تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
شهید بی سر
[تصویر: siZBkq_500.jpg]
مسئول ثبت نام به قد و بالایش نگاه کرد و گفت: دانش‌آموزی؟

- بله

- می‌خواهی از درس خوندن فرار کنی؟

ناراحت شد. ساکش را گذاشت روی میز و باز کرد.

کتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: « نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم ».

بعد هم کارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.

هم مداح بود هم شاعر اهل بیت.

می گفت: « شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»

بعد شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.

سراغ قبر که رفتند دیدند که برای هیکلش کوچیکه.

وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه اندازه بود، اندازه تن بی سرش!
اینجا کردستانه ...
[تصویر: siDEEN_482.jpg]

اگر محمود می گفت بمیر می مردم، آن قدر که مرا شیفته خودش کرده بود. شبی یکی از بچه ها سر شوخی پتویش را پرت کرد طرف من و اسلحه از دوشم افتاد، تا آمدم به خود بجنبم خورد توی سر محمود کاوه و سرش شکست. منتظر بودم یک برخورد ناجوری با من داشته باشد اما یک دستمال از جیبش درآورد و گذاشت روی زخم و از سالن زد بیرون! دنبالش دویدم و گفتم:«یک حرفی بزن»! با خنده گفت:«مگه چی شده؟» گفتم:«سرت شکست!» همان طور که خون ها را پاک می کرد گفت:« این جا کردستانه، از این خون ها ریخته می شود، این که چیزی نیست.»
خاطره ای از شهید محمود کاوه به نقل از ابراهیم پورخسروانی
بسم الله الرحمن الرحیم

روحانی شهید مسلم خسروی
موقع رفتن گفت: مادر دعا نکن که برگردم
به نیاز دل من نگاه کن مادر، پر شده ام از در خواست های مکرر، نمی
خواهم دلت را بشکنم، «مادر دلم برای حضرت زهراء(سلام الله علیها) تنگ شده» مادر دعا نکن که برگردم، کاسه آب را پشت پایم نپاش، دعا کن که دعای مادر زود مستجاب می شود.
بگو پسرم را سپردم به سیدالشهداء...
بعد سرش را جلو آورد، سرش را محکم و استوار بوسیدم.
توی دلم گفتم برو مادر سپردمت به فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)...
خندید و رفت...


[تصویر: 16503-63585.jpg]
برگزیده بانک ملی

بانک ملی از میان قبول شدگان در دانشگاه تهران، همه ساله 200 نفر را به عنوان سهمیه انتخاب می کرد و در مرحله بعد از میان آنها 7 نفر را از طریق آزمون اختصاصی انتخاب و برای طی دوره بانکداری به کشور انگلستان اعزام می کرد.

جواد به عنوان نفر سوم سهمیه انتخابی جهت اعزام به انگلستان انتخاب شد. آخرین مرحله مصاحبه بود که ایشان به دلیل اینکه مذهبی متعصب شناخته شد کنار گذاشته شد.

مصاحبه کننده از او پرسید: اگر در خیابان‌ها و یا پارک‌های لندن با یک دختر خانم عریان رو به رو شوی و یا در یکی از محافل تهران با یک دختر خانم نیمه عریان رو به رو شوی چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهی؟ جواد پاسخ داده بود: در صورتی که با چنین وضعی رو به روشوم، چون قادر نیستم مانع رواج منکرات شوم ابتدا سعی می‌کنم خودم را از مسیر دور کنم و به او نگاه نکنم‌ و بعد از خداوند درخواست می‌کنم مرا یاری دهد که بر نفس اماره‌ام مسلط شوم و طلب توفیق می‌کنم که حتی در عالم تصور و رویا هم به او نیندیشم.


[تصویر: 1297935_910.jpg]
به این ترتیب جواد در برابر نگاه تمسخر‌آمیز داوران، در گزینش بانک ملی مردود شناخته شد. زیر ورقه آزمون او این عبارت به چشم می‌خورد: "نامبرده به علت تعصبات مذهبی صلاحیت اعزام به خارج از کشور را ندارد حتی وجودش در میان سهمیه بانک نیز خالی از دردسر نیست."
مهندس شهید علی اخوین انصاری، استاندار گیلان در سال‌های نخستین پیروزی انقلاب اسلامی از شهدایی است که به رغم عظمت روح و خدمات کم‌نظیر و نقش فراوانش در تثبیت جمهوری اسلامی، هنوز گمنام ‌است.

به گزارش ‌«تابناک»، شهید انصاری از سویی دانشجویی تلاشگر ‌در عرصه‌های علمی و از سوی دیگر مبارزی خستگی ناپذیر در راه نهضت ایران اسلامی به رهبری امام خمینی (رحمة الله علیه) در درون و بیرون از کشور بود که پس از فجر انقلاب، لحظه‌ای دست از کار و تلاش و پاسداری از آرمان‌های انقلاب اسلامی برنداشت تا لحظه شهادت.

[تصویر: 270631_180.jpg]
او در ‌مدت کوتاهی که استانداری گیلان بود، همه ‌تلاش خود را برای ایجاد امنیت و نیز بسط عدالت اجتماعی به کار برد. او همچون مالک اشتر در عین شجاعت و دلاوری در مبارزه با دشمنان اسلام و انقلاب، نگران مسئولیتی بود که بر عهده‌اش گذارده شده بود.

بی‌‌گمان یادآوری گوشه‌هایی از زندگی او به ویژه در دوران استانداری‌اش در گیلان می‌تواند سرمشقی باشد برای آنان که قصد پوشیدن لباس صدارت را دارند.

دانشجویی که به حسینیه ارشاد می‌رفت

‌روز پانزدهم خرداد ۱۳۴۲، علی در حالی که در خدمت سربازی بود، به دستور مقامات مافوق برای مقابله با انقلابیون به خیابان‌ها رفت، ولی از آنجا که همگی آن گروهی که با او بودند، انقلابی بودند به هیچ وجه به مردم حمله نکردند، بلکه تنها با ضربه قنداق به کرکره‌های فلزی مغازه‌ها، صداهای وحشتناکی ایجاد‌ و مردم را از آنجا دور کردند تا مبادا با نیروهای گارد شاهنشاهی درگیر شوند و در این میان مردم آسیب ببینند.

در دوران سربازی‌اش چندین بار گزارش تبلیغ اسلام در بین سربازان از جمله تشویق به نماز خواندن توسط علی، تهیه و به مقامات امنیتی ارتش داده شد تا آن که چند روز پس از حادثه ۱۵ خرداد، علی که به همراه گروهی از سربازان و یکی از فرماندهان از خیابان رد می‌شد، در برابر توهین فرمانده به فردی سیگار فروش و شلیک به او و به قتل رسیدنش تاب نیاورد و به فرمانده پرخاش کرد؛ با هم درگیر شدند و به این دلیل او را از ارتش بیرون کردند. او پس از اخراج و گذراندن دوره تربیت معلم به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در این دوره با اینکه دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه تهران بود، با حسینیه ارشاد و برنامه‌های آن، از جمله سخنرانی‌های دکتر علی شریعتی و شهید مرتضی مطهری و آیت‌الله طالقانی آشنا شد و بر اثر همین حضور فعال در این مجالس، چندین بار از سوی ساواک تحت تعقیب قرار گرفت و منزلش تفتیش شد.

مهاجرت به آمریکا

علی پس از گرفتن مدرک کار‌شناسی از دانشگاه تهران در آزمون ورودی کار‌شناسی ارشد‌‌‌ همان دانشگاه و دانشگاه ملی (شهید بهشتی فعلی) در رشته ریاضی شرکت کرد و در مرحله آزمون کتبی هر دو دانشگاه پذیرفته شد؛ اما در مرحله مصاحبه به دلیل سابقه مبارزه با رژیم پهلوی پذیرفته نشد. از طرفی همزمان همسرش نیز در کنکور کار‌شناسی دانشگاه ملی شرکت کرد و پذیرفته شد، ولی وی نیز به دلیل رعایت حجاب اسلامی رد شد؛ بنابراین، آنان تصمیم به مهاجرت به آمریکا جهت ادامه تحصیل گرفتند و از آنجا که می‌دانستند نام علی در فهرست ممنوع الخروجی‌های رژیم است، نام خانوادگی‌اش را از اخوین انصاری به انصاری رودسری تغییر داد و این گونه بود که آنان موفق به خروج ایران شدند.

گریه کرد و گفت: می‌ترسم...!

پس از پیروزی انقلاب بود که به پیشنهاد آقای دکتر حسن غفوری فرد ـ که از دوستان قدیمی او بود ـ به معاونت استانداری خراسان برگزیده شد و پس از چند ماه در بهمن ۱۳۵۸ ‌با دستور و حکم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی که در آن زمان سرپرست وزارت کشور بود، به استانداری گیلان که زادگاهش منصوب شد.

روزی که رهسپار رشت بود، اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود. مادر همسرش از او پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ او با متانت پاسخ داد: دیشب قدری از نامه امام علی (علیه السلام) خطاب به مالک اشتر در نهج‌البلاغه را خواندم. دیدم مسئولیت زیادی بر عهده‌ام گذاشته شده است. به این نتیجه رسیدم که اگر امام علی در روز قیامت از من بپرسد، تو با این نامه من و دستورهایی که در آن بود، چه کردی، چه پاسخی دارم؟ می‌ترسم اگر نتوانم آن گونه که باید به مردم محرومان کمک نکنم، شرمنده مولایم علی (علیه السلام) شوم.

استانداری که غسل شهادت می‌کرد

علی در آغاز کار در گیلان با استانی رو‌به‌رو شد که میدان جولان و خودنمایی گروههای چپ وابسته به شوروی و گروه‌کهای ضد انقلاب از جمله منافقین بودند. این نیروهای الحادی و مارکسیستی که با ایجاد آشوب، هدفی جز سهم خواهی از نظام اسلامی و وادار کردن جمهوری اسلامی به سهم دادن به آنها نداشتند، شهر رشت و بسیاری از شهرهای استان گیلان را اشغال کرده بودند و مردم نیز در سردرگمی مانده بودند، زیرا نمایندگان دولت موقت یا نیروهای بی‌تجربه بودند که توان مقابله با این حرکات را نداشتند و یا نیروهای وابسته‌ای بودند که دلسوز انقلاب نبودند. علی با ورود به شهر رشت که بسیاری از مراکز اداری و ساختمان‌های دولتی آن از جمله استانداری آن در اشغال نیروهای ضد انقلاب بود به ساختمان جهاد سازندگی رفت و کار خود را برای پاکسازی و ساماندهی نیروهای دولتی به همراه فرمانده سپاه پاسداران و دادستان شهر از آنجا آغاز کرد. او که همواره لباس سپاه ‌بر تن داشت، پس از چند ماه فعالیت شبانه روزی با همکاری نیروهای مردمی و انقلابی آن استان کار‌ها به سامان رسید و شهر به یک آرامش نسبی دست یافت.

من عاشق و آماده شهادتم

دو شب قبل از شهادت به همسرش گفت که وصیتنامه‌اش را در‌‌‌ همان ساکی گذاشته است که اسلحه‌اش در آن است. او همچنین سفارش کرد که همسرش در شهات او گریه نکند و پشت تابوتش شعار بدهد: علی جان! منزل نو مبارک. علی جان! شهادتت مبارک. علی جان راهت ادامه دارد.

سرانجام صبح روز پانزدهم تیر ماه ۱۳۶۰ مصادف با چهارم ماه مبارک رمضان شهید انصاری در حالی که به همراه معاونش شهید علی رضا نورانی رهسپار محل کار بود، به دست دو تن از منافقین مورد حمله مسلحانه قرار گرفت که شهید انصاری در‌‌‌ همان محل به شهادت رسید و نورانی نیز به تهران منتقل‌ شد، ولی او نیز لایق شهادت بود و به شهید انصاری پیوست.

تشییع باشکوه این عزیزان در تاریخ استان گیلان بی‌نظیر بود. مردمی که خدمات مخلصانه و شبانه روزی شهید انصاری را دیده بودند، با شرکت گسترده بر پیکر او نماز خواندند و تابوت او را تا گلزار شهدای رودسر بر دوش گرفتند.
بسم الله الرحمن الرحیم


مادر شهید علیرضا اصفهانی احمدآبادی: "یكی از شب‌های ماه مبارک رمضان ":

علیرضا به منزل آمد و از من پرسید: مادر افطاری چه داریم؟ گفتم: برنج و خورشت بادمجان!

پرسید: چه مقدار سهم من است؟ با خنده به او گفتم: هرقدر كه بتوانی بخوری!

اصلاً همه ی غذاها مال تو!

پرسیدم: حالا منظورت از این حرف چیست؟

خندید و گفت: شوخی كردم!

به او گفتم: تو هیچ وقت از این شوخی‌ها نكرده‌ای؛ بگو منظورت چه بود؟
تسلیم شد و گفت: می‌خواهم سهم افطارم را برای كسی ببرم. غذا را آماده كردم.
با خوشحالی آن را برد و شب دیر وقت به خانه آمد.

بعد معلوم شد خادم مسجد محل آن شب افطاری نداشته

و او عمداً دیر به منزل آمده بود كه از سهمیه دیگران استفاده نكند...

...

پاییز سال 61 بود . بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل های ابراهیم به حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. هر جا می رفتیم حرف از ابراهیم بود.
خیلی از بچه ها داستان ها و حماسه های او را در عملیات ها تعریف می کردند.همه آنها با توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم . به هر سنگری سر میزدیم از ابراهیم می خواستند که برای آنها مداحی کند و از
حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخواند.
شب بود. ابراهیم در جمع بچه های یکی از گردانها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند.آنها چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.
ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، اینها مجلس حضرت را به شوخی گرفته اند.
برای همین دیگر مداحی نمی کنم! هرچه می گفتم : حرف بچه ها را به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت را بکن، اما فایده ای نداشت. آخر شب برگشتیم مقر ، دوباره قسم خورد که :دیگر مداحی نمی کنم!
ساعت یک شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان می دهد. چشمانم را به سختی باز کردم. چهره نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو الان موقع اذانه
من هم بلند شدم با خودم گفتم این بابا انگار نمیدونه خستگی یعنی چی؟!
البته می دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می شود و مشغول نماز.
ابراهیم بچه های دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد.
بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(سلام الله علیها)!!!
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچه ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کرده بودم، ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنا داری به من کرد و گفت: می خواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم،چرا روضه خواندم؟!
گفتم خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که ... پرید توی حرفم و گفت: چیزی که می گویم تا زنده ام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی آمد. اما نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) تشریف آوردند و گفتند:

نگو نمی خوانم،ما تو را دوست داریم
هر کس گفت بخوان، تو هم بخوان


دیگر گریه امان صحبت کردن به او را نمیداد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.

خاطره ای از ابراهیم هادی به روایت جواد مجلسی
بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: e59a520763b1243e1e39b875da7e4e80-425]


چه بسیار مردانی که از پای همین سفره ها، میهمان خوانِ «اباعبدالله» شدند.
سفره هایی که اسباب شرمنده گی تاریخ است و البته من و شما ؛
به شرط آن که زندگی چرب و شیرینِ ما ، مجالی باقی بگذارد ...

فقط میتونم بگم شهداء شرمنده ایم ...
خدا هم تیمسار است
[تصویر: sik7tI_300.jpg]
برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو.
یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ »
گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»
با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.
ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»
سر سفره ، سرهنگ گفت « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین. »
شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.
بسم الله الرحمن الرحیم
عقب وانت نشسته بودیم دوتایی درد دل می کردیم، خوشحال بودم. دوست داشتم او حرف بزند و من گوش کنم. ، از همه چیز می گفت ،جنگ ، گروهانش و ...
دو تا بچه های کوچکش.
می گفت: می دونی، وقتی میام منطقه بچه هام از دوری من مریض می شن.
اشک توی چشم هایش جمع می شد . بغضشو کنترل می کرد و می خندید و سری تکان می داد. بعد می گفت:اینو از من داشته باش ، در دو حالت ازدواج کن، یا اینقدر تیکه پاره شده باشی که نتونی بیای جبهه، یا جنگ تموم شده باشه.
دوباره خندید و گفت: آخه نمی دونی زندگی با زن و بچه چقدر شیرینه....

یاعلی
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع