مادرم خواب دیده که دو نفرمون شهید میشیم حالا که اون شهید شده من موندنیم .یکی دو روز بعد گفتند که داداشش شهید نشده و زخمیه.برق عجیبی توی چشمهاش بود صورتش غرق نور شده بود و به قول معروف نور بالا می زد.
هواپیما ها که شروع به حمله کردند همه بچه ها را فرستاد توی سنگر تا دم در پر بود از بچه ها .خودش دم سنگر نشست و به شوخی گفت من هیکلم بزرگه توی سنگر جا نمیشم.بعد حمله که خواستیم بریم بیرون شهید شده بود .تمام پشتش سوراخ سوراخ بود.اونجا نشست که ترکش به بچه ها نخوره
دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم امد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی
در دو چشمت طلوعی نهان بود چون ستاره می دمیدی
در شب بهت ویرانی من قصه های مرا از سر شوق می شنیدی
سلام
به شوخی بهش گفتم تو که همیشه دیر میایی .تا بری و برگردی بچه دنیا که اومده هیچ .بزرگ شده و زبون باز کرده و میگه بابام کو .من چی بهش بگم؟
_لن ترانی
چی؟
هیچی بابا .این دفعه زود میام
و این بار خیلی زود برگشت..................
دخترم بزرگ شده بود و نمی شد چیزی را ازش مخفی کرد هر وقت همسالانش را با پدرشان می دید می گفت بابا کی میاد؟ یک بار اومد گفت پس کی بابا را می بینم؟ بی اختیار گفتم: لن ترانی (مرا نخواهی دید)
سلام
به یاد مادران شهید که هنرمندان حقیقی تمامی اعصار هستند.
تا کی میخوای عذب بمونی و از زیرش در بری ؟جبهه میری به جای خود.اینهمه جبهه میرند و زن هم میگیرند.این بار به زور هم شده می نشونمت پای سفره عقد
-حالا که اینجوریه بزار راستش را بهت بگم.یکیه پسند کردم باهاش صحبت می کنم راضی که شد شما را میگم
چی؟من نبینمش و تو پسند کنی؟خودت بری باهاش حرف بزنی؟ این حرفها از تو بعیده.اخه نباید بدونم کیه؟ نکنه تو جبهه کسی را دیدی و هوایی شدی؟
-خوب یه جورایی اره
پس باهاش حرف بزن بعله را بگیر .
-چشم .این دفعه بیست روزه میام .بعله را هم میگیرم و میام
تو که همیشه 45 روزه می رفتی؟
-خوب ایندفعه فرق می کنه میرم سور و ساز عروسی را جور کنم
بیست روز بعد اومد.از حیا سرش پایین بود و لپ هاش گل انداخته بود.معلوم بود بعله را گرفته.بهش گفتم مبارک باشه مامان .عروسیت مبارک.الهی بگردم قدت رو ..تو حنجله رفتنت رو.گل داریم لاله داریم دوماد بیست ساله داریم .مامان نمیدونستم اینقدر خوش سلیقه ای.مامان حنا را که خودت بستی .حمومت را هم که خودت رفتی.سور و ساز عروسی را هم که خودت اماده کردی.خسته شدی مامان.استراحت کن بزار بقیه اش را ما انجام بدهیم.عروسی مفصلی براش گرفتیم .همه دعوت بودند.چه عروسی....چه حجله ای* خودم دستش را گذاشتم توی دست عروس#
*به تفت هایی که دم در خانه شهدا می گذاشتند حجله می گفتند.
#این مادر شهید با دستان خودش عزیزش را داخل خاک گذاشت.خدا حفظش کنه و عمر با عزت بهش بده
شهیدی که مادرش را هرهفته سرِ قبر صدا می زند...
روایاتی از شهید مستجاب الدعوه سید مهدی غزالی، از شهدای لشکر ۲۵ کربلا در عملیات والفجر۶
![[تصویر: ghazali.JPG]](http://lashkar25.persiangig.com/image/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C/ghazali.JPG)
هر سال روز مادر که می شود خواب می بینم سیدمهدی روی سرم گلاب می پاشد، هدیه ای به من می دهد و پیشانی ام را می بوسد.اشاره: شهید سیدمهدی غزالی از شهدای لشکر 25 کربلا در عملیات والفجر شش می باشد، مستجاب الدعوه بود و بسیاری از مردم، متوسل به جدش می شدند و حاجت روا می گشتند، مطالب زیر روایاتی از سیره عملی این شهید بزرگوار می باشد که تقدیم مخاطبان می کنیم: مادر شهید می گوید:نیمه شعبان متولد شد، او را به همین مناسبت "سیدمهدی" نامیدیم.بسیاری از افراد محل اگر حاجتی داشتند و یا اگر گره ای به کارشان بود، جدّ سیدمهدی را نذر می کردند و حاجت روا می شدند.روزی حسابدار کارخانه نساجی به بیماری سختی دچار شده بود، از آنجائی که شنیده احوال سیدمهدی را شنیده بود، متوسل به جد سیدمهدی شد و نذر کرد که اگر شفا پیدا کند، سیدمهدی را در کارخانه استخدام نماید. او شفا گرفت و سیدمهدی چندین سال کارگر کارخانه نساجی شد.در تمامی مراسمات مذهبی و روضه خوانی ها سیدمهدی را با خودم می بردم. بسیار به این مراسمات و روضه خوانی ها علاقه مند بود. روزی به من گفت:- مادرجان! خواب دیدم که دارم به سوی خدا پرواز می کنم.آن زمان سیدمهدی کوچک بود و من زیاد حرفش را جدی نگرفته بودم.
![[تصویر: ghazali%20%281%29.JPG]](http://lashkar25.persiangig.com/image/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C/ghazali%20%281%29.JPG)
علاقه زیادی به امام (رحمة الله علیه) داشت، حتی یکبار هم موفق شد به دیدار امام (رحمة الله علیه) برود، بعد از آن دیدار بسیار متحول شده بود و بدجوری عاشق امام (رحمة الله علیه) و روحانیت شده بود تا جایی که عکس های امام (رحمة الله علیه) را به صورت کلیشه درست می کرد و با اسپری در و دیوار شهر و همچنین دیوار کارخانه را پر از عکس امام (رحمة الله علیه) کرده بود.عاشق و شیفته روحانیت بود، زمانی که شهید دستغیب به شهادت رسید خیلی گریه می کرد و می گفت:- ای کاش من بجای او تکه تکه می شدم و فدایش می گشتم.روزی سید مهدی از جبهه آمد و گفت:- مادرجان! بازهم جدّم به دادم رسید. در حال انجام عملیات بودیم؛ در محوری که ما بودیم تمامی نیروها شهید شدند و من در آنجا تنها ماندم، راه را گم کرده بودم و نمی دانستم به کدام سمت باید بروم. آنقدر جدم حسین(علیه السلام) و اربابم ابالفضل را صدا زدم که به طور تصادفی و غیر ممکن نیروهای خودی مرا پیدا کردند.
![[تصویر: ghazali%20%282%29.JPG]](http://lashkar25.persiangig.com/image/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C/ghazali%20%282%29.JPG)
هر سال روز مادر که می شود خواب می بینم سیدمهدی روی سرم گلاب می پاشد، هدیه ای به من می دهد و پیشانی ام را می بوسد.هر هفته پنج شنبه ها بر سر مزارش می روم و هنگامی که قبرش را می شویم، ناگهان از دِل قبر سید مهدی مرا صدا می زند و چند بار می گوید:- مامان!سه بار این کار را انجام می دهد. سرم را روی قبر می گذارم و با سیدمهدی دردِ دل می کنم.سید احمد غزالی (برادر شهید) می گوید:آخرین باری که می خواست اعزام شود. با همه خداحافظی کرد و من آخرین نفر بودم که باید با سیدمهدی خداحافظی می کردم، با هم روبوسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. سیدمهدی گفت:- داداش! این آخرین باری ست که می بینیمت و در آغوشت هستم. من دیگر برنمی گردم؛ حلالم کن.خیلی ناراحت شدم و گریه کردم. هیچ وقت سیدمهدی را اینقدر نورانی ندیده بودم.شب بعد، خواب دیدم که سید مهدی شهید شده است. دقیقاً یک هفته بعد خبر شهادت سیدمهدی را هم شنیدم. ![[تصویر: ghazali%20%283%29.JPG]](http://lashkar25.persiangig.com/image/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C/ghazali%20%283%29.JPG)
فرهاد کشمیری (داماد شهید) می گوید:در آخرین وداع، همسرش در بیمارستان بود و فرزندش، زودتر از 9 ماه، یعنی هفت ماهه به دنیا آمده بود. هر چه به سیدمهدی گفتم: یک سَری به بیمارستان بزن و همسر و فرزندت را ببین، تا همسرت روحیه بگیرد ولی قبول نکرد و خیلی خونسرد و آرام بود، چون می دانست که اگر آنها را ببیند، به آنها دل می بندد. نمی خواست با دیدن همسر و فرزندش سیم شهادتش قطع شود.«سرانجام سیدمهدی در تاریخ 1362/12/5 در عملیات والفجر 6، در منطقه چیلات به شهادت رسید و بعد از 10 سال چشم انتظاری، چند تکه استخوان از سید مهدی به خانه بازگشت.»
http://ahlulbasar.ir/thread6674.html