تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
در هويزه چه گذشت؟

18 ارديبهشت، سال‌روز آزادسازي هويزه
در آذر ماه 1359ش. يک گروهان از نيروهاي سپاه اهواز براي محافظت از شهر هويزه، به اين شهر اعزام شدند. در اين حال، بني صدر، دستور تخليه هويزه از نيروهاي سپاه را صادر و محافظت از اين شهر را به ارتش واگذار کرد؛ اما با مخالفت و پي‏گيري شهيد علم‌الهدي (فرمانده سپاه هويزه)، اين حکم لغو شد و قرار عمليات مشترک سپاه و ارتش گذاشته شد. در اين عمليات، به دليل نرسيدن نيرو و مهمات و پاتک دشمن، نيروهاي خودي مجبور به عقب‌نشيني شدند و تنها شهيد علم‌الهدي به همراه يکصد تن از نيروهاي پاسدار و دانشجويان بسيجي، به دفاع از شهر در برابر تانک‌هاي دشمن پرداختند و با شهادت مظلومانة خود، حماسة هويزه را در 16 دي 1359ش. آفريدند. سرانجام شهر هويزه که از روزهاي اول جنگ، در اشغال نيروهاي بعث عراق بود، در جريان عمليات بيت‌المقدس، به محاصره رزمندگان اسلام درآمد و در 18 ارديبهشت 1361ش. به طور کامل آزاد شد. آن چه در پي مي‌آيد، روايتي بي واسطه و دست اول از حوادث هويزه است؛ به روايت سردار «کلاه کج» که خود شاهد مستقيم واقعة 16 دي ماه 1359ش. بوده است.
چند روز قبل از عمليات هويزه، بچه‏‌هاي اهوازي که در سوسنگرد و تحت مسئوليت من بودند، اصرار داشتند که در عمليات حضور يابند. به همين دليل، چندين بار از مسئولين رده بالا، تقاضاي شرکت در عمليات کردم که موافقت نمي‏شد.
در تاريخ دهم دي ماه 1359ش. برادري به نام «سيامک بمان» که آن موقع در هويزه بود، نزد من آمد و گفت: «يکي از فرماندهان ارتش به نام سرگرد فردوس از ما خواسته که از اين جا برويم؛ چون آنها مي‏خواهند براي دفاع از هويزه، جنگ کلاسيک انجام دهند و با اين بهانه که ما به صورت پياده نمي‏توانيم با آنها باشيم، عذر ما را خواسته است». اين بود که فوري با برادر «غلام‍پور» و ديگران مشورت کرديم و بعد مسئله را با برادر «رحيم صفوي» از ستاد عمليات جنوب، در ميان گذاشتيم و قرار شد آنها از آن طريق با فرمانده لشکر صحبت کنند. سرانجام پس از هماهنگي‏هاي لازم، قرار شد که بچه‏هاي ما هر صد و پنجاه نفر با يک گردان ارتش همراه شوند. صدو پنجاه نفري که با برادر «حسين علم الهدي» بودند با گردان سرگرد فردوس و صدوپنجاه نفري که مسئوليتشان با من بود، با گردان تانک «سرگرد سليمي»، همراه شدند.
من علاوه بر هفتاد نفر نيروي اهوازي، مسئوليت هشتاد نفر ديگر از بچه‏هاي تهران، کرج، کازرون و ديگر جاها را هم بر عهده گرفتم و در مدرسه‏اي در هويزه، آنها را سازماندهي کردم. روز پانزدهم دي ماه، آماده عمليات بوديم و به اين منظور، با ارتش هماهنگ کرديم. ما گردان پياده سپاه بوديم و در اين خصوص با گردان سرگرد سليمي، برنامه‏ريزي کرديم. شناسايي بر عهده بچه‏هاي ما بود و از اين جهت، منطقه براي ما کاملاً شناخته شده بود.
روز چهاردهم، من و سرگرد سليمي از منطقه هويزه به پشت دشمن رفتيم؛ يعني از دشت باز رفتيم و جاده «کرخه نور» به «جفير» را قطع کرديم و از پشت سر دشمن سر در آورديم. ما ايستاده بوديم و دشمن را نگاه مي‏کرديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک که در صحرا به طور پراکنده زده شده بود، با جيپ نيول، توقف کرديم و با دوربين، دشمن را نظاره مي‏کرديم.
سرگرد سليمي تانک‏هاي عراقي را از پشت ديد و به يکي از افسراني که همراهمان بود، گفت: «سرگرد فلاني! اين دشت جان مي‏دهد براي اين که تانک‏ها از همديگر کورس بگيرند. پشت دشمن را ببين؛ همه تانک‏ها رويشان به آن طرف است. فردا همه تانک‏هايشان را مي‏زنيم». خيلي خوشحال بود. بعد هم در مورد آرايش تانک‏هايشان در دشت باز، صحبت مي‏کردند.
تا اين که به نزديکي هويزه آمديم. ساعت دو بعد از ظهر روز چهاردهم بود که به يکي از تانک‏هاي ارتش رسيديم؛ ديديم اين تانک چيفتن، لوله‏اش رو به هويزه و پشتش به دشمن است. سرگرد ماشين را کنار زد و داد زد: «ستوان فلاني! چرا تانکت به طرف دشمن نيست»؟ گفت: «دارم روغن مي‏زنم». سرگرد گفت: «خيلي زود برش گردان به سمت دشمن. تانک جمهوري اسلامي و ارتش، نبايد به طرف شهرهاي خودمان باشد».
خيلي روحيه بالايي داشت و با اين روحيه، ما به موفقيت خود اطمينان حاصل کرده بوديم. بعد به ستواني رسيد که افسر تانک بود؛ گفت: « فلاني! فردا اولين تانکي که به قلب دشمن مي‏زند، خودت هستي». او هم گفت: «بله قربان حتماً».
ما آن شب اميدوار، به دنبال هماهنگ کردن کارها رفتيم. صبح فردا ساعت نه، نيروها را سازماندهي کرديم. قرار بود از سمت هويزه به سمت دشمن حرکت کنيم. از هويزه تا نقطه رهايي که تانک‏ها حرکت مي‏کردند، حدود چهار يا پنج کيلومتر فاصله بود و ما فقط سه دستگاه تويوتا داشتيم و بايد صدو پنجاه نفر را به نقطه رهايي مي‏رسانديم. آخرين نفرات را که رسانديم، تانک‏ها حرکت کردند. همراه ما يک بيسيم چي از بچه‏هاي اصفهان بود. ما با يک تويوتاي قرمز رنگ، حرکت کرديم و بچه‏ها هم کنار تانک‏ها، پياده به حرکت در آمدند. از نقطه رهايي تا منطقه درگيري، هيجده کيلومتر راه بود. تمام اين راه را بچه‏ها پياده مي‏آمدند. ما تا نيمه راه، با ماشين رفتيم و کنار سنگر تانکي ماشين را با بيسيم چي و يکي از بچه‏ها گذاشتيم که آن دو خيلي ناراحت شدند؛ ولي چاره‏اي نبود. ما در کنار تانک‏ها همين طور مي‏دويديم. ارتشي‏ها نفرات پياده‏شان سوار پي ام پي‏ها بودند و بچه‏ها را که مي‏ديدند، مي‏گفتند: «راه، زياد است؛ خسته مي‏شويد و نمي‏توانيد پياده راه بياييد»؛ ولي بچه‏ها به عشق عمليات، پياده مي‏آمدند و شوق زيادي داشتند. بعضي‏ها پ‍اهايشان تاول زده بود و عده‏اي هم کفش‏هايشان را درآورده بودند؛ چون نمي‏توانستند با پوتين راه بروند.
به محل درگيري رسيديم. تانک‏ها آرايش گرفته بودند و چند نفر از بچه‏ها را که خيلي خسته شده بودند، سوار تانک کرديم و بقيه پياده حرکت کردند.
ما با بچه‏هاي پياده، جاده جفير- کرخه نور را قطع کرديم و بچه‏ها خودروهاي عراقي را که در حال فرار بودند، با آرپي‏جي مي‏زدند. چهار هليکوپتر هم بالاي تانک‏هايمان اسکورت مي‏کردند و تانک‏هاي دشمن را که مي‏خواستند به طرف جفير فرار کنند، شکار مي‏کردند. تانک‏هاي ما از پشت، تانک‏هاي دشمن را مي‏زدند و ما ـ نيروهاي پياده ـ زير حمايت آتش تانک‏هاي خودمان، جلو مي‏رفتيم و مواضع دشمن را مي‏گرفتيم. مقداري که جلو رفتيم، تانکي از تانک‏هاي خودمان که بچه‏هاي پياده هم سوار آن بودند، مورد اصابت گلوله مستقيم تانک دشمن قرار گرفت و بچه‏ها پايين افتادند. با ديدن اين صحنه، بقيه بچه‏هايي را که سوار تانک‏ها بودند، پياده کرديم. در بين راه يک نفربر (ام-113) از ما سوخته بود و بقيه سالم بودند؛ به جز تانکي که مورد اصابت قرار گرفت که آن هم نسوخته بود. به سنگرهاي دشمن رسيديم. خوراکي‏ها و ادوات و تجهيزاتشان به جا مانده بود. تا سر جاده کرخه نور رفتيم و آن جا هم از داخل سنگرها، گروه گروه عراقي بيرون مي‏آمده، همه تسليم مي‏شدند. صحنه بسيار جالبي که در آن لحظه شاهدش بودم، اين بود که اتوبوس‏هاي ما از اهواز آمده بودند و در منطقه، مثل مسافر، اسيران را تخليه مي‏کردند و مي‏بردند؛ در حالي که آن معرکه، محل تخليه اسيران و آمدن اتوبوس مسافربري نبود و حتي در بعضي جاها ماشين‏ها توي گل گير مي‏کردند و بچه‏ها آنها را بکسل مي‏کردند و در مي‏آودند.
درگيري‏ها ادامه پيدا کرد. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، منطقه فتح شده بود و تانک‏هاي ما همراه گردانمان، به سمت راست منطقه که به «جفير» منتهي مي‏شد، مي‏رفتند. سمت چپ جاده هم گردان سرگرد فردوس آرايش گرفت. شب، هوا سرد بود و ما تجهيزات نداشتيم؛ يعني پتو و محل خواب نبود؛ ولي منطقه ما به رودخانه کرخه نور نزديک بود. به يکي از روستاها به نام «حمودي فردوس» که روي خود رودخانه کرخه قرار دارد، وارد شديم و داخل يکي از طويله‏ها استراحت کرديم.
حدود چهل نفر بوديم. بچه‏ها خيلي گرسنه بودند. چند نفري رفتيم و در سنگرهاي عراقي، مقداري خوراکي پيدا کرديم؛ مقداري نان خشک شده و چند قوطي کنسرو و کمي گوجه که همه را توي يک گوني سفيد ريختيم و برديم بين بچه‏ها تقسيم کرديم.بچه‏ها به عنوان شوخي و مزاح مي‏گفتند: «عجب پيشروي کرديم. اين همه جا بود؛ اما بعد از اين همه پيروزي، آمديم داخل طويله خوابيديم». خلاصه شب را همان جا به صبح رسانديم؛ ولي براي تعدادي از بچه‏ها که نبودند، ناراحت بوديم و فکر مي‏کرديم که چطور آنها را پيدا کنيم.
در محل درگيري روز قبل، تعدادي از بچه‏ها را ديديم و در مورد حسين علم الهدي سؤال کرديم. آنها گفتند او در روستاي روبه‏روي حمودي فردوس، در امتداد رودخانه است. ما بسيار خوشحال شديم.
فردا صبح اول وقت، چند نفر را فرستادم که به بقيه نيروهايمان در روستاي روبه‏رو محل ما را اطلاع دهند و همگي بيايند؛ تا به سمت نيروهاي خودي حرکت کنيم.
در سه راهي جفير(که يک راه به جفير و راه دوم به هويزه و راه سوم به طرف دب حردان و اهواز مي‏رفت) بچه‏ها را جمع کرديم و در آن جا من به برادران شهرستاني که براي اين عمليات به ما ملحق شده بودند، گفتم: ما از اين ساعت به بعد، مسئوليت شما را بر عهده نمي‏گيريم. شما به سوسنگرد نزد برادر غلامپور برگرديد؛ چون ما سه وانت بيشتر نداريم و اينها هم براي 50 يا 60 نفر نيروهاي خودمان به زور کفايت مي‏کنند. مسير را هم که مي‏خواهيم برويم، دشت باز است و حتماً خودرو مي‏خواهد.
بچه‏ها ناراحت شدند و رفتند؛ ولي من مي‏دانستم که همه آنها به سوسنگرد بر نمي‏گردند و عده‏اي حتما با نيروهاي ديگر مشغول پيشروي مي‏شوند.
ما با نيروهاي خودمان در سمت راست جاده جفير و نزديک آرايش تانک‏ها رفتيم. با سرگرد سليمي صحبت کرديم و من از روي نقشه، موقعيت‏ها را براي او تشريح کردم که کدام راه به طرف «يزد نو» مي‏رود و کدام به طرف «شط علي» يا «طلائيه» و گفتم که ما بايد به طرف اين مناطق برويم.
سرگرد سليمي گفت: «ما به شما بيل مکانيکي مي‏دهيم و شما جلوتر از ما کانالي براي بچه‏هايتان بکنيد؛ تا اگر دشمن قصد پاتک داشت و خواست با موشک‏هاي ماليوتکاي زمين به زمين، تانک‏هاي ما را بزند، نفرات شما جواب آنها را بدهند».
نظر به تجربه‏اي که داشتيم، گفتيم: «نمي‏شود؛ به دليل اين که منطقه دشت باز است و بچه‏ها در اين فاصله يک کيلومتري و در بين دو نيرو، در معرض تير مستقيم تانک‏هاي خودي و دشمن قرار مي‏گيرند و نيز اگر احتياج به بازگشت باشد و تانک‏ها عقب بيايند، ما نمي‏توانيم از داخل کانال بيرون بياييم و در دشت هموار، به عقب برگرديم؛ چون دشمن مثل برگ، بچه‏ها را از پشت سر مي‏زند و به زمين مي‏ريزد».
سرانجام در مورد فاصله 50 متري توافق کرديم و گفتيم اين هم مناسب روز نيست؛ چون جنگ تانک است؛ نه نيروي پياده و تازه ما نيروها را شب مي‏توانيم 100 يا 200 متر در داخل کانال جلو ببريم؛ ولي روز نمي‏شود.
برنامه‏ها منظم شد و قرار شد ما جلوي واحد‏هاي تانک، نيروهايمان را سازماندهي و آماده کنيم.
نيروهاي شصت هفتاد نفره¬مان را به سه گروه 20 نفره يا کمي بيشتر، تقسيم کرديم. مسئوليت يکي از گروه‏ها با برادر «محمود کاظمي» بود که بعدها به شهادت رسيدند و گروه ديگر با برادر حسين اميري و گروه سوم با پرويز رمضاني که اين دو نفر هم بعدها به اسارت دشمن در آمدند.
در سه سنگر تانک، مستقر شديم؛ تا بيل مکانيکي بياورند. ظهر شد و غذا آوردند و سهم بچه‏هاي خودمان را گرفتيم. غذا، ماست پاستوريزه، بيسکويت و برنج استامبولي بود.
يکي از ماشين‏هاي¬مان را آورده بوديم و کنار يکي از سنگرهاي تانک گذاشته بوديم. بعد من روي ماشين رفتم و از بالاي آن، دشت جفير را نگاه مي‏کردم که نقطه‏هاي سياهي را از دور مشاهده کردم. زود پايين پريدم و به بچه‏ها که در حال غذا خوردن بودند، چيزي نگفتم؛ تا قضيه معلوم شود. دوربين را برداشتم و دوباره روي سقف ماشين رفتم و نگاه کردم. گرما و حرارت زمين، سراب ايجاد کرده بود و مانع از آن مي‏شد که درست ببينم سياهي‏ها چه هستند. چشم‏هايم را کمي ماساژ دادم. شهيد «نعمت اله مرجاني» که کمک آرپي جي زن بود و در جاده سوسنگرد با من بود، داشت به من نگاه مي‏کرد؛ انگار چيزي فهميده بود؛ گفت: «نکنه باز چيزي ديدي»؟
گفتم: « آره به خدا! باز چيزي ديدم».
وقتي خوب نگاه کرديم، ديديم تانک‏هاي عراقي در دشت باز، آرايش وسيعي گرفته اند و جلو مي‏آيند.
پايين پريدم و به بچه‏ها خبر دادم. آنها غذا خوردن را نيمه کاره رها کرده، فوري خود را آماده کردند. سريع جريان را به سرگرد سليمي اطلاع داديم؛ تا اقدامي انجام شود. تانک‏هاي ما که آرايش گرفته بودند، نيمي در دشت باز بودند و نيمي ديگر در سنگرهاي تانک نيمه کاره و قسمتي از برجکشان بيرون بود.
سمت راست هم که تأمين نداشتيم؛ چون قرار بود تيپ دو زرهي لشکر 92 بيايد که تا آن موقع نيامده بود. از اين رو، اجباراً سرگرد سليمي يک گروهان از تانک‏هايش را براي تامين سمت راست، فرستاد و احتمالاً گروهان سوم هم تامين دشت باز بود.
در حين آماده شدن ديديم که تانک‏هاي چيفتن ما يکي يکي دارند مي‏سوزد. برجک تانکي مي‏پرد و چند نفر سوخته را از تانکي ديگر بيرون مي‏کشند و... . اين حالت را که مشاهده کرديم، بچه‏ها را جمع کرديم و گفتيم: آماده باشيد که وضع دارد ناجور مي‏شود. به برادر رمضاني گفتم: «برو بچه‏ها را آماده کن و به محض اين که تانک‏هاي ما عقب کشيدند؛ بچه‏ها را عقب بکشيد و نگذاريد آنها در دشت باز بمانند». او گفت: «عقب نشيني»؟ گفتم: «بله، عقب نشيني. اين‏ جا اگر تانک عقب بکشد، بايد نيروي پياده هم عقب بکشد». بچه‏ها گفتند: «ما بايد کاري کنيم که ارتشي‏ها روحيه داشته باشند و عقب نروند». گفتم: «با چه چيزي بمانند؟ اين تانک‏ها در دشت، يکي يکي زده مي‏شوند نه آرايشي هست و نه سنگر درست و حسابي و نه موضعي».
آخرين چيفتن، در دست يک ستوان سوم افسر تانک بود. او به من نگاه مي‏کرد و اشکش سرازير بود. خرج گلوله تانکش را به زمين زد و با حسرت گفت: «برادر! من با اين در مقابل دشمن چه کار مي‏توانم بکنم»؟ بعد به سربازهايش که خدمه تانک بودند، گفت جمع شويد که برويم و عقب رفتند.
در اين لحظه ديدم يکي از بچه‏ها با ژ3 ايستاده و به طرف تانک‏هاي دشمن از فاصله دور شليک مي‏کند. يقه او را کشيدم و گفتم: «برو؛ معطل نکن؛ برگرد»! او را به بچه‏ها رساندم و بعد سراغ عده‏اي ديگر از بچه‏ها رفتم. ناگهان يک گلوله مستقيم آمد و به عقب خودروي ما که کنار يک سنگر تانک بود، اصابت کرد.
چون گلوله توپ انفجاري نبود و از نوع گلوله‏هاي باريک ضد زره بود، پشت ماشين و رينگ را سوراخ کرد و از صندلي عقب رد شد و در عقب را سوراخ کرد. چند تا کيسه خواب هم عقب ماشين داشتيم که آتش گرفته بودند.
در همين موقع يک سرباز آمد و گفت: «برادر! تو را به خدا بيا فرمانده‏ام پايش قطع شده، بياييد کمک کنيد و نگذاريد فرمانده‏ام اين جا بماند و اسير شود».
ديگر تانک‏هاي دشمن نزديک شده بودند. سوار ماشين شديم و به اتفاق سربازي که داشت گريه مي‏کرد، به طرف فرمانده مجروحش رفتيم. تير مستقيم و تير دوشکا، از نزديک شليک مي‏شد و از اطراف ما عبور مي‏کرد. موشک‏هاي ماليوتکا هم از روي ماشين رد مي‏شدند. عراقي‏ها رسيده بودند.
فرمانده مجروح کنار تانکي افتاده و يک پايش قطع شده بود. او را سوار کرديم و به راه افتاديم و خدا بسيار به ما رحم کرد که از بين آن همه آتش و تير و موشک، سالم بيرون آمديم و دور شديم.
در سه راهي جفير، يک آمبولانس ارتشي را به اجبار نگه داشتيم و آن افسر را داخل ماشين گذاشتيم و به عقب فرستاديم. تا شب کنار رودخانه کرخه نور مانديم؛ يعني يک خيز از سه راه جفير عقب¬تر.
شبانه به طرف هويزه رفتيم. تعدادي از نيروهايمان آن‏جا بودند و تعدادي به سوسنگرد رفته، از پشت سوسنگرد و از جاده «جلاليه»، به طرف کرخه نور آمدند.
در هويزه، تعدادي از برادران به ما گفتند: نفراتتان را اين جا نگه داريپد و ازهويزه محافظت کنيد. ما ناراحت شديم و گفتيم: يک لشکر تانک ارتش نتوانست مقابله کند و نيروها، ميان دشت ماندند؛ آن وقت ما چندنفر پياده از يک شهر حفاظت کنيم؟
با نيروها از جاده جلاليه به کرخه نور رفتيم. روز شانزدهم بود. که تانک‏ها و نفربرهايمان مانند خرما به هم چسبيده بودند و کسي نبود آنها را آرايش دهد. موضوع را به سرگرد سليمي گفتم. او با حالتي پريشان گفت: « برادر فلاني! تمام افسرهايم از دست رفتند تانک‏ها و تجهيزاتم از دست رفتند؛ نفراتم از دست رفتند».
گفتيم: حداقل اين چند تانک را حفظ کنيم؛ چون اگر بمباران شود، همه‏شان مي‏سوزند.
دشمن مرتب بالاي سر بچه‏ها رگبار مي‏زد و منطقه را شناسايي مي‏کرد و به نيروهاي خودشان اطلاع مي‏داد. چند هليکوپتر دشمن دائما با موشک به طرف تانک‏هايمان شليک مي‏کردند. تانک‏ها مي‏سوختند و نفربرها و خودروهاي حامل مهمات، آتش گرفته بودند. همه گيج بوديم. کسي نمي‏دانست چه کار بايد بکند. بعد به عقب آمديم که نيروهايمان را سازماندهي کنيم و از يک مقام بالاتر، کسب تکليف کنيم. ديگر شب شده بود و به همين دليل، تا صبح در حميديه مانديم و صبح روز هفدهم، نيروهايي را که در اهواز و حميديه بودند، حرکت داديم و جلو برديم و از جلاليه عبور کرديم. به انتهاي جلاليه که رسيديم، ديديم چند وانت تويوتا بچه‏ها را سوار مي‏کنند. کمي جلوتر در حال حرکت ديديم که هواپيماي دشمن با سطح پرواز تقريبا 50 متر از زمين، به طرفمان مي‏آيد. گفتيم الان است که ستون را بزند؛ ولي به لطف خدا رگباري که بست، کنار جاده را زد و فقط يک عرب روستايي دستش قطع شد. ما ناراحت بوديم که چرا هواپيماهاي دشمن بچه‏هاي ما را همين طور مي‏زنند؛ ولي هواپيماهاي ما نمي‏آيند.
از جاده جلاليه که به طرف کرخه نور سرازير شديم، ديديم تانک‏هايمان آن جا هستند. گفتيم: «چرا آمده¬ايد»؟ گفتند: «عقب‏نشيني کرديم و از کرخه نور آمديم اين جا». خيلي ناراحت شدم. به هر حال، بعد حرکت کرديم و به خط مقدم، کنار جاده حميديه- سوسنگرد رفتيم.
ما با تيپ قزوين بوديم. وقتي به آن منطقه رسيديم نيروها را سازماندهي کرديم و در کنار واحدهاي ارتش، به عنوان نيروي پياده، پدافند کرديم وچند پاتک دشمن را دفع نموديم. در آن جا لشکر16هم با آن قدرتي که داشت، مانده بود. گردان‏هايي که از جلو برمي¬گشتند، از آن همه تانکي که داشتند، شش هفت تانک برمي‏گرداندند؛ يا خدمه‏ها آنهارا گذاشته و آمده بودند و يا دشمن آنها را زده بود و يا اين که از کار افتاده بودند؛ در حالي که درمنطقه هويزه، طبق آمار صحيح، نودوسه دستگاه چيفتن سالم، به جز نفربرها و خودروها برايمان مانده بود.
وقتي از نيروهاي برادر حسين علم الهدي پرسيديم، گفتند: آنها سمت چپ بودند و آن جا ماندند؛ تانک‏ها عقب کشيده بودند و آنها در مقابل پيشروي دشمن مقاومت کرده بودند.
منبع:
سايت مشرق نيوز.
شرط شهید مفقودالاثر برای بازگشت پیکرش
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» گفت: برادرم می‌ گفت؛ «نمی‌خواهم جنازه‌ام برگردد چون اگر جنازه من بیاید مردم مسئولیت‌شان در قبال‌مان زیاد می‌شود».
محمدعلی عسگری برادر ارشد شهید «اکبر عسگری» در گفت‌وگو با فارس «توانا» اظهار داشت: اکبر در نیمه شعبان ۱۳۵۰ متولد شد؛ پدرم در هفتم مهرماه سال ۱۳۶۴ در حالی که اکبر، ۱۴ ساله بود در منطقه فاو به شهادت رسید؛ بعد از شهادت پدرم، اکبر خیلی تلاش می‌کرد تا به جبهه اعزام شود.
وی ادامه داد: یک سال بعد از شهادت پدرم، اکبر توانست به جبهه اعزام شود و از جایی که طراحی و خطاطی خوبی داشت، در واحد تبلیغات سپاه مشغول به فعالیت شد.
عسگری افزود: برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانه‌اش را در آن می‌نوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی می‌کرد و نماز اول وقتش را می‌خواند.
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» بیان داشت: مادرم تعریف می‌کرد «نیمه‌های شب، دیدم چراغ راه‌پله روشن است؛ به سمت راه‌پله رفتم؛ اکبر داشت در دفترچه‌ای می‌نوشت خدایا مرا ببخش که مستقیماً در چشم‌های مادرم نگاه کردم».

وی یادآور شد: اکبر در سال ۱۳۶۶ طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان ۱۳۶۷ شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود می‌شود. ۲۸ فروردین سال ۱۳۶۷؛ سال ۱۳۸۳ در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از ۸۰ نفر از شهدای خمینی‌شهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود.
عسگری با بیان اینکه مادر شهید ۱۰ ماه بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش از دنیا رفت، گفت: مادرم، دو برادرش نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؛ در طول سال‌هایی که منتظر آمدن اکبر بود، ایام را با صبوری پشت سر می‌گذاشت؛ روحیه خاص و عالی داشت و بسیاری از خانواده‌ شهدای مفقود، مادرم را به عنوان الگوی خود قرار می‌دادند.
وی به بازگشت اخیر پیکر تعدادی از شهدای دفاع مقدس اشاره کرده و بیان داشت: چند روز پیش مطلع شدیم برادرم در عملیات بازپس‌گیری فاو، مجروح می‌‌شود و به اسارت نیروهای بعثی درمی‌آید؛ او در اسارتگاه‌های عراق به شهادت می‌رسد و پیکرش در قبرستان «الکعب» به خاک سپرده می‌شود؛ تا اینکه بعد از ۲۴ سال در تبادل شهدای ایران با اجساد عراقی، پیکر مطهر اکبر هم به کشور بازمی‌گردد.
این برادر شهید با بیان خاطره‌ای از تأکید شهید «اکبر عسگری» بر مفقودالاثر ماندنش گفت: اکبر بعد از شهادت پدرم با خط زیبایی که داشت، نوشته بود «شهید مفقودالاثر اکبر عسگری فرزند شهید رجبعلی عسگری»؛ او می‌خواست شهید شود و جنازه‌اش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمی‌خواهم جنازه‌ام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیت‌شان در قبال شهدا زیاد می‌شود».
وی افزود: امروز که شهید عسگری بعد از ۲۴ سال بازگشته است، قطعاً پیامی برای ما، جوانان و مردم دارد و آن این است که همیشه پیرو ولایت فقیه و اسلام باشیم و از خون شهدا پاسداری کنیم.
هو الشهيد

جواني نحيف با زخمي عميق روي سر ...
با آرامش هميشگي اش از دكتر مي خواهد كه وقتش را صرف زدن بخيه هاي ظريف روي پوست سرش نكند .
مي خواهد طوري زخمش را ببندد كه سرش تنها چهارده ، پانزده روز برايش كار كند .
آن روز علي آقا گفت كه سرش را براي همين مدت نياز دارد و درست در روز موعود امانت را به صاحبش بر مي گرداند.. و همين شد..
شهيد علي عابديني فرمانده غريب گردان خط شكن غواص لشگر ثارلله را مي گويم .

نسال الله منازل الشهدا..
شهید زین العابدین :
هرگاه شهدا را در شب جمعه یاد کردید آنها هم شما را نزد اباغبدالله یاد می کنند



رهبری: شهدا را یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات



اگر دوست داشتید برای شادیه شهید عزلت ( شهید دانشگاه علوم پزشکی تهران یه صلوات بفرستید )


و باز هم اگر دوست داشتید برید فیلم روزهای زندگی رو ببیند فیلم قشنگیه
عملیات رمضان و شکست آن نشانه ی غرور ما بود چون به پیروزی های زیادی دست یافتیم در این عملیات مغرور بودیم ولی خداوند زد پس کله ی ما! پس رفقا یاد بگیریم هیچ وقت غرور نداشته باشیم وگرنه خداوند میزند پس کله مان


[تصویر: shahid%20loghmani1.jpg]



شهیدمحمدجوادلقمانی




دانشجوی شهید محمد جواد لقمانی در سال 1336 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهر کرمانشاه دیده به جهان گشود. قبل از تولد در عالم خواب توسط مادربزرگش ندا داده می شود که نام فرزند را محمد جواد بگذارید و بر اساس همین خواب نام محمد جواد بر جریده تقدیرش ثبت شد.

محمد جواد در محیط خانه بسیار مظلوم و صلح جو و صبور بود و در خارج از منزل هم بی اندازه مودب و یاری دهنده بیچارگان بود ، مادرش فرزند حجت الاسلام محمد علی کزازی و عموی مادرش شهید حجت الاسلام و المسلمین سید حسین کزازی بنیان گذار فرهنگ و مدارس شهر بود که بدست منافقین و عوامل ضد اسلامی بشهادت رسید.

محمد جواد پس از اتمام تحصیلات و اخذ دیپلم در آزمون ورودی دانشگاهها شرکت نموده و قبول گردید مدتی در استانداری کرمانشاه مشغول به کار شد و از آنجایی که شوق فراوانی به نهاد مقدس جهاد سازندگی داشت با تلاش بی شائبه در جهاد مشغول بکار گردید. از طرفی در امور عشایری نیز خدمت می نمود. محل کار و اداره را مانند سنگر می پنداشت و از بیت المال حفاظت می کرد.

محمد جواد از حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل نیز غافل نبود و در فرصتهای مناسب و زمان عملیاتها با اصرار فراوان راهی جبهه ها می شد.
سرانجام در جریان عملیات شکوهمند مرصاد ، جواد به اتفاق چند تن از برادران جهت جلوگیری از رخنه منافقین کوردل به اسلام آباد غرب رفته و شجاعانه به جنگ با دشمنان اسلام پرداخت و بالاخره در روز پنجم مرداد ماه سال 1367 طی یک نبرد متهورانه با منافقین به اسارت آنان درآمده و پس از شکنجه های فراوان با تیر خلاص وی را به شهادت رسانیدند.

بسم رب الشهدا و الصدیقین..0برای گوشی ام پیام آمد ، ..0رفتم گوشی را برداشتم.....0اسم محمد روی گوشی بود...0 خوشحال شدم و سریع پیام را باز کردم که بخوانم....0روز آخرش بود،نوشته بود:.«در باغ شهادت باز ، باز است...».0همسر شهیــــــــد محمد غفاری.0.0یا فاطمة الزهرا - سلام الله الیها

[تصویر: alert.png] ژنرالی که برادرش را به شهادت رساند!


خانواده ی شهیدان موحد رستگار ، پس از آن که وصیت نامه به جا مانده از حسن را گشوده و خواندند ، متوجه رازِ شهادت این دو برادر به فاصله کوتاهی از یکدیگر شدند. شما نیز با مطالعه ی این وصیت نامه به این راز پی خواهید برد.

حسن رستگار موحد ، از پاسداران لشکر 14 امام حسین (صلوات الله علیه) ، در عملیات والفجر 8 ، قائم مقام فرماندهی گردان امیرالمومنین (صلوات الله علیه) را بر عهده داشت. همزمان با او برادر کوچک ترش « احسان» نیز در این عملیات حضور داشت. میان حسن و احسان ، علایق و عواطف عجیبی برقرار بود. سردار حسن رستگار موحد ، که بر اثر تهجد و توسلات خود ، به مدارج معنوی بالایی دست پیدا کرده بود ، مدتی پیش از آغاز عملیات والفجر 8 ، تعدادی از همرزمان خود را از شهادت در عملیات بعدی مطلع ساخت. این پاسدارِ پاکباخته ی نهضت روح الله ، در روز 11 اسفند ماه 1364 ، دقایقی قبل از آغاز عملیات تکمیلی والفجر 8 _موسوم به «یا مهدی» در محور «کارخانه نمکِ فاو») ، وصیت نامه ی خود را به رشته ی تحریر درآورد.
حسن رستگار موحد ، چند ساعت بعد ، در خط مقدم نبرد ، از ناحیه گردن مورد اصلبت گلوله قرار گرفته و بال در بال ملائک می گشاید. حدود یکی -دو ساعت بعد ، خبر شهادت احسان موحد رستگار نیز به واحد تعاون لشکر امام حسین(صلوات الله علیه) واصل می شود.
خانواده ی شهیدان موحد رستگار ، پس از آن که وصیت نامه به جا مانده از حسن را گشوده و خواندند ، متوجه رازِ شهادت این دو برادر به فاصله کوتاهی از یکدیگر شدند. شما نیز با مطالعه ی این وصیت نامه ، که در خط به خط آن ، هیجان و برافروختگی معنوی کاملا مشهود است ، به این راز پی خواهید برد. روحمان با یادشان شاد


[تصویر: 151732_645.jpg]
مزار برادران شهید حسن و احسان موحد رستگار در گلزار شهدای گلابچی در کاشان

بسم الله الرحمن الرحیم

"الهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد"

با عرض ادب به پیشگاه حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نائب گرانقدرش حضرت امام خمینی (روحی لهم­الفداء) و با عرض سلام بر شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، به امید شفای مجروحین و معلولین انقلاب اسلامی، اکنون که دست نیاز و تسبیحمان به درگاه حضرت حق تعالی دراز است، شکر می­ فرستیم و رضایت حضرتش را طالبیم و از برای برقرای حکومت اسلامی توانمان را به کار برده ­ایم، قبولی آن را از درگاه او خواستاریم، در این راه پرنشیب و فراز بر خویش تحمل سختی ها نمودن برای خدا، سهل است و نظر او شرط، حال که در این ره نه از برای منت بلکه از در رضایت او ، خویش را افسرده نمودیم در ظاهر، و ره را در پیمودن آن تا رسیدن به لقایش دنبال نمودیم، حمد و سپاس او را به جای می­ آوریم که او "اهدنا الصراط المستقیم" است و استقامت در این راه را از او طالبیم و همچنین، ماندن و ثابت قدم بودن را در مسیرش باز خواهانم.
الها! اگر چه نزدیک ترین و سریع ترین راه تقرب و وصل به درگاهت" شهادت" است، در پی این وصل، توانم را فدایت نمودم، وجودم را فنایت، و زیر پا گذاشتم دنیای فانی و پست را و گریستم از فراقت و توسل جستم به ائمه اطهارت، قبولم دار اگر چه قابل نیستم.
عمری است که در پی لقایت، حال و هوای دیگر بر سرم شده است، گام هایم از برای دیدار تو خسته، از بس راه پیمودم، بیابان های گرم و سوزان جنوب را پشت سر نهادم، قله­ های رفیع و سخت غرب و کردستان را زیر پا در نوردیدم، دره ­های پرفراز و نشیب محرم، صحرای رمضان، ارتفاعات سردشت و ... از برای دیدارت، حال با قبول کردن من در حضورت آرامشم بخش که تو عطاکننده نفس مطمئنه­ ای.
آخرین لحظات شب است و از مصاحبت با یک شهید برگشتم، نمی­ دانم تاکنون در زندگیم چنین حالتی بوجود نیامده بود، تاکنون این طور شاد نشده بودم، لحظاتی دیگر به سحر نمانده است و احساس می­کنم که آخرین پیامم را بر روی صفحه کاغذ می­نویسم. خیلی خوشحالم و از خوشحالی نمی­ توانم در خود بگنجم. احساس می­ کنم ضیافت ائمه اطهار و اولیاءالله جهت آمدنم آماده شده است.
احساس می­کنم شهدا را می ­بینم. احساس می­ کنم لحظه­ ای دیگر در کنارشان جای می­گیرم.
خدایا ! تو را شکر می­ کنم که به من عطا نمودی این بی خود شدن را.
خدایا ! دوست دارم با شهدا باشم، دوست دارم من را از اولیاءت جدا مگردانی، او* نیز این طور دوست دارد.
خدایا در این دنیا هیچ نمی­ خواهم، فقط و فقط می­ خواهم من و او* را با هم شهید نمایی و در کنار هم به خاک سپرده شویم. دوست دارم حیات آن دنیا را با هم بگذرانیم.
هان ای دوستان! دوست دارم شهید شوم و می­ دانم که وقت زیادی به شهادتم و شهادت هر دویمان* نمانده است.
خدایا ! محبت چقدر صفا دارد. دوستی چقدر معنا دارد. اگر می­ دانستم زودتر خود را آماده می­ نمودم تا در حضورت جای گیرم.
خدایا ! بین من و دوستانت جدایی نینداز. بین من و دوستانت فراق و دوری حاصل مکن.
خدایا! دیگر نمی­ خواهم در این دنیا زندگی کنم، چرا که تو را شناختم و حضورت را مدتی است درک نموده­ ام.
خدایا ! دوست دارم طعم احترام در حضور و محضرت را به من بچشانی، به من عطا بفرمایی، آخرین روزهای حیات را چقدر زیبا طی می­ نمایم، تا حیات طیبه را کسب نمایم. عمر زیادی را در این بیابان ها سپری نمودم، در صحراهای جنوب و ارتفاعات غرب به عشق تو گام برداشتم، حالا پیدایت نمودم ، حالا حضورت را طلب می­ نمایم. درست است از برای معشوق در شوق لقایش سوختن رمز است.
خدایا ! عمری است می­ سوزم لیک می­سازم اما اکنون طاقت ساختن ندارم. عزم سفر وجودم را مملو از عشق لقائت فراگرفته است.
دوستان! دیگر «موحد» را نخواهید دید، دیگر گام هایش را در سرزمین های جهاد و قتال نخواهید دید. دیگر آه و سوزش را نخواهید دریافت. دیگر فریادش را بر آسمان های خونین غرب و جنوب نخواهید شنید. موحد از میانتان می­ رود.
خدایا ! من چطور شکرگذاری به درگاهت کنم از این که مرا در این زمان آفریدی؟ بهترین و حساس ترین لحظات زندگیم را مصادف با موسم گلچینی از بوستان عاشقان لقایت قرار دادی. چطور شکرگذار باشم که مرا در این زمان پربرکت جمهوری اسلامی قرارم دادی؟
"الحمدلله، سبحان الله العظیم"
دوستان بیایید تا به ما بپیوندید. ما به ملاقات خدایمان رفتیم. دنیا ارزش ندارد، دنیا سودی ندارد، دنیا فانی است. آنچه که باقی است آخرت است، اعمال خوب انسان هاست، چرا خود را اسیر دنیا نموده­ اید؟ چرا خود را اسیر منجلاب فساد و تباهی نموده­ اید؟ توجه کنید ، برگردید به سوی خدای خود.
نمی­ دانم چه می­نویسم. شور و شوق سراسر وجودم را گرفته، می­ بینم که در کنار شهدا قرار گرفته­ ام، می­بینم که بهترین اولیاء خدای را به ملاقات نشسته­ ام "الله اکبر" . این نوشته و این کلام را از روی احساسات نمی­ نویسم، از روی تاثرات ظاهری نمی­ نویسم، از روی اعتقاد و ایمان می­ نویسم. از روی یقین می­نویسم.
ای کسانی که حق شما را اداء نکرده ­ام، مرا ببخشید. ای دوستانی که حق رفاقت را نتوانستم ادا نمایم، مرا عفو کنید.
خدایا ! تو خود می­ دانی که خسته شده­ ام و دل­شکسته. مرا آرام بخش، مرا مطمئن ساز، مرا در حضورت جای ده، از من راضی شو و مرا ببخش.
پدر و مادر گرامی و معظم! خداوند انشاالله در حق شما رحمت و مغفرت نماید و از فیوضات الهیه­ اش شما را بهره ­مند نماید. شکر به جای آرید که از وجود پربرکت شما ، یادگاری مرا حضور حضرت حقتعالی دارید و به خدای تعالی هر چه بیشتر روی آورید و اگر اذن و اجازه حضرتش حاصل شود، شفیع نیکوئی را دارید. امید است وجودتان را تسلیم او کنید تا او نیز نظری بنماید که می­ نماید،انشاالله . و از خدای بخواهید همان طور که در کنار شما و با شما بوده­ ام­، روز قیامت نیز جدایی حاصل نشود بین ما. انشاالله تعالی

والسلام
فاو،
"حسن موحد رستگار"
11/12/1364
بچه هااااااااااااا فیلم روزهای زندگی معرکه است واسه خودش !!!
کاشکی برید ببنیدش![تصویر: 166598_754.jpg]

[تصویر: shahi-ozlat.jpg]

شهید عزلت !
شهید دانشگاه علوم پزشکی تهران !
بی ربط با فیلم نیست
شما می‌خواید کربلا را تصرف کنید؟! شما خوب بود یک دستگاه تریلر می‌آوردید،‌ کربلا رو می‌گذاشتید روی تریلر و با خودتون می‌بردید ایران و دست از سر ما بر می‌داشتید.
به گزارش فارس، سیدناصر حسینی‌پور در کتاب «پایی که جا ماند؛ یادداشت‌های روزانه از زندان‌های مخفی عراق» شرایط دشوار اسرای ایرانی را به تصویر کشیده است. خاطره ذیل هنگامی است که خط مقدم ایران توسط عراق فتح شده و این رزمنده نوجوان شاها هتک حرمت نیروهای عراقی به پیکر شهدای ایرانی است. مطلب ذیل از صفحه 370 تا 373 کتاب نقل می‌شود:

بلایی به روزتون بیارم که خود حسین بیاد اینجا کمک‌تون!

یکشنبه 10 مهر 1367-تکریت-کمپ ملحق

اربعین آقای امام حسین (علیه السلام) بود. برای اجرای برنامه‌های مذهبی محدودیت داشتیم. حیدر راستی را می‌شناختم. ترک بود و بچه گوگان تبریز. یکی، دو بار به دور از چشم عراقی‌ها برای بچه‌ها نوحه خوانده بود،‌مجذوبش شدم. با او رفیق بودم. حیدر می‌دانست مداحی می‌کنم. قبل از ظهر سراغم آمد. می‌خواست برای بچه‌های بازداشتگاه هفت و شانزده به مناسبت اربعین برنامه اجرا کنیم. می‌دانستم عراقی‌ها اگر موقع مداحی سر برسند، کارمان ساخته است. حیدر برای بازداشتگاه هفت مداحی کرد و من برای بازداشتگاه شانزده. مداحی ترکی حیدر با آن صدای حزین و زیبایش، اشک همه را در می‌آورد. بیشتر وقت‌ها سراغش می‌رفتم و می‌خواستم برایم بخواند. با مناسبت برای همه می‌خواند و بی مناسبت برای من!

وقتی حیدر می‌خواند ناخودآگاه گونه‌هامان خیس می‌شد. نمی‌دانم چرا مداحی ترکی این همه حزن انگیز است. در اردوگاه، فارس‌ها از مداحی ترکی بیشتر لذت می‌بردند. با این که خیلی از بچه‌ها ترکی نمی‌فهمیدند، وقتی حیدر می‌خواند،‌با سوز اشک می‌ریختند. شاید این راز و رمز مداحی حزن انگیز ترکی که آن گونه دل آدم‌ها را می‌برد، به خاطر علاقه بیش از حد ترک‌ها به آقا ابالفضل‌العباس (علیه السلام) است.

در دو بازداشتگاه که من و حیدر مداحی کردیم، دو نفر از بچه‌ها آیینه‌دار پنجره بودند. آن‌ها با آیینه راهروی بازداشتگاه را دید می‌زدند. قرار بود به محض دیدن نگهبان‌ها، آیینه‌دار خبرمان کنند.

با این که قرار ما هنگام آمدن نگهبان‌ها قطع موقت مداحی بود، عراقی‌ها که آمدند از بس حس و حال معنوی بچه‌ها بالا بود، مداحی را قطع نکردیم. اشاره آیینه‌دارها باعث قطع برنامه نشد. نگهبان‌ها پشت پنجره حاضر شدند. من با دیدنشان مداحی‌ام را قطع نکردم. حواسم به نگهبان‌ها و حرف‌هایشان نبود. کریم حرف‌های حامد را از پشت پنجره ترجمه می‌کرد:

-عالیه، خیلی خوبه، یعنی شما این جا را این قدر امن و بی خطر دیدید که نوحه بخونید و سینه بزنید! پدرسوخته‌های مجوس بلایی به روزتون بیارم که خود حسین بیاد اینجا کمک‌تون!

کربلا رو می‌گذاشتید روی تریلی با خودتون می‌بردید ایران

من و حیدر را به اتاق سرنگهبان بردند. سعد که عصبانی بود، گفت:

-من در جبهه‌های جنوب اسرای شما را دیدم که پشت پیراهن‌شان و حتی روی پیشانی بندهایشان نوشته بودند مسافر کربلا. شما می‌خواید کربلا را تصرف کنید؟! شما خوب بود یک دستگاه تریلر می‌آوردید،‌ کربلا رو می‌گذاشتید روی تریلر و با خودتون می‌بردید ایران و دست از سر ما بر می‌داشتید!

صحبت‌های سعد،‌ ولید و حامد در رژیم ضدشیعی صدام دور از انتظار نبود.

امشب که خلیل برای آمار وارد بازداشتگاه شد، عصبانی بود. خلیل مقید به قانون و دستورات مافوقش بود. بیشتر اوقات که نگهبان‌ها در برخوردهایشان افراط می‌کردند،‌آنها را تنبیه می‌کرد، اما تنبیه کسانی که برای امام حسین (علیه السلام) عزاداری می‌کردند، سنگین بود و خلیل رحم در کارش نبود.

هفتاد و دو کابلی که به تعداد شهدای کربلا نوش جان کردیم

به دستور سروان خلیل،‌من و حیدر هر کدام به هفتاد ضربه‌ی کابل محکوم شدیم. حامد حیدر را زد و ولید مرا. وقتی هفتاد ضربه کابل را نوش جان کردیم،‌ حیدر با همان لهجه ترکی و دوست‌داشتنی‌اش دوبار تکرار کرد: سیدی! سنی ننه‌وین جانی ایکی دانا شالاق ویر. (جون مادرت دو تا کابل دیگه هم بزن)؟

-کابل‌ها به سرتون خورده، گیج شدید، خواهش نمی‌خواد.

حامد در حالی که به هر کدام‌مان دو کابل دیگر کوبید،‌گفت:‌(هذا اثنین...! این هم دو کابل دیگه، یالا برید گم شید، از جلو چشمم دور شید)!

وقتی برمی‌گشتیم بازداشتگاه،‌گفتم: حیدر! مثل این است که راستی رساتی حالت خوش نیست،‌ چرا گفتی دو کابل دیگه بزنن؟

-حضرت عباسی نفهمیدی چرا؟

-نه.

-خواستم رُند بشه، ارزشش رو داشت که بهانه‌ای اربعین آقا امام حسین (علیه السلام) هر کدوم‌مون هفتاد و دو کابل بخوریم، خدا وکیلی ارزش نداشت!؟

این فکر و مرام و حسین خواهی حیدر برای من درس داشت. این را که شنیدم احساس آرامش کردم. گفتم: چرا خدایی می‌ارزید:‌ذهن حیدر به کجا رفته بود، می گفت بزار به تعداد شهدای کربلا کابل بخوریم. به خاطر همین عقیده و مرامش بد وقتی نوحه می‌خواند،‌حتی سامی و قاسم نگهبان‌های عراقی هم تحت تاثیر مداحی‌اش قرار می‌گرفتند.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع