سلام
بار اخر دم رفتن بهت گفتم سالم برگردیا
نگاهت را از من دزدیدی و گفتی ای به روی چشم
حالا پیکر بی جانت را اورده اند.امدم تا زل بزنم بهت و بگم..........که دیدم......چشم نداری
به نام خدا.
نگاه خدا...
چند خانم رفتند جلو سوالاتشان را بپرسند، در تمام مدت سرش بالا نیامد...
نگاهش هم به زمین دوخته بود./
خانم ها که رفتند، رفتم جلو گفتم: تو انقدر سرت پایینه نگاهم نمی ندازی به طرف که داره
حرف میزنه باهات، اینا فکر نکنن تو خشک ومتعصبی و اثر حرفات کم بشه!
گفت: من نگاه نمیکنم تا خدا مرا نگاه کند ...
+ شهید عبدالحمید دیالمه
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سعید مهتدی هم نفس همت بود و نگاه به چشمان آرام کاظمی داشت؛ آن جا درآن بحبوحه ی رزم و سختی جزیره همگی محو آرامش مثال زدنی حاج محمد ابراهیم همت بودند.
همان جا که احمد کاظمی در پاسخ به نگرانی فرماندهان رده بالاتر در هجوم آتش بازی های ویرانگر دشمن در مجنون جنوبی گفت:«وضعیت ما خوبه ؛ همین که همت با ما است مشکلی نداریم.» سعید مهتدی هم دلش قرص بود که همت با او است و در روزهای سخت ، تنهایش نخواهد گذاشت. راستی از هفدهم اسفند سال شصت و دو که همت آسمانی شد و روزهای بعداز آن که دستواره پر کشید و حاج عباس کریمی حجله نشین شد ، حاج احمد کاظمی،حاج سعید مهتدی و حاج سعید سلیمانی چقدر چشم انتظاری کشیدند تا تنهائیشان به سر آمد؟
چارده روایت صفحه ی 201
به نام خدا
سلام علیکم
انـور ( نگهبــان عراقـــی ) گفت :
یــکی از خلبــان های شما رو آوردن همیــن بیمارستــان ،
بــدجوری مجروح شده بــود !
ایــن خلبــان شما قرار بــود پل ارتباطی العماره بــه تنــومه را
بمبــــــاران کنــه.
امــا حیــن بمبــاران چنــد خانـم رو میبینــه که بچـــــه هاشون هم
باهاشونــه و در حال عبور از پــــــل هستـن ،
پــل رو بمبــاران نمی کنــه و یــه چرخ میزنــه تا عابریــن پیــاده
از روی پــل رد بشن !
تــو چرخ زدن ، پدافنــد هوایــی عراق هواپیــما رو می زنــه
و خلبــان با چتــر می افتــه و اسیــر ما میشه !
انــور در حالی که اشـــــک از چشمانش سرازیــر می شد گفت :
شمــــا تــو جنــــگ هم انسانیــت داشتیــد !
• منبع کتاب پایــی که جا مانــد •
![[تصویر: 1897777_719936018099742_1669046817_n.jpg]](http://forum.bidari-andishe.ir/https://scontent-a-lhr.xx.fbcdn.net/hphotos-frc1/t1/1897777_719936018099742_1669046817_n.jpg)
بسم رب الشهدا و الصدیقین
در دشت شیللر و ارتفاعات کانی مانگا و در منطقه ی عملیاتی والفجر4 یکی از شهدا(بعد ها به شهادت رسید) یک شب اتفاقی افتاد که باید غسل می کرد آن هم در سرمای استخوان سوز کانی مانگا در فصول سرد سال. من بهش گفتم الآن شب است و خیلی سرد بگذار هوا یکم گرم شود بعد فردا برو غسل کن.
گفت: من شرمم می آد در محضر خدا و زمان خواب ناپاک باشم
رفت در رودخانه و غسل کرد.
از حالاتش مشخص بود چقدر سردش شده.
تا صبح سه بار دیگر او مجبور به غسل شد و غسل هم کرد و نخواست در محضر خدا ناپاک باشد.