تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
رئیس: زود تر ترتیبی بدهید چند تائی شهید گمنام بیاریم تو اداره دفن کنیم که داریم از بقیه عقب میافتیم

کارمند: قربان ولی اداره ما که حیاط نداره کجا دفن کنیم

رئیس: برای من بهانه نیارید من نمیدونم اگر رو پشت بام هم شده باید چندتائی دفن کنیم .مگه نمی بینی الا همه ادارات شهر شهید دارن جز ما .این برای ما خوب نیست

کارمند: اما قربان ما علاوه بر آنکه حیاطی برای این کار نداریم ،ساختمان ما آپارتمانی است شما بفرمائی کجا دفن کنیم

رئیس: ای بابا مثل اینکه تو اصلا با شهیدا مشکل داری .کم کم دارم بهت شک میکنم.اینها که فقط چند تا استخوان بیشتر نیست .یکی از سنگهای طبقه اول را بردارید و....ما در مقابل این شهدا مسئولیم ‍آقا جان متوجه هستی

کارمند : بله متوجه شدم چشم هرچه شما بفرمائید.

رئیس : ضمنا میخواهم سنگ تمام بگذاری ،چند تا سنگ گرانقیمت برای روی قبر ها تهیه کنید .مراسم سنگینی هم برگزار کنید که همه متوجه بشن .منظورم را که میفهمی

کارمند : بله قربان ولی ما بودجه ای برای این منطور نداریم .

رئیس : دیگه دارم مطمئن میشم که تو با شهدا مشکل داری ،کاری نکن که معرفیت کنم به کارگزینی .تو مثل ضد انقلابها حرف میزنی .ما در مقابل شهدا مسئولیم اینو متوجه هستی ؟

کارمند: بله قربان هرچه شما بفرمائید.ضمنا پدر یکی از شهدای اداره اومده بود برای عمل جراحی مادر شهید مقداری وام میخواست.ظاهرا مادر شهید در وضعیت خوبی نیست

رئیس : مرد حسابی مگه اینجا بانکه که اومده وام بگیره یا صندوق قرض الحسنه است .اگر الا به این یارو رو بدی پس فردا بقیه خانواده های شهدا هم میان و برای مشکلاتشون کمک میخواهند

کارمند- اما قربان شما فرمودید که در مقابل شهدا مسئولید

رئیس - دیگه گندش را در آوردی ضد انقلاب .من گفتم در مقابل شهدا مسئولم نه در مقابل خانواده هایشان .زود برو و ترتیب دفن شهدای گرانقدر را بده قبل از آنکه دیگه گیرمون نیاد.ضمنا سنگهاش باید از همه سنگهای دیگه گرانتر باشه .نگران بودجه اش هم نباش ما در مقابل شهدا مسئولیم
در اين عمليات ما خيلي هم تلاش كرديم، يعني خدا رحمت كند شهيد دستواره، فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، شهيد احمد كاظمي، فرمانده لشكر نجف، حسين خرازي، فرمانده لشكر امام حسين(علیه السلام)، سردار اسدي، فرمانده المهدي، آقاي نبي رودكي، فرمانده فجر و لشكر علي بن ابي طالب فرمانده آن غلامرضا جعفري بود؛ اينها كه از سپاه با ما بودند و بعضي ها حالاممكن است يادم رفته باشد؛ قرارگاه مهندسي مان هم قرار گاه خاتم بود و آقاي فروزنده مسئولش بود كه اين كار را انجام مي¬داد. يك طرحي ريخته شده بود كه ما از اول واقعا تلاش زيادي كرديم. تمام شناسايي ها را بچه ها انجام دادند و من خوب كه در اين عمليات وارد شدم ديدم كه اين عمليات قابل اجرا نيست؛ علتش اين بود كه ما از روي پد شرقي جزيره جنوبي به عنوان محور مواصلاتي مي خواستيم برويم در يك دشت وسيع كه قبلا در عمليات خيبر هم آنجا نا موفق بوديم و تمام يگان ها را از اينجا عبور بديم و برويم آنجا؛
چون كنارش هم يك آب گرفتگي بود كه از آنجا فقط براي هجوم اول مي شد استفاده كنيم. بعد براي ادامه كار بايد از روي پد جزيره جنوبي عبور مي كرديم، يعني بعد از اينكه اينها را گرفتيم بايد اينها را پر مي كرديم تا مي شد جاده؛ طرحي هم كه آماده شده بود اين بود كه يگان هاي خط شكن يعني اين قرارگاه هجوم خط را بشكنند و بعد يگان هاي دنبال پشتيبان بيايند و با تانك از روي پد شرقي جزيره جنوبي بروند و به صورت سريالي حركت بكنند. يادم هست آقاي اسدي آمده بود و به طنز به شهيد صياد مي گفت كه ما 5 ريال مي¬ديم ولي سريال گريمان نمي آيد ها. ايشان مي گفت كه اينها سريال سريال پشت سر هم مي روند و ايشان يك هم چين جمله اي را مي گفت. احمد كاظمي وقتي كه ديد اين قضيه قابل اجرا نيست در يكي از جلسات آمد و به شهيد صياد گفت:
تيمسار ما در حد حرف در خدمتيم. يعني اينكه اين كار قابل اجرا نيست و حالا اينها طنزهاي عمليات بود. ما واقعا مي خواستيم اين كار را انجام بدهيم وليكن هر چه بحث مي كرديم به نتيجه نمي رسيديم مثلا به آقاي فروزند مي گفتيم خوب شما فرض كنيد كه ما خط اول را گرفتيم و حالا مي خواهيم اين را باز كنيم شما اين بريدگي ها را چطور پر مي كنيد؟ بايد كاميون خاك و اينها بلافاصله آماده مي شد و خاك مي ريختند و پر مي كردند. خوب ايشان آمد و طرحي كه ارائه مي داد، ديديم كه مثلا اگر روي جاده يك كاميون
با آتش توپ خانه بخورد طرح به هم مي ريزد و اجرايي نيست؛ يا مثلاً بعداً گفتيم اين تانك ها حركت مي كنند و نفربرها مي¬خواهند بروند. حال فرض كنيم مسئله حل شد؛ اگر دو سه تا تانك روي اين حد كوتاه خورد تمام راه بسته مي شود آنوقت چه كنيم؟ بعد حالا وارد شديم وارد دشت وسيعي تا نشوه (شرق بصره)، آنجا چگونه مي خواهيم آرايش كنيم؟ ما رفتيم و اينها نشد و شهيد صياد روز (ر) و ساعت (سلام الله علیها) را تعيين كرد و گفت فلان تاريخ ديگر بايد عمليات انجام شود. ما همه بچه ها را برديم پاي كار و مي خواستيم عمليات بكنيم،
من احساس كردم كه اين چيز خطرناكي است ما لازم است كه فرمانده جنگ و آقا را كه آن موقع رئيس جمهور بودند در جريان بگذاريم. هر چه با شهيد صياد استدلال كرديم حل نشد و من به اين نتيجه رسيدم كه من وظيفه دارم يك همچنين كاري بكنم. آمدم به شهيد صياد، چون ايشان خيلي به زيارت اعتقاد داشت گفتم: حالا اگر قرار است 48 ساعت بعد عمليات كنيم بايد بروم زيارت قم؛ چون ايشان هم به قم خيلي علاقه مند بود، گفت: باشد. يك توربو كماندو به من داد از اين هواپيماهاي پي سي. گفت: با اين برو، صبح برو شب برگرد. گفتم: باشد.
من اين را گرفتم زنگ زدم فوري به آقاي هاشمي و به آقا گفتم كه من بايد فوري يك ملاقات آني با شما بكنم. گفتم من صبح مي آيم و بعد از ظهر هم بايد برگردم. بايد يك همچين ملاقاتي انجام شود. آنها هم قبول كردند. من رفتم طرح و نقشه و همه را گذاشتم جلوي آقاي هاشمي و توضيح دادم. گفتم: اين است و ما اين را عمل مي كنيم، شما بدانيد صد در صد اين عمليات جز خسارت هيچ چيز نخواهد داشت و موفق نخواهيم شد.
ايشان وقتي خوب گوش كرد گفت: آره اين حرف هايي كه شما مي زنيد درست است، ولي خوب ما به مردم قول داديم و خودمان را آماده كرديم براي يك همچين عملياتي، آقاي صياد قول داده كه اين عمليات موفق بشود. گفتم: بالاخره منطق اين را مي گويد اگر شما فكر مي كنيد اين حرف هايي كه ما مي زنيم ايراد دارد بگوييد ما الان هم بنا به دستور مي رويم عمليات انجام مي دهيم با انگيزه اي كافي و با تمام قوا، وليكن اين عمليات نتيجه اي در بر نخواهد داشت. ايشان گفت: پس شما اينها را بايد با آقا هم بگوييد.
من رفتم بلافاصله رياست جمهوري وقت هم گرفته بودم. براي آقا اين را كامل توضيح دادم. بعد از اين كه توضيحات تمام شد يك مقداري استدلال و مباحثه شد سر عمليات. آخرش در جمع بندي يك چيزي ايشان فرمودند كه من هنوز در ذهنم است. گفتند: باغ سبزي است ولي در ندارد يعني نمي شود وارد اين مجموعه شد. گفتم: ما برمي گرديم ديگر تصميم با خودتان. گفتند: خيلي خوب شما برويد ما مي گوييم. ما رفتيم و بعد از ظهر من برگشتم رفتم قرارگاه. در قرارگاه به شب كه رسيديم شهيد صياد ما را خواست و گفت كه اين عمليات را بايد رويش تأمل كنيم. گفتم: كه چطور مگه، ما آماده شديم. براي چه تأمل كنيم؟ گفت: كه يك سري ابهاماتي هست و بالا رويش ابهام پيدا كردند، گفتم:
حالا هر جور كه صلاح مي دانيد، ما ايحال آماده ايم براي عمليات. بچه ها را هم واقعاً از نظر كار آماده كرده بوديم براي عمليات آخر شب. ايشان دوباره صدا كرد و گفت: نه عمليات را نمي توانيم انجام دهيم. من متوجه شدم كه از آنجا گفتند و قضيه خاتمه پيدا كرده است. من مي خواهم بگويم كه اين كار هم انجام شد. يعني اينكه فرماندهي يك دور كامل به شهيد صياد واگذار شد كه اين عمليات را انجام بدهيم كه خدا لطف كرد انجام نداديم؛ چون به نظر من خسارات فراواني داشت. بعد از اين در آن زمان ما از نظر توازن قوا هم با ارتش عراق به هم خورده بوديم،
به همين خاطر امام در 26 شهريور فرمان ايجاد سه نيرو را در سپاه دادند. من فكر مي كنم كه امام واقعاً دنبال اين بودند كه با ايجاد يك قدرت نظامي بتوانيم به آن سه راه حل اولي كه عرض كردم، به يك كدام از آنها برسيم. يعني توسعه توان بدهيم و به يك كدام از آنها برسيم. به همين خاطر حكم سه نيرو را خود امام دادند. يعني سپاه هم نگفته بود، امام به اين نتيجه رسيده بودند بايد سازمان رزم توسعه پيدا كند. اين ظرف توسعه سازمان رزم هم در سپاه مي تواند باشد، به دليل اينكه عمده مردمي كه مي توانند بيايند كمك كنند و بيايند توسعه بدهند سازمان را مي توانند در ساختار سپاه به كارگيري شوند و در ساختار سازمان هاي ديگر امكان چنين ظرفيتي وجود ندارد. بنابراين، اين را هم امام صادر كردند. ما در يك چنين شرايطي بوديم كه حالا بايد عمليات انجام شود.
در اين زمان فرماندهي جنگ هم به اين نتيجه رسيد كه نمي شود سپاه و ارتش را با هم به كار بگيريم. چرا؟ چون يك ستادي كه بتواند اينها را به كار بگيرد وجود نداشت، بنابراين به ارتش گفتند شما يك منطقه را تعيين كن، هر كجا كه فكر مي كني مي تواني عمليات انجام بدهي در آن منطقه كه شما تعيين مي كنيد سپاه در اختيارت است به سپاه هم اعلام كرد رسماً هم يك منطقه تعيين كنيد براي عمليات. آن منطقه اي كه شما تعيين مي كنيد براي عمليات امكانات ارتش در اختيار شما قرار خواهدگرفت. بر اين اساس ارتش رفت منطقه زيد (بالاي شلمچه) را براي عمليات پيشنهاد كردو براي آن منطقه آن¬ها كاملاً برنامه ريزي كردند.
سپاه هم آمد براي منطقه فاو برنامه ريزي كرد. همينجا بايد اين را عرض كنم كه درون سپاه هم اختلاف نظر بود براي منطقه فاو. بسياري از فرماندهاني كه به عنوان فرماندهان خوب جنگ بودند اينها منطقه فاو را براي عمليات قبول نداشتند و مي گفتند در اين منطقه ما با شكست مواجه خواهيم شد؛ دليلشان هم مشخص بود، مي گفتند كه ما در منطقه فاو وقتي مي خواهيم عمليات بكنيم چند تا مسئله داريم مثلاً فرض مي كنيم عبور از رودخانه مسئله نيست، ما از رودخانه عبور كرديم رفتيم منطقه را گرفتيم، مهم ترين مسئله اي كه داريم پشتيباني از نيروهايي است كه در اينجا عمل كردند پشت سرمان رودخانه اروند بود پشت سرمان رودخانه بهمنشير خواهد بود و تمام اينها مسيل هايشان مي آيد داخل يك گرهي به نام آبادان.
از آنجا بايد عبور كنند. بنابراين ما نيروها را مي بريم عملاً در محاصره رودخانه ها و محاصره آتش دشمن. پس اين چنين عملياتي از نظر اجرايي موفقيت آميز نخواهد بود حتي اگر ما كل منطقه را تصرف كنيم. به همين خاطر برخي از فرماندهان توي اين عمليات در مراحل اول شركت نكردند. مثلاً از كساني كه با اين عمليات مخالف بودند سردار رشيد، سردار عزيز جعفري، سردار حسين خرازي و شهيد احمد كاظمي بودند. يعني خيلي از فرماندهان جنگي سپاه هم مخالف بودند. به همين خاطر مي بينيد كه در مراحل اول عمليات اينها اصلاً حضور پيدا نكردند. براي اينكه از نظر منطقي معتقد بودند كه نمي شود اين عمليات را انجام داد.

البته بعد از اينكه عمليات شروع شد و تصميم گرفته شد همه آمدند. ولي ميخواهم بگويم كه منطقه فاو منطقه اي بود كه از نظر انجام عمليات بحث هاي زيادي رويش صورت گرفت و مخالفان جدي داشت و موافقان جدي هم داشت. تقريبا فرماندهان ارتش هم تا آنجايي كه من در خاطرم هست همه مخالف بودند؛ بعد از اينكه قضيه قطعي شد و صحبت شد در مورد عبور از اروند و نحوه پشتيباني جلساتي بود. فرمانده نيروي دريايي ارتش آن زمان آمد و توضيحاتي در مورد لايروبي نشدن اروند و نحوه استفاده از اروند كه داد، تقريبا هر چه كه گفت معني اش اين بود كه نمي شود از اينجا عمليات انجام داد.

سه تا هدف بزرگ در اين عمليات بود: اولين هدف اين بود كه تنها جايي است كه ما مي توانيم يك عمليات موثر و موفق انجام دهيم، يعني وقتي كه اين منطقه را بگيريم عمليات موثر موفق است؛ اين دليل اولش بود. دليل دومش در مورد موثر بودن اين بود وقتي كه ما اين منطقه را مي گرفتيم يك منطقه اي بود كه از يك گوشه اي از عراق از كشورش جدا مي كرديم و ارتباط عراق با دريا كاملا قطع مي شد، اين هم خيلي ارزش مهمي داشت. نكته سوم هم اين بود ما وقتي اين منطقه را مي گرفتيم فشار جنگ را كشورهاي حامي صدام هم درك مي كردند؛
يعني ما هم مرز مي شديم با كويت و آن¬ها هم مي فهميدند جنگ يك جنگ درست و حسابي است و از نظر تبليغاتي خود به خود در دنيا سرو صدا مي كرد و اين براي ما خيلي مهم بود. نكته بعدي هم اين بود كه ما در اينجا متوجه شده بوديم اگر اين منطقه را بگيريم. در حوزه شمال خليج فارس دست برتر را پيدا خواهيم كرد. چون آن موقع عراقي ها از جزيره فاو استفاده مي كردند و به كشتي هايي كه از خور موسي مي رفتند به سمت بندر امام موشك مي زدند و در منطقه شمال خليج فارس ناامني ايجاد مي كردند.
اما در مورد اينكه چرا ما منطقه فاو را براي عمليات انتخاب كرديم اولين مسئله اش اين بود كه دشمن نسبت به اين منطقه حساس نبود و غافل گيري استراتژيك داشت؛ چرا؟ چون هميشه دشمن فكر مي¬كرد كه عبور از اروند رود براي يگان هاي منظم امكان پذير نيست. براي يك غواص امكان پذير است. براي شناسايي امكان پذير است. ولي براي عمليات امكان پذير نيست. اصلا از نظر منطقي به اين معتقد بود. دليلش هم اين بود كه عراقي ها از ابتدا تا انتهاي جنگ هيچ وقت يگاني را از اروند رود عبور ندادند،
حتي در زماني كه ما رفتيم خرمشهر را بگيريم و شرايط به گونه اي بود كه آنها تنها مسير ارتباطيشان از سمت اروند رود به آن طرف بود. آنها نتوانستند به روي اروند رود پل بزنند و يا اينكه يگان هايشان را حتي تخليه كنند، چنين كاري نكرده بودند؛ بنابراين ارتش عـراق وقتي كه از ديدگاه خودش به منطـقه نگاه مي¬كرد هميشه مي گفت امكان عمليات در اينجا وجود ندارد چون ما در دهانه اروند مي خواستيم عمليات بكنيم و دهانه اروند مي دانيد كه عرضش بيشتر از ساير نقاط است؛ بنابراين شرايط خيلي مشكل تر بود. يعني ما نقطه اي كه بايد عبور مي كرديم از رودخانه حداقل 600 متر تا 1200 متر عرض داشت و اين از نظر عراقي ها منطقه وسيعي بود.
مهم ترين مسئله براي عمليات تدارك عمليات و خطوط مواصلاتي عمليات است و اگر پل نباشد نمي توانيد ارتباط خطوط مواصلاتي را برقرار كنيد؛ بنابراين آنها به صورت منطقي مي گفتند عمليات نخواهد شد. حتي يادم هست كه در آن زمان وقتي اينها تحركات مهندسي ما را در منطقه ديدند فرمانده سپاه هفتم (فكر مي كنم) بود مسئول اين منطقه. يك تعداد لشكر ها را آوردند در ديدگاه و ما هم آنجا چون بوديم متوجه شديم آنها آمدند نگاه كردندچون فرمانده تيپي كه در خط بود گزارش داده بود اين تحركات، تحركات عمليات است. آنها رفتند و آمدند نگاه كردند بعدا اسنادي كه بعد از عمليات والفجر 8 گير آورديم ديدم كه آنها رفتند و در گزارش تحليلي خودشان به رده بالا يعني به مقامات بالا نوشته اند بله ايراني ها يك كارهايي مي كنند ولي اين براي فريب است و امكان اجراي عمليات در اين منطقه وجود ندارد.


پس اولين مسئله اين بود كه ما هم قبل از عمليات يعني فرمانده سپاه به اين نتيجه رسيده بود كه اينجا عراقي ها از نظر منطقي و فكري نسبت به اين منطقه غافلگير مي شوند. يعني تصورشان اين است كه چنين اتفاقي نمي افتد و چنين عملياتي در اينجا صورت نخواهد گرفت. دليل دومش اين بود كه در اينجا خطوط پدافندي دشمن نسبت به خيلي جاهاي ديگر ضعف داشت، به دليل اين كه آنها اروند را مانع مي ديدند. از اروند در خط اول موانع درست كرده بودند ولي چون ساحل باتلاقي وجود داشت خيلي از موانعي كه جاهي ديگر بايد درست مي كردند اينجا نمي توانستند درست كنند. البته خورشيدي و نبشي زده بودند. سيم خاردار بود. نه اين كه مانع نبود، موانع بود. ولي شما مثلاً نسبت به مانع شلمچه كه حدود چندصد متر زمين را از انواع مين و سيم خاردار و كانال و همه چيز فرش كرده بودند خوب اينجا نسبت
به آن خطوط پدافندي ضعف داشت. نكته ديگر اين كه اينها رديف اول خط را تشكيل مي دادند، به دليل اينكه منطقه نخلستان بود. امكان اين كه خطوط بعدي دفاعي درست بكنند پشت سري تقريباً وجود نداشت. پس دليل دوم هم اين بود كه اينجا ضعف اساسي عراقي ها از نظر شرايط زمين داشتند و زمين اجازه را به آنها نمي داد كه خطوط دفاعي مستحكم درست كنند؛ نه اين كه نمي¬خواستند هر كاري كه مي¬شد كرده بودند ولي بيش از اين ديگر نمي¬توانستند كاري بكنند واين براي ما مي¬توانست در شكستن خط يك حسن باشد. مسئله سوم،
وقتي كه در آنجا كساني كه طرح ريزي مي كردند عمليات را آمدند بررسي كردند گفتند اين مثلث فاو كه اينجوري است به ما خود به خود يك جناحي داده.. شما همه جا كنار دشمن مستقريد بنابراين اگر يك آتش توپخانه عظيمي از ما اينجا مستقر شود تمام خطوط تداركاتي دشمن كه بخواهدحركت كند زير آتش قرار مي گيرد. پس ما در اين منطقه عمليات بكنيم وليكن دشمن كه از اينجا شروع بكند نيروهايش را بياورد به سمت خطوط مقدم مي توانيد به صورت عرضي با توپخانه اي كه بُرد بلند ندارد رويش آتش كنيد؛ يعني به اين نتيجه رسيديم كه درست است اينجا يك سري ضعف هاي اساسي داريم و ما كه به اينجا مي رويم عملاً محاصره مي شويم ، وليكن يك حسني كه دارد دشمن هم كه از اينجا مي خواهد بيايد پاتك كند با تمام اين مناطق يعني 40، 50 كيلومتر قبل از اين كه برسد به خط،
ما مي توانيم رويش آتش اجرا كنيم و آتش باز كنيم و اين تمام سازماندهي دشمن را براي پاتك و براي بازپس گيري به هم خواهد زد. اين هم يكي از دلايلي بود كه ما به آن رسيديم. بنابراين به اين دلايل گفتند شما اين منطقه را مي توانيد بگيريد و مي شود در اين منطقه عمليات انجام داد. اما مسئله بعدي اين است كه ما در تمام دوران جنگ از نظر قدرت رزمي يا توان رزمي نسبت به ارتش بعثي صدام در مرحله كمتري قرار داشتيم؛ يعني اگر منحني توان رزمي صدام در طول جنگ را رسم كنيم هميشه نسبت به توان رزمي ما بالاتر بود. يعني در تمام دوران جنگ هيچ زماني را ما نداريم كه از نظر نظامي بر آنها برتري پيدا كرده باشيم. ما قدرت رزمي نسبي برتر را در بعضي از عمليات ها ايجاد كرديم.

توانايي براي تداوم جنگ، به دليل استمرارمان در پشتيباني¬ها بوده، وليكن در هر عملياتي ما يك سري برتري مقطعي نسبت به دشمن ايجاد كرديم؛ مثلا فرض كنيد در عمليات طريق القدس ما از نظر پياده نسبت به دشمن برتري ايجاد كرديم، ولي از نظر زرهي و آتش و هواپيما ما بر آنها برتري پيدا نكرديم. در عمليات فاو هم ما در كل از نظر توان رزمي نسبت به ارتش صدام برتري نداريم، وليكن ما برتري مقطعي ايجاد كرديم؛ مثلا ما برتري آتش را نسبت به ارتش صدام ايجاد كرديم؛ يا اينجا مثلا ما از نظر پياده برتري ايجاد كرديم؛ يا از نظر پدافند هوايي،
به دليل اينكه توانستيم سايت هاگ را در ميان نخلهاي اين منطقه مستقر كنيم و آنها امكان زير آتش گرفتنشان به جزء با استفاده از هواپيما وجود نداشت و از نظر تاكتيكي هم يادگرفتيم كه هاگ را چگونه استفاده كنيم كه آنها با موشك رادار نزنند، بنابراين ما از نظر پدافند هوايي در شرايط مناسب تري پيدا كرديم. ما به دليل اينكه هيچ گاه قدرت برتر نبوديم، هيچ عملياتي را نداشتيم مگر اينكه براي موفقيت در آن بايد براي غافلگير كردن دشمن برنامه ريزي مي كرديم، يعني ما درعمليات هايمان زماني موفق مي شديم كه دشمن غافلگير بشود. مثلا در عمليات بيت المقدس دشمن قبل از عمليات مي دانست
ما مي خواهيم در اين منطقه عمليات انجام دهيم، ولي ما غافلگيري را چه طور انجام داديم؟ ما در مانور غافلگيري ايجاد كرديم، نه در منطقه عمليات؛ چون دشمن مي دانست ما در اين منطقه مي خواهيم عمليات انجام دهيم. ولي كاري كه ما انجام داديم در مانور غافلگيري ايجاد كرديم، يعني دشمن تصورش اين بود كه ما از روي جاده اهواز و خرمشهر و از سمت شمال حركت خواهيم كرد و مي آييم پايين ولي ما از رودخانه كارون عبور كرديم و از كمرش حمله را شروع كرديم؛ بنابراين ما غافلگيري را اينطور ايجاد كرديم، اين خيلي مهم است، اين جزء اصول است كه بايد غافلگيري ايجاد كرد؛ فرق نمي¬كند شما با ضعيف ترين دشمن هم كه بخواهيد بجنگيد اگر نتوانيد غافلگيري را اعمال كنيد مي تواند براي شما مزاحمت ايجاد كند و پيروزي شما را به تاخير بيندازد، وليكن غافلگيري مي تواند قدرت عظيمي را ايجاد كند. بنابراين ما در همه عمليات هايمان يكي از كارهايمان اين بوده كه چگونه غافلگيري ايجاد كنيم.
من در اينجا يك بحثي را مي¬آورم به عنـوان روش هاي غافلگـيري كه ما چگونه دشمن را غافلگـير مي¬كرديم: اولين كاري كه ما كرديم طرح ريزي عمليات فريب بود، يعني آمديم يك منطقه ديگر را به دشمن نشان داديم و گفتيم كه ما مي خواهيم در اين منطقه عمليات كنيم. آن منطقه هم كجا بود؟

منطقه بعد از هور و منطقه بدر و خيبر آمديم و در آنجا تظاهر به تك كرديم حدود هزار دستگاه مهندسي درآنجا مامور شدند. در همين جا بايد ذكر خير كرد از برادران جهاد كه واقعا هم در عمليات خيبر و هم در عمليات بدر و هم در عمليات فاو نقش بسيار مهمي را در پشتيباني از عمليات داشتند؛ در همين عمليات فاو، دو كار مهم قبل از عمليات به عهده جهاد بود كه برادران جهاد بسيار زحمت كشيدند: اولين كار مهم جاده سازي در درون نخلستان ها بود و آماده كردن فضاي عمليات،

اين قبل از عمليات بود. باز قبل از عمليات يك كاري ديگري هم كردند كه در حين عمليات به نتيجه رسيد. پل بعثت را آنها زدند، پل هاي فجر را آنها زدند، پل هاي خاكي زدند و برادران جهاد از نظر مهندسي جنگ كمك بسيار زيادي در اين عمليات و همه عمليات ها كردند. پس يكي از كارها اين بود كه آمديم در منطقه عملياتي بدر و خيبر طرح ريزي عمليات فريب كرديم و در آنجا هزار دستگاه شروع كردند به مهندسي كردن و گروه هاي شناسايي هم در آنجا مامور شدند بروند شناسايي، عملياتي انجام دهند؛ چون شناسايي ها دونوع است: شناسايي عملياتي فرق مي¬كند با شناسايي عمومي. در شناسايي عملياتي به گونه اي جدي كار شناسايي انجام مي¬شود كه دشمن متوجه مي¬شود اينجا خبرهايي هست در اين شناسايي ها هم گفته شده بود كه اگر بعضي از بچه هاي شناسايي هم اسير شدند اشكالي ندارد و چون يگان هايي كه در آنجا شناسايي مي كردند خود آنها هم بهشان گفته شده بود كه منطقه قطعي عمليات اينجاست در نتيجه خود يگان ها هم غافلگير بودند و نمي¬دانستند ممكن است جاي ديگر عمليات باشد. بنابراين در آنجا به دشمن نشان داده شد كه منطقه عمليات آنجاست.

[b]
شما بدانيد كه هر وقت بخواهيد دشمن و رقيبتان را غافلگير كنيد اول بايد آدمهايي كه دور و وري هستند وخودي ها را غافلگير كنيد؛ اگر خودي غافلگير نشود، دشمن هم غافلگير نمي شود؛ ولي اگر خودي غافلگير شد، چون معمولا مي گويند خانه در دارد، درب خانه ديوار دارد، ديوار سوراخ دارد، سوراخ موش دارد ، موش گوش دارد و اينطور چيزها اينها متوجه مي شوند. پس ما در اعمال غافلگيري آمديم و نيروهاي خودي را هم نسبت به منطقه غافلگير كرديم. اين كار اول ما بود. نكته دوم اين بود كه ما برنامه ريزي كريم براي تك پشتيباني. قرار بر اين بود كه هر كدام از منطقه عملياتي سپاه يا ارتش تصويب شد و قرار شد عمليات انجام دهند آن ديگري بشود عمليات پشتيباني اين يكي. بنابراين اگر ارتش عمليات زيد را آماده مي كرد اين عمليات فاو انجام مي شد ولي به عنوان عمليات پشتيباني از عمليات زيد و چون ارتش آماده نشد قرار شد عمليات اصلي فاو باشد عملياتي كه ارتش قرار شد در زيد انجام بدهد،

شد عمليات پشتيباني. بنابراين اين هم طرح ريزي شده بود. نكته بعدي عمليات حفظ اطلاعات بود. عمليات حفظ اطلاعات خيلي مسئله مهمي بود؛ براي اينكه افرادي كه در منطقه هستند تردد و رفتارشان باعث حساسيت نشود، براي اولين بار يك طرح حفاظتي بسيار قوي در اين منطقه انجام شد. مثلا با توجه به اين كه خط آنجا دست ژاندارمري بود براي اينكه معلوم نشود نيروهاي در خط عوض شده اند و سپاه آمده و خط را از ژاندارمري تحويل گرفته، بچه هايي كه در خط بودند همان لباس ژاندارمري را پوشيده بودند، همان تفگ هاي ژ3 را گرفتند و با ژاندارمري هم چك كرده بودند كه اينجا تبادل آتش چقدر است.

مثلا اگر آنها روزي يك گلوله را مي زدند، اينها هم همان روزي يك گلوله را مي زدند. مثلا اگر در منطقه تبادل آتش برقرار بود كسي نمي¬زد كه آنها هم نزنند اين كار را مي¬كردند و تمام اين كارها انجام مي شد. نكته ديگر اينكه يك دژباني قوي گذاشته شد و منطقه بسته شد كه كسي در اين منطقه تردد نكند و به همين خاطر فرمانده و مسئول عمليات و مسئول اطلاعات هر لشكر موظف بودند در اين منطقه تردد كنند و كار را آماده بكنند و افرادي كه تردد مي كردند حتما بايد فرمانده سپاه مجوز مي داد. خيلي روي اين مسئله تاكيد شد كه حفظ اطلاعات انجام شود.

حتي توپخانه اي كه از برادران ارتش گرفته شد براي اينكه در اين منطقه مستقر بشود، توپخانه ها را اول بدون نفرات آوردند در اين منطقه به طوري كه برادران ارتش ناراحت شدند كه چرا اينجا به هيچ يك از مسئولين آنها و نفرات و خدمه توپ خانه ها اجازه ندادند به اين منطقه بيايند. يعني آنها هم متوجه نشدند. سخت گيري زيادي شد براي اينكه حفظ اطلاعات صورت بگيرد و موفق هم بود. البته من فكر مي كنم مهم ترين تاثير همان غافلگيري اساسي بود. اما مسئله آخر تمام مردمي كه در آن منطقه بودند تخليه شدند؛
اطراف بهمن شير و چوئيبده، كه خودش يكي از مسائل مهم بود كه در آنجا كسي نباشد. دلايلي براي مردم گفته شد و مردم آرام آرام منتقل شدند. مسئله بعدي كنترل اطلاعات دشمن بود؛ در كنترل اطلاعات دشمن ما بايد مطمئن مي شديم كه دشمن نفهميده كه ما مي خواهيم در اينجا عمليات انجام بدهيم، يعني بايد عكس هوايي مي گرفتيم و با دكل هاي بلند ديدباني كه زديم منطقه دشمن را كنترل مي كرديم.
با اين كنترل ها فهميديم كه ما مي توانيم بگوييم كه با اين اقدامات و با انتخاب خود منطقه فاو كه يك منطقه غافلگير كننده براي دشمن بود توانستيم اين غافلگيري را انجام دهيم. به لحاظ موقعيت مكاني عمليات يك منطقه اي بود مركب از نخلستان و باتلاق و رودخانه و ما براي اينكه در اينجا عمليات انجام بدهيم بايد اين عوارض طبيعي را كاملا در نظر مي گرفتيم: پوشش گياهي منطقه نخلستان هايي بود كه عمقشان سه تا پنج كيلومتر بود. و ما خيلي از فعاليت ها را درون نخلستان انجام داديم وليكن دشمن هم در اين منطقه براي اينكه بتواند درك كند دكل داشت و نگاه مي كرد و عكس هاي هوايي مي گرفت و كار مي كرد. وليكن دليل مهمترش اين بود كه كلاً از نظر منطقي نسبت به اين منطقه غافلگير شد،
اعتقاد نداشت كه مي شود در اين منطقه عمليات كرد؛ و الا با همه كارهايي كه ما كرديم دشمن متوجه فعاليت هاي ما شد. با همه اين ها، اروند رود هم كه يك رودخانه اي بود با مشخصات خاص خودش و از اول جنگ هم لايروبي نشده بود، اينكه چگونه از اروند رود استفاده بكنيم خود مسئله مهمي بود. جريان جزر و مد در اروند رود وجود داشت، جريان خود رودخانه هم وجود داشت و در واقع همزمان چهار جريان در اروند رود وجود داشت و براي اينكه غواص ها بتوانند از اروند رود عبور كنند بايد اين چهار جريان را خنثي مي كردند:

يك جريان طبيعي رودخانه بود. يك جريان زماني بود كه مد مي¬شد يك جريان زماني بود كه جزر مي شد. يك جريان هم زماني بود كه مد و جريان طبيعي رودخانه در هم تلغي مي كردند؛ يعني از اين طرف آب مي آمد و از اين طرف از زير آب مي¬رفت. علي ايحال جريانات رودخانه، ساحل رودخانه و شرايط رودخانه اينها مسائلي بود كه براي تاكتيك عمليات بسيار مهم بود. عراق پيش از عمليات والفجر 8 هم از نظر اقتصادي، هم از نظر نظامي، هم از نظر سياسي، وضع خوبي داشت؛ يعني در اين زمان از نظر نظامي تجهيز فوق العاده اي شد، بخصوص توانست كه با در اختيار گرفتن هواپيماهاي ميراژ در سطح وسيع، عمليات دريايي را به صورت گسترده اي در خليج فارس انجام دهد كه اين خيلي مهم بود. كشورهاي مختلف از عراق حمايت مي كردند و همزمان با اين عمليات عراق داشت جنگ نفت كش ها را به سرعت انجام مي داد؛ پس از نظر نظامي عراق وضعش خوب بود. از نظر درآمد نفتي هم آنها شرايط مناسبي داشتند.

با لوله هاي نفتي كه از طريق تركيه و از طرف عربستان كشيده بودند، نفتشان صادر مي كردند و بخشي از نفت را هم از طريق نفت كش ها و تانكر هاي نفت كش مي¬بردند از بندر عقبه در اردن صادر مي كردند. از نظر سياسي هم وضع خوبي را داشتند. در آن زمان ارتش عراق 25 لشكر داشتند و حدوداً تقريباً 70 و اندي تيپ داشتند. در آن زمان در كل جبهه ها كل ارتش عراق با اين استعداد قادر بوده كه برداشت بشود و در اين منطقه عمليات انجام بدهد؛ اما در منطقه عملياتي فاو در لحظه عمليات عراقي ها حدوداً استعداد يك تيپ را بيشتر نداشتند. البته بالاتر چرا داشتند،

وليكن در حين عمليات اين يگان ها همه به منطقه آمدند؛ يعني وقتي كه عمليات شروع شد در اين 75 روز اينها آوردند و اين عمليات را انجام دادند. در آن زمان سياست دشمن اين بود؛ يعني استراتژي نظامي¬شان و استراتژي عملياتي شان در آن زمان از آن چيزي كه من مطالعه كردم اين بوده. نكته بعدي اين بود كه مي¬خواستند ايران را در دفاع از سرزمينهايي كه در اختيار گرفته بودند به اين نتيجه برسانند كه عمليات نظامي شما را به نتيجه نخواهد رساند و فايده ندارد و ايران را خسته بكنند. مسئله بعديشان اين بود چون در جبهه هاي زميني آنها نمي¬توانستند كار موفقي انجام بدهند جبهه دريا را روي ما باز كرده بودند، جنگ نفت كشها و زدن مراكز توليد و صدور نفت ايران به شدت ادامه داشت. ديگر اين كه آنها در آن زمان، جنگ شهر ها را انجام مي دادند؛

يعني به شهر ها حمله مي كردند، البته گستردگي جنگ در شهرها زمان هاي مختلف متفاوت بود، ولي قبل از عمليات فاو جنگ شهر ها ادامه داشت. به علاوه عراقي ها سلاح شيميايي در اختيار داشتند و درباره آن به عنوان يك سلاح مهم بازدارند در برابر حملات ايران فكر مي¬كردند و روي سازماندهي سلاح شيمياي شان هم زياد كار كرده بودند و در مجموع آماده بود.
اما ايران؛ ايراني كه مي خواست عملياتي را انجام دهد: جهاد به عنوان پشتيباني در جنگ شركت داشت، توپخانه ارتش در اين عمليات از ابتدا بود، سايت پدافند هوايي هاگ از ابتدا بود،

در ادامه عمليات هم هوانيروز چند فروند هليكوپتر كبري آورد، و بعدها در ادامه كار، لشكر 30 گرگان هم به عنوان پدافند وارد اين منطقه شد. يك توپ 76 م.م از نيروي دريايي گرفتيم كه كنار خور عبدالله مستقر كرديم. از لشكر 21 حمزه سيدالشهدا آمدند و اينها ادامه داشت وليكن روز اول اينطور بود. برادران جهاد سازندگي همانطور كه عرض كردم پشتيباني از عمليات را به عهده داشتند و قرارگاه خاتم نيز در اين عمليات دو قرارگاه ايجاد كرد: يكي كربلا و يكي قرارگاه نوح. قرارگاه كربلا برادر عزيزمان آقاي غلامپور فرمانده اش بودند، يگان هاي قرارگاه نوح هم بود كه قرارگاه فاو در اين منطقه عمل مي كرد. اما در اينجا براي اينكه عمليات را طرح ريزي بكنيم چند چيز به ما كمك كرد:

يكي از مسائل تجربيات عمليات هاي خيبر و بدر بود. در عمليات هاي خيبر و بدر مهمترين چيزي كه باعث ناكامي ما شد مسئله پشتيباني بود؛ يعني جاده نداشتيم، تدارك نمي¬توانستيم بكنيم و نمي توانستيم نيروها را در منطقه خوب درگير عمليات نگه داريم؛ بنابراين براي اين عمليات روي اين مسئله خيلي فكر كرده بوديم كه چگونه عمليات را انجام دهيم كه مثل بدر و خيبر دوباره همان حوادث تكرار نشود. نكته ديگر اينكه چون همه با عمليات والفجر 8 مخالف بودند و پيچيدگي زياد داشت، روي برنامه ريزي و مانور پشتيباني اش خيلي دقت انجام شد؛ يعني در واقع آن مخالفت هاي فراوان كمك كرد به اينكه ما اشكالات را قبل از عمليات به سرعت برطرف كنيم.
و اگر می خواهی بدانی چه سری در این اشک ها نهفته است، گوش دل بسپار تا صدای به هم خوردن دندان های شیطانِ اکبر را ، از هراس این سردارِ بی ادعا بشنوی.این همان راز نهفته در اشک های فرزندانِ حضرت روح الله در شب های عملیات است.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، قاسم سلیمانی، نوجوان کرمانی بود که با بنایی تأمین معاش می کرد. جنگ که آغاز شد، خشت و گل و شاغول را کنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت. زیاد طول نکشید که قاسم توان تشکیلاتی و رزمی خود را به فرماندهان جوان سپاه که سن و سالشان زیاد با او فاصله نداشت نشان داد. به این ترتیب قاسم سلیمانی به فرماندهی بسیجیان هم ولایتی خود رسید و پس از مدتی لشکری از کارگرزادگان کرمانی تشکیل داد که نام آن را «لشکر 41 ثارالله» نهادند. این لشکر در طول سال های دفاع مقدس، درخشش اعجاب آوری از خود نشان داد نام خود را در تاریخ ایران و اسلام جاودانه نمود.
به سال 1379 فرماندهی کل قوا ، حضرت آیت الله خامنه ای ، این بسیجی جان برکف ولایت را از کرمان به تهران فراخواند و او را به فرماندهی یکی از قوای پنجگانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، با نام «نیروی قدس» منصوب کرد.
تصاویر زیر ، یه سال های دفاع مقدس و شب وداع سرداران لشکر ثارالله با یکدیگر باز می گردد. فرمانده لشکر ، با اشک های خود ، همرزمانی که تا چند روز دیگر ، شاید بال در بال ملائک می گشودند ، بدرقه می کند. و اگر می خواهی بدانی چه سری در این اشک ها نهفته است، گوش دل بسپار تا صدای به هم خوردن دندان های شیطانِ اکبر را ، از هراس این سردارِ بی ادعا بشنوی.این همان راز نهفته در اشک های فرزندانِ حضرت روح الله در شب های عملیات است.

[تصویر: 110684_407.jpg]

[تصویر: 110683_459.jpg]

[تصویر: 110682_485.jpg]

[تصویر: 110681_751.jpg]
همین پریروز که هنوز در خانه بودم، پدرم برای هزارمین بار بقچه خاطراتش را وا کرده بود و از یک فیلم اکشن و جنگی حرف می زد. می گفت حدود سی سال پیش که داشتیم زندگی می کردیم، روزی خبری در شهر پیچید. همه جا صحبت از اکران فیلمی جنگی در ژانر ترسناک بود. مردم هنوز در بهت تبلیغات و سر و صدای فیلم بودند که متوجه شدند، فیلم قرار است روی پرده ی سینمایی قدیمی و مخروبه به نمایش دربیاید. خیلی ها دلشان طاقت فیلم ترسناک را نداشت. آنها که دل دیدنش را داشتند اما، فکر می کردند اگر بروند به تماشا، فیلم به نیمه نرسیده سقف آرزوهایشان در سالن سینمای قدیمی و مخروبه روی سرشان خراب شود و دیگر پایشان به در خانه نرسد.

همه ترسیده بودند، اما مردها و پهلوان ها یا علی گفتند و رفتند به تماشای فیلم، رفتند و با وجود همه سختی ها و کشته هایی که حاصل از خرابی ها بود تماشا کردند، چیزی نمانده بود که پهلوانان همه فیلم را به پایان برسانند که رئیس اداره ای، «جام» به دست فیوز برق سالن را با جریانی «۵۹۸» ولتی سوزاند و گفت: «دیگر بودجه و ذخیره ای نمانده، این فیلم همینجا باید تمام شود». فیلم را نیمه کاره تمام کردند و عده ای برنگشتند و عده ای جنازه های بی جانشان برگشت و عده ای هم برگشتند بی دست و پا، اما سربلند.

یک عده پشت میز نشین می خاستند به بازمانده های آن فیلم مدال شجاعت بدهند و خطاب به آنها گفتند: بجای دست به شما سهمیه چرخ گوشت و یخچال می دهیم و به جای پا سهمیه ویلچر. و به جای اعصابی که ندارید، به بچه هایتان سهمیه دانشگاه می دهیم که بروند تا دیگر وقت موجی شدن و فحش دادنتان نباشند. این شد که یک عده جرأت «تماشا» و «تماشاخانه» رفتن را نداشتند، زبان به طعن و کنایه گشودند و آنقدر گفتند که سهمیه سرافکندگی نصیب سربلند ها شد…

حالا سال «۹۰» است. یکی به خاک وطنش غیرت دارد، یکی به ناموسش و یکی هم به «sms » برنامه اش. عیبی ندارد، «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته». حالا به نظر شما «کریمی» با اخلاق تر است یا «مجیدی»؟ به نظر شما «کاشانی» صادق تر است یا «دایی»؟ به نظر شما «پروین» فنی تر است یا «کارلوس کروش»؟ آقای شبکه ها. آقای «پارک ملت»، آقای «نود»! از کدام «اخلاق» و «صداقت» حرف می زنید؟ شما در کدام «زمین» بازی می کنید؟ راستی در قاموس شما معنای اخلاق و بد اخلاقی چیست؟ در برنامه های شما بداخلاق ترین آدم ها برنده نظرسنجی اخلاقند و دروغگو ترین آدم ها برنده نظر سنجی صداقت! همان آدم هایی که پولشان از پارو بالا می رود و برای نامزد انتخاباتی شان صدها میلیون کمک می کنند اما برای گرفتن آخرین ریال پولشان از بیت المال علیه فدراسیون کشورشان به فیفا شکایت می کنند؟

اصلن به من چه مربوط؟ به من چه ارتباطی دارد که «گلشیفته» «میم»ی ندارد که «مثل مادر» باشد؟ به ما چه مربوط که یک نفر «گیس بریده» بوده و رفته و «گیسو کمند» گشته؟ آی افتخار سینمای ایران بعد از انقلاب! والله قسم «دیوید دی کاپریو» قدر تو را نمی داند، تو را از آنگونه عور خابیدن چون «حور» در آغوش آن بی غیرتان بی شعور چه سود؟ برگرد به وطن، به چشم خاهری.

«جواد آقا شمقدری» گفته هر وقت برگردی، قدمت روی فرش قرمز خون های ریخته شده کشور. تو که اهل پیشرفت هستی، برگرد و ببین که از دوستان و هم مسلکان دیروزت عقب مانده ای امروز. این روز ها بعضی هوس بستنی می زند به سرشان در برج های «بالا». بعضی حمام آفتاب گرفته اند در ساحل های «پایین». بعضی موج سوارند در دریا. بعضی ها «باد» را با «قفس» هم قافیه کرده اند، دوستان تو اما هوس الاغ سواری کرده اند. نبودی ببینی که دوستانت در پناه سگ های پشمالو در بهشت زهرا، مقابل عکس های شهدا چه ژستی گرفته اند. جایت حسابی خالی! آخر «هر که در این فیلم عشوه گر تر است، تندیس طلا بیشترش می دهند».

من قسم می خورم که شماها یک قسمت هم از سی قسمت «سیمرغ» را ندیده اید، اما در عوض با آن هنری که دارید، یکی یکی «خرس» ها و «سیمرغ» های قلابی را دور خودتان جمع می کنید. شغل شما را اشتباهی نام می برند. شما ها عشوه گر هستید نه بازیگر. بخیه بند هستید، نه هنرمند. شما ها یک روز مثل «مریم» «مقدّس» می شوید و یک روز مثل «دختر» «فراری»! یک روز در فیلم «یوسف» به چاه می افتید و یک عمر «پیامبر» می شوید، یک عمر در واقعیت ولی از بی نمازی با « فراری ها » همبستر می شوید. گاهی «زلیخا ریاحی»ها از «یُوزارسیف زمانی»ها مؤمن ترند. اما شماها پیراهن ندریده گرگ هستید و هنرتان از جنس برهنگی ست نه از جنس فرهنگ.

یک عده یک روز جانشان را کف دست گرفتند و رفتند و «دموکراسی تو روز روشن» را زیر باران آتش و خون دیدند و فهمیدند. اما شما ها با بی هنری تان «پیک نیک در میدان جنگ» گرفته اید. «پیک نیک» یا «پوکه»؟ در میدان جنگ کدامش بود؟ «باز این چه شورش است که در جان جبهه است، شاعر شکست خورده طوفان جبهه است».

جنگ نرم از جنگ سخت خطرناک تر است و تفنگ آب پاش از اسلحه جنگی! این را دیشب در جواب کامنت یک از خانندگان وبلاگم می گفتم. اسلحه جنگی تفنگ مرد هاست و تفنگ آب پاش اسلحه نامرد ها. «تفنگت را زمین بگذار» آقای «مرغ سحر»! و تو چه می دانی از مرغ سحر؟ «مرغ سحر را بریده اند گلو». «رَبــّـنـــــا لا تُـزغ قـُلــوبـنـا….»، نه! این آیه قرآن نیست، یک چیزی شبیه کاغذ نوشته ای روی نیزه است. این صدای مرغ سحر نیست، صدای «خس‎خس» است از «خاشاک»! صدای اذان به اُفق «رادیو آمریکاست»، صدای «بیب بیب سیب پرشن».

پدران شما آنقدر مرد نبودند که اسلحه در دست بگیرند و رفتند توی خانه نشستند در دهه شصت و به فکر «رشد جمعیت» کشور بودند تا امروز تفنگ بی غیرتی را برای بیست و چندمین سالروز تولدتان هدیه دهند، تا امثال شماها ژست بگیرید و به عکس ریشو های بهشت زهرا بخندید.

شماها نه اهل «قرآن» هستید و نه «اهل کتاب»، نفس هایتان بوی گند «فیس بوک» می دهد. تفنگ هایتان اسباب بازی است. شما جنگجویان بازی «تِراوییَن» با «ارّه» و «بیل» هستید در زمین اسرائیل! پدر من اما مثل یک مرد با همه وجود رفت و تفنگ واقعی در دست گرفت و با دشمن ناموس وطنش جنگید و با نصف وجودش برگشت. پدرم از جنگ برگشت، یک پای احساسش قطع شد، بیچاره ردّ پایش! رد پای پدرهای ما یک پا دارد، اما هنوز مثل مرد روی همان نصفه پا ایستاده اند و ما را نیز روی دوش خود گذاشته اند تا پشت پرچین فتنه ها را ببینیم. و دریغا که شما ها روی پاهای پدرانتان که هیچ، روی پاهای امثال «جرج سوروس» و «دوستان» هم نمی توانید بایستید.
من افتخار می کنم «سردار»زاده ام، اما «آقازاده» نیستم! «آقازاده» آن لندهور لندن نشین است که به دهانش از بی «عفت»ی جای شیر مادر، شیر نفت بسته اند از کودکی! عجب حکایتی ست که آنها که اختلاس هاشان هزاران میلیاردی ست و گندهاشان در پرتو ستار العیوب های قوه قضائیه است، لقبشان «آقا» «زاده» است!

راستی یادم رفت بگویم، قصه کشته شدن «ندا» فیلم و سناریو بیگانه نبود. «من آن نیستم که رستم بُوَد پهلوان». اصلن من خودم «ندا» را کشتم، آن لحظه که دیدم می خاهد لباس جمهوری اسلامی را لجن بمالد و عکس آقا را پاره کند. همان لحظه ای که می خاست بگوید: «مرگ بر دیـ…» کشتم اش، با همان اسلحه ای که پدرم با یک پای نداشته برایم از جنگ سوغات آورده بود.
وصیت سرباز خاکی اسلام به دختر و پسرش محسن الله داد فارغ التحصیلِ دانشگاه شهر «هیوستن» واقع در ایالت تگزاسِ آمریکا می باشد. شاید تاثیرگذارترین بخش از این میراث ماندگار بخش های مربوط به دو فرزندش سمیه و میثم باشد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، چندی پیش همین پایگاه خبری توفیق یافت و یاد و تعریفی شد از شهید محسن الله داد .
معرفی ایشان بسیار سطحی و گذرا بود اما به واسطه همان مطب مختصر ؛با خبر شدیم که :
محسن الله داد ، فارغ التحصیلِ رشته «مدیریت بازرگانی» از دانشگاه شهر «هیوستن» ، واقع در ایالت تگزاس در آمریکا می باشد. او در سال 1357 برای حضور در کنار رزمندگان فلسطینی و لبنانی ، به لبنان سفر کرد و در آن جا با دکتر مصطفی چمران آشنا شد و از همان جا به جمع مریدان وی پیوست.
محسن الله داد در مهر 1357 به ایران بازگشت و شانه به شانه انقلابیون مسلمان کشورمان داد.
محسن الله داد با ورود دکتر چمران به میادین جهاد و مقاومت در ایران ، خود را به استادش رساند و تا زمان شهادتِ دکتر ، در جوار او جنگید.
[تصویر: 112748_853.jpg]
پاسدار شهید محسن الله داد
محسن الله داد ، زمانی که خرقه ی شهادت بر تن کرد ، ملبس بود به جامه ی سبز پاسداران حضرت روح الله.
محسن الله داد ، دو فرزند به نام های سمیه و میثم به یادگار گذاشته است و امروز دو نوه هم او را پدربزرگ خود می دانند.
محسن الله داد ، یک وصیت نامه هم برای تاریخ این سرزمین به میراث گذاشته است.
از محسن الله داد ، بیش از این نمی دانیم. کسی اگر ما را یاری کند برای کسب اطلاعات بیشتر از این شهید ، قطعا در ثوابِ این نشر سیره ی این شهید سهیم خواهد بود.
متن وصیت نامه شهید الله داد ، بسیار مجمل اما در عین حال بلیغ ، تاثیر گذار و به یادماندنی است. شاید تاثیرگذارترین بخش از این میراث ماندگار بخش های مربوط به دو فرزندش سمیه و میثم باشد که امروز دهه سوم از حیات خود را طی می کنند. نمی دانیم روزگار چقدر اجازه داده است به وصیت پدرشان جامه ی عمل بپوشانند اما هر کجا که باشند ، برای وجود نازنینشان آرزوی سلامت و سربلندی می کنیم و امید که مایه فخر و مباهات روح پدرشان باشند . انشاءالله

آن چه خواهید خواند متن کامل تنها وصیتنامه به جا مانده از شهید محسن الله داد است:

[تصویر: 112757_774.jpg]

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
ساعت یک صبح سه‌شنبه ، دهم شهریور شصت . در راه نبرد علیه مستکبرین جهان‌خوار که ساعت چهار و نیم صبح شروع خواهد شد ، به فضل خدای بزرگ
وصیت‌نامه‌ی بنده خدا محسن الله‌داد (الهی)
با سلام و درود به روان پاک شهیدان از هابیل تا رجائی و باهنر و با یاد انسان‌های پاک طول تاریخ و با یاد خط سرخ شهادت و با احترام به امام امت، اسوه مقاومت و رحمت و خشم - خمینی کبیر - که بر فواره خون سرخ خود وضو خواهم ساخت به امید این‌که با اولین قطره خونم که بر زمین گرم خوزستان، این دیگر کربلای قرون می‌ریزد، گناهانم بر زمین ریزد و از عذاب خداوندی که حق است در امان باشم و به لطف و مرحمت او چشمان گریانم روشن شود.
فریاد توپ‌ها و غرش تانک‌ها و رگبار مسلسل‌ها و انفجار مین‌ها، چرخش ذوالفقار علی (علیه السلام) را تداعی خواهد کرد و امید فتح نزدیک ِمسلمین را ، که به حق امت ما شایسته‌تر از آن است که به گمان آید.
سلام بر پدر و مادر و همسر و فرزندانم و برادران و خواهران و همه بستگانم و همه دوستان و آشنایان و دعای خیر برای همه کسانی که خدا را شاهد دارند و در جهت او گام می‌زنند .
در تاریکی‌ای که حاکم است و روزنه‌ای از نور چراغ قوه روشنی گرفته، مجال وصیت‌نامه کامل و جامع نیست ولی گواهی می‌دهم که همسرم بهترین دوست و یاور من در زندگی بود و من نتوانستم ایثارگری‌های او را که یکی از آن‌ها بی‌خانمانی و لامکانی است را پاسخی در خور دهم و به‌یاد آن کلام افتادم که به‌راستی من حقیر از زندگی روزمره‌ام نیز لنگ بودم و نه فرزندی بودم که بتوانم باری از روی دوش پدر و مادرم که عمری برایم سوختند بردارم. در عین حال خدا را شاهد می‌گیرم همیشه در جهت و فکر قدمی مثبت بودم و هستم و امیدوارم از من راضی باشند.
همسر و فرزندانم را از صمیم قلب دوست دارم و امیدوارم اگر ثوابی در این راه برایم باشد، قسمت همسرم گردد که همچون همیشه مشوق من در این راه بود و در بار آخری که به جبهه آمدم اصرار او سهم به سزایی داشت. رحمت به شیر پاکی که از چنان مادری نوشیدی. وعده ما پیش خدا.
یک دست لباس با آرم سپاه پاسدارن در کیسه برزنتی در یکی از اطاقهای ترابری ستاد جنگ‌های نامنظم استاد شهیدم، دکتر چمران است که با جواد صحبت کرده، اگر راضی بود (چون از او گرفتم) برای میثم نگهداری که اگر انشاءالله بزرگ شد در کنار تحصیل و کسب علم بر تنش برازنده باشد و راه پدرش را ادامه دهد. سمیه عزیزم را زینب‌وار زیستن و سمیه‌وار شهید شدن وصیت می‌کنم.
از دنیا اگر چیزی هست که به عهده همسرم با نظارت پدرم می‌گذارم که خمس را محاسبه و پرداخت نمایند و طبق قانون شرع عمل نمایند.
از آن‌ جائیکه همسر از قطعه زمینی که هست قلباً راضی نیست برای ایجاد مسکن از مسؤولان امر می‌خواهم ترتیب دهند که راهیی برای جابه‌جایی محل فرا راه خانواده‌ام قرار دهند و همسرم پس از من حتماً باید همسری برای خود انتخاب نماید و در این امر کوتاهی نکند. به همه بگوئید اگر کسی از من طلبی دارد بگوید که همسرم تا حدودی بدهی و طلب مرا می‌داند.
به هر کس از کاسب محل و دوست و غیره دیدید مصرّاً بخواهید که مرا ببخشد.
سلام بر شهیدان
درود بر خمینی
سرباز خاکی اسلام
محسن الله‌داد (اللهی)

[تصویر: 112755_326.jpg]
از راست ، شهیدان محسن الله داد ، مصطفی چمران و کاظم اخوان

سلام بر او در روزی که زاده شد
و در روزی که به شهادت رسید
و در روزی که دیگربار زنده برانگیخته خواهد شد

ساعت 4 صبح صدای آژیر اضطراری شنیده شد. بلافاصله به اتفاق خضرایی به پرواز در آمدیم.هنوز در آسمان بودیم که هوا درحال روشن شدن بود. محمود گفت:موافقی نماز را همین جا بخوانیم؟ به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، محمود خضرایی به تاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۲۶ در تهران متولد شد. محمود در سال ۱۳۴۸ با درجه ستوان دومی از دانشکده نیروی هوایی ارتش فارغ التحصیل شود. پس از ورود به دانشکده خلبانی ، دوره مقدماتی پرواز را در ایران طی کرد و برای فراگیری دوره تخصصی پرواز به آمریکا اعزام شد.
در سال 1351 به ایران بازگشت و در پایگاه هوایی تهران مشغول به خدمت شد. پس از مدتی به پایگاه هوایی بوشهر می‌رود و مسئولیت دایره عملیات گردان شکاری این پایگاه را نیز بر عهده می‌گیرد.
اواخر بهمن سال 1357 محمود خضرایی در جریان تصرف تصرف کلانتری خیابانِ گرگان تهران از ناحیه دست گلوله می خورد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، خضرایی اولین تجربه خود را در دفاع از انقلاب اسلامی ، در کنار شهید چمران تجربه کرد و طی نبرد با ضدانقلاب در کردستان ، به عنوان افسر کنترل کننده زمین خدمت کرد.
جنگ با بعثیان عراقی که آغاز شد ، خضرایی به پایگاه هوایی همدان منتقل شد و پروازهای جنگی خود را آغاز نمود.
در یکی از همین پروازها هواپیمای او مورد هدف قرار می گیرد ولی جنگنده را را درحالی که یک چرخ نداشت به زمین می نشاند.
محمود خضرایی در اواخر سال 1363 به سمت فرمانده مرکز آموزش های هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا زمان شهادت در همین پست خدمت می کرد.
در تاریخ 10 اسفند ماه سال 1364 ، هواپیمای مسافربری حامل سرهنگ محمود خضرایی و جمع دیگری از مسئولان لشکری و کشوری که از بازدید مناطق عملیاتی والفجر 8 ، بازمی گشتند ، مورد هدف جنگنده های ارتش بعثی قرار گرفت و سرهنگ ، بال در بال ملائک گشود.
هنگامی که پیکر محمود را پیدا کردند ، در یک دست تسبیح و درلابه لای انگشتان دست دیگرش ورقه های قرآن بوده است.
آن چه خواهید خواند ، دو خاطره ی شنیدنی از سال های حیات آن عقاب تیزپرواز ارتش حزب الله است:

[تصویر: 112412_177.jpg]

شهید خلبان محمود خضرایی، از فرماندهان نیروی هوایی ارتش

ساعت 4 صبح صدای آژیر اضطراری شنیده شد. بلافاصله به اتفاق خضرایی به پرواز در آمدیم.هنوز در آسمان بودیم که هوا درحال روشن شدن بود. محمود گفت:

- موافقی نماز را همین جا بخوانیم؟

گفتم: خیلی خوبه، از این بهتر نمی شه.

گفت: پس اجازه بده با رادار صحبت کنیم و به سمت قبله پرواز کنیم.

پس از هماهنگی با رادار، سمت قبله را برگزیدیم. ابتدا او نمازش را خواند و آن گاه من هم نمازم را بجا آوردم. پس از ادای نماز، او با صدای گیریایش با خدای خود مشغول مناجات شد و آن گونه ملتمسانه سخن می گفت که من را هم تحت تاثیر قرار داد.
این نماز یکی از نمازهای منحصر به فردی بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم.
چقدر دل انگیز و زیباست خلوت با خدا در دل آسمان، گویی روحمان نیز همچون جسم پرواز می کرد و خدایی شده بود. انگار به زمین تعلق نداشتیم و دوست داشتیم برای همیشه در آسمان پرواز کنیم. »

و خاطره دوم:

در جریان یکی دیگر از عملیات های بزرگ نیروی هوایی که سرهنگ خضرایی در آن حضور مستقیم داشت ،هنگام بازگشت هواپیمای او مورد هدف موشک زمین به هوا قرار می گیرد. وی با سختی هواپیما را تا ایران هدایت می کند و در آن جا اقدام به خروج اضطراری از هواپیما می کند که به دلیل برخورد دستش با کابین در هنگام خروج اضطراری، دچار شکستگی دست می شوند.
بعد از این ماجرا او به همراه تعدادی از خلبانان نیروی هوایی برای تجدید بیعت و دیدن حضرت امام (رحمة الله علیه) به جماران می روند. در بیت امام (رحمة الله علیه)، او چون دچار شکستگی دست شده بود، دست آسیب دیده را به گردن آویزان کرده بود.
حضرت امام (رحمة الله علیه) رو به او می کند می فرماید:

- پسرم چی شده؟ دستت چه شده؟

خضرایی در پاسخ عرض می کند:

- هواپیمایم مورد اصابت قرار گرفته و سقوط کرده ام.

حضرت امام تاملی می کنند و می فرمایند:

- پسرم ، شما سقوط نکردی، شما صعود می کنی!

[تصویر: 112413_655.jpg]

فرمانده مرکز آموزش های هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

[تصویر: 112414_426.jpg]

شهید خلبان محمود خضرایی


شهید خضرایی به آرزوی دیرینه خود رسیده بود. او بارها می گفت:

- من دوست ندارم که بر روی زمین بمیرم، دوست دارم تا در آن بالا بمیرم.

روحمان با یادش شاد
سردار در حال ظرف شستن سه گروهان نیروی بسیجی تحت فرمان خود داشت که همگی حاظر بودند جان خود را برایش فدا کنند اما ظرف های خود را شخصا می شست. و «این همان چیزی است که پشت شیطان را می لرزاند»
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، تصویر زیر حاج محمود امینی را نشان می دهد. این مرد در همین حال که ظرف می شوید فرماندهی گردان حمزه از لشکر 27 محمدرسول الله(صلوات الله علیه) را بر عهده دارد. گردان حمزه استعدادی بین 900 تا 1200 نفر داشت. حاج محمود امینی از محبوب ترین فرماندهان دفاع مقدس بوده و هست. این عزیز ، سه گروهان نیروی بسیجی تحت فرمان خود داشت که همگی حاظر بودند جان خود را برایش فدا کنند اما ظرف های خود را شخصا می شست. و «این همان چیزی است که پشت شیطان را می لرزاند»
حاج محمود امینی ، امروز هم بی نام و نشان ادعا ، در میان من و مای پرادعا زندگی می کند. در هیات ، در مسجد ، در نماز جمعه ، در صف بی آر تی و... به دور و برت نگاه کن! شاید حاج محمود را ببینی. همان که سرش پایین است ،‌با موهایی سفید و محاسنی مجعد.

[تصویر: 113374_219.jpg]

گنجشکی که نشانی 48 شهید را آورده بود منطقه‌ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، بروبر نگاهم می کرد.
به گزارش مشرق به نقل از فارس، شهید علیرضا خاکپور از سرداران شهید «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال 1345، از خانواده ائی روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود؛ علیرضا در ششم اسفند سال «1365»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد.

شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:

منطقه ائی چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، بروبر نگاهم می کرد. به یکی از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: این گنجشک گرسنه است.

بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم یک متری اش، ریختم و برگشتم.

نخورد. یکی از بچه ها سنگی به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره می خوری ها، پرید. چرخی زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست.

یکی دیگر از بچه ها سنگی دیگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد.
پرید و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.

پریدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نیزه، یکی بیلچه آورد، یکی با سر نیزه، زدیم به زمین، چند لحظه بعد، پوتین خون گرفته ائی، پیدا شد، بیشتر کندیم....

نامرد دشمن، چهل و هشت شهید مظلوم بسیجی را یک جا روی هم دفن کرده بودند.


*نویسنده: غلامعلی نسائی
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ،‌ جواد عنایتی در اردیبهشت سال 1343 ، در محله فخارخانه ، در شهرستان بیدگل متولد شد جواد وقتی در عملیات کربلای 5 ، پنجه بر بام عرش گرفت و سر به آسمان سایید ، تنها 22 سال داشت. او در زمان شهادت ، جمعی لشکر 14 امام حسین(صلوات الله علیه) بود.

آن چه خواهید خواند ، تنها وصیت نامه به جا مانده از شهید جواد عنایتی است. وصیت نامه ای که سندی است بر طی شدن ره صد ساله ، توسط جوانی 22 ساله :

[تصویر: 113633_222.jpg]

بسم الرب الشهداء و الصدیقین
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ آل عمران/۱۶۹

گمان نکنید آنان که در راه خدا کشته می‌شوند جزء مردگانند بلکه زنده‌اند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند.
ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است. امام خمینی

اینجانب جواد عنایتی وظیفه شرعی خود دانستم این وصیت‌نامه را بنویسم.
به نام خدا و با درود بر رهبر مستضعفان جهان اسلام امام خمینی و با درود و سلام بر تمامی شهیدان راه اسلام که تنها برای زنده نگاه داشتن دین مبین اسلام بر علیه ظلم قیام کردند.

قبل از هر چیز از خدا می‌خواهم که گناهان مرا ببخشد و مرا در زمره یاران خود قرار بدهد چرا که جز او کس دیگری نیست که صاحب اختیار این عالم باشد.
یکی از ویژگی‌های انقلاب اسلامی ایران نقش حساس شهادت در پیروزی آن است و این همان بعدی است که تاکنون برای ابر قدرت ها و دشمنان انقلاب ما مجهول مانده و آنان با جهان بینی مادی خود برای همیشه از شناخت واقعیت جهات معنوی آن عاجزند. شهادت میراث ائمه اطهار (علیه السلام) و اولیاء خداست که به امت مسلمان رسید و برای انسان مرحله‌ای از فوز و کمال وجود دارد که بدون شهادت امکان رسیدن به آن نیست.
شهادت انسان را به اعلای ملکوتی می‌رساند و چقدر شهادت در راه خدا زیباست.

خدایا ! شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است بپذیر. چرا که شهادت تزریق خون است به پیکر اجتماع و وظیفه هر فرد مسلمان است که در مقابل تجاوزات دشمنان بیگانه از دین و میهنش دفاع کرده و از آن جائی که بنده خود را یک فرد شیعه و مسلمان یافتم دفاع از اسلام و میهن عزیز را وظیفه شرعی دانستم و به سوی جبهه های جنگ آمدم تا دست تمام غارتگران شرق و غرب را از این مملکت اسلامی کوتاه کنم.

و قاتلو فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا
کارزار کنید در راه خدا با آنان که کارزار می‌کنند با شما و [لکن ستمکار نباشید].

امت قهرمان ،قافله سالار سرخ حسینیان در حرکت است. بیدار باشید و با گوش جان بانگ جلیل قافله یا نوای مظلومانه هل من ناصر ینصرنی حسین (علیه السلام) را بشنوید و به آن لبیک گویید. آگاه باشید اینک زمانی است که برای حیات معنوی انقلاب خونرنگمان برای [...ور] و استمرارش نیاز مبرم به اهدای جوانان دارد. احتیاج به خون عزیزان دارد.

آگاه باشید که اگر بنا نبود ما حکومت نه شرقی نه غربی را در جامعه پیاده کنیم هرگز حاضر نبودیم ذره‌ای از پیکرمان را در راهش قربانی کنیم. اگر بنا نبود نظام جهوری اسلامی را در اقصی نقاط جهان پیاده نمائیم هرگز حاضر نبودیم از عزیزترین هستی خویش یعنی جان درگذریم.
ما با کشته شدن خود حقانیت نظام جمهوری اسلامی را به جهانیان ثابت می‌کنیم و تا زنده ایم دست از ایده و آرمان بر حقمان بر نمی داریم و سراپا گوش به فرمایشات پیامبرگونه امام عزیزتر از جانمان خمینی کبیر هستیم.

ای ملت آماده در صحنه! بر شماست که از [فرمانهای] جانبخش امام عزیز را تبعیت کنید. بدانید که نظام جمهوری اسلامی به وجود امام بت شکن افتخار می کند. هوشیار و آگاه باشیدکه سعادت و خوشبختی امروز در گرو تبعیت و پیروی از دستورات این ثلاله پاک رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) و فردا تبعیت از رهبری آینده است.

بر شماست که به این شعار گرم و دلنشین که: پیام خون شهداء – اطاعت از […] جامه عمل بپوشانید که اطیعو الله…

وصیتم به پدرم و مادرم اینکه امیدوارم که برای از دست دادن من غصه نخورید که شهادت حد نهایی تکامل انسان است و خود را برای جهاد در راه خدا مهیا سازید.

امروز روز پیروزی مستضعفین و مستکبرین است. پدر و مادر و خواهرانم در هر کجا که هستید این انقلاب و امام را تنها نگذارید و نگذارید که دشمنان اسلام به این انقلاب ضربه‌ای وارد کنند که همه از وجود مبارک امام امت خمینی کبیر است.

وصیتم به برادرم این است که راه من را ادامه بده و به تحصیلات خود ادامه بده چون ایران احتیاج به شما جوانان دارد تا از زیر یوغ این ابر قدرت ها رهایی باید و بدان که راه خدا بهترین و برترین راه هاست. پوینده و کوشنده [باش]
وصیتم به مادرم: مادرم چون کوه باش و چون کوه استقامت کن و از یاد خدا غافل مباش. در راه دین بکوش که هر چه بکوشی باز کم است.وصیتم به خواهرانم که زینب گونه پیام شهیدان راه خدا را به گوش [دیگران] برسانید و زینب گونه راه شهیدان را ادامه دهید.
وصیتم به دوستانم این است که راه شهیدان را ادامه بدهید و خون شهید را [پایمال] نکنید.

جواد عنایتی
تصویر زیر ، از زیباترین تصاویر ثبت شده از حاج علی ، در سال های دفاع مقدس به شمار می رود. پاهای برهنه ی حاج علی را ببین. این پاهای برهنه ردی عمیق در قلوب همه بسیجیان بر جای گذاشته است. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، لشکر ده سیدالشهدا(علیه السلام) از یگان های خط شکن در سال های دفاع مقدس بود. امروز این لشکر به مرتبه ی سپاه ارتقا یافته است اما هنوز بچه های جنگ ، این یگان را به نام لشکر سیدالشهدا(علیه السلام) می شناسند. این لشکر توسط حاج علی موحد دانش پایه گذاری شد ، فرماندهی آن به حاج کاظم رستگار تحویل گردید ، مدتی را با لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه) ادغام شد و سرانجام به دست حاج علی فضلی سپرده شد و به صورت مستقل ، برگ های زرینی را به تاریخ انقلاب اسلامی افزود. حاج علی فضلی ، امروز جانشین فرماندهی سازمان بسیج مستضعفین می باشد . وی از محبوب ترین سرداران سال های دفاع مقدس بوده و امروز نیز نفوذ بی نظیری در میان امت حزب الله دارد.
تصویر زیر ، از زیباترین تصاویر ثبت شده از حاج علی فضلی ، در سال های دفاع مقدس به شمار می رود. پاهای برهنه ی حاج علی را ببین. این پاهای برهنه ردی عمیق در قلوب همه بسیجیان بر جای گذاشته است.
سایه اش مستدام.

[تصویر: 113793_343.jpg]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع