شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سلام
خاطره ای از شهید سید اکبر هاشمی از زبان همسر ایشان:
یک بار سید اکبر ساعت 4 صبح به مرخصی امد.هنوز وقت نماز نشده بود.من کمی استراحت کردم و در نهایت تنبلی به من دست داد و نماز صبحم را دیر وقت خواندم و خوابیدم.
ساعتی بعد بیدار شدم.سید اکبر رفته بود.می دانستم قرار است به یک جلسه مهم برود.او مرا بیدار نکرده بودکه برایش صبحانه درست کنم.بلند شدمو در مقابل اینه یادداشیتی دیدم .ان را خواندم.سید اکبر نوشه بود:
دانی که چرا سر از قفا داد حسین......از بهر نماز ظهر جان داد حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی برای امام (رحمة الله علیه) کسالت قلبی پیش آمده بود، شهید کشوری او در سفر بود.در حالی که می گریست وقتی به تهران رسید،به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد . او در وصیت نامه اش نوشت: مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید و تشویق به فعالیت در راه الله کنید.
( شهید احمد کشوری در کنار شهید شیرودی )
![[تصویر: di-0OAF.jpg]](http://up.download.ir/di-0OAF.jpg)
سلام
قیمت نان
از دیشب تا الان سرم داره میترکه
سر سفره نشسته بودیم و بحث قیمت نان شد.یکی از ازادگان عضو اطلاعات عملیات شروع به تعریف خاطره ای کرد:
برای شناسایی رفته بودیم که یکی از بچه ها بی احتیاطی کرد و تیر خورد.فرمانده گروه سریع اونو از خطر دور کرد و سینه خیز و نیم خیز به عقب برگشتیم.فاصله زیادی با نیروهای خودی نداشتیم که اسیر شدیم.عراقی ها بو برده بودند که ممکنه از اطلاعات عملیات باشیم به همین خاطر ما را توی بند جداگانه ای انداختند و جیره ما روزانه فقط یک تکه نان بود.مدتی گذشت و همه از گرسنگی لاغر و ضعیف شده بودند.بالاخره ضعف ایمان همونی که تیر خورده بود کار دستمون داد.برای یک لقمه نان بیشتر فرمانده را لو داد.عراقی ها هم روبروی ماحسابی بهش غذا دادند و اونو به بند عادی فرستادند.بعد اومدند سر وقت فرمانده چون می دونستند تمام اطلاعات پیش اون هست.شکنجه اش می دادند ولی فقط یا مهدی می گفت .سر و صورتش را با تیغ و به صورت خشک تراشیدند.تمام سر و صورتش خونی شده بود.بعد بردندش حمام اب جوش.وقتی اونو بیرون اوردند تمام بدنش که از گرسنگی فقط پوستی بر روی استخوان بود تاول زده بوذ .وحشیانه با شلاق بهش حمله کردند.با شلاق اولی تاول می ترکید و پوست جدا می شد و با شلاق دومی گوشت کنده می شد و در تمام این مدت فریاد یا مهدی فرمانده بلند بود.چیزی نگذشت که اخرین یا مهدی این بار بلندتر از بقیه شنیده شد
و سکوت........
شهید شد بی انکه کلمه ای لو بده
چشم هام خیس شده بود .سرم را بالا گرفتم و به صورت های بهت زده و چشم های گریان دوستانی که سر سفره نشسته بودند نگاه کردم.دیگه هیچ کس دست به سفره نبرد شاید ان ها هم فکر من توی سرشون بود:
قیمت نان
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت این مرد شنیدنیه...
برای بار دوم دعوت شد حج واجب...سال 66 ،مرداد ماه...
گفت کجا برم؟
حج من خنثی کردن مین هایی هست که سد راه بچه هاست...
برای پاکسازی منطقه رفت دوپازا نزدیک سردشت ؛
درست روز عید قربان بود .همونطور که مشغول کار بود و قربون صدقه مین های خنثی نشده می رفت...ریش های حناییش قرمز شد و قربانی راه خدا شد...
می شناسیش؟ اسمش حاج محسن دین شعاری هست ؛ فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسوالله ؛
روحش شاد یادش گرامی...
شادی روح شهدا صلوات.
![[تصویر: 1_8907020808_L600.jpg]](http://media.farsnews.com/Media/8907/ImageReports/8907020808/1_8907020808_L600.jpg)
بسم رب الشهدا
تمام وصيت نامه شهيد احمد رضا احدي اين بود :
نگذاريد حرف امام زمين بماند ، فقط همين .
و اي من !
بايد دوباره سكوت كني و ساعت ها و شايد روزها بينديشي به همين هفت كلمه ؛
به همين حرفي كه دنيا دنيا حرف و درس دارد ؛
براي من درمانده ي در خويشتن..
با سمه تعالی
با سلام
فردا صبح در حسینیه ثار الله شیراز دعای ندبه با حضور مداح اهل بیت آقای سماواتی به مناسبت سالگرد شهادت اولین مداح شهید دفاع مقدس شهید شیر علی سلطانی برگزار می باشد. 29/10 /91
دیروز سر مزار ایشان بودم یکی از آشنایانشان آمد وگفت هر شب کاهو با سرکه می خورد .پیش خودم گفتم حتما این کارش حکمتی داشته . یک دفعه یادم افتاد به حدیثهایی در کتاب طب الائمه در اهمیت ودستور به خوردن سرکه. خصوصا یکی از احادیثش این بود که خوردن سرکه شهوت حرام را از بین می برد.
سردار زمين ز روي زين مي افتد از خويش گذشته روي مين مي افتد
امروز براي اين جهان ثابت شد چون ميوه رسيد بر زمين مي افتد
بسم رب شهدا..
دفعه اخر كه داشت مي رفت جبهه ، ازش پرسيدم :
علي رضا جان ! كي بر مي گردي مادر ؟
صورت نازش را بلند كرد و نگاهش با نگاهم جفت شد ..
بعد سرش را پايين انداخت و گفت : هر وقت راه كربلا باز شد ..
******
در عمليات والفجر يك ، پسرم مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابوالفضل بود و در
همان عمليات ، علي رضاي رشيدم شهيد شد..
******
مادر جان ! هنوز دلم مي سوزد ..
شانزده سالش تازه تمام شده بود ،
شانزده سال هم طول كشيد تا آوردنش ؛ درست شب تاسوعا !
وقتي كه برگشت اولين كاروان زائران ايراني ، راهي كربلا شدند ؛
چون ديگر راه كربلا باز شده بود ...
نقل از مادر شهيد علي رضا كريمي
شادي روحشان صلوات..
بسم الله الرحمن الرحیم
صادق به آقا مرتضی گفت : باب شهادت هم دیگر بسته شد ، جنگ تمام شده بود ، آقای آوینی ولی جواب داد :این طور نیست ، شهادت یک لباس تک سایز است هروقت و هر زمان اندازه ات را به لباس شهادت رساندی ، هر جا که باشی با شهادت از دنیا می روی ، صادق گنجی را چند ماه بعد وهابیون در لاهور ترور کردند . سال بعد هم آقا مرتضی در فکه شهید شد ...
![[تصویر: mb0zxw9y6jci9258hoag.jpg]](http://www.mostazafin.info/base/img/2012/04/mb0zxw9y6jci9258hoag.jpg)
سلام
به یاد سنگر سازان بی سنگر:
آنان که به راه عشق پاینده شدند .......................صدبار در آغوش عدم زنده شدند
این لشکر بی سنگر میدان خطر ...................... با پیکر خود سنگر رزمنده شدند
علیرضا پوربزرگ(وافی)