شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
خاطره ای از حاج آقا ماندگاری درباره شهید والا مقام همت
(جالب و خواندنی)
![[تصویر: 5039d1219059207-shahid_hemmat.jpg]](http://www.askquran.ir/attachments/5039d1219059207-shahid_hemmat.jpg)
یک عزیزی می گفت که یک شب حاج ابراهیم همت را خواب دیدم . با موتور به دنبال من آمده بود، مانند همان زمان جنگ . گفت بیا برویم یک نفر در حال غرق شدن است می خواهم او را نجات دهم . سوار شدم دیدم در خیابان های تهران ، به صورتی حرکت می کند که تابلوی خیابان ها را ببینم . در یک خانه من را پیاده کرد از خواب بیدار شدم . این خواب تعبیر نمی خواست و واضح بود . بلند شدم و به همان آدرس رفتم چرا که پیام داشت . به همان آدرس، در همان خانه رسیدم در زدم . یک جوانی بیرون آمد . او به من نگاه کرد و من به او نگاه کردم چرا که یکدیگر را نمی شناختیم . به او گفتم شما با شهید همت کاری داشتید ؟ شروع به گریه کرد . گفت من می خواستم خودکشی کنم به بن بست رسیده بودم . عکس شهید همت را در خیابان دیدم . به عکس او گفتم اگر راست گفته اند که تو زنده هستی، صدای من را می شنوی و من را می بینی ، یک نفر را بفرست بیاید من را نجات دهد .
12 اسفند سالگرد شهادت حاج علی رسولی
![[تصویر: 01987768447316416807.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/01987768447316416807.jpg)
شهدا را یاد کنیم با یک صلوات بر محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
به این تاپیک که سر زدم یهویی خیلی دلم برای شهدا تنگ شد
خیلی...
امان از غفلت که سرتاپای وجودمو گرفته...
کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود
از همسر سردار شهيد علیرضا عاصمی:
هميشه يك تبسم زيبا داشت. وارد خانه كه مي شد، قبل از حرف زدن لبخند مي زد. عصباني نمي شد. صبور بود. اعتقادش اين بود كه اين زندگي موقت است و نبايد سر مسائل كوچك خود را درگير كنيم. گاهي وقتها از شدت خستگي خوابش نمي برد. يك روز مشغول آشپزي بدم، علي هم كنار ديوار تكيه داد و مشغول صحبت با من شد تا چند دقيقه بعد آب و غذايي براي او ببرم، نگاه كردم ديدم كنار ديوار خوابش برده.
ولي با همين وضعيت خيلي از مواقع كمك كار من در منزل بود، مثلاً اجازه نمي داد كه هر شب از خواب بلند شوم و به بچه برسم. مي گفت: يك شب من، يك شب شما... يك شب شام آماده كرده بودم كه متوجه شديم همسايه ما شام درست نكرده ـ چون تصور مي كرده كه همسرشان به منزل نمي آيد ـ فوراً علي غذاي ما را براي آنها برد. گفتم: خودمان؟! گفت: ما نان و ماست مي خوريم...
"آزاده امیر هوشنگ شاهسپندی در سن 16 سالگی
با 1000 ضربه کابل فلک شد سپس گوشت و پوست له شده پای او با اتوی داغ سوخته و جزغاله شد به مدت سه ماه خون استفراغ می کرد حدود 9 ماه با کمک دیگران راه می رفت آرزوی یک آخ را هم بر دل دشمن گذاشت بعد از اینهمه مقاومت، فرمانده عراقی گفته بود: امیر فوق بشر! "
بسم الله العلی العظیم
سلام بر شهیدان و سلام بر رهروان شهدا
نزدیک به عید و نوروز هر سال پیام ها و بنر ها و سازمانها همگی فریاد ثبت نام کاروانی رو میزنند که به اسم راهیان نور،راهی به نورستان خورشیده...
توفیق چند بار حضور در این مناطق ،دلی از من بیچاره برده که با دیدن حتی تصاویر این مناطق خدایی...بیش از پیش بر حال زار و پر گناه خودم می گریم و هنوز منتظر لطفی از الطاف بیکران شهدا بر زندگی حقیرانه خویشم.
چه زیبا فرمود سید شهدای اهل قلم :شلمچه قطعه ای از بهشت است که بر زمین جا مانده است.
وای که چه بهشتی...شلمچه با آن غربت و حزنش،طلائیه که هنوز بوی برادران شهیدمان را می دهد،فکه و مجنون، دشت عباس،هویزه...که هنوز صدای حق طلبی و نفس گرم علم الهدی و همسنگرانش به آنجا روشنی می بخشد ،خرمشهر،سوسنگرد،دوکوهه،کارون،هفت تپه و ...
واز کجای این بهشت بیکران می توان گفت که در بیان وصفش بی زبان و خاموشیم.
امید که با لطف و نگاه شهدا ،توفیق حضور در بهشت نور یابیم و بهشتی گردیم.
آمین
شهید جهان آرا : بچه ها اگر شهر سقوط کرد ، دوباره آن را فتح می کنیم . مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند .
هو الشهيد
سلام همسنگران خوبم . دو روزه كه از كربلاي ايران برگشتم و چقدر دوست داشتم بر نمي گشتم ..
تو پاسگاه زيد ، محل عمليات رمضان يه راوي يه خاطره ايي تعريف كرد كه همه رو بي
تاب كرد ، دلم نيومد نشنويد .
گفتند : واسه تفحص كه به خاك عراق رفتيم ، يه عراقي كه انگار شيعه هم بود بهمون گفت قدر شهداتونو بدونيد . گفتم چطور مگه خاطره ايي از بچه هاي ما داري ؟
مرد عراقي گفت : پسرم به اجبار حزب بعث واسه جنگ ايران و عراق فرستاده شد . بعد يه مدت كه از جنگ گذشت .ديدم خبري از پسرم نيست . پرس و جو كرديم گفتند تو جنگ كشته شده . پاپي شدم كه جنازه پسرم رو ميخوام . با كلي پافشاري يه جنازه تحويلم دادند .پلاك روي گردنش به اسم پسرم بود اما جنازه پسر من نبود . اونها هم قبول نكردند و گفتند پسرت همينه. خلاصه جنازه رو بردم كربلا دفن كردم . سالها گذشت و من همچنان چشم انتظار پسرم بودم تا اينكه جنگ تموم شد و اسرا به كشورهاشون برگشتند و شكر خدا پسر من هم در بين اسرا بود . از زنده بودن و برگشتن پسرم خيلي خوشحال بودم . داستانو واسه پسرم تعريف كردم و در مرد پلاك ازش پرسيدم . ديدم پسرم گريه ميكنه .
گفت : تو يكي از عمليات ها اسير شدم . تشنگي امون مو بريده بود . يه پسر جوون ايراني اومد بالاي سرم بهم آب داد . پرسيد : مال كدوم شهر عراقي ؟ گفتم : كربلا ! ديدم يه هويي پلاكمو كند . گفتم : داري چه كار مي كني ؟ گفت : ميتونم برش دارم ؟ گفتم : تو كه برداشتي ، باشه بگير مال خودت . حالا به چه دردت ميخوره ؟
بچه ها ميدونيد چي گفت ؟؟؟؟ گفت : شايد منو به جاي تو بردند كربلا....
يا حسين...
یا رب العالمین
گناهان هفته ...
صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا. هرچه صداش زدیم، جواب نداد. سرش شده بود پر از ترکش. توی جیبش یک کاغذ بود که نوشته بود: « گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل؛ یک شنبه: زود تمام کردن نماز شب؛ دوشنبه: فراموش کردن سجده ی شکر یومیه؛ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛ چهارشنبه: درجمع با صدای بلند خندیدن؛ پنجشنبه: سلام کردن فرمانده زودتر از من؛ جمعه: تمام کردن صلوات های مخصوص جمعه و رضایت دادن به هفتصدتا.» اسمش « حسینی» بود. تازه رفته بود دبیرستان.
امام کاظم علیه السلام:
هرکس در هرروز به محاسبه ی نفس نپردازد ( و از خود برای کارهایی که درآن روز کرده، حساب نکشد)، تا اگر کارنیکی کرده برآن بیفزاید، و اگر کار بدی کرده، به درگاه خدا استغفار و توبه کند، از ما ( و اهل ولایت و پیرو ما) نیست
میزان الحکمه؛ ج1، ص106، ح396
اگر از گناه مطهری!رجایی هست که بهشتی شوی اگر باهنر شهادت آشنایی!مفتح درهای بهشت خواهی شد اگر با همت تقوا پیشه کنی!صیاد دل ها می گردی...