تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
بسم الله الرحمن الرحیم


نامه اي با دوخط

معصومه كريمي


سلام، چطوري؟ خوبي؟ ننه و آقا خوبن؟ ديروز جعفر اومد هور پيش ما. انگار همه بچه هاي محل داريم جمع مي شيم پيش هم. جعفر يه حرفايي مي زد. راست كه نمي گفت؟ هفته پيش هم كه باقر اومده بود همين حرفا رو مي زد. مي گفت محل روگذاشتي روسرت. مي گفت دوهفته ست كه مدرسه نمي ري يا دوهفته ست لب به غذا نزدي.
مي گفت ننه روخون به جيگر كردي از بس گفتي مي خوام برم پيش محسن. به خدا اگه يك كلمه از اين حرفا درست باشه من مي دونم و تو. خجالت نمي كشي بچه؟ خيال كردي اين جا هتله؟ هيچ مي دوني اين جا چه خبره؟ مي خوام مثل يه مرد باهات حرف بزنم. خدا مي دونه اگه يك كلمه از اين حرفا به گوش ننه يا سيمين برسه پوست از سرت مي كنم. ننه فكر مي كنه من الان دزفولم و حتي صداي تير و تفنگ هم به گوشم نخورده. مي دوني من الان كجا نشستم؟ توي يه قايق درب و داغون وسط رودخونه، لاي نيزار. به اين جا مي گن هور، اين جا فقط تو روكم داره! يادم نرفته وقتي مي خواي بري مدرسه دوساعت كفشاتو دستمال مي كشي. خبر داري اين جا بعضي وقتا تا زانو مي ريم توي گل؟ اين جا تا چشم كار مي كنه ني و نيزار و قورباغه و پشه اس. تويي كه از ترس پشه كوره و سوسك ننه رو مجبور كردي برات پشه بند بدوزه، مي خواي بياي اين جا چيكار؟ زندگي توي آب، خواب توي آب، راه رفتن توي آب. بارون كه مي باره مثل ناودون از پاچه شلوارمون و آستين لباسمون آب مي ريزه بيرون. اين جا از لحاف قرمز ملافه شده ننه خبري نيست. هركسي يه پتوي سياه و كهنه داره كه بوي خاك و نمش تا صبح آدمو كلافه مي كنه. اگه الان منو مي ديدي وحشت مي كردي! يه بند انگشت گ ل جمع شده زير موهام، نزديك به يك ماهه نتونستم برم حموم. تكون
مي خوري خمپاره اس كه مي ريزه روي سرت. اين جا از بس خمپاره 60 مي زنن بچه ها اسمش رو گذاشتند ام الشصت! مي ترسم امروز- فردا كچلي هم بگيرم. حسين الان با قايق از كنارم گذشت وگفت «التماس دعا» خيال مي كنه دارم وصيت نامه مي نويسم.
لااله الا الله ... نمي دونه يه الف بچه واسه آدم دين و ايمون نمي ذاره. جعفر هم فكر مي كنه نصف شبي زيرنورماه دوباره ياد سيمين زده به سرم، با صداي بلند داد زد «پدر عشق بسوزه.» ببين چه بلايي سرم آوردي. ازدست تو شدم باعث خنده بچه ها. حسين خدام خداست بيام بفهمم سركلاس نرفتي اون وقت من مي دونم و تو، پوست از سرت مي كنم. خيال كردي اين جا مهد كودكه كه مي خواي بياي؟ خيلي وقت ها حتي نون خالي براي خوردن گير نمي آد. مجبوريم نون خشك كپك زده سق بزنيم و پشت بندشم يه ليوان چايي كمرنگ توي ليوان پلاستيكي قرمز. آخ كه دلم لك زده واسه آبگوشت هاي پرملات ننه. ديروز دوتا از بچه هاي هم سن وسال تو رو بردند عقب مي دوني چرا؟ چون اسهال استفراغ گرفته بودن، حالشون خيلي خراب بود. خب جنگ ديگه شوخي كه نيست. به ننه نگي ها اخلاقش رو كه مي دوني اگه بفهمه اين جا چه خبره همين الان چادرش رو سرش مي كنه و پا مي شه مي آد اين جا. فقط بهت گفته باشم اگه يه وقت بشنوم ...

****
دوباره سلام. بقيه نامه رو دارم از بيمارستان تبريز برات مي نويسم. خانوم پرستار مي گفت وقتي آوردنم بيمارستان اين نامه رو اين قدر محكم چنگ زده بودم كه خيال مي كردند وصيت نامه اس. نمي دونم چي شد گرم نوشتن نامه بودم كه يه خمپاره 60 بي سر وصدا اومد سراغم. ببخشيد اگه كمي خوني و چروك شده.
¤
تازه دو روز بود كه تو بيمارستان بستري شده بودم كه از توي راهرو حس كردم صداي ننه را شنيدم. داشت گريه مي كرد. فهميدم كه با آقا آمدند تبريز از ترس چشم هام رو بستم. خودم رو زدم به خواب. آخر راضي نبودند بيام جنگ. وقتي آمدن توي اتاق ننه بلند بلند زد زيرگريه! آقاجون آمد نزديك تختم دستاي زبرش رو كشيد روي صورتم. بغضم گرفته بود چقدر دست هاي كارگري آقا زبر بود. دلم مي خواست گريه كنم اما نمي شد. آخر به اصطلاح خواب بودم. مجروح بغل دستيم به ننه گفت: اشكالي نداره انشاءالله خوب مي شه.
ننه بغضش تركيد .
- ازدست اين دو تا برادر چيكار بكنم؟! يه پام بايد تبريز باشه، يه پام رشت !
تعجب كرده بودم رشت ديگه براي چي؟...
ننه گفت : - برادرش هم توي بيمارستان رشت بستريه ...
پس بالاخره كار خودتو كردي ناقلا!
- شنيدم يك هفته تمام لبات ازتشنگي پوست انداخته بوده. شنيدم زخمي شدي و تك و تنها جا موندي. شنيدم حتي عراقيا بهت تير خلاصي زدند و جيب هاتو خالي كردند، اما زنده موندي! ننه مي گفت: تو سينه لباست يه گنج بزرگ داشتي. وصيت نامه همرزمات... شب تا صبح سينه خيز اومدي عقب ،بعدشم ديگه از هوش رفتي. شنيدم وصيت نامه ها رو صحيح و سالم رسوندي عقب ، الهي قربونت برم...
وقتي ننه اين حرف ها را مي زد ديگر طاقت نياوردم بلند زدم زير گريه. راستي حسين هرچي فكر مي كنم نمي دانم تو كي بزرگ شدي؟ پس چرا من نفهميدم؟ خوب شد آن نامه را برايت نفرستادم...
ماه دارد از پنجره بيمارستان به داخل مي تابد و ننه كنار تختم خوابش برده. الهي بميرم چقدر زود پيرشده. خانم پرستار آمده بالاي سرم از دستم عصباني است !
- مگه هزار بار بهت نگفتم با اون دستاي تركش خوردت نبايد نامه بنويسي؟ !
كاش تو بيمارستان رشت بودم و دست هاي كوچكت را مي بوسيدم. اما حيف آخر ننه مي گفت دو تا دست هايت را هم قطع كردند. مي گفت دستات شده بود عين ذغال... پس پيشوني بلندت را مي بوسم. دستانم ديگر نا ندارد وگرنه تا صبح برايت حرف داشتم. حسين جان، داداش كوچولو، عزيز دلم، برايم دعا كن. دعا كن مثل تو باشم. شب به خير مرد كوچك !



