۳۰/شهریور/۹۰, ۱۸:۴۲
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه اي با دوخط
معصومه كريمي
سلام، چطوري؟ خوبي؟ ننه و آقا خوبن؟ ديروز جعفر اومد هور پيش ما. انگار همه بچه هاي محل داريم جمع مي شيم پيش هم. جعفر يه حرفايي مي زد. راست كه نمي گفت؟ هفته پيش هم كه باقر اومده بود همين حرفا رو مي زد. مي گفت محل روگذاشتي روسرت. مي گفت دوهفته ست كه مدرسه نمي ري يا دوهفته ست لب به غذا نزدي.
مي گفت ننه روخون به جيگر كردي از بس گفتي مي خوام برم پيش محسن. به خدا اگه يك كلمه از اين حرفا درست باشه من مي دونم و تو. خجالت نمي كشي بچه؟ خيال كردي اين جا هتله؟ هيچ مي دوني اين جا چه خبره؟ مي خوام مثل يه مرد باهات حرف بزنم. خدا مي دونه اگه يك كلمه از اين حرفا به گوش ننه يا سيمين برسه پوست از سرت مي كنم. ننه فكر مي كنه من الان دزفولم و حتي صداي تير و تفنگ هم به گوشم نخورده. مي دوني من الان كجا نشستم؟ توي يه قايق درب و داغون وسط رودخونه، لاي نيزار. به اين جا مي گن هور، اين جا فقط تو روكم داره! يادم نرفته وقتي مي خواي بري مدرسه دوساعت كفشاتو دستمال مي كشي. خبر داري اين جا بعضي وقتا تا زانو مي ريم توي گل؟ اين جا تا چشم كار مي كنه ني و نيزار و قورباغه و پشه اس. تويي كه از ترس پشه كوره و سوسك ننه رو مجبور كردي برات پشه بند بدوزه، مي خواي بياي اين جا چيكار؟ زندگي توي آب، خواب توي آب، راه رفتن توي آب. بارون كه مي باره مثل ناودون از پاچه شلوارمون و آستين لباسمون آب مي ريزه بيرون. اين جا از لحاف قرمز ملافه شده ننه خبري نيست. هركسي يه پتوي سياه و كهنه داره كه بوي خاك و نمش تا صبح آدمو كلافه مي كنه. اگه الان منو مي ديدي وحشت مي كردي! يه بند انگشت گ ل جمع شده زير موهام، نزديك به يك ماهه نتونستم برم حموم. تكون
مي خوري خمپاره اس كه مي ريزه روي سرت. اين جا از بس خمپاره 60 مي زنن بچه ها اسمش رو گذاشتند ام الشصت! مي ترسم امروز- فردا كچلي هم بگيرم. حسين الان با قايق از كنارم گذشت وگفت «التماس دعا» خيال مي كنه دارم وصيت نامه مي نويسم.
لااله الا الله ... نمي دونه يه الف بچه واسه آدم دين و ايمون نمي ذاره. جعفر هم فكر مي كنه نصف شبي زيرنورماه دوباره ياد سيمين زده به سرم، با صداي بلند داد زد «پدر عشق بسوزه.» ببين چه بلايي سرم آوردي. ازدست تو شدم باعث خنده بچه ها. حسين خدام خداست بيام بفهمم سركلاس نرفتي اون وقت من مي دونم و تو، پوست از سرت مي كنم. خيال كردي اين جا مهد كودكه كه مي خواي بياي؟ خيلي وقت ها حتي نون خالي براي خوردن گير نمي آد. مجبوريم نون خشك كپك زده سق بزنيم و پشت بندشم يه ليوان چايي كمرنگ توي ليوان پلاستيكي قرمز. آخ كه دلم لك زده واسه آبگوشت هاي پرملات ننه. ديروز دوتا از بچه هاي هم سن وسال تو رو بردند عقب مي دوني چرا؟ چون اسهال استفراغ گرفته بودن، حالشون خيلي خراب بود. خب جنگ ديگه شوخي كه نيست. به ننه نگي ها اخلاقش رو كه مي دوني اگه بفهمه اين جا چه خبره همين الان چادرش رو سرش مي كنه و پا مي شه مي آد اين جا. فقط بهت گفته باشم اگه يه وقت بشنوم ...
****
دوباره سلام. بقيه نامه رو دارم از بيمارستان تبريز برات مي نويسم. خانوم پرستار مي گفت وقتي آوردنم بيمارستان اين نامه رو اين قدر محكم چنگ زده بودم كه خيال مي كردند وصيت نامه اس. نمي دونم چي شد گرم نوشتن نامه بودم كه يه خمپاره 60 بي سر وصدا اومد سراغم. ببخشيد اگه كمي خوني و چروك شده.
¤
تازه دو روز بود كه تو بيمارستان بستري شده بودم كه از توي راهرو حس كردم صداي ننه را شنيدم. داشت گريه مي كرد. فهميدم كه با آقا آمدند تبريز از ترس چشم هام رو بستم. خودم رو زدم به خواب. آخر راضي نبودند بيام جنگ. وقتي آمدن توي اتاق ننه بلند بلند زد زيرگريه! آقاجون آمد نزديك تختم دستاي زبرش رو كشيد روي صورتم. بغضم گرفته بود چقدر دست هاي كارگري آقا زبر بود. دلم مي خواست گريه كنم اما نمي شد. آخر به اصطلاح خواب بودم. مجروح بغل دستيم به ننه گفت: اشكالي نداره انشاءالله خوب مي شه.
ننه بغضش تركيد .
- ازدست اين دو تا برادر چيكار بكنم؟! يه پام بايد تبريز باشه، يه پام رشت !
تعجب كرده بودم رشت ديگه براي چي؟...
ننه گفت : - برادرش هم توي بيمارستان رشت بستريه ...
پس بالاخره كار خودتو كردي ناقلا!
- شنيدم يك هفته تمام لبات ازتشنگي پوست انداخته بوده. شنيدم زخمي شدي و تك و تنها جا موندي. شنيدم حتي عراقيا بهت تير خلاصي زدند و جيب هاتو خالي كردند، اما زنده موندي! ننه مي گفت: تو سينه لباست يه گنج بزرگ داشتي. وصيت نامه همرزمات... شب تا صبح سينه خيز اومدي عقب ،بعدشم ديگه از هوش رفتي. شنيدم وصيت نامه ها رو صحيح و سالم رسوندي عقب ، الهي قربونت برم...
وقتي ننه اين حرف ها را مي زد ديگر طاقت نياوردم بلند زدم زير گريه. راستي حسين هرچي فكر مي كنم نمي دانم تو كي بزرگ شدي؟ پس چرا من نفهميدم؟ خوب شد آن نامه را برايت نفرستادم...
ماه دارد از پنجره بيمارستان به داخل مي تابد و ننه كنار تختم خوابش برده. الهي بميرم چقدر زود پيرشده. خانم پرستار آمده بالاي سرم از دستم عصباني است !
- مگه هزار بار بهت نگفتم با اون دستاي تركش خوردت نبايد نامه بنويسي؟ !
كاش تو بيمارستان رشت بودم و دست هاي كوچكت را مي بوسيدم. اما حيف آخر ننه مي گفت دو تا دست هايت را هم قطع كردند. مي گفت دستات شده بود عين ذغال... پس پيشوني بلندت را مي بوسم. دستانم ديگر نا ندارد وگرنه تا صبح برايت حرف داشتم. حسين جان، داداش كوچولو، عزيز دلم، برايم دعا كن. دعا كن مثل تو باشم. شب به خير مرد كوچك !
![[تصویر: z2znqo8u6hysfuq7xw8u.jpg]](http://up.vatandownload.com/images/z2znqo8u6hysfuq7xw8u.jpg)
![[تصویر: 1518_orig.bmp]](http://www.khomool.ir/khomool_content/media/image/2010/07/1518_orig.bmp)
![[تصویر: 1519_orig.bmp]](http://www.khomool.ir/khomool_content/media/image/2010/07/1519_orig.bmp)
![[تصویر: 1520_orig.bmp]](http://www.khomool.ir/khomool_content/media/image/2010/07/1520_orig.bmp)
![[تصویر: 1521_orig.bmp]](http://www.khomool.ir/khomool_content/media/image/2010/07/1521_orig.bmp)
![[تصویر: 29007.jpg]](http://www.aftablog.com/uploads/m/mohsenjafari/29007.jpg)
![[تصویر: 1253119612.jpg]](http://up.iranblog.com/2/1253119612.jpg)
![[تصویر: magtal.jpg]](http://www.malaek.ir/Control/NewsImages/magtal.jpg)
![[تصویر: kave3.jpg]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/moghniyeh/kave3.jpg)