تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
رقص خون حسین در میان تانکهای عراقی+تصاویر
به گزارش رزمندگان شمال، سردار حسین تجویدی دوست صمیمی و همسنگر سردار شهید حسین بهرامی می گوید: ارتباط من با حسين ، ارتباط دو دوست بود ، دوستاني كه دوستيشان در خون و جنگ عميق تر و هر چه زمان ميگذشت عاشقانه تر بود. گر چه هيچگاه بزبان و بيان نمي آمد ولي چشمانمان بيكديگر اين عشق را منتقل مي كرد. به ياري خداوند تلاش ميكنم هر آنچه بياد دارم در خصوص شهيد عزيز ، حسين بهرامي‌ به روي كاغذ بياورم تا دين خود را در اين راستا اداء كرده باشم شايد ياد آوري همه خاطرات كاري مشكل و نشدني باشد ولي از خدا ياري خواستم تا به ذهنم و قلم ضمن خلوص ، توان ببخشد تا در آخرت در مقابل حسين شرمنده تر نشوم :
زندگی دانشجویی در شرایط سخت
حسين داراي اتاق اجاره اي در طبقه دوم يكي از منازل مشهد بود. او فقط يك اتاق داشت و ديگر هيچ ، ابعاد اتاق او بقدري كوچك بود كه نمي توانستي فرش 12 متري را در آن بياندازي ، اتاق قديمي - گچ كاري نم كشيد و كف سيماني با پنجره چوبي و علاالدين جهت آشپزي در گوشه اتاق ، يك پتو 2 متر در يك متر بعنوان فرش زير پا ، دو پتوي نسبتاٌ بهتر بعنوان رو انداز. يك فرورفتگي در اتاق وجود داشت كه با چوب قفسه بندي شده بود و بعنوان كتابخانه استفاده مي شد و البته مملو از كتاب بود. ابتداٌ كه شب مي خوابيدم سردم ميشد ولي بعد از مدت كمي احساس گرماي بيشتري ميكردم صبح متوجه مي شدم كه رواندازم يكي بيشتري شده است پتوي حسين روي من بود شب هاي بعد كه دقت كردم متوجه شدم حسين مدت كمي از شب را مي خوابد و هميشه در حال مطالعه و با نماز خواندن است لذا نياز زيادي به اين زير انداز و روانداز ندارد . البته شبهائي كه پيش او بودم ، ناچار بود روي كف سيماني نماز بخواند تا من بتوانم براحتي بخوابم .
[تصویر: bahrami.2%20(22).jpg]
گریه های حسین در جماران و دیدار خصوصی با امام
نگاه او به امام (‌ره) نگاه كاملاً مريدانه اي بود كه از سر عشق آميخته با معرفت نشأت گرفته بود.
با شروع جنگ تحميلي ، بلافاصله حسين گفت بزرگترين كار ما ، حفظ جان امام ( ره ) است و بلافاصله با توجه به اينكه گروه محافظ امام ( ره ) تماماً مشهدي بودند و توسط حسين پذيرش شده بودند، توانستيم به درون گروه محافظ رفته و حدود شش روز از اطراف بيت حفاظت كنيم. شهيد حسين بهرامي در طي اين چند روز آنچنان نگران و دست پاچه بود كه اين موضوع را نمي توانست مخفي كند و همه اين موضوع ناشي از همان عشقي بود كه اشاره شد. آخرين روزي كه در آنجا بوديم گفت بيا برويم در حسينيه جماران كمي بنشينيم بعد به همراه هم به حسينيه رفتيم . حسينيه با همان زيراندازها و ديوار گچي و صندلي خالي حضرت امام ( ره ) در سكوتي عجيب بسر مي برد ، در كنار حسين روي زمين نشستم ، حرفي براي زدن نداشتيم ، زيرا در و ديوار در حال حرف زدن بودند، چشمان حسين بتدريج خيس ميشد ، سرش را پايين انداخت و در بين دو پايش چهره اش را مخفي كرد، ولي گريه امانش نمي داد بتدريج صداي او بلند و بلندتر مي شد تا جائيكه صداي گريه حسين هم جماران را پوشانيد. نمي دانم ديگر چه گذشت ولي بعد از چند ساعت او را با چشمهاي قرمز ديدم البته حسين هميشه عاشق ملاقات با امام ( ره )‌بود و طي دوراني كه با هم بوديم يكبار توانست در ملاقات خصوص خدمت امام ( ره ) رسيده و از نزدیک او را ملاقات كرده و دست او را ببوسد.
[تصویر: bahrami.2%20(28).jpg]
حسین؛ عارفی زاهد
مراقبت از نفس ، مراقبت از ظواهر اسلامي و مقيد بودن به فرائض و همه در كنار فهم و درك و بيان پيشواي او از او فردي منحصر بفرد و شاخص ساخته بود ، هنگام نماز او را يك عارف به تمام معني مي ديديم ، قبل از اداء اذان وضو مي گرفت و منتظر مي ماند با شروع اذان ، اذان ميگفتن و حزن و اشك در چهره او نمايان ميشد. با شروع نماز با حالت خاص و تأمل بسيار و با حضور قلب نماز مي خواند ، هميشه از حالت حسين مي فهميديم نزديك نماز است .
[تصویر: bahrami.2%20(7).jpg]
حسین؛ جانباز محراب عبادت
نماز شب او نيز از قبل از شروع جنگ تا زمان شهادتش ترك نشد او در سرما و گرما بدون توجه به شرايط جوي و حتي درخستگي هاي ناشي از كار زياد طي روز ، نماز شب او ترك نمي شد . حتي يك نوبت در هنگام اداء نماز شب ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره ای منهدم نشده در یک ساختمان مجروح شده و تا مدتها براي مداوا و معالجه به بيمارستان و اورژانس مراجعه نكرد .
[تصویر: bahrami.2%20(32).jpg]
رقص مستانه حسین در میان تانکهای عراقی
با تلاش شبانه روزي شهيد حسين بهرامي طرح عمليات المهدي ( عج ) براي دور كردن عراقيها از شهر سوسنگرد از دو محور چپ و راست و يك محور پشت سر عراقيها آماده شد . طبق معمول حسين سخت ترين محور عملياتي یعنی محور پشت سر عراقی ها را بعهده گرفت . آنهم حمله از عقب سر به عراقيها بود اين محور بدان ذليل دشوارتر بود كه تمامي نيروهاي در حال عقب نشيني با اين محور روبرو مي شدند و اين به معني جنگيدن با تعداد بيشماري از تانكها و نفرات فراري از هر دو محور چپ و راست . اين محور ديگر با پشت سر خود ارتباط نداشت و ... رساني و تخليه مجروحين و حتي رسيدن نيروهاي كمكي به آنها بسيار دشوار و حتي در چندين ساعت اول غير ممكن بود . حسين با علم به اين مشكلات خودش فرماندهي آن محور را بعهده گرفت . حسین اولين نفري بود كه به سمت عراقيها حمله كرد و پس از درگيريهاي فراوان حتي بي سيم چي او مجروح شد ؛ در شب تاريك و تنها از نظر همراهي رزمندگان آنقدر جنگيد تا سلاحش ديگر گلوله نداشت و زخمهايي نيز در بدن داشت. حسین جانانه جنگيد و در لابلاي تانكهاي عراقيها شهيد شد. او گمشده خود را در كانالهاي آبياري كشاورزي غرب سوسنگرد پيدا كرد .
[تصویر: bahrami.2%20(19).jpg]
[تصویر: bahrami.2%20(4).jpg]
منبع: رزمندگان شمال
هو الشهيد

سه ساله بود كه پدرش آسماني شد.
دانشگاه كه قبول شد همه گفتند با سهميه قبول شده ...
ولي هيچ وقت نفهميدند كلاس اول وقتي خواستند به او ياد بدهند كه بنويسد "بابا " يك هفته در تب سوخت...!

شادي روحشان صلوات
هو الشهيد

بعد از شهادت محمد تا چند روز تو اردوگاه فقط نوارهاي مداحي و مناجات هاي محمد رو پخش مي كردند .
بيشتر نوارهاي مداحي و مناجات هاي محمد در مورد امام زمان بود.
خيلي ناراحت بودم .
تا اينكه يك شب محمد رو تو خواب ديدم ..
خوشحال بود و با نشاط . لباس فرم سپاه تنش بود ..
چهره اش خيلي نوراني تر شده بود.
ياد مداحي هاش افتادم .
گفتم محمد ! اين همه تو دنيا از آقا خوندي تونستي اونو ببيني ؟
محمد در حالي كه مي خنديد گفت : من حتي آقا امام زمان (عج ) رو تو آغوش گرفتم..
شهيد محمد تورجي زاده
داغ دل لاله
امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است


[تصویر: 1340302556437748_thumb.jpg]
خنده خاکی شهید همت/بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند

[تصویر: 1149513381812251691624897857516715616728.jpg]
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم
حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!
امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.
رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد. حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند. ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم.
آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.
اول رگبار می بندند.
بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.
این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....
هی با خنده می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟ الموت لصدام، هان؟


فروردین 62 در عملیات «والفجر 1» در منطقه‌‌ی شمال فکّه، تك‌تیرانداز یکی از گردان‌های خط شکن لشكر «31 عاشورا» بودم. نیمه‌شب بعد از حماسه‌آفرینی بسیجی‌های عاشورایی، خط را شکستیم. در جنگ میان نفرات دشمن، افرادی غیر عراقی بودند؛ ازجمله: کماندوهای اُردنی، سودانی و حتی دیگر کشورهای عربی مانند، کویت، عربستان سعودی و... كه نیروهای رزمی‌شان را برای جنگ با ایران می‌فرستادند. این نیروها معمولا در خطی پشت خط عراقی‌ها سنگر می‌گرفتند تا هر وقت نیروهای ایرانی از خط اوّلشان عبور كردند، با آنان درگیر شوند و اگر نیروهای عراقی قصد فرار یا اسارت به دست نیروهای اسلام را داشتند، زیر آتش رگبار به هلاکت برسانندشان.
در یکی از عملیات‌ها که نزدیک بود خط را بشکنیم، بمب‌باران شیمیایی دشمن آغاز شد. همین کارهای دشمن و بی‌اهمیت بودن جان نیروهایشان، باعث شد بسیاری از اسیرهای عراقی، پس از دوران اسارت با ما بجنگند. این‌چنین بود که نیروهای عراقی از مهاجرین عراقی تا اسرا و شیعیانی که از ابتدا با صدام مبارزه می‌کردند، تیپ «بدر» را شكل دادند.
پس از عملیات، وقتی هوا روشن شد، گردان ما با یکی از گردان‌های هوابرد شیراز ادغام شد، تا سنگرهای دشمن را پاک‌سازی كنیم. ابتدا عراقی‌ها را به اسارت فرا می‌خواندیم. اگر مقاومت می‌کردند، نارنجکی داخل سنگرشان می‌انداختیم؛ سپس سنگرها را پاک‌سازی می‌کردیم.
با این‌كه شانزده سالم بود، از ستون جلوتر افتاده بودم. به سنگری رسیدم و به عربی گفتم: «قولوا لا اله الالله»
و... منظورم این بود که تسلیم شوید. كسی جواب نداد. خیلی تشنه‌ام بود. معمولا در سنگرهای دشمن آب خُنک و گوارا پیدا می‌شد. وقتی دیدم صدایی نمی‌آید و کسی خارج نمی‌شود، به سرعت وارد سنگر شدم. ناگهان لوله‌ی داغ اسلحه را پشت سرم احساس كردم. آرام‌آرام از سنگر بیرون آمدم. تا چشمم به هیکل بزرگ او افتاد، رنگم پرید. کماندویی اردنی یا سودانی بود، دقیقا یادم نیست. فقط می‌دانم عراقی نبود.
اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تكرار می‌كردند: «الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.» كه ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن كماندو را دیدم که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیك بود كه قبض روح شوم. با خود گفتم، بهتر است اعلام اسارت کنم. ناخواسته و تند تند گفتم: «الدخیل الخمینی و الموت لصدام.»
بدون آن‌که بدانم اصلا چه می‌گویم، این جمله را تکرار می‌کردم. او لبش را گزید و با چهره‌ی عصبانی گفت: «الدخیل الخمینی، هان؟... الموت لصدام، هان؟...»
و چند تا فحش عربی نثارم کرد. بدون آن‌که بدانم باید چیزی غیر این را بگویم، جواب دادم: «نعم، نعم یا سیدی!»
با پوتین‌های بزرگش لگد محكمی به من زد که دو متر به هوا پرت شدم و چند متر آن طرف‌تر افتادم. من هم میان ناله‌ام طوری كه متوجه نشود، به ترکی بهش گفتم: «اِشَّگ آدام.»
یک مرتبه گلنگدن را کشید و آمد بالای سرم. چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود. شاید با خودش فکر می‌کرد که این بسیجی‌های نوجوان چه‌قدر شجاع و با ایمان‌اند كه مدام تکرار می‌کنند: الدخیل الخمینی...
تازه دوزاری‌‌ام افتاده بود که ای دل غافل، من باید برعکس می‌گفتم، تا آمدم بگویم لا ...، به گمان این‌که دوباره می‌خواهم آن جمله را تکرار کنم، بر سرم فریاد زد و گفت: «اُسکوت.»
و انگشتش را به اشاره‌ی هیس مقابل لب‌هایش گرفت. آماده‌ی شلیک بود. چشم‌هایم را بسته بودم و داشتم اَشهدم را می‌خواندم و كم‌كم از او فاصله می‌گرفتم که ناگهان صدای تیری آمد. بلافاصله تیر دیگری به بازوی راستم خورد كه مرا به هوا بلند کرد و محکم به روی خاکریز کوبید. چشم که باز کردم دیدم بسیجی‌های لشكر «علی‌بن ابی‌طالب(علیه السلام)» قم با لبخند، بالای سرم هستند و آن غول بی‌شاخ و دم در گوشه‌ای به خاک افتاده و به درک واصل شده است.
ظاهراً آنان ماجرای مرا دیده بودند، هی با خنده می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟ الموت لصدام، هان؟»
و مدام تکرار می‌کردند. یکی از آنان که مسن‌تر بود، صورتم را بوسید و بازویم را بست. بعد مرا راهی عقب كرد. از فردای آن روز بچه‌های گردان تا به یكدیگر می‌رسیدند، می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟»
و دیگری جواب می‌داد: «الموت لصدام، هان؟»
و این قضیه اسباب خنده و شادی بچه‌های گردان را تا مدت‌ها فراهم كرده بود.
دوستان یه نکته ای می خواستم بگم :
فیلم به کبودی یاس در مورد شهید برونسی هست
دیدنش خالی از لطف نیس فیلم قشنگیه
کلی اطلاعات در مورد ایشون بهتون میده


اگه دوست داشتید ببینید
هو الشهيد

وقت خداحافظي با خنده رو به برادر كوچكش گفت :
ارزش ندارد از خانه بيرون بيايي و بعد با يك تير و تركش توي دست و پايت برگردي .
آخر هم بگويي چه ؟! كه قابل ندانستند ؟! آدم خجالت مي كشد . دعايم كنيد .
گفتم : دعاي امام بدرقه ي راهت..
حالا همرزمانش با يك دسته گل آمده اند . پشت نگاهشان خجالت است..
نمي خواهم بيشتر اذيت شوند ، پيش دستي مي كنم و مي گويم :
ديشب خودش در خواب بهم گفت كه دارد برمي گردد..
همرزمانش مي گويند : جلوي پايش توپ خورد ، بدنش پودر شد و رفت هوا .. چيزي نماند كه بياوريم..
مي گويم : به آرزويش رسيده ، امام خوب هوايش را داشته ..
با تعجب نگاهم مي كنند..

شادي روحشان صلوات..
هو الشهيد

نمي خواست به پسرش نه بگويد و نگفت..
نامه نوشته بود كه : مادر جان ! يك روز روزه بگير و وقت افطاري براي من دعا كن ..
نمي خواست دل پسرش را بشكند و نشكاند..
راديو كوچك روي تاقچه كه گفت : الله اكبر..
دست هاي لرزان و پرچين و چروكش را بالا برد : خدايا هر حاجتي داره براورده كن..
سه روز بعد خبر شهادت پسرش را آوردند..

شادي روحشان صلوات..
هوالشهيد

شبي در عالم خواب ديدم
كه جواد به من گفت : مادر ! شما ديگه شب هاي جمعه
سر قبر من نياييد .چون ما شب هاي جمعه به كربلا مي ريم وقتي شما
مي آيين ، حضرت اباعبدالله (علیه السلام) مي فرمايند : شما برگرديد ، ديدار مادرتان واجب تر است.

شهيد جواد خانجاني

شادي روحشان صلوات..
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع