تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
شهید آوینی:

هر شهید کربلایی دارد...
خاک کربلا...تشنه خون اوست
وزمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا برسد
و آنگاه...خون شهید جاذبه خاک را خواهد شکست
و رو حش را از آن، به سفری خواهد برد،
که برای پیمودن آن،هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد.
[تصویر: 2456343573d258dd86be5866819505d9-300]
«ظهر عيد مبعث بود. همه فرزندان به خانه پدر آمده بودند تا در كنار هم آن روز را جشن بگيرند. معصومه در گوشه اتاق مثل هميشه خلوتي گزيده و با كتابهايش مأنوس است. خديجه اين دنياي خلوص از شهر خون و قيام، همراه فرزندانش،علي و رفيعه و محدثه، به ميهماني پدر آمده اند. فاطمه نيز كه تازه درس و دانشگاه را تمام كرده، براي شركت در جشن مبعث آمده و اينك با فرزندانش مهدي و محمد شادي بخش محفل گرم خانواده شده اند.
براي چهارمين بار از راديو آژير خطر به گوش مي رسد. مادربزرگ نماز مي خواند. و مادر زير لب آية الكرسي و شهادتين زمزمه مي كند.»

«روايت شهادت زنان قزويني از زبان شهيد فاطمه قزويني»

كاش صداي آژير هيچ گاه در خانه تان شنيده نمي شد و جشن شما را خراب نمي كرد. كاش امروز معصومه و خديجه و فاطمه بودند، مادربزرگ نماز مي خواند و مادر زيرلب آية الكرسي زمزمه مي كرد، اما اين بار هيچ گاه صداي آژير نمي آمد.
حماسه سرای دفاع مقدس کجاست؟
نگاهی به کاغذ انداختم. اشعار خوب و محکمی سروده شده بود. مطلع یا سر نوحه‌اش این بود: ای شهیدان به خون غلتان خوزستان، درود / لاله‌ها‌ی سرخ پرپر گشته ایران، درود. شهید سید حسین علم الهدی گفت: حاضری این نوحه را در حضور امام خمینی بخوانی؟
سرویس دفاع مقدس ـ رزمندگان دوران دفاع مقدس در هر موقعیت و مناسبتی، یاد و نام اباعبدالله الحسین (علیه السلام) را زنده نگه می‌داشتند که نوحه‌ها، نمود بارز و آشکار این ارادت مقدس بود.
نوای هر که دارد هوس کرب‌وبلا بسم الله و ندای هل من ناصر حسینی لبیک بیا خمینی را همه به یاد دارند که با شنیدن آن به خاطرات زیبا و دلنشین دیروزهایمان برمی‌گردیم.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، نوحه‌ها در دوران دفاع مقدس، از نقش‌آفرینان مهم حرکت‌ها و پیروزی‌های جبهه بوده اند و شاعر اینگونه اشعار، خود رزمنده ای بود که در کنار رزمندگان در جبهه‌ها یا فرماندهان در قرارگاه‌های عملیاتی و در اوج انفجار و اضطراب با آرامش دل به توکل و ایمان می‌سپرد و شعر می‌سرود.

از چهره‌های مطرح این‌گونه نوحه‌ها حاج حبیب الله معلمی است.
او که در پانزدهم بهمن 1305 در رامهرمز به دنیا آمد، دوران طفولیت خود را در مکتبخانه پدرش که معلم قرآن بود گذرانید؛ مکتبخانه‌ای که توسط نیروهای رژیم پهلوی تعطیل شد. شاعری مخلص که از نوجوانی در تعزیه‌هایی که در رامهرمز و بهبهان اجرا می‌شد، نقش بازی می‌کرد و از همان سال‌های نوجوانی به شعر و شاعری روی آورد و شد شاعر اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) که تاکنون نیز به این ابراز ارادت افتخار می‌کند.

او که در سال 1340 از رامهرمز به اهواز مهاجرت کرد، با آغاز جنگ تحمیلی در کنار حضور در اهواز به عنوان یکی از مهمترین شهرهای جنگی ایران در فرصت‌های بسیاری همراه با فرزندانش در سنگرهای دفاع هم حضور داشت و همزمان به سرودن اشعار نیز می‌پرداخت که خاطره نخستین نوحه‌ای که به آقای صادق آهنگران داد از زبان حاج صادق شنیدنی است:
[تصویر: 131982_287.jpg]
سال 1359یعنی همان اوایل جنگ من با سیف الله معلمی فرزند حاج آقا معلمی در جهاد سازندگی آشنا شدم. او گفت: پدرم شعر می‌گوید. اگر تمایل داری برای شما هم که در مراسم‌ها نوحه می‌خوانید شعر بگوید. من همان جا روی نوار کاست چند بیت ضبط کردم و نام چند شهید خوزستان را هم نوشتم و به سیف الله دادم.
روز بعد که او را دیدم برگه ای به من داد و گفت: این شعر را پدرم بنا به آهنگی که دیروز به من دادی، سروده و نام شهدایی را که به من دادید، هم در بیت‌ها آورده است.
نگاهی به کاغذ انداختم. اشعار خوب و محکمی سروده شده بود. مطلع یا سر‌نوحه‌اش این بود:
ای شهیدان به خون غلتان خوزستان، درود

لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران، درود
همان موقع سید حسین علم الهدی سر رسید و گفت: در نظر داریم برای عشایر خوزستان در هویزه مراسمی برگزار کنیم. بیا و دعای توسل را در آنجا بخوان.

من آن شعر را با خودم بردم و آنجا آن را برای نخستین بار خواندم. آن شب آنقدر جمع حاضر منقلب شدند که تا نزدیک بیست دقیقه پس از مراسم همه گریه می‌کردند. الحق و الانصاف شعر زیبا و دلنشینی بود. آن شب حسین علم الهدی در جمع ما نبود، ولی وقتی پس از مراسم به جمع ما پیوست، شهید محمد علی حکیم ماجرای دعای توسل و نوحه را برایش تعریف کرد. صبح که بیدار شدم، حسین به من گفت: حاضری این نوحه را در حضور امام خمینی هم بخوانی؟ گفتم: ای بابا ! مگر مرا در جماران راه می‌دهند که بخواهم در آنجا نوحه بخوانم؟! حسین گفت: تو کاری نداشته باش و خودت را برای رفتن به تهران و دیدار با امام آماده کن. چند روز بعد با سید حسین و گروهی از عشایر خوزستان برای تجدید بیعت با امام خمینی به جماران رفتیم و آن نوحه را در آنجا اجرا کردم و بسیار جا افتاد. در همین روز، چندین بار از صدا و سیما پخش شد و این نبود، جز اشعار خوب و برجسته حاج آقا معلمی.
[تصویر: 131983_915.jpg]
حاج حبیب‌الله خود درباره سرودن اشعارش می‌گوید:
در شب‌های عملیات نوحه‌ها تهیه می‌شدند و رمز عملیات در آنها گنجانیده می‌شد که بسیار هم مورد توجه قرار می‌گرفت؛ مثلا در عملیات والفجر مقدماتی نیاز به نوحه‌ای بود که رمز عملیات آن «یا الله» بود. من در همان قرار گاه نشستم و بلافاصله شعر را سرودم. چند دقیقه بعد با حاج صادق تمرین کردیم و او هم آن را در همانجا خواند و فیلمبرداری شد و با اعلام عملیات، بلافاصله آن نوحه هم پخش شد. تیتر آن این بود:
عزم سفر دارند این گردان حزب الله
با رمز یا الله یا الله یا الله

حاج آقا معلمی که نوحه‌های جاودانه ای همچون:
شور حسین(علیه السلام) است چه‌ها می‌کند
این لشکر حق عازم کرببلاست امشب
سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم
بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت
ای لشکر حسینی تا کربلا رسیدن یک یا حسین دیگر
کرببلا ای حرم و تربت خونبار حسین(علیه السلام) / این همه لشکرآمده عاشق دیدار حسین(علیه السلام)
و صدها نوحه و شعر شنیدنی و خاطره‌انگیز را در کارنامه درخشان ادبی خود دارد، درباره ریتم نوحه‌ها یادآوری می‌کند:
در آن موقعیت که بچه‌های رزمنده در اوج شور و احساسات بودند، نمی‌شد نوحه‌ای سنگین و کش دار خواند. نوحه‌ها باید رزمی و حماسه‌ای و تقریبا به صورت سرود و ساده و از نظر وزن دارای ریتمی می‌بودند که شنونده را منقلب کنند؛ مثلا یک سبک خیلی قدیمی از بهبهان در ذهنم بود که دیدم برای تهییج جوانان به جنگ بسیار خوب است و انسان را منقلب می‌کند. آن را نوشتم و به حاج صادق دادم و او آن را در پادگان شهید بهشتی خواند.

تیتر آن این بود:
این لشکر حق عازم کرببلاست امشب / رو سوی میدان ارتش روح خداست امشب
پادگان بسیار شلوغ بود. بسیجی‌ها با شور و حرارت نوحه را پاسخ می‌دادند و سینه می‌زدند. آن مراسم با شکوه فیلمبرداری و از تلوزیون پخش شد. چند روز بعد، آقای محمدعلی مردانی را که خود از شاعران مطرح و بنام کشور بود، در اهواز دیدم.

او گفت: آقای معلمی، این چه شعر زیبا و محکمی بود که سروده بودید؟! من تا آن شب آن را از تلویزیون شنیدم، چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که گفتم: من در تهران نشسته‌ام چه کنم؟ بلند شوم بروم جبهه. همان شب شال وکلاه کردم و خودم را به اهواز رساندم.

حاج حبیب‌الله معلمی، همان شاعری است که یکی از نوحه‌هایش با عنوان:
با نوای کاروان / باربندید همرهان / این قافله عزم کرببلا دارد
[تصویر: 131984_759.jpg]
در سال‌های دفاع مقدس به عنوان تیتراژ اخبار سراسری بود. او در لبیک به فرمایش حضرت امام خمینی که شاعران را به سرودن شعرهای حماسی دعوت می‌کردند، اشعاری سرود که با صدای زیبای حاج صادق آهنگران به آثاری ماندگار و هنرمندانه تبدیل شدند؛ آثاری مانند:
ای لشکرصاحب زمان / آماده باش / آماده باش

پس از پایان جنگ، تحمیلی بارها مورد تفقد رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه ای قرار گرفت که تقدیر نامه زیر، نمونه‌ای از آن ملاطفت‌هاست:

بسم الله الرحمن الرحیم
برادر عزیز آقای معلمی
هنگامی که شعر روشن شما که چون جویبار مصفایی با نغمه برادر خواننده عزیز، آقای آهنگران به کلام جان مشتاقان می‌ریزد و روحی تازه و سرشار از انگیزه و احساس انقلابی به شنونده می‌بخشد، شأن شعر و سرود انقلابی و اسلامی و مردمی و اوج شاعر مومن و صالح، آشکار و ملموس می‌گردد. سرود دلنواز شما و سرایش صمیمی و شیرین آن برادر، بی شک یکی از پایه‌های جهاد مقدس ما در برابر دشمن جهانی و جنگ تحمیلی است. این پایگاه شایسته را به شما تبریک می‌گویم و نیز طلوع فجر مقدس انقلاب را وصله ناقابلی تقدیم می‌دارم و شما را دعا می‌کنم.

برادر شما سید علی خامنه ای



نام حاج حبیب الله معلمی در کنار نام شهدا و ایثارگران، بر تارک تاریخ دفاع مقدس می‌درخشد و همواره ما را به یاد اشعار مخلصانه و زیبای مردی می‌اندازد که اینک در بستر بیماری از ارادتمندان اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) التماس دعا دارد.
برای بهبودی و شفای عاجل این چهره ماندگار دفاع مقدس و شاعر سرودهای خاطره انگیز دعا می‌کنیم.
رویای صادقه دختر گیلانغربی 2 شهید را به خانه برگرداند
مجید حلاج رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان تبریز امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در تبریز گفت: تشییع پیکر مطهر شهیدان علی عبداللهی و محمدحسین بهجت‌نژاد که در عملیات مطلع الفجر و والفجر چهار به شهادت رسیده‌اند فردا بعد از اقامه نماز جمعه تبریز از مقابل مصلای امام خمینی (رحمة الله علیه) تا میدان ساعت تشییع می‌شوند.
وی درباره حکمت رجعت پیکرهای پک و مطهر این دو شهید تصریح کرد: این شهیدان در روستای کوران گیلانغرب شهر سر پل‌ذهاب در جریان جنگ تحمیلی پیکرشان مدفون شده بود.
حلاج ادامه داد: بعد از گذشت 30 سال از این واقعه در یکی از شب‌های ماه جاری یکی از شهدا در رویای یکی از دختران پاک و معصوم روستا که 17 سال دارد ظاهر شده و بیان می‌کند در فلان محل مدفون شده و از اهالی تبریز هستم و به دلیل غربت تقاضای انتقال به محل زادگاهم را دارم.
وی افزود: این دختر بلافاصله خانواده و معتمدان محلی را در جریان امر گذاشته ولی با بی‌توجهی و بی‌مهری روبه‌رو می‌شود.
حلاج گفت: این دختر در ادامه تصمیم به تفحص گرفته و با کمک دو تن از دوستان اقدام به کاوش کرده و شاهد قطعه‌ای از آثار شهدا می‌شوند و بلافاصله جریان را به اهالی اطلاع می‌دهند که بعد از آن با هماهنگی سپاه عاشورا اقدامات اولیه برای شناسایی شهدا صورت می‌گیرد.
رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان تبریز ادامه داد: این شهیدان پس از شناسایی از طریق پلاک و کارت شناسایی( کارت عضویت، گواهینامه و تصاویر فرزندان شهدا) به تبریز انتقال می‌یابند.
آری شهادت برترین معراج عشق است.
همچنان که شهید مصطفی چمران می‌گوید:
خدایا ...
تو به من پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی
خدایا ...
تو را شکر می‌کنم که از پوچی‌ها، ناپایداری‌ها‌،خوشی‌ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفان‌های خطرناک حوادث رها کردی، در غوغای حیات در مبارزه با ظلم و کفر غرق کردی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.
فهمیدم سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست بلکه در درد، رنج، مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است.
همیشه می‌خواستم که شمع باشم، بسوزم ، نور بدهم و نمونه‌ای از مبارزه، کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم.
ای حسین (علیه السلام)، من برای زنده ماندن تلاش نمی‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم بلکه به شهادت دل بسته‌ام و از همه چیز دست شسته‌ام ولی نمی‌توانم بپذیرم که ارزش‌های الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار مادی‌‌پرست شده است.

منبع : http://www.alvadossadegh.com
لینک : http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news...-----.html
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم

19 دی سالروز شهادت مردی از تبار کربلاییان . مردی که رفتنش بمانند بودنش در آرامش گذشت و هیچ از ما زمینیان یاد نکردیم آن مردان آسمانی را .
درود و صلوات بر روان پاک شهید حاج احمد کاظمی و یارانش.


سردار شهید طهرانی‌ مقدم روایت کرده است: هیچ جا نمی‌نویسند مدیر باید گروه را طوری رهبری کند که سر خط باشد و آخرش هم طوری رهبری کند که همه یادشان باشد بنده خدا هستند اما فکر می‌کنم شاه کلید موفقیت مدیریت شهید کاظمی درست همین نقطه باشد، رنگ خدایی‌اش.

[تصویر: %DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C2.jpg]
به گزارش راسخون به نقل از فارس،‌ در زمانی که احمد کاظمی فرمانده نیروی هوایی بود، سردار شهید حسن تهرانی مقدم به عنوان جانشین حاج احمد معرفی شد.

وقتی از احمد دم می‌زند به آتشفشانی می‌ماند که کلمات آتشین از درونش فوران می‌کنند. او می‌خواهد از خدمات احمد در نیروی هوایی بگوید و کارهایی که او در این مدت انجام داد. می‌گوید در رابطه با جنگ خیلی‌ها صحبت کردند ولی این بعد احمد ناشناخته مانده است. بیشتر حرف‌هایش، به دلایل امنیتی ناگفته می‌ماند و فقط به این بسنده می‌کند که احمد در نیروی هوایی تحولی به وجود آورد که تا آن زمان فرمانده‌ای نتوانسته این چنین کاری بکند.
می‌گفت هنوز هست، جاری است. آثار وجودش، برکاتش، می‌گفت «بعد از شهادتش حضور مستمرش در کارها «عند ربهم یرزقون» را برایش معنا کرده. می‌گفت یک شهید واقعی دیده آن هم به معنای تمام و کاملش، او را دوست می‌داشت آن گونه که برادر، برداری را می‌پسندید آن گونه که رفیق، رفیقش را. اما حرف او این نبود. همه حرفش از یک ریشه بود، یک طراوت، یک حضور.
همسنگر حاج‌احمد می‌خواست گوشه‌ای از مدیریت سالم را نشان بدهد. مدیریتی که نه ریشه در اومانیسم داشته باشد و نه از ما بهتران آن را برای نظم دادن به سیستم جهانی خود و برای استثمار انسان‌ها چیده باشند. مدیریتی که در آن هر انسان ابتدا بنده خداست و بعد قسمتی از یک مجموعه خدایی. نه یک جزء که بدون اینکه بداند چه می‌کند باید وظایفش را انجام دهد. مدیریتی که در آن عبد خدا بودن دیگر یک شعار نیست، رسم است و زندگی برای جهانی دیگر را زیر سوال نمی‌برد.
ما بسیار شنیده‌ایم که باید پایه علوم انسانی از نو بنا شود و به جای استفاده از دکترین‌های وارداتی باید به سراغ هویت خودمان برویم. بسیار شنیده‌ایم شیخ بهایی‌ها و شیخ طوسی‌ها جور دیگری مدیریت می‌کرده‌اند؛ صحیح و دقیق و کارا. اما شاید این حرف‌ها جزو باورهای‌مان نباشد یا حداقل باور مدیران‌مان و درس خوانده‌های‌مان نباشد که می‌شود از توی همین هویت و همین فلسفه زندگی مدیریتش را هم اخذ کرد.
سردار شهید «‌حسن مقدم» همه سعی‌اش را کرد، نشان‌مان دهد که حاج‌احمد یک مدیر بود از همان‌هایی که مدیریتش عجیب کارا بود. او شروع کرد برایمان از صفات حاج‌احمد در کار گفت و خواست که صاحب نظرها بیایند و تحقیق کنند شاید یک کتاب ناطق، قدری این نظام خسته مدیریتی کشور را تکان بدهد، حتی بعد از شهادتش.
[تصویر: %DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C4.jpg]

* حاجی یک نقطه نبود یک جریان بود

حاجی یک نقطه نبود بلکه یک جریان بود، یعنی در غیابش توانستم کارهایم را به ثمر برسانم. حتی بعد از شهادتش درست مثل وقتی که بود هر روز کار را با ابلاغ او شروع می‌کنم اگر اشتباه کنم حاجی گوشزد می‌کند انگار که همیشه هست.

* جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی ما و یأس دشمن بود

جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی و یأس دشمن بود. مثلا در عملیات محرم دست منافقین را به کلی قطع کرد یا در کردستان عراق ناآرامی‌ها را خواباند. علت هم بنایی نگاه نکردن او به مسایل بود. مسایل در مرام او باید از ریشه حل می‌شدند ولو اینکه هر درد را موقتا باید با مسکن آرام کرد اما درد نیازمند یک درمان واقعی است. یعنی در مدیریت بحران که جنگ یکی از بزرگ‌ترین بحران‌هاست باید علاوه بر مقطعی و ضربتی عمل کردن، ترتیباتی به طور موازی چیده شود تا همراه با رشد آرامش و پاسخ دادن مسکن‌ها پایه محکم آن تدبیر بتواند اصل مرض را درمان کند. این ترتیبات، نیاز به مطالعه، شناخت محیط، دانستن راه کارهای مشابه دارد و شاید در مواقع بحران خیلی‌ها اینقدرها طاقت دراز مدت فکر کردن را نداشته باشند و این یعنی عین تدبیر. پس مدیر باید مدبر هم باشد.

* حاج احمد آزادگی‌خواه و تسلیم‌ناشدنی بود

یکی از آفت‌های مدیریتی، سکون مدیران است. مدیر وقتی بخواهد مجموعه را آن طور که هست حفظ کند، دیگر جایی برای ایده‌های نو، پیشرفت و تحول باقی نمی‌ماند. سردار کاظمی در هر مجموعه‌ای که وارد می‌شد به تحول فکر می‌کرد.

سردار کاظمی به من می‌گفت، "می‌روم شده پادگان ولیعصر را می‌فروشم پول برایت می‌آورم، فقط تو برو سلاحی که جنگ ما با دشمن را نامتقارن می‌کند، بساز". نتیجه آن طرز تفکر هم اینکه امروز نیروی هوایی سپاه اولین هلی‌کوپتر تک سرنشین را کاملاً موفق ساخته است. آن هم از طراحی تا تولید.

در پخش هواپیمای بدون سرنشین سه مدل هواپیما ساخته است که هر کدامش در محیط رزم خود نوآوری جدیدی است. در پخش پدافند موشک زمین به هوا، ساماندهی پدافند موشکی، سیستم‌های هوشمندی طراحی و ساخته شده است و همه اینها ثمره مدیریت شهید کاظمی است. نمره روح آزادگی‌خواه و تسلیم نشدنی‌اش. اینگونه فکر کردن خلاقیت می‌خواهد و البته جرات. آن هم جراتی که از یک اعتقاد مقدس سرچشمه بگیرد و در وجودت یقینی شده باشد. تنها ققنوس می‌تواند در دامنه آتشفشان مسکن کند، لذا مدیر باید آزاده باشد، جرأت داشته باشد و به یک زندگی عادی تن در ندهد.

*‌ شهید کاظمی کارها را از کل به جزء طبقه‌بندی می‌کرد

نکته بعدی سیستمی فکر کردن سردار کاظمی بود. البته نه در بعد انسانی که در بعد روشی. احمد کاظمی با ورودش به نیروی هوایی، سازمان‌های عریض و طویل را جمع کرد و سیستم، شاخه‌ای شد. شاخه‌های پویای علمی و عملیاتی، شاخه‌ای کار کردن علاوه بر نظم و زمین نماندن کارها، باعث پرداختن جزیی‌تری به مسایل و ایجاد خلاقیت در کار می‌شود. البته به شرط آنکه آدم‌های مجموعه، خودشان را هم شاخه‌ای نکند. یعنی در عین حفظ کلیت وجودشان و فراموش نکردن ابعاد مختلف روحشان، کارهایشان را منظم انجام دهند؛ درست مثل خود شهید کاظمی که کارها را از کل به جزء طبقه‌بندی می‌کرد و افراد را در حیرت کارهای تلمبار شده نمی‌گذاشت. پس مدیر باید علاوه بر کلی‌نگری با ذهنی منظم بتواند جزئیات را ترسیم کند.
[تصویر: %DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C1.jpg]
* پا به پای مجموعه تکنیکی و فنی فکر می‌کرد

در مورد تخصصی فکر کردن هم بسیار تاکید داشت. من با هفت فرمانده کار کرده‌ام اما حاج‌ احمد چیز دیگری بود. بر مسائل فنی تسلط داشت. به تحقیقات معتقد بود و خودش سعی می‌کرد پا به پای مجموعه تکنیکی و فنی فکر کند. با آنکه خلبان نبود همه از او می‌پرسیدند کجا خلبانی را یاد گرفته. فکر نکنید غلو می‌کنم چون خودم روی مسایل فنی و علمی احاطه دارم به شما می‌گویم که برایم این همه تسلط عجیب است. برای من که هیچ برای بچه‌های فنی و تخصصی هم مبهوت‌کننده بود. می‌گفت هم استراتژیک بود هم تاکتیکی. هم نظریه‌پرداز هم مرد عمل و نتیجه اینها می‌شد فکر جامع و مدیریت جامع. بنابراین مدیر باید بتواند با متخصص‌ها هم‌فکری کند.

* توانمندی همه را وارد کار می‌کرد

سردار کاظمی مثل بقیه نبود فکر نمی‌کرد این چپی است، این راستی. از پتانسیل همه استفاده می‌کرد، توانمندی همه را وارد کار می‌کرد، در برخورد با آدم‌ها سعه صدر داشت؛ درست مثل آنچه یک شیعه باید باشد. مدیر شیعه که دیگر جای خود دارد. پس مدیر باید بتواند پتانسیل نیروهایش را ببیند، با نگاه کریمانه نگاهشان کند و از آنها بهترین استفاده را بکند.

* حاج احمد به تحرک، حرکت به جلو و توسعه هدف‌گیری شده اعتقاد داشت

سردار کاظمی جوان‌گرا بود. به نیروهای جوان اعتقاد داشت و به خلاقیت و انرژی بالایشان برای ایجاد تحول میدان می‌داد. همیشه تاکید داشت که فرماندهان باید جوان باشند. می‌گفت ما می‌رویم ولی باید سیستمی به جا بگذاریم که توانش برای ایجاد تحول بالا باشد و این از عهده جوان‌ترها برمی‌آید. هر فرماندهی از ترس توبیخ هم که شده، از ترس اینکه نکند سیستم اشتباه کند و بازخورد عملیاتی‌اش آبروی فرمانده را ببرد، می‌رود سراغ باتجربه‌ها. ولی سردار کاظمی نظر دیگری داشت؛ چون به تحرک، حرکت به جلو و توسعه هدف‌گیری شده اعتقاد داشت و می‌گفت مدیر باید به نیروی جوانش میدان بدهد.

* سردار کاظمی همیشه با اطلاعات خودش تصمیم می‌گرفت

چیزی که نباید از قلم بیفتد این است که سردار کاظمی همیشه با اطلاعات خودش تصمیم می‌گرفت، نه به حرف‌های به دست آمده از این و آن. او اعتقاد داشت آدمی که مسئولیت دارد برود خودش شرایط را لمس کند، خطرات و سختی‌های کار را ببیند و بعد با توجه به گزارشات و اطلاعات دیگران تصمیم بگیرد. می‌گفت این بچه‌های مردم دست ما امانت‌اند. می‌رفت تحقیق می‌کرد، سیستم‌ها را چک می‌کرد جز به جز طرح‌ریزی و برنامه‌ریزی می‌کرد و نتیجه اینها می‌شد یک مدیریت صحیح و مدبری که اهل بازی خوردن نیست.

حاج احمد مدیریتش مدیریت کنترل از راه دور و ویدئو کنفرانسی نبود. شاهد مثال‌هایش را هم برایمان می‌آورد. مثلا در فتح خرمشهر جایی که برای ما فاصله پیروزی و شکست به اندازه مو باریک بود و آنقدر خودمان و تجهیزات‌مان خسته بودیم که نفسی باقی نمانده بود و یک اشتباه می‌توانست از پا در بیاوردمان؛ سردار کاظمی یک بلد خواست تا در خیابان‌ها گم نشود. خودش رفت و شرایط را دید و نتیجه‌اش شد یک تصمیم درست. خرمشهر را خدا آزاد کرد آن هم به دست همین بچه‌های مخلص و البته بصیر. پس مدیر باید در متن ماجرا باشد، وسط معرکه نه بیرون گود و بعد تصمیم بگیرد.

* رنگ احمد رنگ خدایی بود

در یکی از عملیات‌ها که علیه منافقین بود، قرار می‌شود منطقه‌ای را با موشک هدف قرار دهیم. من، موشک‌ها را آماده کرده بودم، سوخت زنده با سیستم برنامه‌ریزی شده؛ موشک‌ها هم از آن موشک‌های مدرن نقطه‌زنی بود. ایشان از عمق عراق تماس گرفت که مقدم آماده‌ای؟ گفتم: بله. گفت: «موشک‌ها چقدر می‌ارزد؟» گفتم: می‌خواهی بخری؟! گفت: «بگو چقدر می‌ارزند؟»

خیلی بعید است شما فرمانده‌ای وسط عملیات‌گیر بیاوری که اینقدر با حساب و مدبرانه عمل کند. هر کسی دوست دارد اگر کارش تمام است تیر خلاص را بزند و بیاید با این موفقیت عکس بیگرد، ولی سردار کاظمی در کوران عملیات، بیت‌المال و رضای خدا را در نظر می‌گرفت. می‌دانید چرا؟ چون مولایش امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) بود که وقتی می‌خواست کار دشمن را تمام کند، کمی صبر کرد نکند هوای نفس، حتی کمی، غالب باشد و بعد برای رضای خدا قربتا الی الله دشمن را نابود کرد.

همه این خصوصیات را که گفتیم شاید کم و بیش با شرح و تفصیل بشود توی کتاب‌های مدیریتی پیدا کرد. هر چند که در بررسی‌ رفتارهای مدیرانی چون شهید کاظمی این صفات را به صورت بومی برای ما ترسیم می‌کند و فکر می‌کنم بعضی از این دکترین‌ها با ظرافت‌های خاص عملیاتی کردن‌شان را باید در نوع ایدئولوژی و رفتارهای چنین مدیران موفقی پیدا کرد اما هیچ کجا نمی‌نویسند مدیر باید برای رضای خدا کار کند. نمی‌نویسند مدیر باید گروه را طوری رهبری کند که سر خط باشد و آخرش هم طوری رهبری کند که همه یادشان باشد که بنده خدا هستند. اما فکر می‌کنم شاه کلید موفقیت مدیریت شهید کاظمی درست همین نقطه باشد، رنگ خدایی‌اش.

سردار شهید مقدم هم با آن همه صفات ریز و درشت که گفت، مبهوت همین یکی مانده بود. همین رنگ، رنگ خدا که خودش خیلی زود بعد از برادر خوبش حاج احمد به این رنگ درآمد و خدایی شد.
[تصویر: %DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C.jpg]
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
نقل از سایت راسخون
موفق باشید و خدایی.
بسم الله


کم حرف می زد...

سه تا پسرش شهید شده بودند.

ازش پرسیدم «چند سالته ،مادر جان؟»

گفت :«هزار سال.»

خندیدم .

گفت «شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال به م سخت گذشته .»

صداش می لرزید.


سخته واقعاً سخته...

برا سلامتی مادران شهدا صلوات

[تصویر: e974a9cc87fc26d3f3aeb48e9f57f48e-300]

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
(۲۸/دی/۹۰ ۲۰:۰۰)Ramin_Ghn نوشته است: [ -> ]بسم الله


کم حرف می زد...

سه تا پسرش شهید شده بودند.

ازش پرسیدم «چند سالته ،مادر جان؟»

گفت :«هزار سال.»

خندیدم .

گفت «شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال به م سخت گذشته .»

صداش می لرزید.


سخته واقعاً سخته...

برا سلامتی مادران شهدا صلوات

[تصویر: e974a9cc87fc26d3f3aeb48e9f57f48e-300]

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



بله رامین جان
خدا خودش بهشون صبر بده
البته اجر و پاداش این ها مونده برای اونور !!
تقديم به آن ها كه در هنگام تولد پدر آسماني نصيبشان شد

تابستان است . در هفت تپه مقر لشگر "25 كربلا" هستيم . من در گردان امام حسين (علیه السلام) هستم . توي چادر ها ، لابه لاي تپه ماهورها هر گردان در يك فرورفتگي مستقر شده است . . گاهي هواپيماهاي عراقي به خاطر شكستشان در عمليات والفجر هشت و فاو روي سرمان بمب رها مي كنند و مي گريزند...
گردان ما بايد به جاي گردان "حمزه سيد الشهدا " كه در حال بازگشت به هفت تپه هست ، برود و پدافند كند . گردان "مسلم بن عقيل " و"امام محمد باقر (علیه السلام)"تازه از خط برگشته اند و در حال تسويه حساب هستند تا به مرخصي بروند.
نيمه شب است كه به يك خاكريز مي رسيم . جلوتر از خاكريز رو در روي عراقي ها چند نقطه كمين است . بچه هاي گردان توي سنگر و پشت خاكريز مستقر ميشوند . من بيسيم چي هستم . با يكي از بچه ها وارد كانال مي شويم حدود دويست متر از خط اول ، حوالي كارخانه نمك ، بايد در نقطه ي كمين مستقر شويم و حركت هاي دشمن را گزارش دهيم. از دور فانوس كم نوري ما را به نقطه كمين هدايت مي كند.. به كمين ميرسيم
بچه هاي "گردان حمزه " ديگر بايد بروند. ولي يك بسيجي به نام " رستم علي آقا باباپور " كه سرش را از ته تراشيده ات و با چهره ايي معصومانه نگاهمان مي كند ، كوله بارش را جمع نمي كند . مدتي ميگذرد . فانوس كمين را خاموش ميكند و موقعيت منطقه و اداب و رسوم كمين را برايم شرح مي دهد.

گفتم : خوب حالا چرا بر نميگردي عقب ؟ فكر نمي كنم از بچه هاي حمزه كسي مانده باشد . نمي خواهي به خانواده ات سري بزني ؟

دستي به سر تراشيده مي كشد و مي گويد : فرمانده مان "صادق مكتبي" بود با او در "والفجر هشت" و در آن وضعيت جنگيديم اما نه من شهيد و زخمي شدم نه فرمانده ام . چند روز بعد از عمليات صادق هنگام گرفتن وضو شهيد شد . من با خودم فكر ميكنم كه اين يعني چي ؟ حالا هر وقت يه نتيجه درست و حسابي براي اين سوالم گرفتم ، بر ميگردم . خيالت راحت باشد .

ميزنم روي شانه اش ، مي خندم و ميگويم : باشد ميشويم سه نفر.

عراقي ها راه به راه خمپاره ميزنند . تنها سلاحم كلاشينكف است و رستم علي يك كلاش دارد سر بند يا زهرايش را روي پيشاني مي بندد و يا دور گرد مي اندازد .. چند روز گذشته است . تمام شبانه روز را در كمين هستيم . تا نوك اسلحه بالا ميرود صداي گلوله سمينوف بلند ميشود و از بالاي سرمان مي گذرد ...

عصر هشتمين روز است .ناگهان يك خمپاره ميخورد نزديكي سنگر و سنگر به شدت مي لرزد داد ميزنم : رستم علي خمپاره ! مي چسبم به زمين . تمام بدنم كرخت ميشود .. در انتظار انفجارم . اما خمپاره عمل نمي كند .آرام سرم را بلند مي كنم . خمپاره توي كيسه شن فرو رفته و از اطرافش بخار بلند ميشود...

رستم علي ميزند به پشتم و مي گويد : چه خبر است بلند شو . دل واپس نباش . قسمتت باشد هر كجا باشي صدايت مي كنند . بعد نگاهي به آسمان مي كند وسري تكان مي دهد. و نيم خيز مي شود و مي گويد : بگذار ببينم اوضاع از چه قرار است و خدا كي صدايمان مي زند ..

مي نشينم و آرام گوشي بيسيم را بر مي دارم و به فرمانده ميگويم خمپاره خورده توي كمين و منفجر نشده است . رستم علي نيم خيز شده است سمت خمپاره .يك مرتبه كلاه آهني اش از سرش مي افتد و سر ميخورد طرف خمپاره . گوشي بيسيم را مي اندازم و با تمام قدرت شيرجه ميزنم روي كلاه . ناگهان صدايي توي گوشم مي پيچد . سرم را بلند مي كنم رستم علي را ايستاده غرق در خون مي بينم . گلوله سمينوف پيشاني اش را شكافته است . رستم علي آرام با پشت سر روي زمين مي خوابد . سربند يا زهرايش را دور گردنش بسته . با حيرت به او نگاه مي كنم .. ديگر نفس نمي كشد . به همين سادگي شهيد شد ..

ناگهان از توي كانال صدايي مي شنوم كه داد ميزند : رستم علي نامه داري

نزديك كه ميشود ميگويد :" سلام رستم علي نامه دارد" . سست و بي رمق تكيه ميدهم به سنگر . دستم را دراز مي كنم تا نامه را بگيرم . آرام پتو را كنار ميزند و گريه سر ميدهد . هق هق كنان دستش را مي كشد و به سرعت به طرف خط اول دور ميشود . طولي نمي كشد كه با فرمانده و بچه هاي ديگر بر ميگردد. فرمانده نامه را باز مي كند از طرف همسر رستم علي است كه نوشته است :

رستم علي جان امروز تو پدر شدي واي هول شدم سلام ! نمي داني چقدر قشنگ است . بابا ابوالقاسم نام پسرت را گذاشته مهدي . من گفتم تو باباي رستم علي هستي صاحب اختياري ، گذاشت مهدي . به خدا عين خودت است كشيده و سبزه و ناز . مي آيي ؟ بايد بيايي . شنيدم كه عمليات شده . راديو گفت : فاو را گرفته ايد . اين فاو چي هست؟ چي دارد كه ولت نمي كند ؟ تلويزيون نشان داد هي نگاه كردم ، آخر شماها همه مثل هم هستيد . مهدي بهانه بابايش را مي گيرد . تو را جان مهدي بيا . دلم بدجوري تنگ شده . يك تكه پا بيا بعد برو . جنگ كه فرار نمي كند . نا سلامتي بابا شدي ها . چند روز پيش از جهادسازندگي آمده بودند پي ات . يك اخطاريه دستشان بود . زدم زير خنده . ميخواهند اخراجت كنند . مگه نگفتي شان كه جبهه ايي ؟ ننه ات راه به راه مهدي را ميبوسد . همه سلام دارند . زود مي آيي؟ خيلي منتظرتم، باشد؟ " زهرا"
فرشته هایی که فراموششان کرده ایم!

تقدیم به بنیاد جانبازان و امور ایثارگران...
یادی از فرشته هایی که یادمان و یادشان رفته است ، که بودند ، چه کردند ، چه می کنند...
====
وقتی به کوچه "سرو " رسیدیم، آسمان هنوز آفتابی بود و گرمای تابستان دیگر به شکوه‌مان انداخته بود اما در دل نشاطی احساس می‌کردیم. نشاط از این بابت که به دیدار عزیزانی می‌رویم که قلبمان را تسخیر کرده‌اند و مهربانی‌شان تمامی ندارد.
گلبرگی روی در ورودی منزل چسبانده و روی آن نوشته بود: «لطفاً زنگ نزنید، در بزنید، مهران‌راد».
وارد منزل شدیم؛ متعجب از این همه آرامش؛ از این همه گذشت؛ چیدمان منزلی نقلی که گل‌ها و شکوفه‌های زیادی در گوشه گوشه‌اش می‌درخشید.
آری به دیدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهیم مهران‌راد» رفتیم اما دیدن ایثارگری همسر وی این دیدار را تحت الشعاع قرار داد؛ ایثارگری در این خانه از این جهت که اگر مشکلاتشان را بر شاخه‌های سرو تحمیل کنند، سرو در برابر آن خم می‌شود اما آنها مقاوم‌تر از سرو ایستاده‌اند و این مقاومت ستودنی است.

[تصویر: 7(84).jpg]
بعد از پذیرایی صمیمانه، از «شیرین جافر» همسر این جانباز خواستیم که به دیدار صاحب‌خانه برویم، صاحب‌خانه‌ای که 15 سال است طعم غذا را نچشیده، به مهمانی نرفته، تنها تفریحش این است که با شیرین سوار آمبولانس شده و برای ویزیت و معالجه به بیمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شدیم. مهران‌راد که روزی تاب دیدن یک کودک شهیدشده را در منطقه جنگی نداشت و از دیدنش نفس‌هایش به شماره می‌افتاد، امروز روی تختی بدون تکلم خوابیده است؛ او فقط نظاره‌گر بوده و حتی قادر به انجام ساده‌ترین کارهای شخصی‌اش هم نیست.
[تصویر: 14(44).jpg]
مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهای نخست جنگ تحمیلی با مدرک فوق دیپلم رشته پرستاری در بخش بهداری لشکر 81 زرهی اهواز مشغول به فعالیت شد؛ بعد از مجروحیتش نیز دوباره به منطقه بازگشت و به لشکر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد که اثرات موج‌ بمب‌های خوشه‌ای دشمن در گیلان‌غرب و خونریزی سمت راست مخچه وی را از 15 سال گذشته خانه‌نشین کرده است.
* خدایا! شیرین را در جاده ایمان استوار نگه‌دار
در و دیوارهای اتاق این جانباز دوران دفاع مقدس، با برگه‌های کاغذی تزیین شده که شیرین تمام این مطالب را نوشته و روی دیوار چسبانده است؛ روی چند برگ کوچک و بزرگ نوشته شده بود «یک لحظه دلم خواست صدایت بکنم؛ گردش به حریم باصفایت بکنم؛ آشوب دلم به من چنین فرمان داد؛ در سجده بیفتم و دعایت بکنم»، «خدایا! شیرین را در جاده ایمان استوار نگه دار!»، «هرچه دلم خواست نه آن می‌شود؛ هرچه خدا خواست همان می‌شود».

[تصویر: 10(76).jpg]

در گوشه‌ای از اتاق داروهای این جانباز از جمله سرنگ بزرگی به چشم می‌خورد که به نوعی ظرف غذای ابراهیم است؛ در معده این جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهی به نام «پیگ» کار گذاشته شده است که از این طریق تغذیه می‌شود؛ این زن فداکار در ابتدا مواد مغذی ماهی، گوشت یا مرغ را به همراه سبزیجات و برنج پخته، از صافی عبور می‌دهد سپس این مواد یا داروهایی را که در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش می‌کند.
کنار این مادر و زن مهربان می‌نشینیم تا از زندگی خود برایمان بگوید و این گونه اظهار می‌دارد: در امیریه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدایی چادر و روسری سر می‌کردم؛ چادر سرمه‌ای با گل‌های ریز سفیدرنگ که به خاطر آن حرف‌ها و کنایه‌های زیادی شنیدم به طوری که گاهی مرا با این چادر به عنوان کارگر منزل صدا می‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌کردم و خواهم کرد.
ما پنج خواهر بودیم و من دیوانه‌وار پدرم را دوست داشتم؛ او همیشه به من می‌گفت: «شیرین ستون طلایی خانه من است»؛ وقتی در مهر ماه سال 1348 با ابراهیم ازدواج کردم، پدرم به وی گفت: «تو را به شیرین می‌سپارم».
ثمره این زندگی 3 دختر است؛ از جایی که صاحب فرزند پسر نشدیم، همسرم 2 سال بیشتر به جای فرزند ذکوری که نداشتیم، خدمت کرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
بعد از نمایان شدن اثرات جانبازی ابراهیم، پدرم همیشه به من می‌گفت: «ابراهیم را راضی نگه دار؛ اگر می‌خواهی به من خدمت کنی، به او خدمت کن!» همین کار را کردم؛ بعد از اینکه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وی، به سر مزارش رفتم چرا که با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهیم در خانه تنها می‌ماند.
* دخترم هیچ‌گاه نمی‌خواست با پدر خداحافظی کند
او از روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی برایمان می‌گوید: قصرشیرین در دست دشمن بود؛ ابراهیم و ابراهیم‌ها نیز برای آزادسازی آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودی مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار که او به جبهه اعزام می‌شد، دخترم مرضیه خود را در گوشه‌ای از اتاق پنهان می‌کرد تا لحظه خداحافظی با پدرش را نبیند.
بنده اشتیاق زیادی برای رفتن ابراهیم به جبهه داشتم بنابراین هرکاری از دستم برمی‌آمد، برایش انجام می‌دادم؛ یادم هست به جای بند پوتین، کش باریکی روی پوتینش قرار دادم تا ابراهیم به راحتی پوتینش را بپوشد و اذیت نشود؛ یک بار هم کلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم برای او کلاه تهیه کردم.
او در پادگان ابوذر تکنسین اتاق عمل بود؛ یک بار کودکی ترکش خورده را در بیمارستان معالجه اولیه کرد تا زنده بماند؛ پس از آن می‌خواست آن کودک را به مادرش بدهد تا دست نوازشی بر سر او بکشد ناگهان کودک به شهادت می‌رسد، دیدن چنین صحنه‌ای با شرایطی جسمی و روانی به قدری برای همسرم سخت بود که همان لحظه سکته‌ کرد و حدود 44 روز در بیمارستان قلب 502 ارتش بستری شد.
همسرم در جبهه به قدری مهربان بود که همرزمان و دوستان او می‌گویند: «مهران‌راد وقتی برای مرخصی به تهران می‌آمد، همه می‌گفتند یتیم شدیم تا مهران‌راد از مرخصی برگردد».
وی ادامه می‌دهد: در یکی از شب‌های برفی و زمستانی ابراهیم در منطقه جنگی بود؛ برای پارو کردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام کنم؛ وقتی پدر متوجه این موضوع شد گفت: «به من می‌گفتی تا خودم هزینه کارگران را برای پارو کردن برف‌ها می‌دادم». به وی گفتم: «می‌خواستم کمتر دلتنگی کنم به همین خاطر برف‌ها را پارو کردم».
* خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است.
[تصویر: 11(105).jpg]
این روزها هوا گرم است؛ امروز شیرین و ابراهیم از تفریحی که به بیمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خیلی خسته بود اما با این حال برای اینکه حرارت بدن ابراهیم زخم‌هایش را اذیت نکند، آب هندوانه را گرفت و از طریق سرنگ وارد معده همسرش کرد.
دل‌های ما میزبان اشک‌ها و لبخندها در این سفر کوتاه به یک سرزمین آسمانی بود؛ گاهی قطرات اشک از گونه‌های شیرین جاری می‌شد و می‌گفت: «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است؛ کارم از گریه گذشته بدان می‌خندم».
او ادامه می‌دهد: خدا صدام را لعنت کند؛ اینها یادگاری‌های جنگ هستند؛ شب‌های یلدا و عید بچه‌های من دوست دارند به منزل ما بیایند اما به خاطر اینکه سر و صدا و شلوغی پدرشان را اذیت می‌کند، اینجا نمی‌آیند.
دست‌های این همسر جانباز بوی زحمت می‌دهد؛ در حالی که اشک روی گونه‌هایش سوسو می‌کند، خاطره‌ای از شب یلدا را برایمان این‌گونه روایت می‌کند: انار روی میز بود؛ نیمه‌شب یادم ‌افتاد که نکند سردار من، انار را دیده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل کندم؛ انار را با دست‌هایم فشار دادم تا آبی از آن چکانده و به او بدهم؛ دیدم او خواب است اما با سرنگ برایش گاواژ کردم تا این محبت به مغزش برسد و به او بگویم که تنهایش نمی‌گذارم؛ گاهی آب میوه و غذاها را بر لب‌های او می‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود.
* سالهاست عطر غذا در این خانه نپیچیده است
تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید: «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد».
ابراهیم یک بار با زبان بی‌زبانی از من نان و پنیر خواست؛ نان و پنیر و چایی را میکس کردم و برایش آوردم تا وارد معده‌اش کنم؛ او از این موضوع خیلی ناراحت شد و آن را کنار زد.
* به مونسم افتخار می‌کنم؛ از دیدن دردهایش ذره ذره می‌میرم
این زن ایثارگر هرروز صبح مانند سرباز وظیفه بیدار می‌شود و می‌گوید: «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا کند»؛ او می‌گوید: این راه زندگی را که با ابراهیم طی کردیم خیلی ناهمواری داشت اما از این جهت که مونسم یک جانباز است افتخار می‌کنم و گاهی از دیدن دردهای او ذره ذره می‌میرم.
زمان عقد دخترش می‌رسد؛ او به امیر نهاوندی و خرم‌طوسی می‌گوید: پدر بچه‌ها قدرت تکلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پیدا کنید بلکه دل دخترم کمی آرام گیرد.
همسر جانباز مهران‌راد، روحی لطیف و احساس شاعرانه‌ای دارد؛ برای پرنده‌ها و یاکریم‌هایی که پشت پنجره می‌نشینند، دانه می‌پاشد و به آنها می‌گوید: برای شفای تمام مریض‌ها دعا کنید!
او گل‌های شمعدانی را خیلی دوست دارد؛ دستی بر گلبرگ‌ها کشیده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده می‌نهد.
شیرین جافر، خواهر مهربانی است که برادرش نیز دو پایش را در منطقه سومار به اسلام هدیه داده و از این جهت او خود را زینب عصر کامپیوتری می‌داند.
* دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(علیه السلام) هستیم
وی ادامه می‌دهد: دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(علیه السلام) هستیم، همسرم یک بار در کودکی بینایی خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل(علیه السلام) شفای او را ‌گرفت؛ بارها اتفاق افتاده که پزشکان برای معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بنی‌هاشم(علیه السلام) شدم و ابراهیم حالش خوب شد.
برای استحمام وی گاهی با احاطه شدن ضعف بر من، ممکن بوده که ابراهیم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت امّ‌البنین شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همین گونه نیز ‌شد؛ من دست‌های حمایت‌ اولاد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را در زندگی می‌بینم. خداوند همیشه همراه ما بود و حتی یک بار هم زیر بار سختی‌ها نشکسته‌ام.
این همسر جانباز بیان می‌دارد: از مقام معظم رهبری خیلی ممنونم که این گونه با درایت عمل می‌کنند تا چنین نظامی‌های خوبی حافظ مملکت باشند و از نظامیان ممنونم که مانند شمعی دور نقشه عزیز روشن هستند و نمی‌گذارند بیگانگان نگاهی به ایران بیندازند.
او در این دیدار اعیاد شعبانیه را به رهبر معظم انقلاب و سایر جانبازان و پاسداران تبریک گفت؛ وی از امیر پوردستان فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی، سرهنگ جعفری مسئول ایثارگران ارتش، امیر سیفی رئیس حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشکان بیمارستان گلستان نیروی دریایی، حجت‌الاسلام نقویان، حمید ماهی‌صفت قدردانی می‌کند.
* آرزو دارم با سرباز ولایت به دیدار رهبر معظم انقلاب بروم
از شیرین جافر خواستیم که آرزویی کند و می‌گوید: آرزو دارم که آقای مهران‌راد را که به من آبرو و عزت داده است، به عنوان سرباز ولایت روی ویلچر بگذارم، جلوی رویم بگیرم و به دیدار رهبر معظم انقلاب برویم.
و آرزوی دیگر او این است که ای‌کاش دوباره بوی پوتین ارتشی در خانه‌اش می‌پیچید؛ و ای‌کاش او یک بار دیگر لباس مقدس ارتش را بر تن می‌کرد.

(نقل از خبرگزاری فارس)
اینگونه دلی دریایی اگر داشته باشی..حتی اگر 19 ساله هم که باشی جا نمی مانی...
نام و نام خانوادگی:حسین بیدخ
شهادت:1361-عملیات فتح المبین
سن:19 سال


زندگی را از من دزدیده ای!


لاله های سرخ بی دست و پا مشتها گره کرده ، دهانها باز ، چشمها بینا رو به آسمان . در گوشه ای از این صحرا در کنار یک نهر در سکوت فریاد می زنند که :

برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشه تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست ما هستیم . برادر ، رفتن ما رفتنی برای حرکت توست .

برادر ، میروم تا تو بیائی ، این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای .



من زنده ام اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضریم به یک سِرُم است . سِرُمی که مبدأش بدست توست . سِرُمی که رفتن میخواهد ، شدن میخواهد ، رفتنی که توقفی ندارد و توقفی که جز مرگ من هدیه ای ندارد .

فراموشم مکن

از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم سپاری در وحشتم . وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا .

حس می کنم شهیدان روزی از یاد می روند!

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود مینالم ، حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته میشود شهیدان از یاد میروند .

یاد من راه من است

اینکه میگویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .

پیشگویی !



از اینکه فرداها اینهمه خون برادرانم که نوید دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از یاد رَوَد بیمناکم . از اینکه فرداها به ضعیفان نَرِسَند ، ثروتمندان مالکان زمین شوند ، ضعیفان درد کشیدگان روزگار گردند ، شهیدان از یاد رفتگان شوند ، خون شهیدان به استهزاء گرفته شود ، زندگی در آن دنیا برایم تار میشود .

یک دلیل ، هزار دلیل

آنان که به هزاران دلیل زندگی می کنند نمی توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می کنند به همان دلیل نیز می میرند .

دوربین فیلمبرداری خدا

دوربین فیلمبرداری خدا را که هیچگاه ندیدم، حالا دیدم . گویی فرشتگانِ مأمور ، در حال گرفتن فیلم از مایند، برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی .

خواهرم ! حجاب!
خواهرم ، حجاب تو سنگری آغشته به خون من است ، می دانم ، بالا تر از آنهایی که سفارش به پوشش و حجاب ترا کنم ، ولی بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست ، اگر میل به حفظ سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان .

تفسیر امام خمینی (رحمة الله علیه)

نمی دانم تو اورا چه میدانی ؟ من اورا مسلمانی مجاهد ، مجاهدی مؤمن ، مؤمنی عابد ، عابدی سرکش ، سرکشی متواضع ، متواضعی پیروز ، پیروزی ساکت ، ساکتی خروشان ، و خروشانی ساکت می دانم ، اورا دعا می کنم تو نیز اورا دعا کن .

بمب باش!

سعی کن همیشه بمبی باشی تا هر کجا خواستی ضامن آنرا بکشی و هزاران کثیف را که زندگی برای آنها چیزی جز نفس کشیدن نیست، راحت کنی .

عجیب است!

عجیب است حال انسانهائی که می دانند می میرند و می دانند محاکمه و به بند کشیده خواهند شد اما باز نشسته اند و دست بر روی دست ، می خورند و می خوا بند وآسوده و بی خیال !

======
برای خودم و دلم متأسفم...همین!
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع