شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند: فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر همسر شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.
به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.
….وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.
تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:
«می دانی چرا لبخند زدم؟ بخاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)، او را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»
به یاد ماندنی ترین ماشین عروس!
آن روز ما رفتیم ماشین پدر بزرگوار شهیدان «مافی» را امانت گرفته و آن مثل ماشین عروس تزئین کردیم و از جلوی تشییع کنندگان پیکر شهید سعید قنبری حرکت دادیم.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «رضا رجبعلی»، از رزمندگان سال های دفاع مقدس چنین روایت می کند:
«سعید قنبری که به جبهه رفت، نامزدش همکار ما در واحد تعاون سپاه پاسداران بود و هر روز به همراه چند تن از خواهرها به خانه ی شهدا می رفتند تا با خانواده ها دیدار داشته باشند. ایشان هر وقت که عملیاتی می شد، به واحد مربوطه مراجعه کرده و اسامی مجروحین را هم می گرفت که برای عیادت از آن ها و خانواده هایشان مراجعه نمایند.
یک روز از قم زنگ زدند و آمار شهدا را برای ما ارسال کردند، آن روزها بسیجی های قزوین جزو لشگر 17 علی بن ابی طالب(صلوات الله علیه) قم بودند. لیست را که دریافت کردیم، دیدیم اسم «سعید قنبری» هم جزو شهدا است . خیلی زود همه ی بچه های سپاه از شهادت او مطلع شدند و این در حالی بود که نامزد ایشان هم مرتب سراغ سعید را از بچه ها می گرفت، ولی هیچ کس جرأت بروز دادن قضیه را نداشت. از نامزدی شان مدت زیادی نمی گذشت و علاقه ی شدید هم به یکدیگر داشتند. قرار بود بعداز بازگشت سعید از جبهه، بروند دنبال مقدمات عروسی شان .سرانجام گفتن موضوع به نامزد سعید به عهده من گذاشته شد که تحت شرایط سختی صورت گفت و زمان تشییع جنازه ایشان فرا رسید.
آن روز ما رفتیم ماشین پدر بزرگوار شهیدان «مافی» را امانت گرفته و آن مثل ماشین عروس تزئین کردیم و از جلوی تشییع کنندگان پیکر شهید سعید قنبری حرکت دادیم. نوشته هایی روی ماشین نصب شده بود که توجه همه را به خود جلب می کرد، از جمله: «میهمان عروسی ام، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، نقل عروسی ام رگبار گلوله ها، اسلحه، دسته گل دامادی ام و حجله دامادی ام، سنگر من! این تصویری از همان تشییع به یاد ماندنی است»
![[تصویر: 83357184017571185575.jpg]](http://upcity.ir/images/83357184017571185575.jpg)
«عبدالحسین قنبری»، به تاریخ بیست و پنجم خرداد ۱۳۴۱، در شهر قزوین متولد شد و در هجدهم بهمن ۱۳۶۱، خلعت شهادت پوشید برادرش مجید نیز به شهادت رسیده است. برادر کوچک ترش مجید نیز، سه سال بعد به دیدار برادر شتافت.
روحمان با یادشان شاد
![[تصویر: 48444116032470776280.jpg]](http://upcity.ir/images/48444116032470776280.jpg)
- [b]نشست، زنش کنارش... نمیتونست حرف بزنه،
زنش آهنربا خواست، به هر جای بدن که میزد میچسبید ، نقطه به نقطه
...
آه کشید
...
من شکستم
...
- محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟
نشست ، خرد شد، گریه کرد
.
گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد
گریه کرد
آه کشید
من شکستم
...
-نشست ، نگاه کرد ، فحش داد ،لعنت کرد ، ناله کرد، گریه کرد
گفت: به جای درمان ، برای اینکه صدامون در نیاد ، سهمیه تریاک دادن...رایگان[/b]
...
آه کشید
...
من شکستم
...
- پیرمرد بود ، موهاش مثل برف سفید ،
پرسید : آمار جدید نداری؟
گنگ بودم ، گریه کرد .گریه کردم
گفت: میدونم برمیگرده ، انقدر باحاج خانم زنده میمونیم تا برگرده
گریه کردم ،گریه کرد
آه کشید
...
من شکستم
...
