تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
بسم الله الرحمن الرحیم

نامه شهید راضیه کشاورز به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف---درسن13سالگی----

[تصویر: 44660701137604773165.jpg]


شهیده راضیه کشاورزازشهدای بمب گذاری کانون رهپویان وصال شیراز بودند:


[تصویر: 80356883686743924435.jpg]



تو چشمای پرستار اشک حلقه زده و میگه:

آقا سیّد دعا کنید بیهوش بشه ،الان داره خیلی درد میکشه آخه هوشیاره

روز هفدهم

رفته بودیم بیمارستان راضیه بهتر بود ، چشاشو باز می کرد و برامون دست تکون میداد مادر پدرش از خوشحالی دورمون میگشتن و قربون صدقمون میرفتن ، می گفتن ایشالله راضیه خوب بشه و باز با شما بیاد و بره

مادر بزرگش خییلی دعا می کرد که ایشالله خدا خیرتون بده و . . .

روز واقعه

امروز که رفتیم بیمارستان مادر و پدرش از ناراحتی چشاشون به زور باز می شد اینقدر ناراحت بودن که ما رومون نمیشد بریم پیششون

یکی از پرستارا آشنامون بود و میگفت حالش اصلا خوب نیست

ظهر روز آخر

بعد از ظهر بیمارستان بودیم .

یه دفعه حالش بهم ریخت . ایست قلبی کرده بود

دکترا ریختن دور و برش و بعد دو ساعت طبیعی شد

وبعدهم پر کشید.............
این یکی از همه دردناکتر بود به نیت مادرمون حضرت زهرا 18 روز تو بیمارستان بود ، اونم دقیقا با سینه ای خرد شده ، چادری خاکی و پهلویی شکسته و 18 روز خس خس نفسهای دردناک
سلام

برای سلامتی مادربزرگ دعا کنید:قمر یزدانی مادر شهیدان سید اکبر و سید عباس هاشمی

[تصویر: lnt1r2snuwg7ggnbu6h.jpg]


چند روز پیش رفته بودم عیادتش.این روزها حالش خوش نیست

چند تا متکا گذاشته بود کنار دیوار و بهش تکیه داده بود و استراحت می کرد.کنارش نشستم چشم هاش باز کرد و دست هامو گرفت و گفت اومدی محمدم! بیا تا بوست کنم.خم شدم بوسه ای بر پیشانی ام زد و سرم را روی سینه اش گذاشت و شروع به نوازش کرد.گوش کردم:خس خس سینه اش کمتر شده بود.گفت می بینی کار خدارو.دو تا پسر بهش دادم .

بیست تا گذاشت روش و بهم برگردوند.گفتم اره :تیپ قمر بنی هاشم ادامه داد : اره .اون روز دو تا سید اکبر و سید عباس داشتم حالا بیست و دو تا دارم.هم باید شکر اونها را بکنم و هم این ها رو.این مریضی را هم می بینی؟! همه اش حکمت خداست .حالا اگه ما ندونیم قرار بر نداشتن حکمت نیست.
حس کردم خسته شده.سرم را از روی سینه اش برداشتم.گفت مامان برق را خاموش کن اذیتم می کنه.خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم.


[b]از پیش شیر زنی که چادر به کمرش بست و دو شهیدش را خودش داخل قبر گذاشت.از پیش شیر زنی که هشت سال نانوایی را اداره کرد که حدود هشتاد زن نانوا شبانه روز برای جبهه نان می پختند و در تعجب بودم از اینکه هر روز ایمانش قوی تر می شود.
(۱۲/بهمن/۹۱ ۲۲:۲۷)*مهاجر* نوشته است: [ -> ]"بسم الله الرحمن الرحیم"


درد ودل


-همت همت حسن- همت همت حسن.

- همت جان به گوشم.


- حسن جان فکر می کنم گرای فرود رو اشتباه دادی، الان من باید تو ایران باشم ولی مثه اینکه داخل یه کشور خارجیم.

- نه ابراهیم جان گراها درسته شما تو ایران هستید.

- نه حسن جان اینجا یه دختر داره میره که مانتوش تا کمرشه- موهاش از جلو و عقب روسریش ریخته بیرون-
پاچه شلوارش تا ...؟ اینجا یه پسر ابروش رو برداشته؟!...

- ابراهیم جان احتمالاً اونا توریست کشور خارجین.

- نه حسن جان فارسی حرف میزنن یه سگم بغلشونه.

- مطمئنی؟

- آره تازه الان بالای سر اون دختر و پسری که دارن میخندن یه پلاک زده نوشته: کوچه شهید مهدی باکری.
راستی حسن تاریخ امروز چیه؟

- دهه فاطمیه سال 91 چطور مگه؟

- آخه اینجا داخل یه خونه عروسیه صدای ارگ میاد.

- گزارش کلی بده ابراهیم.

- حسن جان بنویس اینجا جسم زیاد و روح کمه، خیلی ها هم مردن ...

حیفم اومد اینو دوباره نبینیم.
خیلی تاثیرگذار بود.
[تصویر: sibwNW_360.jpg]
سجده عشق
[تصویر: siy5uV_535.jpg]

در عملیات خیبر در جزیره مجنون از ساعت 5 صبح با پاتک بعثی ها مواجه شدیم. در همان شرایط رزمندگان نماز خود را خواندند.
به سرعت ما که آر پی چی زن بودیم به مقابله تانکهای دشمن رفتیم. دقایقی بعد دیدم "ذوالفقار بور بورانی" در کنار من به سجده رفته است! پرسیدم: مگر نمازت را نخواندی؟ وقتی دیدم تکانی نمی خورد، نگاه کردم دیدم گلوله ای درست خوره به وسط گلویش.
خواستم بلندش کنم اما نگذاشت. می خواست در همان حالت سجده به دیدار معبود بشتابد.
خاطره ای کوتاه از کتاب لحظه های شهادت، ص27
[تصویر: si8yKh_300.jpg]

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…

… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.
شهادت بدست شقی ترینها.....؛ اسراییلی ها

[تصویر: siIR68_400.jpg]
قرار شده بود با پاترول در شهر حرکت کند. بهش گفتند:« حاجی این ماشین خطرناکه یه موقع پشت چراغ قرمز یک نارنجک بیاندازند تو ماشین میدونید چی میشه؟»
یه نگاه به بیرون کرد و گفت:«شلوغش نکنید ما رو تو کردستان نتونستند از پا در بیاورند بعثی ها هم که کاری از پیش نبردند منافقین هم هیچ غلطی نمی کنند .
مطمئن باشید اگه قرار باشه برای من اتفاقی بیفته تو جبهه ی جنگ با اسرائیل می افته»
خلاصی از بند حاج احمد و همراهانش صلوات

جنایات عجیب و شدید اسرائیل از زبان «حاج احمد متوسلیان»


[تصویر: siwfcX_388.jpg]

حاج احمد متوسلیان:
« اسرائیل شدیدترین و شقی ترین جنایتها را در اینجا انجام می دهد. فقط یک قسمت از این جنایتها را من در یک کودکستان به نام امام موسی صدر در اطراف شهر صیدا مشاهده کرده ام که بیش از 300 کودک یکجا کشته شدند تعداد زیادی دختر و زن هتک ناموس شدند و آمار تلفات مردم بالای 15تا 20 هزار نفر بود»
خلاصی حاج احمد متوسلیان و همراهانش صلوات


مردی که دیگر بازنگشت ...

[تصویر: siBTJ9_535.jpg]

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد.
ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد.
ـ تو مثلاَ نگهبانی این جا؟این چه وضعشه؟یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟
دست هایش را توی هوا تکان می‌داد.مثل طلب کارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو.
ـ ببینم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بیرون کشید.
ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟این تفنگه یا لوله بخاری!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زیر گریه.
ـ تو چه‌طور جرئت می‌کنی به من امرونهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه.
بعد هم رویش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگه بانی بدی؟»
احمد شانه هایش را گرفت و محکم بغلش کرد.بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت«تو رو خدا منو ببخش»
پسر تقلا می‌کرد شانه هایش را از دست های او بیرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد.شناختش.
سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.
شهادت...
[تصویر: sivLD3_317.jpg]

درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم....

توی آن جهنم نه میشد رفت ، نه میشد دراز کشید

چند نفر هم شهید افتاده بودند توی میدان مین.

یکدفعه کسی پایم را بلند کرد و روی سینه اش گذاشت

مجروح بود . گفت:برو برادر برو!!!

شناختمش! همانی بود که بخاطر کم سن و سالی نمیگذاشتم جلو بیاید....
اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله وسط عملیات یک دفعه نشست

گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟

گفت :بند پوتینم شل شده میبندم

راه میرفتم...

نشست ولی بلند نشد!

هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود...
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد

پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!!

[تصویر: 577976_212455592202671_100003146943593_3...5659_n.jpg]

جانم به فدای مادر پهلو شکسته ات...
تو مادر داری....بهترین مادر دنیا را.....
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع