بسم الله الرحمن الرحیم
یادش به خیر شهید «علی حیدری» هر روز میآمد و به یکی از همین
ستونها تکیه میداد. کتابی را برمیداشت و یک صفحه از آن را میخواند
و بعد از کمی تأمل میرفت. مدتی مراقبش بودم که متوجه شدم او هر
روز همان کتاب را و همان صفحه را میخواند. کارش برایم خندهدار بود.
کنجکاو شدم و از او پرسیدم: پسر خوب این چه کاریه که میکنی، چرا
کتاب را تا آخر نمیخوانی؟!
گفت: «تا زمانی که نتوانم دستورات و مطالب
همان یک صفحه را انجام دهم، صفحه بعد را مطالعه نمیکنم.»
سرداري كه غرورش را اينگونه شكست...
حسین موتور میراند و من پشت سرش نشسته بودم. ناگهان وسط «تپههای ذلیجان» ایستاد. پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟
از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن. گفتم: چرا؟
گفت: احساس میکنم دچار غرور شدهام.
تعجب کردم، وسط دشت و تپههای ذلیجان،جایی که کسی ما را نمیدید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟
وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره میکرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شدهایم.
تا مدتها سوار موتور نمیشد.
از خاطرات سردار شهید غلامحسین خزاعی.
سلام
مراسم ازدواج شهید سید اکبر هاشمی جمعی اطلاعات عملیات لشگر 14 امام حسین خیلی ساده و در حد مهمانی برگزار شد.مدت زیادی از شهادت برادر خانمشان که پسر خاله شان هم بود نمی گذشت که ایشان پیشنهاد دادند عروسی از طرف ایشان گرفته شود تا سایر زوج های فامیل بتوانند زندگی خود را شروع کند.عروس هیچگونه ارایشی نداشت و پیراهن عروس یک لباس معمولی سفید بود که ایشان تهیه کرده بودند.ماشین عروس پیکان سفید رنگ عموی ایشان بود که باز هم بدون گل ارایی بود و غذای عروسی خورش قیمه.و چندین ماه بعد در حالی که همسرشان باردار بود به شهادت رسیدند.
حاصل این ازدواج دختری است با اندیشه والای پدر که همسر یک فرزند شهید شده اند و در مصاحبه با شبکه سه سیما گفتند:
خوشحالم که پدرم توفیق شهادت پیدا کرد و اگر شهید نمی شد ، در حقش ظلم می شد.
بسم الله
رفته بودم بیمارستان باختران به مجرحین سر بزنم ؛ بین شان پسرک نوجوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت ، دستش قطع شده بود ، جلو رفتم…
دستی به سرش کشید و گفتم : خوب می شی ..ناراحت نباش..
خیلی ناراحت شد ! گفت : شما چی فکر کردید؟
من برای شهادت اومده بودم...
از خودم خجالت کشیدم..رفتم تا به بقیه سر کشی کنم .وقتی بر میگشتم
پسرک را دیدم…جلو رفتم ، دستی روی سرش کشیدم..
شهید شده بود...
![[تصویر: 06f8e154d5fa6461c6f91c8d69b0f830-425]](http://static.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-13-04-25/06f8e154d5fa6461c6f91c8d69b0f830-425)