- شیمیایی بود ، ده درصد! دروغم نمیگفت ، مدارک پزشکیش کامل بود
دوتا دختر داشت ، هردو عقب افتاده...از اثرات شیمیایی
گریه کرد
...
آه کشید
...
من شکستم
- موجی بود ، فریاد زد ، با سر بینی یک نفر و شکست ،
نشست ، گریه کرد
دختر هفده سالش دوشب بود که فرار کرده بود ، از دست بابای موجیش
...
گریه کرد
...
آه کشید
...
من شکستم
...
- از اثرات جانبازی شهید شده بود ،
حتی اسمشو شهید نذاشتن . زنش رفته بود
دو تا بچه داشت با یک پدربزرگ پیر
پدربزرگ گریه کرد
آه کشید
...
من شکستم
...
- نشست ،آروم ، اسمش حسین بود
.
[b]دکمه هاش و باز کرد ، ترسیدم ،
توی بیمارستان چه بلاهایی که سرش نیاورده بودن ،
از بالا تا پایین بخیه ، بخیه هایی که عفونت کرده بود ،
موجی هم بود ، دوباره برده بودنش کمیسیون ،
با بزرگواری !!! ده درصد داده بودن ،
یه بار که موجی شده بود،
دختر سه ساله شو چنان به دیوار زده بود که کلیه ی بچه مشکل پیدا کرده بود ،
مثل یه بچه گریه میکرد ، دعواش کردم ، بغض کرد...واقعا بچه بود
...
قول داد دیگه کار بد نکنه
گریه کرد
...
آه کشید
...
من شکستم
...
- بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید . 70 درصد بود
از گردن به پایین قطع نخاع بود
[b]دکترای حقوق داشت
حتی خانواده اش فراموشش کرده بودن
لبخند میزد . حتی از زخم بستر هم شکایت نمیکرد
یکدفعه همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد ، حتی تخت هم میلرزید
منم میلرزیدم
رفتم عقب
سرمو پایین انداختم
از خودم شرمنده بودم
دعوام کرد
گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی
فدای سرت
آه کشید
...
من شکستم
...
- باباش مفقودالاثر بود
گفته بودن یا سهمیه ی دانشگاه یا کمک هزینه ی خرید مسکن ،
به خاطر مادرش دانشگاه نرفته بود
آه کشید
...
من شکستم
...
یادمان نرود پیام آفتاب :
نگذارید پیشکسوتان خون و شهادت در پیچ و خم روزرمره زندگی به فراموشی سپرده شوند.
نسال الله منازل الشهدا
بسم ا...
در محضر عشق امتحان مي دادي
گويي که به خاک، آسمان مي دادي
اي شهرهي آسمان هفتم چه غريب
آن شب به دل شلمچه جان مي دادي
به نام خدا
توسل بر دل آیینه زیباست که آیین بسیج آیینه ماست
کمی در آن طرفتر نور افتاد کسی از مرز حیرت دور افتاد
یکی در آخرت سقای نور است چراغ خانه تاریک گور است
در آنجا «آل احمد » خانه دارد چراغ جان به هر ویرانه دارد
برو ای دل که چون «عباس » می رفت نسیم عاشق احساس می رفت
برو بر خیمه های درد بنشین چون توفان بر جبین مرد بنشین
برو هفت آسمان در انتظار است شفق بر اسبی از آتش سوار است
برو بر« فاو» ودر «بستان » نظر کن دمی در چهره «چمران » نظر کن
برو در کربلای پنج بنشین میان سنگری از رنج بنشین
برو «فهمیده» را دریاب امشب چراغ دیده را دریاب امشب
در آنجاصوت قرآن موج می زد خدا در چشم مستان موج می زد
در آنجا عاشقان پرواز کردند چو دریا عقده دل باز کردند
من از پرواز شان در خود شکستم کنون در«سنگر میقات » هستم
بسیجی شاعر خط مقدم که اینک می رود از یاد کم کم
دلش آزار می بیند به مولا زبس دیوار می بیند به مولا
بسیجی یادگار از جنگ دارد دلی خالی ز آب ورنگ دارد
ولی افسوس تنها مانده ام باز کنون از لاله ها جا مانده ام باز
بسم ا...
سلام
خيابان و کوچه هايمان را بنام شهدا تزيين کرديم ،تا هر وقت نشاني منزلمان را ميدهيم بدانيم از گذرگاه کدام شهيد با آرامش به خانه ميرسيم...
چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاههای بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،
"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاههای بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوقالعاده خراب بود. آرایش آنچنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاقشان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمیدادند، فقط میخندیدند و مسخره میکردند و آوازهای آنچنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایدهای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهکار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمیآمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی میبرم و معجزهای نشانتان میدهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیهای که به گردنت انداختهای، میایی وسط اتوبوس و شروع میکنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برقگرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آنها سپردم و قبول کردم.
دوباره همهشون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلفبازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک میخواستم...
میدانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بیحفاظ است...
از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میکنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه که رسیدیم، همهشان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آنها که دستبردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخیهای جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خندههای بلند دست برنمیداشتند و دائم هم مرا مسخره میکردند.
کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که اینجا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگهای نمیبینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید...
برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچهها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمیشود! همه اون دخترای بیحجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد...
همهشان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه میزدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همهشان را گرفته بودند. چشمهاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزونشان به سختی شنیده میشد. هرچه کردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آنها را از بهشتیترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسریها کاملا سر را پوشاندهاند و چفیهها روی گردنشان خودنمایی میکند.
هنوز بیقرار بودند... چند دقیقهای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میکردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کردهاند و به جامعهالزهرای قم رفتهاند ... آری آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..."
عکس مربوط است به ۲۱ دی ماجرای این عکس معروف دفاع مقدس چیست ؟
ماه سال ۶۵، سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه، وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی (شهید سمت چپ) و علی شاه آبادی (شهید سمت راست)
به گزارش نوید شاهدبه نقل از ندای انقلاب، این عکس یادگار روزهای ماست. عکسی که همیشه بی نام عکاس دیدیمش. و بی نامی از شهدایش.
احمد دهقان، نویسنده کتاب سفر به گرای ۲۷۰درجه در توضیح این عکس – به عنوان شاهد عینی این تصویر- می گوید:
عکس مربوط است به ۲۱ دی ماه سال ۶۵، سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه، وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی (شهید سمت چپ در عکس) و علی شاه آبادی (شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده)، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند، می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند … عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته …
یادِ شهدای ۸ سال دفاع مقدس گرامی باد.
برای شادی روح این سرافرازان،
صلوات
سلام
نیروهای جدید زیادی به ما ملحق شده بودند و تعداد پتوها قاعدتا کم بود.شب های قبل یکی برای زیر سرم برمی داشتم یکی هم رویم می انداختم یکی هم زیر.اون شب هم سریع رفتم سه تا پتو برداشتم و یک گوشه رفتم خوابیدم . به محض اینکه غلت زدم دیدم یکی بدون پتو خوابیده .داشتم وراندازش می کردم که چشمم تو چشمش خورد.فرمانده بود!! از ابهت چشماش همه چیز را خوندم.خیلی اروم بهم گفت :اگه امشب را بدون پتو بخوابیم تا سربازان امام زمان راحت باشند طوری نمیشه.از خجالت سرم را زیر پتو کردم و چند دقیقه با خودم کلنجار رفتم و بعد بلند شدم و پتو ها را تا کردم و یکی یکی کنار همرزمان بدون پتو گذاشتم.........
سلام
شرمنده از نوشتن این متن ولی شاید تلنگری باشد برای من
بمیرتا اسطوره ات کنند
شهر فراموشی گرفته
کجای تاریخ نوشته اند دست های شیرزن دیار من در قربانگاه نمی لرزید
نه یک بار بلکه دوبار قربانی اش را تقدیم می کند.
کجاست خلیل الله تا ببیند..............
مادر غم ها
چگونه تو را صبور بنامم وقتی صبر در پیش نگاهت زانو زده است
زینب ثانی
لبخندت دل عرشیان را می لرزاند
کمی گریه کن
طاقت دیدنت را ندارند
فراموش شده ای
شاید سیر شد ه اند
آهای اهالی دیار فراموشی نان نمی خواهید؟دیگر گرسنه نیستید؟
دنیا برای چشم هایت کوچک است
چگونه داغ دو فرزند شهیدت را درسینه پنهان کرده ای؟
بمیر تا اسطوره ات کند