۱۸/اردیبهشت/۹۱, ۱۲:۴۳
در هويزه چه گذشت؟
18 ارديبهشت، سالروز آزادسازي هويزه
در آذر ماه 1359ش. يک گروهان از نيروهاي سپاه اهواز براي محافظت از شهر هويزه، به اين شهر اعزام شدند. در اين حال، بني صدر، دستور تخليه هويزه از نيروهاي سپاه را صادر و محافظت از اين شهر را به ارتش واگذار کرد؛ اما با مخالفت و پيگيري شهيد علمالهدي (فرمانده سپاه هويزه)، اين حکم لغو شد و قرار عمليات مشترک سپاه و ارتش گذاشته شد. در اين عمليات، به دليل نرسيدن نيرو و مهمات و پاتک دشمن، نيروهاي خودي مجبور به عقبنشيني شدند و تنها شهيد علمالهدي به همراه يکصد تن از نيروهاي پاسدار و دانشجويان بسيجي، به دفاع از شهر در برابر تانکهاي دشمن پرداختند و با شهادت مظلومانة خود، حماسة هويزه را در 16 دي 1359ش. آفريدند. سرانجام شهر هويزه که از روزهاي اول جنگ، در اشغال نيروهاي بعث عراق بود، در جريان عمليات بيتالمقدس، به محاصره رزمندگان اسلام درآمد و در 18 ارديبهشت 1361ش. به طور کامل آزاد شد. آن چه در پي ميآيد، روايتي بي واسطه و دست اول از حوادث هويزه است؛ به روايت سردار «کلاه کج» که خود شاهد مستقيم واقعة 16 دي ماه 1359ش. بوده است.
چند روز قبل از عمليات هويزه، بچههاي اهوازي که در سوسنگرد و تحت مسئوليت من بودند، اصرار داشتند که در عمليات حضور يابند. به همين دليل، چندين بار از مسئولين رده بالا، تقاضاي شرکت در عمليات کردم که موافقت نميشد.
در تاريخ دهم دي ماه 1359ش. برادري به نام «سيامک بمان» که آن موقع در هويزه بود، نزد من آمد و گفت: «يکي از فرماندهان ارتش به نام سرگرد فردوس از ما خواسته که از اين جا برويم؛ چون آنها ميخواهند براي دفاع از هويزه، جنگ کلاسيک انجام دهند و با اين بهانه که ما به صورت پياده نميتوانيم با آنها باشيم، عذر ما را خواسته است». اين بود که فوري با برادر «غلامپور» و ديگران مشورت کرديم و بعد مسئله را با برادر «رحيم صفوي» از ستاد عمليات جنوب، در ميان گذاشتيم و قرار شد آنها از آن طريق با فرمانده لشکر صحبت کنند. سرانجام پس از هماهنگيهاي لازم، قرار شد که بچههاي ما هر صد و پنجاه نفر با يک گردان ارتش همراه شوند. صدو پنجاه نفري که با برادر «حسين علم الهدي» بودند با گردان سرگرد فردوس و صدوپنجاه نفري که مسئوليتشان با من بود، با گردان تانک «سرگرد سليمي»، همراه شدند.
من علاوه بر هفتاد نفر نيروي اهوازي، مسئوليت هشتاد نفر ديگر از بچههاي تهران، کرج، کازرون و ديگر جاها را هم بر عهده گرفتم و در مدرسهاي در هويزه، آنها را سازماندهي کردم. روز پانزدهم دي ماه، آماده عمليات بوديم و به اين منظور، با ارتش هماهنگ کرديم. ما گردان پياده سپاه بوديم و در اين خصوص با گردان سرگرد سليمي، برنامهريزي کرديم. شناسايي بر عهده بچههاي ما بود و از اين جهت، منطقه براي ما کاملاً شناخته شده بود.
روز چهاردهم، من و سرگرد سليمي از منطقه هويزه به پشت دشمن رفتيم؛ يعني از دشت باز رفتيم و جاده «کرخه نور» به «جفير» را قطع کرديم و از پشت سر دشمن سر در آورديم. ما ايستاده بوديم و دشمن را نگاه ميکرديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک که در صحرا به طور پراکنده زده شده بود، با جيپ نيول، توقف کرديم و با دوربين، دشمن را نظاره ميکرديم.
سرگرد سليمي تانکهاي عراقي را از پشت ديد و به يکي از افسراني که همراهمان بود، گفت: «سرگرد فلاني! اين دشت جان ميدهد براي اين که تانکها از همديگر کورس بگيرند. پشت دشمن را ببين؛ همه تانکها رويشان به آن طرف است. فردا همه تانکهايشان را ميزنيم». خيلي خوشحال بود. بعد هم در مورد آرايش تانکهايشان در دشت باز، صحبت ميکردند.
تا اين که به نزديکي هويزه آمديم. ساعت دو بعد از ظهر روز چهاردهم بود که به يکي از تانکهاي ارتش رسيديم؛ ديديم اين تانک چيفتن، لولهاش رو به هويزه و پشتش به دشمن است. سرگرد ماشين را کنار زد و داد زد: «ستوان فلاني! چرا تانکت به طرف دشمن نيست»؟ گفت: «دارم روغن ميزنم». سرگرد گفت: «خيلي زود برش گردان به سمت دشمن. تانک جمهوري اسلامي و ارتش، نبايد به طرف شهرهاي خودمان باشد».
خيلي روحيه بالايي داشت و با اين روحيه، ما به موفقيت خود اطمينان حاصل کرده بوديم. بعد به ستواني رسيد که افسر تانک بود؛ گفت: « فلاني! فردا اولين تانکي که به قلب دشمن ميزند، خودت هستي». او هم گفت: «بله قربان حتماً».
ما آن شب اميدوار، به دنبال هماهنگ کردن کارها رفتيم. صبح فردا ساعت نه، نيروها را سازماندهي کرديم. قرار بود از سمت هويزه به سمت دشمن حرکت کنيم. از هويزه تا نقطه رهايي که تانکها حرکت ميکردند، حدود چهار يا پنج کيلومتر فاصله بود و ما فقط سه دستگاه تويوتا داشتيم و بايد صدو پنجاه نفر را به نقطه رهايي ميرسانديم. آخرين نفرات را که رسانديم، تانکها حرکت کردند. همراه ما يک بيسيم چي از بچههاي اصفهان بود. ما با يک تويوتاي قرمز رنگ، حرکت کرديم و بچهها هم کنار تانکها، پياده به حرکت در آمدند. از نقطه رهايي تا منطقه درگيري، هيجده کيلومتر راه بود. تمام اين راه را بچهها پياده ميآمدند. ما تا نيمه راه، با ماشين رفتيم و کنار سنگر تانکي ماشين را با بيسيم چي و يکي از بچهها گذاشتيم که آن دو خيلي ناراحت شدند؛ ولي چارهاي نبود. ما در کنار تانکها همين طور ميدويديم. ارتشيها نفرات پيادهشان سوار پي ام پيها بودند و بچهها را که ميديدند، ميگفتند: «راه، زياد است؛ خسته ميشويد و نميتوانيد پياده راه بياييد»؛ ولي بچهها به عشق عمليات، پياده ميآمدند و شوق زيادي داشتند. بعضيها پاهايشان تاول زده بود و عدهاي هم کفشهايشان را درآورده بودند؛ چون نميتوانستند با پوتين راه بروند.
به محل درگيري رسيديم. تانکها آرايش گرفته بودند و چند نفر از بچهها را که خيلي خسته شده بودند، سوار تانک کرديم و بقيه پياده حرکت کردند.
ما با بچههاي پياده، جاده جفير- کرخه نور را قطع کرديم و بچهها خودروهاي عراقي را که در حال فرار بودند، با آرپيجي ميزدند. چهار هليکوپتر هم بالاي تانکهايمان اسکورت ميکردند و تانکهاي دشمن را که ميخواستند به طرف جفير فرار کنند، شکار ميکردند. تانکهاي ما از پشت، تانکهاي دشمن را ميزدند و ما ـ نيروهاي پياده ـ زير حمايت آتش تانکهاي خودمان، جلو ميرفتيم و مواضع دشمن را ميگرفتيم. مقداري که جلو رفتيم، تانکي از تانکهاي خودمان که بچههاي پياده هم سوار آن بودند، مورد اصابت گلوله مستقيم تانک دشمن قرار گرفت و بچهها پايين افتادند. با ديدن اين صحنه، بقيه بچههايي را که سوار تانکها بودند، پياده کرديم. در بين راه يک نفربر (ام-113) از ما سوخته بود و بقيه سالم بودند؛ به جز تانکي که مورد اصابت قرار گرفت که آن هم نسوخته بود. به سنگرهاي دشمن رسيديم. خوراکيها و ادوات و تجهيزاتشان به جا مانده بود. تا سر جاده کرخه نور رفتيم و آن جا هم از داخل سنگرها، گروه گروه عراقي بيرون ميآمده، همه تسليم ميشدند. صحنه بسيار جالبي که در آن لحظه شاهدش بودم، اين بود که اتوبوسهاي ما از اهواز آمده بودند و در منطقه، مثل مسافر، اسيران را تخليه ميکردند و ميبردند؛ در حالي که آن معرکه، محل تخليه اسيران و آمدن اتوبوس مسافربري نبود و حتي در بعضي جاها ماشينها توي گل گير ميکردند و بچهها آنها را بکسل ميکردند و در ميآودند.
درگيريها ادامه پيدا کرد. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، منطقه فتح شده بود و تانکهاي ما همراه گردانمان، به سمت راست منطقه که به «جفير» منتهي ميشد، ميرفتند. سمت چپ جاده هم گردان سرگرد فردوس آرايش گرفت. شب، هوا سرد بود و ما تجهيزات نداشتيم؛ يعني پتو و محل خواب نبود؛ ولي منطقه ما به رودخانه کرخه نور نزديک بود. به يکي از روستاها به نام «حمودي فردوس» که روي خود رودخانه کرخه قرار دارد، وارد شديم و داخل يکي از طويلهها استراحت کرديم.
حدود چهل نفر بوديم. بچهها خيلي گرسنه بودند. چند نفري رفتيم و در سنگرهاي عراقي، مقداري خوراکي پيدا کرديم؛ مقداري نان خشک شده و چند قوطي کنسرو و کمي گوجه که همه را توي يک گوني سفيد ريختيم و برديم بين بچهها تقسيم کرديم.بچهها به عنوان شوخي و مزاح ميگفتند: «عجب پيشروي کرديم. اين همه جا بود؛ اما بعد از اين همه پيروزي، آمديم داخل طويله خوابيديم». خلاصه شب را همان جا به صبح رسانديم؛ ولي براي تعدادي از بچهها که نبودند، ناراحت بوديم و فکر ميکرديم که چطور آنها را پيدا کنيم.
در محل درگيري روز قبل، تعدادي از بچهها را ديديم و در مورد حسين علم الهدي سؤال کرديم. آنها گفتند او در روستاي روبهروي حمودي فردوس، در امتداد رودخانه است. ما بسيار خوشحال شديم.
فردا صبح اول وقت، چند نفر را فرستادم که به بقيه نيروهايمان در روستاي روبهرو محل ما را اطلاع دهند و همگي بيايند؛ تا به سمت نيروهاي خودي حرکت کنيم.
در سه راهي جفير(که يک راه به جفير و راه دوم به هويزه و راه سوم به طرف دب حردان و اهواز ميرفت) بچهها را جمع کرديم و در آن جا من به برادران شهرستاني که براي اين عمليات به ما ملحق شده بودند، گفتم: ما از اين ساعت به بعد، مسئوليت شما را بر عهده نميگيريم. شما به سوسنگرد نزد برادر غلامپور برگرديد؛ چون ما سه وانت بيشتر نداريم و اينها هم براي 50 يا 60 نفر نيروهاي خودمان به زور کفايت ميکنند. مسير را هم که ميخواهيم برويم، دشت باز است و حتماً خودرو ميخواهد.
بچهها ناراحت شدند و رفتند؛ ولي من ميدانستم که همه آنها به سوسنگرد بر نميگردند و عدهاي حتما با نيروهاي ديگر مشغول پيشروي ميشوند.
ما با نيروهاي خودمان در سمت راست جاده جفير و نزديک آرايش تانکها رفتيم. با سرگرد سليمي صحبت کرديم و من از روي نقشه، موقعيتها را براي او تشريح کردم که کدام راه به طرف «يزد نو» ميرود و کدام به طرف «شط علي» يا «طلائيه» و گفتم که ما بايد به طرف اين مناطق برويم.
سرگرد سليمي گفت: «ما به شما بيل مکانيکي ميدهيم و شما جلوتر از ما کانالي براي بچههايتان بکنيد؛ تا اگر دشمن قصد پاتک داشت و خواست با موشکهاي ماليوتکاي زمين به زمين، تانکهاي ما را بزند، نفرات شما جواب آنها را بدهند».
نظر به تجربهاي که داشتيم، گفتيم: «نميشود؛ به دليل اين که منطقه دشت باز است و بچهها در اين فاصله يک کيلومتري و در بين دو نيرو، در معرض تير مستقيم تانکهاي خودي و دشمن قرار ميگيرند و نيز اگر احتياج به بازگشت باشد و تانکها عقب بيايند، ما نميتوانيم از داخل کانال بيرون بياييم و در دشت هموار، به عقب برگرديم؛ چون دشمن مثل برگ، بچهها را از پشت سر ميزند و به زمين ميريزد».
سرانجام در مورد فاصله 50 متري توافق کرديم و گفتيم اين هم مناسب روز نيست؛ چون جنگ تانک است؛ نه نيروي پياده و تازه ما نيروها را شب ميتوانيم 100 يا 200 متر در داخل کانال جلو ببريم؛ ولي روز نميشود.
برنامهها منظم شد و قرار شد ما جلوي واحدهاي تانک، نيروهايمان را سازماندهي و آماده کنيم.
نيروهاي شصت هفتاد نفره¬مان را به سه گروه 20 نفره يا کمي بيشتر، تقسيم کرديم. مسئوليت يکي از گروهها با برادر «محمود کاظمي» بود که بعدها به شهادت رسيدند و گروه ديگر با برادر حسين اميري و گروه سوم با پرويز رمضاني که اين دو نفر هم بعدها به اسارت دشمن در آمدند.
در سه سنگر تانک، مستقر شديم؛ تا بيل مکانيکي بياورند. ظهر شد و غذا آوردند و سهم بچههاي خودمان را گرفتيم. غذا، ماست پاستوريزه، بيسکويت و برنج استامبولي بود.
يکي از ماشينهاي¬مان را آورده بوديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک گذاشته بوديم. بعد من روي ماشين رفتم و از بالاي آن، دشت جفير را نگاه ميکردم که نقطههاي سياهي را از دور مشاهده کردم. زود پايين پريدم و به بچهها که در حال غذا خوردن بودند، چيزي نگفتم؛ تا قضيه معلوم شود. دوربين را برداشتم و دوباره روي سقف ماشين رفتم و نگاه کردم. گرما و حرارت زمين، سراب ايجاد کرده بود و مانع از آن ميشد که درست ببينم سياهيها چه هستند. چشمهايم را کمي ماساژ دادم. شهيد «نعمت اله مرجاني» که کمک آرپي جي زن بود و در جاده سوسنگرد با من بود، داشت به من نگاه ميکرد؛ انگار چيزي فهميده بود؛ گفت: «نکنه باز چيزي ديدي»؟
گفتم: « آره به خدا! باز چيزي ديدم».
وقتي خوب نگاه کرديم، ديديم تانکهاي عراقي در دشت باز، آرايش وسيعي گرفته اند و جلو ميآيند.
پايين پريدم و به بچهها خبر دادم. آنها غذا خوردن را نيمه کاره رها کرده، فوري خود را آماده کردند. سريع جريان را به سرگرد سليمي اطلاع داديم؛ تا اقدامي انجام شود. تانکهاي ما که آرايش گرفته بودند، نيمي در دشت باز بودند و نيمي ديگر در سنگرهاي تانک نيمه کاره و قسمتي از برجکشان بيرون بود.
سمت راست هم که تأمين نداشتيم؛ چون قرار بود تيپ دو زرهي لشکر 92 بيايد که تا آن موقع نيامده بود. از اين رو، اجباراً سرگرد سليمي يک گروهان از تانکهايش را براي تامين سمت راست، فرستاد و احتمالاً گروهان سوم هم تامين دشت باز بود.
در حين آماده شدن ديديم که تانکهاي چيفتن ما يکي يکي دارند ميسوزد. برجک تانکي ميپرد و چند نفر سوخته را از تانکي ديگر بيرون ميکشند و... . اين حالت را که مشاهده کرديم، بچهها را جمع کرديم و گفتيم: آماده باشيد که وضع دارد ناجور ميشود. به برادر رمضاني گفتم: «برو بچهها را آماده کن و به محض اين که تانکهاي ما عقب کشيدند؛ بچهها را عقب بکشيد و نگذاريد آنها در دشت باز بمانند». او گفت: «عقب نشيني»؟ گفتم: «بله، عقب نشيني. اين جا اگر تانک عقب بکشد، بايد نيروي پياده هم عقب بکشد». بچهها گفتند: «ما بايد کاري کنيم که ارتشيها روحيه داشته باشند و عقب نروند». گفتم: «با چه چيزي بمانند؟ اين تانکها در دشت، يکي يکي زده ميشوند نه آرايشي هست و نه سنگر درست و حسابي و نه موضعي».
آخرين چيفتن، در دست يک ستوان سوم افسر تانک بود. او به من نگاه ميکرد و اشکش سرازير بود. خرج گلوله تانکش را به زمين زد و با حسرت گفت: «برادر! من با اين در مقابل دشمن چه کار ميتوانم بکنم»؟ بعد به سربازهايش که خدمه تانک بودند، گفت جمع شويد که برويم و عقب رفتند.
در اين لحظه ديدم يکي از بچهها با ژ3 ايستاده و به طرف تانکهاي دشمن از فاصله دور شليک ميکند. يقه او را کشيدم و گفتم: «برو؛ معطل نکن؛ برگرد»! او را به بچهها رساندم و بعد سراغ عدهاي ديگر از بچهها رفتم. ناگهان يک گلوله مستقيم آمد و به عقب خودروي ما که کنار يک سنگر تانک بود، اصابت کرد.
چون گلوله توپ انفجاري نبود و از نوع گلولههاي باريک ضد زره بود، پشت ماشين و رينگ را سوراخ کرد و از صندلي عقب رد شد و در عقب را سوراخ کرد. چند تا کيسه خواب هم عقب ماشين داشتيم که آتش گرفته بودند.
در همين موقع يک سرباز آمد و گفت: «برادر! تو را به خدا بيا فرماندهام پايش قطع شده، بياييد کمک کنيد و نگذاريد فرماندهام اين جا بماند و اسير شود».
ديگر تانکهاي دشمن نزديک شده بودند. سوار ماشين شديم و به اتفاق سربازي که داشت گريه ميکرد، به طرف فرمانده مجروحش رفتيم. تير مستقيم و تير دوشکا، از نزديک شليک ميشد و از اطراف ما عبور ميکرد. موشکهاي ماليوتکا هم از روي ماشين رد ميشدند. عراقيها رسيده بودند.
فرمانده مجروح کنار تانکي افتاده و يک پايش قطع شده بود. او را سوار کرديم و به راه افتاديم و خدا بسيار به ما رحم کرد که از بين آن همه آتش و تير و موشک، سالم بيرون آمديم و دور شديم.
در سه راهي جفير، يک آمبولانس ارتشي را به اجبار نگه داشتيم و آن افسر را داخل ماشين گذاشتيم و به عقب فرستاديم. تا شب کنار رودخانه کرخه نور مانديم؛ يعني يک خيز از سه راه جفير عقب¬تر.
شبانه به طرف هويزه رفتيم. تعدادي از نيروهايمان آنجا بودند و تعدادي به سوسنگرد رفته، از پشت سوسنگرد و از جاده «جلاليه»، به طرف کرخه نور آمدند.
در هويزه، تعدادي از برادران به ما گفتند: نفراتتان را اين جا نگه داريپد و ازهويزه محافظت کنيد. ما ناراحت شديم و گفتيم: يک لشکر تانک ارتش نتوانست مقابله کند و نيروها، ميان دشت ماندند؛ آن وقت ما چندنفر پياده از يک شهر حفاظت کنيم؟
با نيروها از جاده جلاليه به کرخه نور رفتيم. روز شانزدهم بود. که تانکها و نفربرهايمان مانند خرما به هم چسبيده بودند و کسي نبود آنها را آرايش دهد. موضوع را به سرگرد سليمي گفتم. او با حالتي پريشان گفت: « برادر فلاني! تمام افسرهايم از دست رفتند تانکها و تجهيزاتم از دست رفتند؛ نفراتم از دست رفتند».
گفتيم: حداقل اين چند تانک را حفظ کنيم؛ چون اگر بمباران شود، همهشان ميسوزند.
دشمن مرتب بالاي سر بچهها رگبار ميزد و منطقه را شناسايي ميکرد و به نيروهاي خودشان اطلاع ميداد. چند هليکوپتر دشمن دائما با موشک به طرف تانکهايمان شليک ميکردند. تانکها ميسوختند و نفربرها و خودروهاي حامل مهمات، آتش گرفته بودند. همه گيج بوديم. کسي نميدانست چه کار بايد بکند. بعد به عقب آمديم که نيروهايمان را سازماندهي کنيم و از يک مقام بالاتر، کسب تکليف کنيم. ديگر شب شده بود و به همين دليل، تا صبح در حميديه مانديم و صبح روز هفدهم، نيروهايي را که در اهواز و حميديه بودند، حرکت داديم و جلو برديم و از جلاليه عبور کرديم. به انتهاي جلاليه که رسيديم، ديديم چند وانت تويوتا بچهها را سوار ميکنند. کمي جلوتر در حال حرکت ديديم که هواپيماي دشمن با سطح پرواز تقريبا 50 متر از زمين، به طرفمان ميآيد. گفتيم الان است که ستون را بزند؛ ولي به لطف خدا رگباري که بست، کنار جاده را زد و فقط يک عرب روستايي دستش قطع شد. ما ناراحت بوديم که چرا هواپيماهاي دشمن بچههاي ما را همين طور ميزنند؛ ولي هواپيماهاي ما نميآيند.
از جاده جلاليه که به طرف کرخه نور سرازير شديم، ديديم تانکهايمان آن جا هستند. گفتيم: «چرا آمده¬ايد»؟ گفتند: «عقبنشيني کرديم و از کرخه نور آمديم اين جا». خيلي ناراحت شدم. به هر حال، بعد حرکت کرديم و به خط مقدم، کنار جاده حميديه- سوسنگرد رفتيم.
ما با تيپ قزوين بوديم. وقتي به آن منطقه رسيديم نيروها را سازماندهي کرديم و در کنار واحدهاي ارتش، به عنوان نيروي پياده، پدافند کرديم وچند پاتک دشمن را دفع نموديم. در آن جا لشکر16هم با آن قدرتي که داشت، مانده بود. گردانهايي که از جلو برمي¬گشتند، از آن همه تانکي که داشتند، شش هفت تانک برميگرداندند؛ يا خدمهها آنهارا گذاشته و آمده بودند و يا دشمن آنها را زده بود و يا اين که از کار افتاده بودند؛ در حالي که درمنطقه هويزه، طبق آمار صحيح، نودوسه دستگاه چيفتن سالم، به جز نفربرها و خودروها برايمان مانده بود.
وقتي از نيروهاي برادر حسين علم الهدي پرسيديم، گفتند: آنها سمت چپ بودند و آن جا ماندند؛ تانکها عقب کشيده بودند و آنها در مقابل پيشروي دشمن مقاومت کرده بودند.
منبع:
سايت مشرق نيوز.
18 ارديبهشت، سالروز آزادسازي هويزه
در آذر ماه 1359ش. يک گروهان از نيروهاي سپاه اهواز براي محافظت از شهر هويزه، به اين شهر اعزام شدند. در اين حال، بني صدر، دستور تخليه هويزه از نيروهاي سپاه را صادر و محافظت از اين شهر را به ارتش واگذار کرد؛ اما با مخالفت و پيگيري شهيد علمالهدي (فرمانده سپاه هويزه)، اين حکم لغو شد و قرار عمليات مشترک سپاه و ارتش گذاشته شد. در اين عمليات، به دليل نرسيدن نيرو و مهمات و پاتک دشمن، نيروهاي خودي مجبور به عقبنشيني شدند و تنها شهيد علمالهدي به همراه يکصد تن از نيروهاي پاسدار و دانشجويان بسيجي، به دفاع از شهر در برابر تانکهاي دشمن پرداختند و با شهادت مظلومانة خود، حماسة هويزه را در 16 دي 1359ش. آفريدند. سرانجام شهر هويزه که از روزهاي اول جنگ، در اشغال نيروهاي بعث عراق بود، در جريان عمليات بيتالمقدس، به محاصره رزمندگان اسلام درآمد و در 18 ارديبهشت 1361ش. به طور کامل آزاد شد. آن چه در پي ميآيد، روايتي بي واسطه و دست اول از حوادث هويزه است؛ به روايت سردار «کلاه کج» که خود شاهد مستقيم واقعة 16 دي ماه 1359ش. بوده است.
چند روز قبل از عمليات هويزه، بچههاي اهوازي که در سوسنگرد و تحت مسئوليت من بودند، اصرار داشتند که در عمليات حضور يابند. به همين دليل، چندين بار از مسئولين رده بالا، تقاضاي شرکت در عمليات کردم که موافقت نميشد.
در تاريخ دهم دي ماه 1359ش. برادري به نام «سيامک بمان» که آن موقع در هويزه بود، نزد من آمد و گفت: «يکي از فرماندهان ارتش به نام سرگرد فردوس از ما خواسته که از اين جا برويم؛ چون آنها ميخواهند براي دفاع از هويزه، جنگ کلاسيک انجام دهند و با اين بهانه که ما به صورت پياده نميتوانيم با آنها باشيم، عذر ما را خواسته است». اين بود که فوري با برادر «غلامپور» و ديگران مشورت کرديم و بعد مسئله را با برادر «رحيم صفوي» از ستاد عمليات جنوب، در ميان گذاشتيم و قرار شد آنها از آن طريق با فرمانده لشکر صحبت کنند. سرانجام پس از هماهنگيهاي لازم، قرار شد که بچههاي ما هر صد و پنجاه نفر با يک گردان ارتش همراه شوند. صدو پنجاه نفري که با برادر «حسين علم الهدي» بودند با گردان سرگرد فردوس و صدوپنجاه نفري که مسئوليتشان با من بود، با گردان تانک «سرگرد سليمي»، همراه شدند.
من علاوه بر هفتاد نفر نيروي اهوازي، مسئوليت هشتاد نفر ديگر از بچههاي تهران، کرج، کازرون و ديگر جاها را هم بر عهده گرفتم و در مدرسهاي در هويزه، آنها را سازماندهي کردم. روز پانزدهم دي ماه، آماده عمليات بوديم و به اين منظور، با ارتش هماهنگ کرديم. ما گردان پياده سپاه بوديم و در اين خصوص با گردان سرگرد سليمي، برنامهريزي کرديم. شناسايي بر عهده بچههاي ما بود و از اين جهت، منطقه براي ما کاملاً شناخته شده بود.
روز چهاردهم، من و سرگرد سليمي از منطقه هويزه به پشت دشمن رفتيم؛ يعني از دشت باز رفتيم و جاده «کرخه نور» به «جفير» را قطع کرديم و از پشت سر دشمن سر در آورديم. ما ايستاده بوديم و دشمن را نگاه ميکرديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک که در صحرا به طور پراکنده زده شده بود، با جيپ نيول، توقف کرديم و با دوربين، دشمن را نظاره ميکرديم.
سرگرد سليمي تانکهاي عراقي را از پشت ديد و به يکي از افسراني که همراهمان بود، گفت: «سرگرد فلاني! اين دشت جان ميدهد براي اين که تانکها از همديگر کورس بگيرند. پشت دشمن را ببين؛ همه تانکها رويشان به آن طرف است. فردا همه تانکهايشان را ميزنيم». خيلي خوشحال بود. بعد هم در مورد آرايش تانکهايشان در دشت باز، صحبت ميکردند.
تا اين که به نزديکي هويزه آمديم. ساعت دو بعد از ظهر روز چهاردهم بود که به يکي از تانکهاي ارتش رسيديم؛ ديديم اين تانک چيفتن، لولهاش رو به هويزه و پشتش به دشمن است. سرگرد ماشين را کنار زد و داد زد: «ستوان فلاني! چرا تانکت به طرف دشمن نيست»؟ گفت: «دارم روغن ميزنم». سرگرد گفت: «خيلي زود برش گردان به سمت دشمن. تانک جمهوري اسلامي و ارتش، نبايد به طرف شهرهاي خودمان باشد».
خيلي روحيه بالايي داشت و با اين روحيه، ما به موفقيت خود اطمينان حاصل کرده بوديم. بعد به ستواني رسيد که افسر تانک بود؛ گفت: « فلاني! فردا اولين تانکي که به قلب دشمن ميزند، خودت هستي». او هم گفت: «بله قربان حتماً».
ما آن شب اميدوار، به دنبال هماهنگ کردن کارها رفتيم. صبح فردا ساعت نه، نيروها را سازماندهي کرديم. قرار بود از سمت هويزه به سمت دشمن حرکت کنيم. از هويزه تا نقطه رهايي که تانکها حرکت ميکردند، حدود چهار يا پنج کيلومتر فاصله بود و ما فقط سه دستگاه تويوتا داشتيم و بايد صدو پنجاه نفر را به نقطه رهايي ميرسانديم. آخرين نفرات را که رسانديم، تانکها حرکت کردند. همراه ما يک بيسيم چي از بچههاي اصفهان بود. ما با يک تويوتاي قرمز رنگ، حرکت کرديم و بچهها هم کنار تانکها، پياده به حرکت در آمدند. از نقطه رهايي تا منطقه درگيري، هيجده کيلومتر راه بود. تمام اين راه را بچهها پياده ميآمدند. ما تا نيمه راه، با ماشين رفتيم و کنار سنگر تانکي ماشين را با بيسيم چي و يکي از بچهها گذاشتيم که آن دو خيلي ناراحت شدند؛ ولي چارهاي نبود. ما در کنار تانکها همين طور ميدويديم. ارتشيها نفرات پيادهشان سوار پي ام پيها بودند و بچهها را که ميديدند، ميگفتند: «راه، زياد است؛ خسته ميشويد و نميتوانيد پياده راه بياييد»؛ ولي بچهها به عشق عمليات، پياده ميآمدند و شوق زيادي داشتند. بعضيها پاهايشان تاول زده بود و عدهاي هم کفشهايشان را درآورده بودند؛ چون نميتوانستند با پوتين راه بروند.
به محل درگيري رسيديم. تانکها آرايش گرفته بودند و چند نفر از بچهها را که خيلي خسته شده بودند، سوار تانک کرديم و بقيه پياده حرکت کردند.
ما با بچههاي پياده، جاده جفير- کرخه نور را قطع کرديم و بچهها خودروهاي عراقي را که در حال فرار بودند، با آرپيجي ميزدند. چهار هليکوپتر هم بالاي تانکهايمان اسکورت ميکردند و تانکهاي دشمن را که ميخواستند به طرف جفير فرار کنند، شکار ميکردند. تانکهاي ما از پشت، تانکهاي دشمن را ميزدند و ما ـ نيروهاي پياده ـ زير حمايت آتش تانکهاي خودمان، جلو ميرفتيم و مواضع دشمن را ميگرفتيم. مقداري که جلو رفتيم، تانکي از تانکهاي خودمان که بچههاي پياده هم سوار آن بودند، مورد اصابت گلوله مستقيم تانک دشمن قرار گرفت و بچهها پايين افتادند. با ديدن اين صحنه، بقيه بچههايي را که سوار تانکها بودند، پياده کرديم. در بين راه يک نفربر (ام-113) از ما سوخته بود و بقيه سالم بودند؛ به جز تانکي که مورد اصابت قرار گرفت که آن هم نسوخته بود. به سنگرهاي دشمن رسيديم. خوراکيها و ادوات و تجهيزاتشان به جا مانده بود. تا سر جاده کرخه نور رفتيم و آن جا هم از داخل سنگرها، گروه گروه عراقي بيرون ميآمده، همه تسليم ميشدند. صحنه بسيار جالبي که در آن لحظه شاهدش بودم، اين بود که اتوبوسهاي ما از اهواز آمده بودند و در منطقه، مثل مسافر، اسيران را تخليه ميکردند و ميبردند؛ در حالي که آن معرکه، محل تخليه اسيران و آمدن اتوبوس مسافربري نبود و حتي در بعضي جاها ماشينها توي گل گير ميکردند و بچهها آنها را بکسل ميکردند و در ميآودند.
درگيريها ادامه پيدا کرد. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، منطقه فتح شده بود و تانکهاي ما همراه گردانمان، به سمت راست منطقه که به «جفير» منتهي ميشد، ميرفتند. سمت چپ جاده هم گردان سرگرد فردوس آرايش گرفت. شب، هوا سرد بود و ما تجهيزات نداشتيم؛ يعني پتو و محل خواب نبود؛ ولي منطقه ما به رودخانه کرخه نور نزديک بود. به يکي از روستاها به نام «حمودي فردوس» که روي خود رودخانه کرخه قرار دارد، وارد شديم و داخل يکي از طويلهها استراحت کرديم.
حدود چهل نفر بوديم. بچهها خيلي گرسنه بودند. چند نفري رفتيم و در سنگرهاي عراقي، مقداري خوراکي پيدا کرديم؛ مقداري نان خشک شده و چند قوطي کنسرو و کمي گوجه که همه را توي يک گوني سفيد ريختيم و برديم بين بچهها تقسيم کرديم.بچهها به عنوان شوخي و مزاح ميگفتند: «عجب پيشروي کرديم. اين همه جا بود؛ اما بعد از اين همه پيروزي، آمديم داخل طويله خوابيديم». خلاصه شب را همان جا به صبح رسانديم؛ ولي براي تعدادي از بچهها که نبودند، ناراحت بوديم و فکر ميکرديم که چطور آنها را پيدا کنيم.
در محل درگيري روز قبل، تعدادي از بچهها را ديديم و در مورد حسين علم الهدي سؤال کرديم. آنها گفتند او در روستاي روبهروي حمودي فردوس، در امتداد رودخانه است. ما بسيار خوشحال شديم.
فردا صبح اول وقت، چند نفر را فرستادم که به بقيه نيروهايمان در روستاي روبهرو محل ما را اطلاع دهند و همگي بيايند؛ تا به سمت نيروهاي خودي حرکت کنيم.
در سه راهي جفير(که يک راه به جفير و راه دوم به هويزه و راه سوم به طرف دب حردان و اهواز ميرفت) بچهها را جمع کرديم و در آن جا من به برادران شهرستاني که براي اين عمليات به ما ملحق شده بودند، گفتم: ما از اين ساعت به بعد، مسئوليت شما را بر عهده نميگيريم. شما به سوسنگرد نزد برادر غلامپور برگرديد؛ چون ما سه وانت بيشتر نداريم و اينها هم براي 50 يا 60 نفر نيروهاي خودمان به زور کفايت ميکنند. مسير را هم که ميخواهيم برويم، دشت باز است و حتماً خودرو ميخواهد.
بچهها ناراحت شدند و رفتند؛ ولي من ميدانستم که همه آنها به سوسنگرد بر نميگردند و عدهاي حتما با نيروهاي ديگر مشغول پيشروي ميشوند.
ما با نيروهاي خودمان در سمت راست جاده جفير و نزديک آرايش تانکها رفتيم. با سرگرد سليمي صحبت کرديم و من از روي نقشه، موقعيتها را براي او تشريح کردم که کدام راه به طرف «يزد نو» ميرود و کدام به طرف «شط علي» يا «طلائيه» و گفتم که ما بايد به طرف اين مناطق برويم.
سرگرد سليمي گفت: «ما به شما بيل مکانيکي ميدهيم و شما جلوتر از ما کانالي براي بچههايتان بکنيد؛ تا اگر دشمن قصد پاتک داشت و خواست با موشکهاي ماليوتکاي زمين به زمين، تانکهاي ما را بزند، نفرات شما جواب آنها را بدهند».
نظر به تجربهاي که داشتيم، گفتيم: «نميشود؛ به دليل اين که منطقه دشت باز است و بچهها در اين فاصله يک کيلومتري و در بين دو نيرو، در معرض تير مستقيم تانکهاي خودي و دشمن قرار ميگيرند و نيز اگر احتياج به بازگشت باشد و تانکها عقب بيايند، ما نميتوانيم از داخل کانال بيرون بياييم و در دشت هموار، به عقب برگرديم؛ چون دشمن مثل برگ، بچهها را از پشت سر ميزند و به زمين ميريزد».
سرانجام در مورد فاصله 50 متري توافق کرديم و گفتيم اين هم مناسب روز نيست؛ چون جنگ تانک است؛ نه نيروي پياده و تازه ما نيروها را شب ميتوانيم 100 يا 200 متر در داخل کانال جلو ببريم؛ ولي روز نميشود.
برنامهها منظم شد و قرار شد ما جلوي واحدهاي تانک، نيروهايمان را سازماندهي و آماده کنيم.
نيروهاي شصت هفتاد نفره¬مان را به سه گروه 20 نفره يا کمي بيشتر، تقسيم کرديم. مسئوليت يکي از گروهها با برادر «محمود کاظمي» بود که بعدها به شهادت رسيدند و گروه ديگر با برادر حسين اميري و گروه سوم با پرويز رمضاني که اين دو نفر هم بعدها به اسارت دشمن در آمدند.
در سه سنگر تانک، مستقر شديم؛ تا بيل مکانيکي بياورند. ظهر شد و غذا آوردند و سهم بچههاي خودمان را گرفتيم. غذا، ماست پاستوريزه، بيسکويت و برنج استامبولي بود.
يکي از ماشينهاي¬مان را آورده بوديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک گذاشته بوديم. بعد من روي ماشين رفتم و از بالاي آن، دشت جفير را نگاه ميکردم که نقطههاي سياهي را از دور مشاهده کردم. زود پايين پريدم و به بچهها که در حال غذا خوردن بودند، چيزي نگفتم؛ تا قضيه معلوم شود. دوربين را برداشتم و دوباره روي سقف ماشين رفتم و نگاه کردم. گرما و حرارت زمين، سراب ايجاد کرده بود و مانع از آن ميشد که درست ببينم سياهيها چه هستند. چشمهايم را کمي ماساژ دادم. شهيد «نعمت اله مرجاني» که کمک آرپي جي زن بود و در جاده سوسنگرد با من بود، داشت به من نگاه ميکرد؛ انگار چيزي فهميده بود؛ گفت: «نکنه باز چيزي ديدي»؟
گفتم: « آره به خدا! باز چيزي ديدم».
وقتي خوب نگاه کرديم، ديديم تانکهاي عراقي در دشت باز، آرايش وسيعي گرفته اند و جلو ميآيند.
پايين پريدم و به بچهها خبر دادم. آنها غذا خوردن را نيمه کاره رها کرده، فوري خود را آماده کردند. سريع جريان را به سرگرد سليمي اطلاع داديم؛ تا اقدامي انجام شود. تانکهاي ما که آرايش گرفته بودند، نيمي در دشت باز بودند و نيمي ديگر در سنگرهاي تانک نيمه کاره و قسمتي از برجکشان بيرون بود.
سمت راست هم که تأمين نداشتيم؛ چون قرار بود تيپ دو زرهي لشکر 92 بيايد که تا آن موقع نيامده بود. از اين رو، اجباراً سرگرد سليمي يک گروهان از تانکهايش را براي تامين سمت راست، فرستاد و احتمالاً گروهان سوم هم تامين دشت باز بود.
در حين آماده شدن ديديم که تانکهاي چيفتن ما يکي يکي دارند ميسوزد. برجک تانکي ميپرد و چند نفر سوخته را از تانکي ديگر بيرون ميکشند و... . اين حالت را که مشاهده کرديم، بچهها را جمع کرديم و گفتيم: آماده باشيد که وضع دارد ناجور ميشود. به برادر رمضاني گفتم: «برو بچهها را آماده کن و به محض اين که تانکهاي ما عقب کشيدند؛ بچهها را عقب بکشيد و نگذاريد آنها در دشت باز بمانند». او گفت: «عقب نشيني»؟ گفتم: «بله، عقب نشيني. اين جا اگر تانک عقب بکشد، بايد نيروي پياده هم عقب بکشد». بچهها گفتند: «ما بايد کاري کنيم که ارتشيها روحيه داشته باشند و عقب نروند». گفتم: «با چه چيزي بمانند؟ اين تانکها در دشت، يکي يکي زده ميشوند نه آرايشي هست و نه سنگر درست و حسابي و نه موضعي».
آخرين چيفتن، در دست يک ستوان سوم افسر تانک بود. او به من نگاه ميکرد و اشکش سرازير بود. خرج گلوله تانکش را به زمين زد و با حسرت گفت: «برادر! من با اين در مقابل دشمن چه کار ميتوانم بکنم»؟ بعد به سربازهايش که خدمه تانک بودند، گفت جمع شويد که برويم و عقب رفتند.
در اين لحظه ديدم يکي از بچهها با ژ3 ايستاده و به طرف تانکهاي دشمن از فاصله دور شليک ميکند. يقه او را کشيدم و گفتم: «برو؛ معطل نکن؛ برگرد»! او را به بچهها رساندم و بعد سراغ عدهاي ديگر از بچهها رفتم. ناگهان يک گلوله مستقيم آمد و به عقب خودروي ما که کنار يک سنگر تانک بود، اصابت کرد.
چون گلوله توپ انفجاري نبود و از نوع گلولههاي باريک ضد زره بود، پشت ماشين و رينگ را سوراخ کرد و از صندلي عقب رد شد و در عقب را سوراخ کرد. چند تا کيسه خواب هم عقب ماشين داشتيم که آتش گرفته بودند.
در همين موقع يک سرباز آمد و گفت: «برادر! تو را به خدا بيا فرماندهام پايش قطع شده، بياييد کمک کنيد و نگذاريد فرماندهام اين جا بماند و اسير شود».
ديگر تانکهاي دشمن نزديک شده بودند. سوار ماشين شديم و به اتفاق سربازي که داشت گريه ميکرد، به طرف فرمانده مجروحش رفتيم. تير مستقيم و تير دوشکا، از نزديک شليک ميشد و از اطراف ما عبور ميکرد. موشکهاي ماليوتکا هم از روي ماشين رد ميشدند. عراقيها رسيده بودند.
فرمانده مجروح کنار تانکي افتاده و يک پايش قطع شده بود. او را سوار کرديم و به راه افتاديم و خدا بسيار به ما رحم کرد که از بين آن همه آتش و تير و موشک، سالم بيرون آمديم و دور شديم.
در سه راهي جفير، يک آمبولانس ارتشي را به اجبار نگه داشتيم و آن افسر را داخل ماشين گذاشتيم و به عقب فرستاديم. تا شب کنار رودخانه کرخه نور مانديم؛ يعني يک خيز از سه راه جفير عقب¬تر.
شبانه به طرف هويزه رفتيم. تعدادي از نيروهايمان آنجا بودند و تعدادي به سوسنگرد رفته، از پشت سوسنگرد و از جاده «جلاليه»، به طرف کرخه نور آمدند.
در هويزه، تعدادي از برادران به ما گفتند: نفراتتان را اين جا نگه داريپد و ازهويزه محافظت کنيد. ما ناراحت شديم و گفتيم: يک لشکر تانک ارتش نتوانست مقابله کند و نيروها، ميان دشت ماندند؛ آن وقت ما چندنفر پياده از يک شهر حفاظت کنيم؟
با نيروها از جاده جلاليه به کرخه نور رفتيم. روز شانزدهم بود. که تانکها و نفربرهايمان مانند خرما به هم چسبيده بودند و کسي نبود آنها را آرايش دهد. موضوع را به سرگرد سليمي گفتم. او با حالتي پريشان گفت: « برادر فلاني! تمام افسرهايم از دست رفتند تانکها و تجهيزاتم از دست رفتند؛ نفراتم از دست رفتند».
گفتيم: حداقل اين چند تانک را حفظ کنيم؛ چون اگر بمباران شود، همهشان ميسوزند.
دشمن مرتب بالاي سر بچهها رگبار ميزد و منطقه را شناسايي ميکرد و به نيروهاي خودشان اطلاع ميداد. چند هليکوپتر دشمن دائما با موشک به طرف تانکهايمان شليک ميکردند. تانکها ميسوختند و نفربرها و خودروهاي حامل مهمات، آتش گرفته بودند. همه گيج بوديم. کسي نميدانست چه کار بايد بکند. بعد به عقب آمديم که نيروهايمان را سازماندهي کنيم و از يک مقام بالاتر، کسب تکليف کنيم. ديگر شب شده بود و به همين دليل، تا صبح در حميديه مانديم و صبح روز هفدهم، نيروهايي را که در اهواز و حميديه بودند، حرکت داديم و جلو برديم و از جلاليه عبور کرديم. به انتهاي جلاليه که رسيديم، ديديم چند وانت تويوتا بچهها را سوار ميکنند. کمي جلوتر در حال حرکت ديديم که هواپيماي دشمن با سطح پرواز تقريبا 50 متر از زمين، به طرفمان ميآيد. گفتيم الان است که ستون را بزند؛ ولي به لطف خدا رگباري که بست، کنار جاده را زد و فقط يک عرب روستايي دستش قطع شد. ما ناراحت بوديم که چرا هواپيماهاي دشمن بچههاي ما را همين طور ميزنند؛ ولي هواپيماهاي ما نميآيند.
از جاده جلاليه که به طرف کرخه نور سرازير شديم، ديديم تانکهايمان آن جا هستند. گفتيم: «چرا آمده¬ايد»؟ گفتند: «عقبنشيني کرديم و از کرخه نور آمديم اين جا». خيلي ناراحت شدم. به هر حال، بعد حرکت کرديم و به خط مقدم، کنار جاده حميديه- سوسنگرد رفتيم.
ما با تيپ قزوين بوديم. وقتي به آن منطقه رسيديم نيروها را سازماندهي کرديم و در کنار واحدهاي ارتش، به عنوان نيروي پياده، پدافند کرديم وچند پاتک دشمن را دفع نموديم. در آن جا لشکر16هم با آن قدرتي که داشت، مانده بود. گردانهايي که از جلو برمي¬گشتند، از آن همه تانکي که داشتند، شش هفت تانک برميگرداندند؛ يا خدمهها آنهارا گذاشته و آمده بودند و يا دشمن آنها را زده بود و يا اين که از کار افتاده بودند؛ در حالي که درمنطقه هويزه، طبق آمار صحيح، نودوسه دستگاه چيفتن سالم، به جز نفربرها و خودروها برايمان مانده بود.
وقتي از نيروهاي برادر حسين علم الهدي پرسيديم، گفتند: آنها سمت چپ بودند و آن جا ماندند؛ تانکها عقب کشيده بودند و آنها در مقابل پيشروي دشمن مقاومت کرده بودند.
منبع:
سايت مشرق نيوز.
![[تصویر: shahid%20loghmani1.jpg]](http://shahid-jafari.ir/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%20%D9%87%D8%A7/shahid%20loghmani1.jpg)
![[تصویر: 151732_645.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/17/151732_645.jpg)
![[تصویر: 166598_754.jpg]](http://www.teribon.ir/base/img/2012/05/166598_754.jpg)
![[تصویر: shahi-ozlat.jpg]](http://www.jdtums.ac.ir/userfiles/shahi-ozlat.jpg)