تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
بسم الله الرحمن الرحیم





یادش به خیر شهید «علی حیدری» هر روز می‌آمد و به یکی از همین

ستون‌ها تکیه می‌داد. کتابی را برمی‌داشت و یک صفحه از آن را می‌خواند

و بعد از کمی تأمل می‌رفت. مدتی مراقبش بودم که متوجه شدم او هر

روز همان کتاب را و همان صفحه را می‌خواند. کارش برایم خنده‌‌دار بود.

کنجکاو شدم و از او پرسیدم: پسر خوب این چه کاریه که می‌کنی، چرا

کتاب را تا آخر نمی‌خوانی؟! گفت: «تا زمانی که نتوانم دستورات و مطالب

همان یک صفحه را انجام دهم، صفحه بعد را مطالعه نمی‌کنم.»



[تصویر: a7105d4686341cbed86194e143afc98a-425]

دیروز احساس تکلیف‌ها، بوی شهادت می داد، اما امروز...
مادر _احساس تکلیف_ کرده بود.
دو فرزند بیشتر نداشت،
هر دو را روانه ی جبهه کرد،
وقتی که خبر شهادت دو فرزندش را آوردند، تنها یک جمله گفت؛
«به خدا آرزو داشتم که به اندازه رگ های بدنم پسر داشتم تا در راه خدا فدا می کردم»
او مادر بزرگوار شهیدان مجید و مهدی زین الدین فرمانده دلاور لشگر 17 علی بن ابیطالب بود.

[تصویر: 297266_646.jpg]

«سید 15 ساله هم _احساس تکلیف_ کرده بود،
سید حسن با 15 سال سن، در سال اول دبیرستان درس می خواند
بارها به مسئولین اعزام التماس کرده بود و هر بار جوابش کرده بودند که : هنوز برای شما زود است..!
دست آخر شاکی شده بود،
سراغ مادر رفته بود و ماجرا را گفته بود،
مادر نیز دست فرزند نوجوان خود را گرفت و سمت اعزام نیروهای سپاه رفت و گفت:
چرا حسنم را به جبهه نمی فرستید، مگر از بقیه بچه ها چیزی کم دارد؟، ناقص است؟!؟
مسئولین اعزام وقتی سماجت پسر و اشتیاق مادر را دیدند، عذرخواهی کردند و نام سیدحسن را به لیست اضافه کردند.
نام آن نوجوان احساس تکلیف کرده (سید حسن شاهمیری) بود.»

[تصویر: 297267_583.jpg]

[تصویر: 297264_282.jpg]
از دامن زن مرد به معراج میرود....
خاطره ای از یک شیر زن کشورم

نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اواخر قبل از رفتنشان هر روز با هم یکی به دو می کردند. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت کنی .»
پسرم می گفت :«نه آقاجون .من که چهارده سالم بیش تر نیست.کاری ازم بر نمی آد.شما بمونید پیش مادر بهتره»
-اگه بچه ای ،پس می ری جبهه چه کار ؟بچه بازی که نیست.
- لااقل آب که می تونم به رزمنده ها بدم.
دیدم هیچ کدام کوتاه نمی آیند،گفتم «برید هر دو تاییتون برید»

[تصویر: 1365176896986577_large.jpg]
مادرم زمانی که خبرشهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند

و زنان ما عفت را وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت

مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.

شهید سعید زقاقی

[تصویر: 1365187194689340_large.jpg]
سلام. متاسفانه من از بی سعادتیم، تا حالا با هیچ شهیدی درددل نکردم. شاید به خاطر بی درد بودنمه!(البته جزو مرفهین بی درد نیستم، اما لطف خدا نگذاشته درد بزرگی تو زندگی داشته باشم)
البته یه چیز برام خیلی درد داره... گناه. اما گاهی اوقات با وجود درد زیادی که داره باز (نه که چراغ عقلم گاهی اوقات سوسو میزنه) به زشت ترین اعمال (یعنی گناه) مبتلا میشم . علت اصلی اومدن من به این سایت هم همینه...حفظ از گناه.
برام دعا کنید. مخصوصا اونایی که رابطشون با شهدا خوبه. ما که تو زندگیمون رابطه ی با حال و معنوی با شهدا نداشته ایم، ان شا الله با دعای شما و وساطت شهدا یه عنایتی هم به ما بشه.(هرچند لیاقت نداریم)






(۱۷/فروردین/۹۲ ۱۹:۱۴)شهیدناهید فاتحی نوشته است: [ -> ]مادرم زمانی که خبرشهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند

و زنان ما عفت را وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت

مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.

شهید سعید زقاقی

یعنی این روزگار ما رو می دیدند؟!!!

[تصویر: 1_8909131093_L600.jpg]
حوالی ظهر بود، گرما بیداد می کرد، دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود با تمام قوا سعی در باز پس گیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود ، رزمنده ها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر می آمدند.
تدارکات نرسیده بود و بچه ها تشنه بودند.
در جاییکه فرمانده مقرر کرده بود ، خسته وتشنه کیسه های شن را پر می کردند تا از گزند ترکشهای توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود ، چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات بود.
دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه ها و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم.
صدای سوت توپ و خمپاره باعث می شد دائم که خیز بروم ، بچه های رزمنده دیگربه خوبی با این صداها آشنا هستند . گوشها عادت می کند و می توانی بفهمی که این صدای توپ از طرف خودی هاست یا دشمن تا بیجا خیز نروی!
نمی دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقیها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم و با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می شدم . کمی آرامش که ایجاد شد بلند شدم تا اطرافم را بینم . در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک باعث شد درست متوجه اوضاع نشوم ،گوش هایم تقریبا چیزی نمی شنید، به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده و متوقف شده ، از موج انفجارها کمی گیج بودم.
دیدم بچه های زیادی به روی زمین افتاد ه اند ، در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکیش سیاه شده بود و ترکشها ی آن تمامی صورتش را گرفته بود . بی اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای اینکه به زمین نیفتد از لبه های سنگرهای شنی کمک می گرفت. جلو رفتم ، صدای زمزمه اش را می شنیدم ، به آرامی می گفت : “آقا اومدم. حسین جان اومدم. ”
وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم ،همچنان نجوا می کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم :عزیزم ، فدات بشم ، چیزی نیست و نا امیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم.
حالا اشک هایم با خونهای زلال او در هم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی کرد و به آسمان چشم دوخته بود . امدادگر آمد ، اما..،.لحظه ای بعد گفت : “کاری از دستم بر نمی یاد ، شهید شده ، برادر زحمت می کشی ببریش معراج شهدا…!(معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه ها شهید می شدند ، آنها را کنار هم می گذاشتند تا بچه های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند.)
در حالیکه تمام بدنم می لرزید او را بغل کردم ، انگار فرشتگان زیر پیکر پاکش را گرفته بودند. آنقدر سبک بود که به راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم. امدادگر با دست محل معراج شهدا را نشان داد .قبل از اینک او را در کنار سایر شهدا بگذارم. صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم ، به خدا بوی عطر گل یاس می داد.

منبع:بی قرار زهرا(سلام الله علیها)
سرداري كه غرورش را اينگونه شكست...


[تصویر: 92645_9999.jpg]
حسین موتور می‌راند و من پشت سرش نشسته بودم. ناگهان وسط «تپه‌های ذلیجان» ایستاد. پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟

از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن. گفتم: چرا؟

گفت: احساس می‌کنم دچار غرور شده‌ام.

تعجب کردم، وسط دشت و تپه‌های ذلیجان،جایی که کسی ما را نمی‌دید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟

وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره می‌کرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده‌ایم.

تا مدت‌ها سوار موتور نمی‌شد.

از خاطرات سردار شهید غلامحسین خزاعی.
سلام

مراسم ازدواج شهید سید اکبر هاشمی جمعی اطلاعات عملیات لشگر 14 امام حسین خیلی ساده و در حد مهمانی برگزار شد.مدت زیادی از شهادت برادر خانمشان که پسر خاله شان هم بود نمی گذشت که ایشان پیشنهاد دادند عروسی از طرف ایشان گرفته شود تا سایر زوج های فامیل بتوانند زندگی خود را شروع کند.عروس هیچگونه ارایشی نداشت و پیراهن عروس یک لباس معمولی سفید بود که ایشان تهیه کرده بودند.ماشین عروس پیکان سفید رنگ عموی ایشان بود که باز هم بدون گل ارایی بود و غذای عروسی خورش قیمه.و چندین ماه بعد در حالی که همسرشان باردار بود به شهادت رسیدند.

حاصل این ازدواج دختری است با اندیشه والای پدر که همسر یک فرزند شهید شده اند و در مصاحبه با شبکه سه سیما گفتند:

خوشحالم که پدرم توفیق شهادت پیدا کرد و اگر شهید نمی شد ، در حقش ظلم می شد.
[تصویر: 1366695970772755_large.jpg]
کوتاهترین وصیت‌نامه جنگ وصیت دانشجوی شهید "احمد رضا احدی" است.
بسم الله الرحمن الرحیم

فقط نگذارید حرف امام زمین بماند. همین!
بسم الله




رفته بودم بیمارستان باختران به مجرحین سر بزنم ؛ بین شان پسرک نوجوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت ، دستش قطع شده بود ، جلو رفتم…

دستی به سرش کشید و گفتم : خوب می شی ..ناراحت نباش..

خیلی ناراحت شد ! گفت : شما چی فکر کردید؟ من برای شهادت اومده بودم...

از خودم خجالت کشیدم..رفتم تا به بقیه سر کشی کنم .وقتی بر میگشتم

پسرک را دیدم…جلو رفتم ، دستی روی سرش کشیدم.. شهید شده بود...


[تصویر: 06f8e154d5fa6461c6f91c8d69b0f830-425]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع