تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کجائید ای شهیدان خدایی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
سلام
بار اخر دم رفتن بهت گفتم سالم برگردیا
نگاهت را از من دزدیدی و گفتی ای به روی چشم
حالا پیکر بی جانت را اورده اند.امدم تا زل بزنم بهت و بگم..........که دیدم......چشم نداری
بسم رب الشهدا و الصدیقین
[تصویر: n00309134-b.jpg]

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟

گفت: برو عزيزم...

رفت و والفجر مقدماتي شهيد شد.


پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟

گفت: برو عزيزم...

رفت و خيبر شهيد شد.

[تصویر: nf00309134-1.jpg]

همسر گفت: حاج خانم، بچه ها رفتند، ما هم بريم تفنگ بچه ها روي زمين نمونه.

گفت: خدا به همرات همسرم.

رفت و کربلاي ۵ شهيد شد.


مادر به خدا گفت: همه دنيام رو قبول کردي، خودم هم قبول کن.

رفت و حج خونين شهيد شد.

شادی روح شهدا صلوات.
به نام خدا.

نگاه خدا...


چند خانم رفتند جلو سوالاتشان را بپرسند، در تمام مدت سرش بالا نیامد...

نگاهش هم به زمین دوخته بود./
خانم ها که رفتند، رفتم جلو گفتم: تو انقدر سرت پایینه نگاهم نمی ندازی به طرف که داره
حرف میزنه باهات، اینا فکر نکنن تو خشک ومتعصبی و اثر حرفات کم بشه!
گفت: من نگاه نمیکنم تا خدا مرا نگاه کند ...
+ شهید عبدالحمید دیالمه
بسم رب الشهدا و الصدیقین

فردا یازدهم دی ماه سالروز شهادت شهید سید مجتبی علمدار است.

[تصویر: alamdar.gif]

از خواهران سیّد شنیدم که می گفتند: وقتی که دخترش به دنیا آمد از او پرسیدم: اسمش را چه می گذاری؟ و او خنده کنان در حالی که در حیاط خانه مان می دوید با حالت نوحه و شعار گفت:
« یا زینب و یا زهرا ، یا زینب و یا زهرا »
بعدها روزی به من گفت: اگر فرزند پسر بود ، می دانی اسمش را چه می گذاشتم؟
و بعد بلافاصله گفت:« اسمش را می گذاشتم ابوالفضل ، "ابوالفضل علمدار"
گفتم کجا؟
گفتا به خون ....

[b]گفتم چرا ؟
گفتا جنون ....[/b]

[b]گفتم که کی ؟
گفتا کنون .....[/b]

[b]گفتم نرو !
خندید و رفت ... ....[/b]
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سعید مهتدی هم نفس همت بود و نگاه به چشمان آرام کاظمی داشت؛ آن جا درآن بحبوحه ی رزم و سختی جزیره همگی محو آرامش مثال زدنی حاج محمد ابراهیم همت بودند.
همان جا که احمد کاظمی در پاسخ به نگرانی فرماندهان رده بالاتر در هجوم آتش بازی های ویرانگر دشمن در مجنون جنوبی گفت:«وضعیت ما خوبه ؛ همین که همت با ما است مشکلی نداریم.» سعید مهتدی هم دلش قرص بود که همت با او است و در روزهای سخت ، تنهایش نخواهد گذاشت. راستی از هفدهم اسفند سال شصت و دو که همت آسمانی شد و روزهای بعداز آن که دستواره پر کشید و حاج عباس کریمی حجله نشین شد ، حاج احمد کاظمی،حاج سعید مهتدی و حاج سعید سلیمانی چقدر چشم انتظاری کشیدند تا تنهائیشان به سر آمد؟
چارده روایت صفحه ی 201

به نام خدا
سلام علیکم



انـور ( نگهبــان عراقـــی ) گفت :

یــکی از خلبــان های شما رو آوردن همیــن بیمارستــان ،
بــدجوری مجروح شده بــود !
ایــن خلبــان شما قرار بــود پل ارتباطی العماره بــه تنــومه را

بمبــــــاران کنــه.
امــا حیــن بمبــاران چنــد خانـم رو میبینــه که بچـــــه هاشون هم
باهاشونــه و در حال عبور از پــــــل هستـن ،
پــل رو بمبــاران نمی کنــه و یــه چرخ میزنــه تا عابریــن پیــاده
از روی پــل رد بشن !
تــو چرخ زدن ، پدافنــد هوایــی عراق هواپیــما رو می زنــه
و خلبــان با چتــر می افتــه و اسیــر ما میشه !
انــور در حالی که اشـــــک از چشمانش سرازیــر می شد گفت :
شمــــا تــو جنــــگ هم انسانیــت داشتیــد !

• منبع کتاب پایــی که جا مانــد •


[تصویر: 1897777_719936018099742_1669046817_n.jpg]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

در دشت شیللر و ارتفاعات کانی مانگا و در منطقه ی عملیاتی والفجر4 یکی از شهدا(بعد ها به شهادت رسید) یک شب اتفاقی افتاد که باید غسل می کرد آن هم در سرمای استخوان سوز کانی مانگا در فصول سرد سال. من بهش گفتم الآن شب است و خیلی سرد بگذار هوا یکم گرم شود بعد فردا برو غسل کن.
گفت: من شرمم می آد در محضر خدا و زمان خواب ناپاک باشم
رفت در رودخانه و غسل کرد.
از حالاتش مشخص بود چقدر سردش شده.
تا صبح سه بار دیگر او مجبور به غسل شد و غسل هم کرد و نخواست در محضر خدا ناپاک باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم

خنــــــــــــــــــکای مهربانی

[تصویر: 1438.jpg]
راوی: خواهر شهید ناصر باقری از شهدای شهرستان آمل

انگار مهربان به دنیا آمده بود. دوازده سالم بود. دستم سوخت. توی اتاق تند تند راه می رفتم و دستم را تکان می دادم و ضجه می زدم.
ناصر یک متکا گذاشت و گفت:
اینجا دراز بکش!
بعد، یک بادبزن حصیری آورد و شروع کرد به باد زدن انگشت های سوخته ام. خنکای باد، درد را خواباند و خودم هم کم کم خوابم برد.
فکر کنم یکی دو ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم، ناصر را بادبزن به دست، در کنار خودم دیدم.
هی بادبزن را دست به دست می کرد و باد می زد.
دو سال از من بزرگتر بود؛ چهارده ساله.


برگرفته از کتاب خنکای مهربانی ـ مصاحبه و تدوین از عباس قاضی زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: shahid_hasan_khojaste.jpg]

راوی: حسین نام نژاد هم رزم شهید حسن خجسته


همه مشغول صحبت کردن بودند که حسن، بی مقدمه پرسید:
ـــ عمو حسین! کربلا کدام طرف است؟
ـــ این طرف.
حسن کف دست راستش را گذاشت روی قلبش و از عمق جان گفت:
ـــ السلام علیک یا ابا عبدالله(علیه السلام)...

صدای سوت یک خمپاره 60 آمد و هر کدام از بچه ها به سمتی خیز رفتند.

گلوله خمپاره ای به زمین خورد و عده ای مجروح شدند، اما حسن ...

سیدالشهدا(علیه السلام) چه زود و چه خوب، جواب سلامش را داد.
ـــ السلام علیک یا اباعبدالله(علیه السلام)...


برگرفته از کتاب خنکای مهربانی ـ مصاحبه و تدوین از عباس قاضی زاده
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
آدرس های مرجع