بنام ستار معاصی عاصیان
مناجات نامه،دست نوشته و درد دل شهید ملک ابراهیم زمانی،سردار و شیر دلی از استان مازندران،فریدونکنار
لطفا در پیام های این نوشته تامل فرمایید:



[تصویر: z2znqo8u6hysfuq7xw8u.jpg]


مناجات نامه:
با کدام دست،با کدام چشم،با کدام عقل،با کدام تامل،و با کدام قلم می توانم با معشوقم،با مولایم،با
مھربانترین مھربانان،با انیس ترین انیسان،با ستارترین ستاران،مناجات نمایم.
اینقدر را می دانم کاغذی را کھ رویش می نویسم از بیت المال بیش از یک میلیارد مسلمان دنیا بدستم
رسید و ھم چنین این قلم.
پس بھ خود می گویم،پس بھ خود می گویم،پس بھ خود می گویم...
ای عبدالعاصی!کھ نام خود را از میان نام بھترین مخلوق خدا،خلیل الله،دزدیده ای،لا اقل سعی کن
احترام نام این بنده پاک و مخلص خدا را حفظ کنی،اصلا توی رو سیاه،برای چھ با این جسم مردارت
روی زمین پاک خدا قدم می زنی؟
پیام ھا:
١-ادب در مقابل پروردگار ٢- حساسیت در بیت المال ٣-تواضع حتی در نوشتن





بنام ستار معاصی عاصیان



گمنامی و خمول، صفت انسانهایی ست که نام و عنوان برایشان محلی از اعراب ندارد. « بندگان مخلص خفیف المؤونه ای که نام آنان در میان مردمان گم می باشد.» آنانکه در جدال عقل و عشق، در وادی عاشقی قدم نهادند و سر و جان خویش را به پای محبوب حقیقی سپردند و شهدای هشت سال دفاع مقدس این چنین سلوک نمودند... براستی راز سر به مهر گمنامی شهیدان را چه کسانی در خواهند یافت؟




عشق می گوید نیستی باید گزید

عقل می گوید که هستی کن پدید

عشق گوید درد و سوز و غم طلب

عقل گوید شادی و مرهم طلب

عشق می گوید طلب، راه خمول

عقل گوید نی تو شهرت کن قبول



در قطعه ۲۴ نزدیک یادمان شهدای ۷۲ تن، مزار مطهر شهیدی‌ست که گفته است:
روی سنگ مزارم نامم را ننویسید، زیرا از هزاران شهید گمنامی که بی غسل و کفن و بی تشییع به خاک رفته اند خجالت می کشم اگر خواستید فقط بنویسید:
پر کاهی تقدیم به آستانه کبیرالله
[تصویر: 1518_orig.bmp]
شهید محسن فیض آبادی (مزار شریف در قطعه ۲۸) که یک برادر دیگرش نیز به شهادت رسیده است.
در وصیت نامه خود آورده است :
خانوادۀ عزیزم ، این موضوع را باید بگویم که موقع شهید شدن من لباس مشکی و تیره نپوشید بلکه لباس روشن و شاد بپوشید و اگر جنازه من بدستتان رسید از شما می خواهم که روی سنگ قبرمن چیزی ننویسید و تابلویی که بالای سر من میگذارید عکس و نام و نشانی از من در آن نگذارید چون من آرزو دارم شهیدی گمنام باشم. و این را هم بگویم که هر وقت خواستید به بهشت زهرا(سلام الله علیها) بیایید اول بر سر مزار برادرم محمود بروید بعد بیایید پهلوی من، حتی اگر شده در روز تشیییع جنازه من باشد و امیدوارم که همیشه به یاد خدا باشید زیرا خداوند آرام بخش دلهاست.

[تصویر: 1519_orig.bmp]
شهید مازیار منصوری در وصیت نامه اش نوشته است:
نمیخواهم کسی عکسم را ببیند یا نامم را بداند ...


[تصویر: 1520_orig.bmp]


بر روی تخته سنگ روی مزار شهید رضا همیز نیز، نگاشته شده است:
می خواهم سرباز گمنام امام زمان عجل الله فرجه باشم.
[تصویر: 1521_orig.bmp]
یا علی (علیه السلام) مدد است.
به گزارش فارس متن وصیت‌نامه شهید بابایی‌زاده به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت می‌دهم به خدای واحد، پیامبر من محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، امام علی(علیه السلام) ولی و وصی خدا. خدایا این نوشته‌ها قبل از اینکه برای بازماندگان من باشد برای توست و درددلی با توست چون این ناله‌ها متعلق به لحظه جدایی از دنیا است و مربوط به لحظه‌ای است که دارم آزاد می‌شوم پس چون از شرایط آن لحظه مطلع نیستم و نمی‌دانم در چه حالی هستم پیش دستی نموده و سعی بر آن دارم طلب استغفار کنم. و چه خوب است که انسان از لحظه مرگش مطلع نیست و موت بی خبر به سراغ آدمی می‌آید اگر این چنین نبود چه بسا آدمی به واسطه آگاهی از لحظه مرگش تا دقایقی قبل از مرگ به خدا فکر نمی‌کرد و چه گناهانی که مرتکب نمی‌شد و در لحظه مرگ استغفار می‌نمود و چنین دنیایی چه می‌شد ولی الحق که جای حق نشسته و اینجاست که عدالت تو در آزمون خودنمایی می‌کند.

خدایا وصیتم را در چند قسمت و برای هر مخاطب می‌نویسم ابتدا به خالق عزیز خودم این یگانه باور صادق. خدایا من به جایی رسیده‌ام که انسان روزی باید بمیرد پس تلاش برای بقاء را نمی‌پسندم. خدا عیبی ندارد که باور خودم را در مورد شهادت و آزادگی اعلام کنم چرا که می‌دانم خدای من سخت‌گیر نیست. خدایا برای من شهادت لحظه‌ای است که در اوج آمادگی جان می‌دهم چون در عصر ما این باور است که شهید باید در راه جهاد و در معرکه نبرد با کفار شهید شود ولی سؤال من از آن این است که کافر برای پیروزی کفرش به معرکه جنگ و با سلاح تفنگ و شمشیر می‌آید. پس اگر این چنین بود تاکنون با اولین جنگ باید تکلیف حق و باطل مشخص می‌شد. پس من این را آموختم که اسم شهید آن هم از نظر زمینیان مهم نیست بلکه مهم آن است که تا دقایق آخرین عمرم در صف حق جویان و در تقابل با ظالمان باشم.

حالا این صف ممکن است در جبهه باشد یا در خیابان شهرم و یا در هر جایی دیگر که ظلم شود خدایا در این مدت زمان عمرم که نمی‌دانم که کم بود یا زیاد قصد خدایی بودن داشتم ولی در مواردی دشمن تو شیطان مرا اغفال نمود خدا طلب عفو و مغفرت می‌کنم خدایا باز هم به من فرصتی بده تا در لحظه جان کندن بتوانم این کلمات را بر زبان بیاورم.

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی‌خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می‌دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده‌ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی‌تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.

خدایا دعا می‌کنم که مرگ من فایده‌ای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خود آن را شهادت نامیده‌ای و شهادت من رو به دشمن و قاتلان من از شقی‌ترین و ظالم‌ترین دشمنان تو باشد، ملیت و دین ظاهر آنها برایم فرقی ندارد، مهم این است که در مقابل دشمنان تو شهید بشوم. خدایا مرگ مرا حادثه‌ای طبیعی قرار نده، خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده. خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که در حق محمد و آل او شد داشته باشم و خدایا تمام دغدغه‌های من را خودت می‌دانی، رحمت و عنایت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن.

و اما ملت عزیزم:
ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد. ملت عزیزم ای آزاده ترین ملت مبادا لحظه‌ای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما مصائب و مشکلاتی ایجاد می‌کند. اگر امروز نزد خدا و اولیای خدا آبروئی دارید، از یقین و ایمانتان است.

ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروت‌ها برای شما اسارت و ذلت می‌آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می‌شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می‌دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی‌ماند.

ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی‌آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می‌گویم نگاه خمینی و خامنه‌ای به راه شماست مبادا لحظه‌ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله‌ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشید.

مبادا در خانه‌ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه‌ای دیگر از شهر خانه‌های خشتی دست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه‌ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه‌ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

و اما خانواده عزیزم:
پدر و مادرم لحظه‌ای بعد از شهادت من به خود سختی راه ندهید که با آشنایی که از شما دارم انشاءالله هیچ سختی ندارید، پدر و مادرم در این مدت ۲۰ و چند ساله که در کنار شما بوده‌ام برای شما بسیار زحمت و سختی داشتم مرا حلال کنید.

اگر کوتاهی کردم اگر بی احترامی کردم از خدا طلب عفو و بخشش دارم با تمام وجود شما را دوست داشتم ولی شاید به روی خود نمی‌توانستم بیاورم. مبادا بخاطر شهادت من ادعای سهم و سهم خواهی کنید که شما حقیقتاً حق الله را بجا آورده‌اید و اجر شما ابدی و جاودانی است و مبارک باد بر شما ای کاش می‌شد در لحظه جان کندن بوسه‌ای بر زیر پای شما می‌زدم ولی نمی‌دانم در کجا و چطور به شهادت خواهم رسید که امیدوارم در دل خاک دشمن به شهادت برسم چون اگر در خانه خود شهید بشوم احتمالاً نشانه آن است که از ضعف ما دشمن به ما احاطه داشته است که انشاءالله این چنین نیست.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید، شما بخصوص برادرانم از این به بعد باید بیشتر مراقب خود باشید به واسطه خانواده شهید بودن. نظراتتان، اعمال شما، رأی شما زیر ذره‌بین دوست و دشمن است مبادا با رأی خود شیطان را خوشحال کنید. شما را می‌شناسم برادرانی هستید پیرو ولایت و مطیع رهبر و این روحیه را هر چه بیشتر تقویت کنید تو را به خدا از انقلاب و ملت سهم خواهی نکنید.

مواظب فرزندان و اولاد خود باشید که خدایی ناکرده با آبروی شما بازی نکنند. فرزندانی مؤمن و باتقوا برای انقلاب مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تربیت کنید و دین خود را به انقلاب و اسلام ادا کنید.

خواهران عزیزم، ای ارزش‌های عزیز خانوادگی، ای وارثان حضرت فاطمه(سلام الله علیها) از باب عزیز بودنتان جملاتی کوتاه برای شما می نویسم. از شما خواهش می‌کنم نماینده‌ای برای من باشید توجه بیشتری از جانب دوست و دشمن به شماست. پس مواظب باشید بازی روزگار شما را پیش خدا شرمگین نکند.

دوباره می گویم اسلام، انقلاب و ولایت را فراموش نکنید که آبروی همه ما در گروی همین‌هاست و چه زیباست سیاهی چادر شما. نمی‌دانم این چه حسی بوده چادر شما به من می‌داد اما می‌دانم که با دیدن آن امید، قوت قلب و آبرو می‌گرفتم باور کنید چادر شما نعمت است، قدر این نعمت را بدانید که به برکت مجاهدت حضرت زهرا(سلام الله علیها) بدست آمده است.

امیدوارم که هرگز رنگ سیاه چادر شما کم رنگ و پریده نشود و خدا نکند که روزی حجاب شما کم رنگ و کم اهمیت شود که اگر خدائی ناخواسته اینچنین شود اصلا دوست نمی‌دارم به ملاقات من سر مزار بیائید. و شما را قسم به خدا و امام که با عفت خود مایه سربلندی خانواده‌مان شوید و یادتان نرود که یکی از بزرگترین وظایف یک زن مسلمان تربیت فرزندانی خوب و مؤمن است برای مملکت پس از وظیفه اصلی خودتان باز نمانید که جامعه ما نیاز به تربیت صحیح دارد و به شما خانواده عزیزم می‌گویم که بعد از شهادت من دارائی که از من بجا ماند مقداری از آن را بیاد لب تشنه حضرت ابا عبدالله و لب تشنه خودم هنگام شهادت آبسردکن تهیه کنید و در نقاط شلوغ نصب کنید تا خیل رهگذران بنوشند.
[highlight=#38690d]
بنام ستار معاصی عاصیان
mall">[تصویر: 29007.jpg]
mall">
امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود گنبد مشهد در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه ای خاص برخودار بود، از این رو علی تحت تأثیر پدر از کودکی به ارتش علاقه مند شد.[/font]
او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسری شرکت کرد و پذیرفته شد. علی از بدو ورود به دانشکده به جدیت در درس و پای بندی به مذهب شهرت یافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی کرمانشاه منتقل شد. او در سال 1350 برای گذراندن دوره آموزش زبان انگلیسی به تهران آمد و پس از پایان کلاس و جدیت در تحصیل سرانجام خود از استادان زبان انگلیسی شد.ستوان یک علی صیاد شیرازی تصمیم گرفت با دختر عمویش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دلیل این که محمود، عموی علی، از مخالفان شاه بود، ساواک با این ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علی، ارتش با این وصلت مبارک موافقت کرد. علی در سال 1352 به دلیل لیاقت ها و دقت هایش در کار، برای تکمیل تخصص های توپخانه از طرف ارتش به آمریکا اعزام شد تا دوره هواسنجی بالستیک را بگذراند. او این دوره آموزشی را در شهر فورت سیل از ایالت اوکلاهما، در منطقه ای نظامی، با موفقیت طی کرد. در این دوره فشرده ستوان همچون مبلغی مذهبی به دعوت آمریکاییان به اسلام می پرداخت و در مجالس بحث و مناظره آنان شرکت می کرد. او در بین آشنایان جدیدش به مرد مذهبی مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصی جدید و روحیه ای با نشاط به ایران مراجعت کرد. ارتش برای استفاده از دانش نظامی ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه ـ منتقل کرد. علی در اصفهان با یافتن دوستان جدید مطالعات مذهبی خود را پی گرفت و شخصیت سیاسی خویش را در این دوره قوام بخشید. او در نامه ای که برای سرگرد محمد مهدی کتیبه، یکی از افسران مذهبی، ارسال کرد این جمله را نوشت: «در مورد برنامه های مذهبی بحمدالله پیش می رویم مخصوصاً در آن قسمت که می دانید». این جمله حساسیت ضد اطلاعات را برانگیخت و از آن پس وی تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقیق و مراقبت متوالی، او را «متعصب مذهبی» معرفی کردند و مراقبت از وی را شدت بخشیدند. جالب این است که هرکس از افسران را به مراقبت وی می گماردند یا تحت تأثیر روحیه او قرار می گرفت و گزارش مثبت برای او رد می کرد یا صیاد را از مراقبت و مأموریت خود خبر می داد و یا از اول با چنین مأموریتی مخالفت می کرد.
سروان صیاد هم زمان با اوج گیری مبارزات ملت مسلمان ایران به رهبری امام خمینی تقیه را کنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علمای اسلام و حکومت اسلامی پرداخت و سرانجام به دلیل این که در بین افسران، تبلیغات ضد رژیم می کرد، ضد اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختیار وی ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاری مشاغل حساس به او خودداری شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگیر و زندانی شد اما دیری نپایید که انقلاب به پیروزی رسید و او هم مانند همه مردم ایران آزاد شد.
[font=tahoma]دوره دوم زندگی سرهنگ صیاد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز می شود: او پس از پیروزی انقلاب اسلامی با رحیم صفوی و حجت الاسلام سالک آشنا می شود و با یکدیگر پیمان می بندند که از پادگانهای اصفهان حفاظت نمایند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنایی وی با حضرت آیت ا... خامنه ای می گردد و از اینجا سرنوشت صیاد به کلی تغییر پیدا کرد. پس از حوادث کردستان، صیاد با درجه سرگردی به همراه سردار صفوی به غرب اعزام می گردد. و با هماهنگی ارتش و سپاه سنندج را آزاد می کنند. لیاقتهای سرگرد در کردستان موجب می گردد تا با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بنی صدر اولین رئیس جمهوری اسلامی موجب برکناری وی و خلع دو درجه می گردد. اما دیری نپایید که بنی صدر سقوط کرد و شهید رجایی به ریاست جمهوری رسید و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام می شود. سرهنگ با تأسیس قرارگاه حمزه سیدالشهداء لشگرهای 64 ارومیه و 28 کردستان و تیپ های 23 نیروی ویژه هوا برد و تیپ 30 گرگان شهرهای بوکان و اشنویه را آزاد کرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لیاقتها توسط رهبر معظم انقلاب حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) به فرماندهی نیروی زمینیمنصوب شد. او با هماهنگی با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامی در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عملیات خیبر و بدر و قادر شرکت نمود و پیروزی های بزرگی را برای ایران اسلامی به ارمغان آورد که بی شک در تاریخ امت اسلامی به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهی نیروی زمینی استعفا داد و با پیشنهاد آیت الله خامنه ای و تصویب رهبر انقلاب به سمت نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتیپی نایل آمد. سرتیپ صیاد شیرازی در سال 67 در عملیات مرصاد که مرزهای غرب ایران مورد هجوم منافقین قرار گرفته بود شرکت و با روحیه ای بسیجی ضربات محکمی را بر پیکر مزدوران منافق وارد کرد. سرانجام صیاد شیرازی در مقام جانشینی ریاست ستاد کل به خدمت مشغول شد.تیمسار سرتیپ صیاد شیرازی در 16 فروردین 1378 همزمان با عید خجسته غدیر با حكم مقام معظم فرماندهی كل قوا به درجه سرلشگری نایل آمد.
پس مانده‏های زخم خورده مرصاد در صبح روز 21 فروردین 78 ، فاتح بزرگ فتح‏المبین و بیت‏المقدس و یکی از بزرگترین سرمایه های کشور را آماج تیرهای كینه خود قرار دادند و قامت استوار امیر ارتش اسلام را به خاك افكندندmall">.
mall">
mall">[تصویر: 1253119612.jpg]
یا علی (علیه السلام) مدد است.
[/highlight]
بسم الله الرحمن الرحیم


عکس ها رو به صورت پیش نمایش گذاشتم که زیاد حجم نگیره ...


تشییع پیکر دو شهید گمنام دفاع مقدس در تهران :



[تصویر: yim52bkoay4hbmd3mp_thumb.jpg]

[تصویر: 7jp30outh8ajof7f2o_thumb.jpg]

[تصویر: 8lkssg6fo1dcgtbuc60_thumb.jpg]

[تصویر: bekuz4mf7pmxuwbp029_thumb.jpg]

[تصویر: udph7amxydk0rmk4xcza_thumb.jpg]

[تصویر: c7spbppl530byhtfgg_thumb.jpg]

[تصویر: vp8irag6grhj65j7irst_thumb.jpg]

[تصویر: sq8n4n3z3cy30q17l9u_thumb.jpg]

[تصویر: 4pgugasswqaqfr4yohv_thumb.jpg]

[تصویر: wthj6fuucaitpg6pu4n_thumb.jpg]

[تصویر: mtu31yrh3r2y80aervj_thumb.jpg]

[تصویر: zj1ujjva4248ocony57a_thumb.jpg]

[تصویر: ui1fhz1d5xtpcjr904r0_thumb.jpg]

[تصویر: machy0yktijbdnzql30l_thumb.jpg]

[تصویر: 8y6hxj77h0sqai9rbpvf_thumb.jpg]

[تصویر: mu8ey4l1rdcw80o1f22_thumb.jpg]

[تصویر: zhoi16zavqvxxxrqk15d_thumb.jpg]

[تصویر: 2rmgwi4rejgph5ex6xw9_thumb.jpg]
[تصویر: gik1jja9opzgm5xbfq9y.jpg]


حاج احمد به من گفت: برادر عسکری تو به عنوان امین من توی بیمارستان. رسم امانت را به جا نیاوردی. مادر این بسیجی مجروح با یک دنیا آمد و آرزو پسرش را بزرگ کرده و به دست من و تو سپرده.توی پاوه در محاصره ضد انقلاب بودیم . ده – پانزده نفر بودیم و تمام راه‌های اطراف پاوه تا کرمانشاه در تسلط ضد انقلاب بود. تا اینکه یک گروه بیست نفری توانستند خودشان را به ما برسانند. آنان به محض ورود گفتند: «قرار است پاوه را از محاصره نجات بدهیم.»ما که از طرفی شاهد وضعیت وخیم شهر بودیم و از طرفی دیگر چند ماهی می‌شد که اطلاعات چندانی از وضعیت مملکت و نیرها نداشتیم سخت مشتاق بودیم تا سر از همه چیز درآوریم.
پرسیدیم: «حالا فرمانده شما کی هست. چه کسی می‌خواهد این کار را بکند؟»
گفتند: «اسمش برادر احمد است.»
پرسیدیم حالا این برادر احمد کدام یکی از شماهاست.گفتند او قرار است بعدا بیاید. طی ده- دوازده روز بعد اینها آنقدر از برادر احمد خودشان تعریف و تمجید کردند که حسابی دل ما را آب کردند. آنقدر که مشتاق دیدن او شده بودیم، مشتاق شکستن محاصره پاوه نبودیم.عملیات شکست حصر پاوه شروع شد. ما از داخل شروع به پاکسازی قدم به قدم ضد انقلاب کردیم و گروهی از سمت جوانرود. از دو طرف کارمان را ادامه دادیم تا به هم رسیدیم.
بچه‌ها از خوشحالی سر از پا نمی شناختند. توی همین هیرو بیر رفتم سراغ یکی از نیروهایی که از سمت جوانرود آمده بودند و از قبل می‌شناختمش . ازش پرسیدم: «این برادر احمد که می‌گن کدام است؟»
یکی را نشانم داد . خوب براندازش کردم. سپاهی قدبلند و سبزه‌رویی بود که یک کلاه آهنی بر سرش بود و باجملاتی تلگرافی و کوتاه، به این و آن دستور می‌داد. خدایی بگویم در نگاه ا ول به دلم نچسبید. توی دل گفتم:«ای بابا ما توی ذهن یک آدم یقور قوی هیکل با آن کت و کول و ریش تصور می‌کردیم اما این کجا و آن کجا.»***پریدیم پشت ماشین‌ها و روانه پاوه شدیم. برادر احمد هم با ماشین ما آمد. همان اول که سوار شد شروع کرد به آموزش و درس دادن به ما که دائم چپ و راست خودتان را نگاه کنید تا مفت کشته نشوید، و شهادت، تا خود را از روی غفلت به کشتن دادن تومانی هفت صنار تفاوت دارد.
تا آن موقع هیچ کس این جور مسائل ریز تردد در جاده را به ما گوشزد نکرده بود.
جلوتر، صدای شلیک گلوله شنیدم که ماشین‌ها زدند روی ترمز. همه ریختیم پایین. برادر احمد پرید پشت شانه خاکی جاده و نیروهای همراهش هم پخش شدند. دور و اطراف فقط من آن وسط مانده بودم گنگ و حیران.
خطر که رفع شد برادر احمد آمد طرفم و با لحنی آمیخته با عتاب پرسید: «کی به شما آموزش داده؟»گفتم یک دوره آموزش عمومی دیده‌ام. برادر احمد سری تکان داد و گفت: «نه این فایده ندارد. حرف‌های توی راه یادت رفته؟ انشاءالله خودم، رو به راهتان می‌کنم.»اینجا بود که مهرش به دلم نشست. اما به خودم گفتم:« خدا رحم کند.»***خبر همه جا پیچیده بود که فرماندار جدید آمده. وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین. قیافه‌اش حسابی غلط انداز بود. آن هم با آن ریش پرفسوری. به خودم گفتم: «واویلا قیافه این آدم که از شش فرسخی داد می‌زد ضد انقلاب است. کی گفته این بابا فرماندار پاوه شود.»
دو سه روزی گذشت. چند نفری توی محوطه سپاه پاوه نشسته بودیم و داشتیم در مورد فرماندار مشکوک شهر صحبت می کردیم. حرف‌هامان که حسابی بالا گرفت برادر احمد را دیدم آمد طرفمان. تا رسید با عتاب گفت: «غیبت نکنید.»گفتیم: «قیافه‌اش داد می‌زند که ضد انقلاب است.»گفت: «نه او انسان وارسته‌ای است.»از این حرفش حسابی تعجب کردیم. پرسیدیم شما چیزی می‌دانید که ما نمی‌دانیم.
نگاهش را از ما دزدید و همان طور که دور می شد،‌گفت: «هیچی، فقط فکر می‌کنم آدم خوبی باشد.»
بعدها فهمیدیم که این فرماندار ریش بزی هر روز به بهانه سخنرانی به روستاهای اطراف شهر که در قرق ضد انقلاب بود می‌رفته و از وضعیت آنان اطلاعات جمع‌آوری می‌کرده است. بعدها که ضد انقلاب فهمید، ضرباتی که می‌خورد از کجاست. پیغام داد که اگر می‌دانستیم این فرماندار ریش بزی یک چنین اعجوبه‌ای است همان روز اول یک نوار فشنگ تو شکمش خالی می‌کردیم.
از زیباتبرین خاطرات آن روزها همین همکاری شیرین حاج احمد و شهید ناصر کاظمی بود.***هر بار که عملیات می‌کردیم تا یک ماه بیکار بودیم برادر احمد برای این اوقات برنامه‌ریزی کرده بود. می‌آمد توی جمع ما می‌نشست و هر بار یک بحث جدی عقیدتی را شروع می‌کرد. مثلا اینکه خدا وجود دارد یا نه. می‌گفت: «گیریم که من یک آدم ملحد. شما بیایید برای من وجود خدا را ثابت کنید.»
چه دردسر بدهم، بحث راه می‌انداخت که گاه تا سه چهار ساعت طول می‌کشید و بعضی وقت‌ها به مجادله بین بچه‌ها می‌انجامید. یک بار یادم است شهید رضا دستواره در بحث کم آورد. جوری به برادر احمد می‌توپید که فکر می‌کردم الان است که با او دست به یقه شود. حاج احمد که نقشش را خوب بازی می‌کرد. با همان جوش و خروش دم از الحاد می زد و داد و هوارشان ساختمان سپاه را روی سر ما می‌گذاشت.***قرار بود حاجی و بچه‌ها شام مهمان منزل ما باشن. حاجی شب قبلش به من گفت: «یادت باشه، شام فقط آبگوشت بار می گذارید.»
گفتم: «من حرفی ندارم، ولی بچه ها می آیند، خوب نیست شایدم بابام قبول نکند.»گفت:‌«همین که گفتم. به پدرت هم بگو آبگوشت بار بگذارد.»گفتم: «تو فرمانده منی، فرمانده بابام که نیستی.»گفت: «تو برو این را که گفتم بهش بگو. او قبول می‌کند.»آمدم و موضوع را به پدرم گفتم. پدرم گفت:« آخر بد است. تو می‌خواهی ده- بیست نفر را مهمان کنی خانه‌ات آن وقت به آنها آبگوشت می‌دهی؟»گفتم: «آخر فرمانده‌ام ناراحت می‌شود. من مقیدم حرف او را گوش کنم.»بالاخره کوتاه آمد. منتها چند جعبه نوشابه گرفت. گفتم:« آخه بابا آبگوشت با نوشابه جور درنمی‌آید.»پدرم گفت: «حالا می‌آوریم سر سفره. شاید کسی آبگوشت دوست نداشت. گوشت خالی را بانوشابه خورد.»فردا شبش مهمانان آمدند. برادر احمد دم در تا چشمش به جعبه نوشابه افتاد پرسید:« غذا چیه؟»به خیالش چلوکباب گرفته‌ایم. چون جعبه‌های نوشابه را جلوی در چشیده بودیم گفتم: آبگوشت.گفت: اگر غذا غیر این است من داخل نیام.گفتم: خاطر جمع باش.و قضیه را برایش تعریف کردم. گفت: پس این نوشابه‌ها را پخش نمی‌کنی.بناچار گفتم: چشم.سفره که پهن شد پدرم آمد نوشابه‌ها را بین بچه‌ها پخش کرد. بعدها برادر احمد سر قضیه همین نوشابه‌ها چندین بار سرزنشم کرد و اشکم را درآورد.***چند روزی رفته بودم مرخصی، وقتی برگشتم بیمارستان مریوان . هنوز اذان ظهر نشده بود. بچه‌ها داشتند ناهار می‌خوردند . من هم رفتم سر وقت غذا خوردن و بعد هم نماز.
هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که یکی از بچه‌ها آمد و گفت:« برادر احمد با تو کار دارد.»توی دلم گفتم: ببین چقدر مهم شدی که هنوز یک ساعت از آمدنم نگذشته برادر احمد باهام کار دارد.پرسیدم: حالا حاجی کجاست؟گفت:‌دم در بخش بیمارستان ایستاده.رفتم ببینم چه کارم دارد. دیدم با نگاه غضبناک دم در ایستاده است. می‌دانستم الان اگر کسی به او نزدیک شود کتک خوردنش برو برگرد ندارد. دیدم هوا پس است. عقب گرد کردم که تا مرا ندیده فلنگ را ببندم. دیر جنبیدم مرا دید و پرسید: کجا؟فرار بی‌فایده بود. با ترس و لرز رفتم جلو. پرسید کجا بودی؟گفتم: داشتم ناهار می‌خوردم.دست انداخت خفتم را گرفت و کشان کشان همراه خودش برد داخل بخش. بدجوری عصبانی بود و داشت خفه‌ام می‌کرد.
رسیدیم بالای سر یکی از بسیجی‌های مجروح اهل شمال. هفده سالی داشت. برادر احمد به دست‌های او اشاره کرد و پرسید: روی دست این چیه.
دیدم باندهایش سرخ سرخ است گفتم: خون.برادر احمد از مجروح پرسید: چه مدتی است که اینجایی؟گفت: یک هفته برادر احمد پرسید: توی این هفته چه طور باتو برخورد کردند.گفت: هیچی، منو روی همین تخت به حال خودم گذاشته‌اند.برادر احمد پرسید: چه طوری غذا می‌خوری؟گفت: با همین دستهایم.برادر احمد پرسید: گفتی دستهایم را بشویند؟گفت: آره بهشون گفتم ولی کسی به حرفم گوش نداد.بعد رو به من کرد و گفت:‌مگر من که روز اول تو را اینجا فرستادم نگفتم چه مسئولیتی داری؟با هزار زحمت یقه ام را از چنگش خلاص کردم و عقب عقب رفتم فریاد کشید: بیا اینجا و الا بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم.
و ادامه داد: اینجا با یک کارشکن ضد انقلاب طرف نیستیم. اینجا یک خودی دارد ضربه می‌زند.هوا حسابی پس بود گفتم: اینجا مدیریت و تشکیلاتی دارد یعنی که شما نباید از من سؤال کنید. بیمارستان مدیر دارد او باید به شما توضیح دهد.
تا این حرف را شنید گفت: این تشکیلات تو سرت بخورد.دیدم دارد دنبال چیزی می‌گردد. در رفتم. حس کردم چیزی از بیخ گوشم رد شد. یک لحظه دیدم چنگال است که فرورفت تو دیوار. می‌دانستم اگر آنجا بمانم کتک مفصلی می‌خورم فرار کردم و رفتم خودم را توی یک اتاق قایم کردم.***چند ساعت بعد علی میرکیانی آمد به سراغم گفت: بیا بریم پیش حاجی.گفتم: من جرات نمی‌کنم.آنقدر گفت تا قانع شدم و رفتم. همان جلوی در گفتم بگذار توضیح بدهم. اگه منو بزنی نمی‌توانم که حرف بزنم.
حاج احمد شروع کرد به داد و فریاد که گفتم: بابا من تازه یک ساعت بود که از مرخصی آمده بودم.
این را که گفتم عصبانی‌تر شد بلند گفت: تو به جای اینکه اول بیای سربزنی به بیمارستان و به امورات آن مجروح‌ها برسی، رفتی نشستی پای بشقاب غذا و به کیف خودت می‌رسی؟
برایش هر چه بهانه آوردم گفت: من این چیزهاسرم نمی‌شد مدیر داخلی را بیار.
پرسیدم: چی کارش داری.گفت: می‌خواهم اعدامش کنم. می‌کشمش.دوباره ساعت ۹ شب رفتم پیش برادر احمد. توی بیمارستان ولوله‌ای بود.عصبانیت او فروکش کرده بود گفتم: در خدمتیم.شروع کرد به گله کردن و گفت: برادر عسکری تو به عنوان امین من توی بیمارستان. رسم امانت را به جا نیاوردی. مادر این بسیجی مجروح با یک دنیا آمد و آرزو پسرش را بزرگ کرده و به دست من و تو سپرده. نه برادر جان اگر بخواهی این جوری ادامه بدی کلاهت پس معرکه است.
می‌دانستم احمد قلبی دارد به صافی همه آب‌های زلال دنیا و این قدر دوست‌داشتنی که تا آخر عمر مزه کتک هایش زیر دندانم می‌ماند.
به نقل از سایت شیعه ها
*مجتبی عسکری
بسم الله الرحمن الرحیم








دست نوشته شهید احمد رضا احدی

رتبه اول کنکور سال 64

ساعتی قبل ازشهادت
چه کسی می تواند این معادله راحل کند؟چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر رامی درد؟چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن،یعنی آتش،یعنی گریز به هرجا، به هرجا که اینجا نباشد.یعنی اضطراب که کودکم کجاست،جوانم چه می کند،دخترم چه شد.به راستی ما کجای این سوال ها وجواب ها قرار گرفته ایم؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصل نداردعکس های جنگ راببیند واخبارآن رابشنود؛ از قصه دختران معصوم سوسنگرد باخبراست؟
آن مظاهر شرم وحیاراچه کسی یاد می کند که بی شرمان زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسردانشجویی می داند هویزه کجاست؟چه کسی درهویزه جنگیده؟کشته شده ودرآن جا دفن گردیده؟
چه کسی است که

معنی این جمله رادرک کند:نبرد تن وتانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟چگونه سر120دانشجوی مبارز ومظلوم زیرشنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مساله را حل کنید؟گلوله ای از لوله دوشکاباسرعت اولیه خود ازفاصله هزارمتری شلیک می شودودر مقصدبه حلقومی اصابت نموده وآن را سوراخ کرده وگذر می کند،حالا معلوم نمایید سرکجاافتاد؟کدام گریبان پاره می شود؟کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ وکدام ....؟توانستید؟
اگر نمی توانید،این مساله راباکمی دقت بیشتر حل کنید:هواپیمایی با 1/5 برایرسرعت صوت از ارتفاع 10متری سطح زمین،ماشین لندکروزی راکه باسرعت در جاده مهران – دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرارمی دهد،اگر از مقاومت هواصرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سرمی پرد؟چگونه باید اجسادرا از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟چگونه باید آن هاراغسل داد؟چگونه بخندیم ونگاه آن عزیـــزان رافراموش کنیم؟چگونه می توانیم درشهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم.چگونه می توانیم درها رابه روی خود ببندیم وچون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مساله را حل می کنی؟برای کدام امتحان درس می خوانی؟به چه امید نفس می کشی؟کیف وکلاسورت رااز چه پرمی کنی؟
از خیال،ازکتاب،ازلقب شامخ دکتر یاازآدامسی که هرروز مادرت درکیفت می گذارد؟کدام اضطراب جانت رامی خورد؟دیر رسیدن به اتوبوس،دیررسیدن سرکلاس،نمره گرفتن؟ دلت رابه چه چیز بسته ای؟به مدرک،به ماشین،به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پرکشیدن،پرستو شدن"
آی پسرک دانشجو،به تو چه مربوط است که خانواده ای درهمسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو،به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟وآنان را زنده به گور کرده اند؟
هیچ می دانستی؟حتما نه!...هیچ آیا آن جا که کارون،دجله وفرات به هم گره می خورد،به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی راتر کنی وآن گاه که قطره ای می یافتی باامید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!

[تصویر: magtal.jpg]

اما تو اگر قاسم نیستی،اگر علی اکبرنیستی،اگر جعفر و عبدالله نیستی،لااقل حرمله نباش!که خدا هدیه حسین راپذیرفت وخون علی اکبر وعلی اصغر رابه زمین پس نداد.من نمی دانم که فردای قیامت این خون باحرمله چه خواهد کرد....


[تصویر: kave3.jpg]
سایت گفتگوی قرآنی

جنگ تحمیلی از نگاه شهید سید مرتضی آوینی
هوالحـــق


جنگ تحمیلی جنگی است که ماهیت دینی دارد .
نه از جانب رژیم بعث عراق که تجاوز را آغاز کرده بود ، بلکه از جانب ما

که برای دفاع از حیثیات دینی و انقلابی خویش برخاستیم -
و به تعبیــر بهتر ؛ یک " جهـــــــــاد مقــــدس " است.


-شهید سید مرتضی آوینی
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی موضوع "ساندیس خور "که برادر بزرگوارمون ANTI MASON دیدم به فکرم رسید که یک موضوع با عنوان خاطرات ناب از شهدا قرار بدم و دوستان اگه خاطرات جالب و زیبای از شهدا شنیدن و خوندن اینجا قرار بدن تا همه استفاده کنن."اینجا متعلق به شهداست"
هدیه به روح شهدا صلوات


نفس اثر بخش یک نوجوان


یکی از روحانیون و فضلای بزرگ قم برای من تعریف می کردند که زمان جنگ روحانی گردانهای مختلف بودم و دو سه ماه در هر گردان کارهای مختلفی انجام می دادم. تا اینکه در یک گردان آذری زبان افتادم و برای آن گردان هر کاری می کردم، پارچه می زدم، نوار می گذاشتم، سخنرانی، دعا و نماز و... ولی یک نوجوان 15 یا 16 ساله بود که فقط بین نماز تعقیبات می خواند. احساس می کردم اثری که این تعقیبات بین رزمنده ها دارد به مراتب بیشتر از کارهای من است. برایم سؤال بود که این نوجوان چه سرّی با خدا و مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و فاطمه (سلام الله علیها) دارد که آنقدر نفسش اثر بخش است.[/font]



گذشت و از آن گردان رفتم، در گردان دیگر فعالیت می کردم. صبح عملیاتی می آمدیم که دو سه نفر از رفقای آن نوجوان را دیدم. از آنها پرسیدم مرا می شناسید؟ گفتند بله. سراغ آن نوجوان را گرفتم. گفتند: «حاج آقا! همین دیشب در عملیات شهید شد.» پرسیدم این سؤال مرا جواب بدید او چه سرّی داشت که اینگونه بود؟ گفتند: ما از اسرار پنهانی او نمی دانیم ولی یک روز در شهر خودمان به ما گفت: شنیدم دیدن عالم ثواب زیادی دارد برویم پیش آقای مدنی ما رو نصیحت کنند. وقت گرفتیم پیش ایشان در موعد مقرر رفتیم. خیلی مؤدبانه پیش ایشان رفتیم حاج آقا با ما روبوسی کرد.



آقای مدنی بالای مجلس نشست و این نوجوان مؤدب و دو زانو دم در نشست. دیدیم ایشان (آیت الله مدنی) سرشان را پائین انداخته اند و حرف نمی زنند و وقتی سرشان را بالا آوردند با کمال تعجب دیدیم دارند اشک می ریزند یک نگاه در چشمان آن رفیق ما انداخت و با حالت التماس این غزل حافظ را خواند:
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار
باما سر چه داشت ز بحر خدا بگو
گر دیگرت بر آن سر دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت وعرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
و شروع کرد زار زار گریه کردن و آن نوجوان سر را بالا آورد. نگاه در چشم آیت الله مدنی کرد و گفت:
درد عشقی کشیده ام که مپرس
سوز هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
[font=tahoma]دلبری برگزیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
برگرفته از سی دی سربندهای فراموش شده
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع